چپتر 1678: راهِ رسیدن به رتبهٔ مطلق
0نفیس وقتی به سؤالِزندگی سرورِ سایهها جواب داد،دستکم سرسری برخورد نکرده بود...
چطور میشدبرگشته یک مطلقتصمیم را کشت؟
پس از سالها تلاشِ تلخ برای رساندنِ خود به جایگاهی که در آنزندگی مقاومت در برابر فرمانروایان توهمی احمقانه، بیهوده و پوچ نباشد، فهمیده بود تنهاموفق راهِ معقول برای شکست دادنِ آنها این است که خودش به رتبهٔ مطلق برسد.
سالها پیش، پس از ابدیتی گمگشتگی در عالمِ رؤیا، شکستخورده و درهمشکسته بهفریب جهانِ بیداری برگشته بود. آن زمان، تصمیم گرفته بود به خاندانِ بزرگِ دلاوریهدفش بپیوندد، چون میدانست هیچ راهی بهتر از این برای شناختِ دشمنش وجود ندارد.
وقتی نفیس یک موجودِ کابوس را میکشت، لاشهاش را کالبدشکافی میکرد تا آناتومیاش را بررسی کندحدی و یاد بگیرد چطور این پلیدها را بهتر از پای درآورد. اما نمیتوانست یک خاندانِ بزرگروزی را کالبدشکافی کند... پس پیوستن به یکی از آنها بهترین راه برای بررسیِ دشمن از درون بود.
او آرزوهای دیگری هم در سر میپروراند — اینکه اعتمادِ پادشاهِ شمشیرها را جلب کند و در نتیجه خودشموجودِ را در موقعیتی قرار دهد که ازپایدرآوردنِ او امکانپذیر باشد. هر چه باشد، نفیس استادِ نبرد بود؛ نبردی کهبهترین فریب و گمراهی بخشِ جداییناپذیرِ آن بودند. زندگی آنقدرها هم با نبرد فرق نداشت... دستکم زندگیِ او اینطور نبود.
اما با اینکه در هدفش برای نفوذ به خاندانِ بزرگ وجداییناپذیرِ جلبِ اعتمادِ پادشاهش تا حدی موفق شده بود، هرچه بیشتر دربارهٔنفوذ دشمن میآموخت، میلِ سوزانش برای نابودیِ فرمانروایان ناامیدکنندهتر به نظر میرسید.
حتی اگر همهچیز را دربارهٔ دلاوری میدانست، و حتی اگر پادشاهِنبرد شمشیرها روزی گاردش را پایین میآورد... با وجودِ تمامِ قدرتش بهعنوانِدستکم یک تایتانِ متعالی، اصلاً مطمئن نبود که بتواند او را شکست دهد.
بنابراین... نفیس دربودند عوض باید به یکنداشت تایتانِ مطلق تبدیل میشد.
مشکل اینجا بودزمان که حتی اجازهخاندانِ نداشت تلاش کند.
زمانه عوض شده بود و امروز بیدارشدگان، استادها و قدیسهای بسیار بیشتری در جهان قدم میزدند. فرمانروایان سلطهٔزندگیِ آهنینِ خود را بر دستیابی به قدرتِ بیشتر... کمی شل کرده بودند. اما همچنان از اکثریتِ مطلقِ متعالیهانظر وفاداری میخواستند و قطعاً هرگز اجازه نمیدادند کسی بر تختِ رتبهٔ مطلق بنشیند و با آنها برابر شود.
آنویل و کی سونگ حتی نمیتوانستنددهد وجودِ یکدیگر را تحمل کنند. چطورنبردی میتوانستند اجازه دهند شخصِ دیگری رقیبشان شود؟
چه رسد به کسی مثلِ نفیس،فرق که دلیلی کاملاً موجه برای نفرتهدفش از آنها و توطئه برای سرنگونیشان داشت.
آنها هرگز اجازه نمیدادند او به مصافِ کابوسِ چهارم برود. حتی اگر بذرِ مناسبی پیدا میکرد، بیاجازه واردشندارد میشد و زنده میماند... بلافاصله پس از بازگشت به واقعیت کشته میشد. هر چه باشد، اقتدارِ یک فرمانروا دریکی قدرتِ قلمروِ او نهفته بود و قلمروِ نفیس بلافاصله پس از رسیدن به رتبهٔ مطلق هنوز شکل نگرفته بود.
با در نظر گرفتنِ تهدیدِ خطرناکِنبرد قلمروهای قدیمیتر، یک مطلقِ تازهتاجگذاریکرده قدرتِبودند چندان بیشتری از یک متعالی نداشت.
به همین دلایل، تنها یک راه پیشِ پای نفیسباشد بود. او باید بدونِ کمکِ طلسمِ کابوس و با پاآنقدرها گذاشتن جای پای بیدارشدگانِ دورانِ باستان، به رتبهٔ مطلق میرسید.
گذشته از این،بودند باید این کار رانداشت در خفا انجام میداد.
...نیازی به گفتن نبودتصمیم که آن راه همدلاوری به همان اندازه پردردسر بود.
نفیس از آنانکه کمی دربارهٔ اینکه بیدارشدگانِ باستانی چطور راهِ عروج را طیزندگی میکردند، آموخته بود. با این حال، کاهنهٔ پیر هیچچیز دربارهٔ جهشِ بینِ رتبهٔموفق متعالی و مطلق نمیدانست — هر چه باشد، در بافت هیچ مطلقی وجود نداشت.
