چپتر 781: درخشانترین نور
0سانی لرزید، به گمان اینکه آتش گرفته است... اما بعد خشکش زد.توانِ انگار درخششِ سفید اصلاً به او آسیبی نمیرساند. فقط بدنش را درمعلوم بر گرفته بود و باعث میشد پوستش با درخششی ملایم روشن شود.
با اینجوهرِ حال، او راقویتر درمان هم نمیکرد.
در عوض...
سانی با حیرتبرداشت به نفیس خیرهدستش شد و آرام پرسید:
«چه... چه اتفاقی داره میافته؟»
از چهرهٔ گیجش پیدا بود که این اتفاق هرچه که بود، ازالان روی عمد نبوده است. ستارهٔ دگرگون بیاختیار یک قدم عقب رفت، کفِچیزی دستِ خنکش را از گونهٔ او برداشت و نگاهی گذرا به دستش انداخت.
درخششِ سفیدقدم از آنرفت محو شده بود.
«من... نمیدونم.»
سانی چشمانش را گرد کردسرزندهتر و به بدنِ درخشانِ خود نگاهالان انداخت. به طرزِ عجیبی، حس میکرد...
قدرت گرفته است.
در واقع، حالتش بسیار شبیه به زمانی بود که یکی از سایههایش به دورِ او میپیچید. قدرتِچشمانش بدنیاش انگار دو برابر شده بود. البته تفاوتهای کوچکی هم بود. تقویتِ شعلهٔ نفیس انگار خروشانتر وسایههایش فعالتر بود، و بر قدرت و استقامت تمرکز داشت. همچنین حسِ گرمابخشِ نرم و دلپذیری به او میداد.
مهمتر از آن، فقط روی بدنش تأثیر نمیگذاشت. به روحش نیز رسوخگرد میکرد و آن را شعلهور و تقویت میساخت. جوهرِ سایه که در بدنششبیه جریان داشت بسیار قویتر و سرزندهتر شد و سرشار از انرژیِ بیشتری گشت.
سانی پلک زد.
نفیس الان... اوسایه را با توانِ سرشتِسرشار خودش تقویت کرده بود؟
«از کیقدم میتونی بقیهرفت رو تقویت کنی؟!»
ستارهٔ دگرگون هم انگار بهگذرا اندازهٔ او گیج شده بود،نمیدونم هرچند در چهرهاش چیزی معلوم نبود.
«نمیتونم! این... قرار نبود اینطوری بشه. توانِ خفتهٔ من تازهپلک وقتی عروج کردم تکامل پیدا کرد تا روحِ خودم روگیج هم تقویت کنه، هیچوقت قرار نبود به بقیه هم منتقل بشه!»
سانی دهانش را بازجریان کرد و دوباره بست.انرژیِ سرانجام با حرص گفت:
«پس اینقدم رو چطور توضیحکفِ میدی؟! دارم میدرخشم!»
دستش را در هوا تکان داددستش و باعث شد سایههای دوجوی زیرزمینیگرد به حرکت درآیند و جابهجا شوند.
بعد، فکرِسایه عجیبی بهقویتر ذهنش خطور کرد.
«صبر کن...»
سانی در پیِ شکِ خود لحظهایدستِ درنگ کرد و بعد به سایهٔ دلگیرانداخت فرمان داد تا به دورِ نفیس بپیچد.
سایه حتی مثلِ همیشه موقعِ دریافتِ فرمان چشمهایشمحو را نچرخاند. با اشتیاق به جلو لغزید و بهسرعتنگاه به دورِ بدنِ نرم و باریکِ ستارهٔ دگرگون پیچید.
نفیس جا خورد.
«ها؟»
با چشمانی گردشده به بازوانش خیره شد. پوستِ عاجیرنگشبرداشت خاکستری شده بود، انگار لایهای تاریک رویش کشیده باشند.گرد بعد دستهایش را مشت کرد و اخمهایش در هم رفت.
«حس میکنم قویتر شدم...»
