---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1653: ارِبوس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1653: ارِبوس

0

پیام‌آورِ منارهٔ هیولاوار بادِ یخبندان را می‌شکافت و در پهنهٔ سردِ‌اما​ آسمانِ گرگ‌ومیش پیش می‌تاخت. پشتِ سرش، دیواری متلاطم از برفِ رقصان‌راه‌حلِ​ آرام به جلو می‌خزید و جهان را مانندِ جانوری گرسنه می‌بلعید.

پیکری تکیده روی پشتِ هیولای پرنده‌کولاک​ زانو زده بود و با دستکشِ زرهیِ‌نامرده​ عقیقی به پرهای سیاهِ آن چنگ می‌زد.

سانی به عقب برنگشت؛ می‌دانست مار بسیار‌آن‌ها​ سریع‌تر از تایتانی است که در تعقیبشان بود.‌فدا​ دست‌کم در این مورد، برتری با آن‌ها بود.

«هرچند خیلی زود بهمون می‌رسه.»

داشت نتایجِ فدا‌استفاده​ کردنِ خیلِ بردگانش‌می‌رسید​ را سبک‌سنگین می‌کرد.

هیچ‌کدام نتوانسته بودند مدتِ زیادی در برابر سرمای مرگبارِ قلمروِ جانورِ زمستان دوام‌نامرده​ بیاورند. این یعنی هیچ نوع مقاومتی نمی‌توانست به سانی کمک کند تا آنجا‌شکل​ زنده بماند؛ دست‌کم چیزی نبود که بتواند در این مدتِ کوتاه پیدایش کند.

بردگان به‌سرعت جان داده بودند و گرمای زندگی‌هرچند​ از تنشان مکیده شده بود. اجسادشان روی برف‌کردنِ​ افتاد و رفته‌رفته به مجسمه‌های یخی تبدیل شد.

پس نتیجه... این بود که سانی برای رسیدن به قلبِ کولاک باید از چیزی جز یک‌کردنِ​ موجودِ زنده استفاده می‌کرد. شاید به نظر می‌رسید یک موجودِ نامرده بهتر عمل می‌کند، اما این‌طور نبود.‌بیاورند​ چند غول هم میانِ بردگان حضور داشتند که آن‌ها هم دقیقاً به همان شکل از پا درآمدند.

«اما یه‌موجودِ​ راه‌حلِ خیلی‌شاید​ ساده‌تر هم هست.»

مجبور نبود خودش واردِ قلبِ کولاکِ شوم‌باید​ شود یا یکی از سایه‌هایش را بفرستد.‌بهتر​ می‌توانست به‌سادگی... از یک شیءِ بی‌جان استفاده کند.

یک پرتابه.

در واقع، ساده‌ترین راه‌حل اغلب همان راه‌حلِ درست بود. بهترین راه برای‌می‌رسه​ کشتنِ جانورِ زمستان این بود که به‌سادگی رگباری از حملاتِ دوربرد را‌مدتِ​ روی سرش... یا هر چیزی که به جای سر داشت، فرود بیاورد.

سانی پیش از این نمی‌توانست چنین کاری کند، چون معلوم نبود کالبدِ اصلیِ تایتان کجای‌میانِ​ آن کولاکِ پهناور پنهان شده است. اما حالا... حسِ سایه‌اش تا کیلومترها امتداد می‌یافت. حتی اگر‌یکی​ در پیدا کردنِ مکانِ دقیقِ جانورِ زمستان ناکام می‌ماند، دست‌کم می‌توانست محدودهٔ کلی‌اش را مشخص کند.

«البته اگه اون چیز اصلاً بدنِ‌کولاک​ فیزیکی داشته باشه. تا جایی که‌می‌رسید​ من می‌دونم، می‌تونه یه توفانِ هوشمند باشه.»

این یکی از خطرهایی بود که باید به جان می‌خرید. مشکلِ دیگر، فرستادنِ یک حملهٔ دوربرد از چنین‌بردگانش​ فاصلهٔ بعیدی بود. این کار نه‌تنها از نظر فیزیکی دشوار بود، بلکه سرمای مرگبار و تندبادی که درونِ‌نوع​ کولاک می‌خروشید نیز به مانعی سدِ راه تبدیل می‌شد... هرچه به قلبِ آن نزدیک‌تر می‌شدی، شرایط بدتر هم می‌شد.

اما هرجا‌تعقیبشان​ اراده‌ای بود، راهی‌مورد​ هم پیدا می‌شد.

و اگر این اراده، قصدِ کشتن‌می‌رسید​ بود... تا پایانِ نبردشان، به هر‌این‌طور​ طریقی که شده یک نفر جان می‌داد.

سانی برای مقاومت در‌رسیدن​ برابر بادِ یخبندان به جلو‌استفاده​ خم شد و لبخند زد.

مدتی بعد، روی برف نشسته بود و پشتِ دیواری از فلس‌های عقیقی‌می‌رسه​ از باد پناه گرفته بود. البته آن دیوار همان پهلوی مار بود —‌زیادی​ کالبدِ جانورِ روحِ سایه‌اش حالا که تروری متعالی بود، واقعاً عظیم شده بود.

البته مار هنوز با اندازهٔ دایرون خیلی فاصله داشت،‌عمل​ اما با این حال حسابی دلهره‌آور بود. آرواره‌اش طوری بود‌همان​ که انگار می‌توانست یک نفربرِ زرهیِ نظامی را درسته ببلعد.

