---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 16: تولد دوباره • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 16: تولد دوباره

0

سانی حس کرد چیزی درونش بیدار می‌شود. با فریادی از سرِ غافلگیری سینه‌اش را چسبید و به تاریکی خیره ماند‌کابوسِ​ تا بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد. این حس دردناک یا ناخوشایند نبود، اما به هیچ‌چیزِ دیگری که تا به حال‌دردها​ تجربه کرده بود شباهت نداشت. انگار روحش را تکان می‌دادند تا بیدار شود و انرژیِ عجیب و تازه‌ای در آن می‌دمیدند.

با این حال، این انرژی از‌هیچ‌کس​ منبعی بیرونی نمی‌آمد. بلکه از درون می‌جوشید،‌بالاخره​ انگار همیشه همان‌جا بود و خوابیده بود.

انرژی بندبندِ وجودش را پر کرد. سانی حس کرد احساساتش شفاف‌تر و تیزتر می‌شود. سپس، بدنش هم شروع‌نهایت​ به تغییر کرد. حس می‌کرد انگار ستارهٔ کوچکی در مرکزِ سینه‌اش می‌سوزد: امواجِ گرما از آن ساطع می‌شد و‌سالم‌تر​ آرام‌آرام به شکم و شانه‌هایش، بعد به بازوها و پاهایش، و در نهایت به کفِ دست‌ها و پاهایش می‌رسید.

زیرِ آن گرما، استخوان‌ها، ماهیچه‌ها، اندام‌ها و رگ‌های خونی‌اش‌حالا​ داشتند بازسازی و احیا می‌شدند. سانی حس کرد دارد‌دلش​ دوباره متولد می‌شود. داشت قوی‌تر، سریع‌تر و سالم‌تر می‌شد.

سرخوشیِ محضی بود.

با گذشتِ هر ثانیه، دگرگونی‌اش عمیق‌تر می‌شد. اعتمادبه‌نفسِ تازه‌ای در دلِ سانی‌می‌سوخت​ نشست. دیگر آن بچه خیابانیِ ضعیف و نحیف نبود. دیگر مثلِ گذشته‌ناراحتی‌هایی​ در برابرِ هر کسی که می‌خواست به او زور بگوید، آسیب‌پذیر نبود.

حالا که قدرت‌هایش بیدار شده و اراده‌اش با‌امواجِ​ وحشت‌های کابوسِ اول آب‌دیده شده بود، کسی شده‌بازوها​ بود که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست با او دربیفتد.

پس از گذشتِ مدتی، ستاره‌ای که در سینه‌اش می‌سوخت بالاخره سرد شد. سرمایی تسکین‌دهنده جای گرما را گرفت.‌دلش​ آن سرما در بدنِ سانی پیچید و تمامِ دردها و ناراحتی‌هایی را که در طولِ سال‌ها آنجا انباشته‌طولِ​ شده بود، با خود شست و برد. سپس بالا رفت، به مغزش و در نهایت، به چشمانش رسید.

بینایی‌اش به‌دیگر​ شکلی عجیب‌خیابانیِ​ دوگانه شد.

هنوز می‌توانست خلأی را ببیند که‌هیچ‌کس​ با الگویی بی‌پایان از ستارگان پر‌می‌سوخت​ شده بود. اما چیزِ متفاوتی هم می‌دید.

دریای تاریک، آرام و‌ستارهٔ​ ساکتی که با خورشیدی سیاه‌گرما​ و تنها روشن شده بود.

سانی از دانشِ قبلی‌اش می‌دانست که این‌بگوید​ همان دریای روحِ اوست. اما این را‌کابوسِ​ هم می‌دانست که ظاهرش باید کاملاً متفاوت می‌بود.

برای شروع، باید خیلی زنده‌تر می‌بود. ستاره‌ای که آن بالا معلق‌می‌خواست​ بود — تجسمِ بصریِ هستهٔ روحش — باید با نوری درخشان‌آب‌دیده​ می‌سوخت و دریای روح را غرق در درخششی گرم و کورکننده می‌کرد.