هر دو چند لحظه ساکت ماندند و به پیامدهای این کشفِ غیرمنتظره فکر کردند.خودش سانی معمولاً هر بار که به توانِ ذاتیِ سرشتش، یعنی پیوندِ سایه که اواینطوری را به ارادهٔ ستارهٔ دگرگون گره میزد فکر میکرد، غرق در احساساتِ منفی میشد.
اما این بار، کنجکاویجریان و عطشِ قدرت برایانرژیِ لحظهای بر کینهاش غلبه کرد.
اگر پیوندِ سایه به او و نفیسخنکش اجازه میداد تا این حد یکدیگر رامحو تقویت کنند... دیگر قادر به چه کارهایی بودند؟
انگار نفیس هم به همین نتیجهدستش رسیده بود. نگاهی به هم انداختند وکرد بیآنکه حرفی بزنند، فکرِ یکدیگر را خواندند.
سانی لحظهایسایه تردید کردقویتر و بعد گفت:
«استفاده از توانتسایه برات درد داره.سرزندهتر میتونیم الان تمومش کنیم.»
نفیس آرام سر تکان داد.
«نه... هنوز نه...»
با این حرف، سانی فقط سر تکان داد و بهپلک سایهٔ دلگیر فرمان داد برگردد و به دورِ بدنش بپیچد. همزمانهرچند به سه سایهٔ دیگر هم فرمان داد همین کار را بکنند.
در همین حین، ستارهٔ دگرگون لحظهای تمرکز کردانرژیِ و باعث شد درخششِ سفیدی که پوستِ سانیکرده را فرا گرفته بود، چندین برابر شدیدتر شود.
سانی باقدم صدای بلندی نفسشکفِ را تو کشید.
چهار سایه او رانگاهی پنج برابر قدرتمندتر میکردند.محو این را از قبل میدانست.
شعلههایی که نفیس — که یک تایرنت بود —گشت احضار میکرد، کموبیش کارِ پنج سایهٔ اضافی را میکرد.کنی در تئوری، قدرتِ بدنیاش در نتیجه باید دهبرابر میشد.
چه تقویتِ حیرتانگیزی! ترکیبِ اینها با قدرتش بهعنوانِ یک استاد،گشت چهار هستهاش، و تقویتِ بدنیِ نامحسوس اما مهمی که ازاندازهٔ بافتِ خون میگرفت، باید سانی را بهطرزِ هیولاواری قوی میکرد.
اما در واقعیت...
تأثیرش حتیگونهٔ از ایننگاهی هم بیشتر بود.
انگار سایهها و نورِ درخشان با یکدیگر همنوا میشدند و در نتیجه، کل از اجزایش بزرگترمیتونی میشد. سانی به شبحی غرق در تاریکیِ جوشان تبدیل شد. اما آن تاریکی با نوری سفید وعروج خیرهکننده آمیخته بود. نور تاریکی را ژرفتر میکرد و تاریکی نور را بسیار تندتر و درخشانتر میساخت.
شبیه به روحیسایه مغاکی از خلأِسرزندهتر پرستاره شده بود.
احساسِ... قدرت میکرد. قدرتی بیکران.
آنقدر قوی کهبرداشت بتواند در نبرددستش به مصافِ قدیسی برود.
به شمشیرِ تمرینیِ در مشتش نگاه کردانرژیِ و بهراحتی آلیاژِ تقویتشده را در چنگشخودش خرد کرد. حتی لازم نبود زورِ زیادی بزند.
سانی کهجوهرِ عمیقاً مبهوت شدهقویتر بود، زمزمه کرد:
«ترسناکه...»
چند لحظه بعد، نفیس آهی کشیددستش و شعلههایش را برگرداند. سانی همگرد گذاشت سایههایش به روی زمین برگردند.
ستارهٔ دگرگون نگاهشجریان کرد و باسرشار صدایی نامطمئن پرسید:
«چهحسی داشت؟»
سانی مدتی ساکت ماند.
سرانجام، بهزورگونهٔ لبخندِ کمرنگینگاهی زد و گفت:
«مثلِ یه رؤیا...»