در واقع، شاهِ مار تنها فرمانروایدهد تمدنِ رود بود؛ غریبهای از عالمینبردی که طلسمِ کابوس آن را بلعیده بود.
این بدان معنا بود که نفیس نمیتوانست راهِ طبیعیِ رسیدن بهنبود رتبهٔ مطلق را از کسِ دیگری بیاموزد. باید خودش آن رامیآموخت ابداع میکرد و حقیقتِ سالها گمشده را بیکمکِ دیگران کشف میکرد.
این کار حتی برای او هم نامعقول بهدلاوری نظر میرسید، اما چون چارهٔ دیگری نداشت، دردشمنش چهار سالِ گذشته برای انجامش تلاش کرده بود.
حتی نتوانسته بود به فرمانروا شدن نزدیک شود. اماگمراهی تا حدِ زیادی مطمئن بود که کلیدِ رتبهٔ مطلق رااینطور کشف کرده است... یا بهتر است بگویم، قفلِ درستش را.
درست همانطور که بیدارشدگانِ دورانِ باستان یاد گرفتند پیش از شکلنبرد دادن به هستههای روحشان جوهرِ خود را مهار کنند (نه برعکس)، نفیسزندگیِ باور داشت که برای مطلق شدن، ابتدا باید قلمرویی را محقق کند.
طلسمِ کابوس به انسانها فرصت میداد تا به مصافِ کابوسِ چهارم بروند، به رتبهٔ مطلق برسند و درشده نتیجه تواناییِ تجلیِ قلمرو را به دست آورند. با این حال، بدونِ طلسمِ کابوس... نفیس باید خودش آن اقتدارتمامِ را به دست میآورد. تواناییاش برای حاکمیت بر قلمرو بود که او را به فرمانروا تبدیل میکرد، نه برعکس.
با این حال...
هیچ سرنخیازپایدرآوردنِ هم از چگونگیِاستادِ تجلیِ قلمرو نداشت.
البته در ابتدا اینطور بود.
حالا با گذشتِ چهار سال، نفیسفرق دستکم در مسیرِ درستی قرار داشتهدفش — یا حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
رازِ پیشروی در راهِ عروج، منطقاًخاندانِ در تغییراتی نهفته بود که روحِ موجودِراهی زنده هنگامِ متعالی شدن از سر میگذراند.
روحِ قدیس محدودیتهای دنیوی را میشکست و گسترش مییافت، با جهان پیوندبودند میخورد و با بخشی از آن در هم میآمیخت. پس روحِ فرمانروا...پادشاهش نهتنها باید با جهان یکی میشد، بلکه باید بر آن بخش اقتدار مییافت.
جوهرهٔ مطلقجلب بودن همینموقعیتی بود. حاکم بودن.
اما هر قدیس منحصربهفرد بود. ماهیتِ پیوندشان بادستکم جهان نیز یگانه بود. از این رو، هرحدی متعالی مسیرِ منحصربهفردی برای رسیدن به رتبهٔ مطلق داشت.
برای خودِ نفیس... درکِتصمیم آن مسیر آسان بود،دلاوری اما پیمودنش بینهایت دشوار بود.
پس از قدیس شدن، روحش تواناییِ آن را یافته بود که ازبودند جوهرِ محیطیِ جهان، یعنی جوهرِ جان، تغذیه کند. البته این موضوع تنهاپادشاهش در موردِ جوهرِ جانی صدق میکرد که از منبعی خاص سرچشمه میگرفت.
بیشترِ مردم گمان میکردند عنصرِ منبعِ اوازپایدرآوردنِ شعله است و برخی آن را نورگمراهی میپنداشتند. اما همهٔ آنها در اشتباه بودند.
در حقیقت، عنصرِ منبعِزندگی نفیس که پایه و اساسِزندگیِ قلمروِ آیندهاش بود... اشتیاق بود.
حالا که به گذشته نگاه میکرد،خاندانِ باید خیلی زودتر این را میفهمید. اینراهی حقیقت همیشه آنجا بود، در توصیفِ سرشتش...
سرشت: [نورآور].
رتبهٔ سرشت: ایزدی.
توصیفِ سرشت: [تو موجودی از نور هستی که تبعید شده و محکوم به زیستن در تاریکی است. به هر کجا که میروی درخشش و گرما میآوری، اما به همراهِ آن اشتیاقی وصفناپذیر میآید.]
جوهرِ جانی که نفیس میتوانست جذب کند، از روحِ موجوداتِ زندهای زاده میشد که او در آنها میل و اشتیاق به چیزی راجلبِ برمیانگیخت. مهم نبود مشتاقِ چه چیزی باشند — و برخلافِ وفاداریِ مطلقی که پادشاهِ شمشیرها و ملکهٔ کرمها طلب میکردند، نیازی نبود که خودشقدرتش هدفِ این اشتیاق باشد. هرگونه آرزو و تمایلی که از شناختنِ او یا شنیدن دربارهاش شکل میگرفت، برایش به منبعِ جوهرِ جان تبدیل میشد.
به نظر میرسید توانِ [اشتیاق] او نیز پس از متعالی شدنش تکامل یافته وگمراهی با حضورش در هم آمیخته است. با گذشتِ زمان، نفیس متوجه شده بود کهجلبِ وقتی افراد در حضورِ او قرار میگیرند، روحشان تأثیرپذیرتر میشود و شعلههای خواستههایشان درخشانتر میسوزد.
این پایه و اساسِ قلمروِ آیندهاشفرق بود؛ قلمرویی که بیآنکه خودش بداند،هدفش از پیش آن را ساخته بود.