با این حال،‌کابوسِ​ روحِ سانی تاریک‌هیچ‌کس​ و بی‌نور بود.

عجیبه.

نگاهی به خورشیدِ سیاه انداخت. با بررسیِ دقیق‌تر، معلوم شد که‌شده​ در واقع شفاف است. فقط چون هیچ منبعِ نورِ بزرگِ دیگری در‌می‌سوخت​ آن اطراف نبود، ستاره به اندازهٔ محیطِ اطرافش تاریک به نظر می‌رسید.

همچنین، قرار نبود هیچ‌کس جز خودش اینجا باشد. هر چه نباشد، اینجا روحِ خودش بود! اما سانی حسِ‌اراده‌اش​ آزاردهنده‌ای داشت که جایی درست در حاشیهٔ دیدش، پنهان در تاریکی، هیکل‌هایی بی‌شکل مدام در حرکت‌اند. هرچقدر هم‌سرما​ سرش را می‌چرخاند، نمی‌توانست نگاهِ واضحی به آن‌ها بیندازد. و با این حال، این حس دست از سرش برنمی‌داشت.

سانی که نمی‌خواست فعلاً وقتِ بیشتری سرِ این موضوع تلف کند، دوباره به خورشیدِ‌سرد​ سیاه رو کرد و بالاخره دو گویِ نورانی را دید که دورش می‌چرخیدند، انگار‌انباشته​ که در چاهِ گرانشیِ هستهٔ روح گرفتار شده باشند. لبخندِ محوی روی صورتش نشست.

این‌ها خاطره‌هایش بودند: زنگولهٔ نقره‌ای و کفنِ عروسک‌گردان. بعداً‌گرما​ ده‌ها از این کره‌ها اینجا پیدا می‌شد. اگر شانس‌نهایت​ می‌آورد، حتی یکی دو پژواک هم به دست می‌آورد!

صدای طلسم ناگهان‌برابرِ​ او را از‌زور​ دریای روح بیرون کشید.

[بیدار کردنِ توانِ سرشت...]

خودشه. لحظهٔ سرنوشت‌ساز.

سرشتش ایزدی بود یا نه، آیندهٔ نزدیکش همچنان به اولین توانِ سرشتی بستگی داشت که دریافت می‌کرد. نقشش در‌نمی‌خواست​ عالمِ رؤیا بر اساسِ ویژگی‌های آن تعیین می‌شد. اگر توانِ مبارزه بود، بیشترین کارایی را در خطِ مقدمِ نبردهای‌آنجا​ خونین با موجوداتِ کابوس پیدا می‌کرد. اگر به جادو ربط داشت، احتمالاً به مبارزی دوربرد، قدرتمند اما شکننده تبدیل می‌شد.

اگر قابلیتی کاربردی بود، به بخشِ حیاتی و مهمی از سازوکارِ پشت‌پردهٔ عالمِ‌بگوید​ رؤیا تبدیل می‌شد. توان‌های کاربردی در جهانِ واقعی هم بسیار ارزشمند بودند؛ جایی‌دربیفتد​ که بیدارشدگان با انجامِ وظایفِ متعدد چرخِ آن را در گردش نگه می‌داشتند.

اگر شانس می‌آورد، حتی می‌توانست شفادهنده شود.‌دلش​ شفادهنده‌ها بسیار کمیاب بودند و به همین‌سرد​ دلیل، متخصصانی به‌شدت پرطرفدار به حساب می‌آمدند.

[توانِ سرشت به دست آمد.]

[نامِ توانِ سرشت: مهارِ سایه.]

سانی شتابان رون‌ها را احضار کرد. می‌خواست‌دلش​ بی‌درنگ سراغِ توصیفِ توانِ تازه‌اش برود، اما بعد‌سرمایی​ تصمیم گرفت اول نگاهی به اطلاعاتِ کلی‌اش بیندازد.