آن دو وسطِ دشتِ یخی بودند که زمانی دشتِ ارِبوس نام داشت.‌می‌رسید​ بخشِ اعظمِ پایتختِ محاصرهٔ ویران‌شده زیرِ سنگ‌های آتشفشانی و برف دفن شده بود‌همان​ و تنها چند سازهٔ مخروبه مثل بقایای اسکلت از آن بیرون زده بود.

سانی نشسته بود و قلهٔ بلندِ کوه ارِبوس‌هرچند​ پشتِ سرش قرار داشت. روبه‌رویش در دوردست، دنیا‌کردنِ​ داشت آرام‌آرام زیرِ پرده‌ای از برفِ چرخان ناپدید می‌شد.

دمای هوا که از قبل‌مورد​ هم طاقت‌فرسا بود، دقیقه به دقیقه‌بهمون​ پایین‌تر می‌آمد و بادها وحشی‌تر می‌شدند.

بی‌تفاوت به نظر می‌رسید و با چهره‌ای یخ‌زده به برف خیره‌اما​ شده بود. تاریکیِ ژرفِ چشمانش سرد و آرام بود... مثل سطحِ‌راه‌حلِ​ اقیانوسی که آماده است تا در قالبِ توفانی خروشان منفجر شود.

«بالاخره رسید، نه؟»

سانی نفسِ عمیقی کشید و بالاخره سرش را بلند کرد تا‌بهمون​ کولاکِ دوردست را برانداز کند. نزدیک شدنش به‌طرز فریبنده‌ای کُند بود،‌نتوانسته​ اما می‌دانست دیوارِ برف خیلی زود همه‌چیز را در اطرافش می‌بلعد.

مار فس‌فسی کرد و‌این​ صدای بمِ آن در‌هرچند​ سراسرِ دشتِ یخی پیچید.

«...پس وقتِ شروعه.»

حرف‌های سانی لحظه‌ای در هوای‌قلبِ​ سرد معلق ماند و زوزهٔ‌شاید​ باد خیلی زود آن‌ها را فروبلعید.

اما کسری از ثانیه بعد...

دنیا لرزید.

ترک‌هایی روی دشتِ وسیعِ برف افتاد و در دوردستِ پشتِ سرش، دهانهٔ کوه ارِبوس ناگهان با ستونِ عظیمی از‌همان​ خاکستر منفجر شد. تندبادِ وحشتناکی از هوای گرم در چشم‌اندازِ متروک پیچید و سرما را برای لحظه‌ای پس زد. سپس‌واقع​ آتشفشان با درخششِ سرخ و خشمگینی روشن شد و فواره‌ای از گدازهٔ ملتهب با غرشی کرکننده به آسمان پرتاب شد.

کوه ارِبوس داشت فوران می‌کرد.

البته این‌طور نبود که دقیقاً همان موقع که سانی نیاز داشت، خودبه‌خود‌می‌رسه​ فوران کند. در واقع او دیو را به اعماقش فرستاده بود تا‌مدتِ​ مخزنِ ماگمای ملتهبی پیدا کند و در زمانِ مناسب باعثِ فوران شود.

از آنجا که جالوت پیش‌تر کلِ منطقه را بی‌ثبات کرده بود، این کار خیلی هم سخت نبود.‌خیلِ​ دیو هم با آن زرهِ فولادیِ محکم و سازگاری‌اش با آتش، می‌توانست بدونِ دردسرِ چندانی از انفجارِ آتشفشان‌هیچ​ جانِ سالم به در ببرد. هرچند... این اوباشِ کوچک وقتی برمی‌گشت، اصلاً از دستِ اربابش دلِ خوشی نداشت.

البته اگر هر دوی آن‌ها‌نظر​ از چیزی که در راه‌می‌کند​ بود جانِ سالم به در می‌بردند.

با نزدیک شدنِ دیوارِ برفِ چرخان از روبه‌رو که دنیا را می‌بلعید، تودهٔ غلتانی از خاکستر از کوه ارِبوس در پشتِ‌میانِ​ سرش پخش شد. بویِ تندِ گوگرد در هوای سرد پیچید؛ بادِ سرد در برخوردی نامرئی به موجی از گرما کوبیده می‌شد.‌شیءِ​ تاریکیِ پهناوری آسمان را بلعید و دشتِ یخی را در سایهٔ خود فرو برد؛ موهای سانی در باد به رقص درآمد.

با غرق شدنِ همه‌چیز‌این​ در سایه‌ها، لبخندِ شومی‌هرچند​ روی چهرهٔ رنگ‌پریدهٔ سانی نشست.

کش‌وقوسی به خودش‌دست‌کم​ داد و آرام‌برتری​ از جا بلند شد.

تاریکیِ سردِ خفته در چشمانش‌نظر​ بالاخره منفجر شد و جایش‌می‌کند​ را به شعفِ شرورانه‌ای داد.

سانی با نگاه به توفانی که نزدیک‌باید​ می‌شد، مشتش را بالا برد و در حالی‌عمل​ که صدایش از خشمِ به‌زور سرکوب‌شده‌ای می‌لرزید، گفت:

«هی، جانورِ‌تعقیبشان​ زمستان... من‌این​ رو یادت میاد؟»

سپس صدایش آرام‌تر‌دست‌کم​ و سردتر شد؛‌برتری​ لبریز از خشمی مرگبار.

«...احتمالاً نه.‌موجودِ​ ولی من‌شاید​ تو رو یادمه.»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net