تمامِ شب را در دوجو ماندند و کاربردِ عجیب و بهطرزِگذرا ترسناکی قدرتمندِ پیوندِ غیرطبیعیشان را آزمایش کردند. چیزهای زیادی برای کاوش داشتند،نگاه هرچند آزمایش کردنِ حدومرزِ این قدرتِ تازه در آنجا خیلی خطرناک بود.
خراب کردنِ پیِ خانهاش آخرین چیزیدستش بود که سانی میخواست. اصلاً جالبگرد نمیشد اگر کلِ ساختمان ناگهان فرومیریخت...
با این حال،جریان چیزهای زیادی همسرشار کشف کرده بودند.
اول اینکه، هم سانی و هم نفیس میتوانستند با شعلههای سفید و سایهها تقویت شوند. تمامِ اینمیتونی قدرت میتوانست روی یک نفر متمرکز شود، یا به هر نسبتی که انتخاب میکردند بینشان تقسیم شود.عروج آمیختنِ هر نوری در سایهها یا حتی یک سایه در نورِ درخشان، نتیجهٔ نهایی را قدرتمندتر میکرد.
دوم اینکه، همین کار را میشد با خاطرههایشان کرد. برای مثال، ریختنِ تمامِ قدرتشان در نگاهِ بیرحم، آن راکرد حدودِ پانزده برابر کشندهتر میکرد. این مقیاس از تقویت بسیار فراتر از محدودیتهای رتبهاش میرفت و نیزهٔ تیره رابدنیاش به اندازهٔ یک سلاحِ متعالی قدرتمند میساخت. اگر روی یک زره اعمال میشد، تقویتش به همان اندازه قوی بود.
با این حال، انجامِ این کار کمی هدر دادنِ نیرو بود. خاطرههاگرد روح نداشتند و به همین دلیل، آن بخش از شعلههای ستارهٔ دگرگونبسیار که روحِ شخص را فعالتر و مقاومتر میکرد، روی آنها هدر میرفت.
...اما رویسایه سایهها وقویتر پژواکها تأثیر میگذاشت.
سانی و نفیس تقویتِ کاملِ سرشتهای ترکیبیشان راانرژیِ ابتدا روی قدیس و سپس روی پژواکِ دیوِ عروجیافتهٔمیتونی ششدستی که ستارهٔ دگرگون در اختیار داشت، آزمایش کردند.
نتیجه به همان اندازهرفت که سانی روی خودشگونهٔ تجربه کرده بود، ترسناک بود.
سپیدهدم که جهان را به رنگهای بنفشِ کمرنگ وشده یاسی درآورد، آن دو هنوز در دوجوی زیرزمینی چپیدهطرزِ بودند. گرچه هیچکدام حرفی نمیزدند، چشمانشان غرق در فکر بود.
هر دو میفهمیدند کشفشان چه معنایی دارد. هربیشتری یک از آنها حاملِ یک سرشتِ ایزدی بود. هربقیه کدام در مقایسه با دیگر عروجیافتگان بینهایت قدرتمند بودند.
اما وقتی دوسایه حاملِ سرشتهای ایزدیسرزندهتر قدرتشان را ترکیب میکردند...
تصورِ اینکه چهعقب کارهایی میتوانستند بکننددستِ واقعاً کمی ترسناک بود.
پس از مدتی،برداشت سانی نگاهی به رابطشانداخت انداخت و یکه خورد.
«گندش بزنن!سایه صبح شده!قویتر کلاسم دیر شد!»
به نفیس نگاه کرد و ناگهان متوجهسرشار شد چقدر خسته و ازنفسافتاده به نظر میرسد.خودش اینهمه استفاده از توانش حتماً کارِ آسانی نبود...
نفیس فقط سر تکان داد.
«اگه میخوای میتونیبرداشت بری. من... مندستش یهکم استراحت میکنم.»
سانی لحظهای تردید کرد، بعد سر تکانانرژیِ داد و با استفاده از گامِ سایهخودش به کمدش در طبقهٔ دومِ خانه پرید.
چند دقیقه بعد، با لباسهای غیرنظامیایسرزندهتر که کای مدتی پیش در انتخابشان کمکشتوانِ کرده بود، داشت از در بیرون میدوید.
ستارهٔ دگرگون تنها ماند.