نام: سانلس.

نامِ راستین: گمشده از نور.

رتبه: رؤیابین.

هستهٔ سایه: خفته.

قطعه‌های سایه: [۱۲/۱۰۰۰].

این دیگه چیه؟

آنجا که باید رتبهٔ هستهٔ روحش نوشته می‌شد، در عوض عبارتِ مرموزِ «هستهٔ سایه»‌سرد​ به چشم می‌خورد. سانی پلک زد و به آن خیره ماند. تا به حال‌انباشته​ نشنیده بود کسی هسته‌ای از نوعی دیگر داشته باشد. یعنی تا این حد خاص بود؟

این هستهٔ سایهٔ معماگونه قطعاً دلیلِ ظاهرِ عجیبِ دریای روحش را توضیح می‌داد. و‌شانه‌هایش​ همچنین... نگاهش را پایین برد و متوجهِ شمارشگرِ «قطعه‌های سایه» شد. معمولاً باید نشانی‌داشتند​ از تعدادِ خرده‌های روحِ مصرف‌شده وجود می‌داشت. با این حال، هیچ اثری از آن نبود.

یعنی... یعنی مسیرِ‌برابرِ​ پیشرفتِ من کاملاً با‌بگوید​ همهٔ بیدارشدگان فرق داره؟

این فکر همان‌قدر که هیجان‌انگیز بود، ترسناک هم بود. اینکه مجبور نبود برای منابع با کسِ دیگری بجنگد، مزیتی باورنکردنی‌کابوسِ​ به شمار می‌رفت. بیشترِ جامعهٔ انسانی در عالمِ رؤیا بر پایهٔ به دست آوردنِ خرده‌های روح بنا شده بود. اگر‌دردها​ برای تکامل نیازی به جمع‌آوریِ آن‌ها نداشت... نه تنها می‌توانست با سرعتی شگفت‌انگیز قدرتمندتر شود، بلکه کاملاً هم خودکفا می‌شد.

از طرفی، هیچ ایده‌ای نداشت که این قطعه‌های سایه را چطور باید به دست‌سرد​ بیاورد. با این حال، به هر طریقی که بود دوازده تا از آن‌ها را‌انباشته​ گرفته بود؛ پس هر کاری که لازم بود، پیش‌تر در کابوسِ اول انجامش داده بود.

باید این‌تغییر​ رو با‌ستارهٔ​ دقت بررسی کنم.

سانی که از این‌کسی​ تصمیم راضی بود، به‌آسیب‌پذیر​ بررسیِ رون‌ها ادامه داد.

خاطره‌ها: [زنگولهٔ نقره‌ای]، [کفنِ عروسک‌گردان].

پژواک‌ها: —

صفت‌ها: [مقدّر]، [نشانِ ایزدی]، [فرزندِ سایه‌ها].

سرشت: [بردهٔ سایه].

رتبهٔ سرشت: ایزدی.

توان‌های سرشت: [مهارِ سایه].

توصیفِ توانِ سرشت: [سایهٔ تو از بیشترِ سایه‌ها مستقل‌تر است. یاوری بی‌نهایت ارزشمند است.]

این دیگه یعنی چی؟

سانی نفسش را حبس کرد و دوباره مشغولِ خواندنِ توصیف‌مدتی​ شد، اما در همان لحظه، دستهٔ جدیدی از رون‌ها درست پایینِ‌پیچید​ آن ظاهر شد. هم‌زمان، صدای طلسم در خلأِ سیاه طنین انداخت.

[هر قدرتی بهایی دارد.]

[نقصی دریافت شد.]

[نقصِ تو: ...]

سانی رون‌ها را‌می‌کرد​ خواند و چشمانش‌مرکزِ​ از وحشت گشاد شد.

وای، نه. نه، نه، نه...

ناولها | novelha.net