چپتر 1646: سیاهچالها و دیمونها
0لحظهای بعد، آن دو در اعماقِ زمین بودند و هزاران تن سنگاین بالای سرشان معلق بود. اگر سانی اشتباه نمیکرد، خلوتگاهِ پنهانی که پیدابکشند کرده بود، تقریباً نزدیکِ کفِ دریاچه و درست در دلِ کوهها قرار داشت.
در گذشته، سانی نمیتوانست هنگامِ گام برداشتن در سایهها موجوداتِ زنده را با خود ببرد؛ تنها استثنامکانِ نفیس بود. اما حالا که قدیس شده بود، اوضاع فرق میکرد. میتوانست اشیای بیجانِ بسیار سنگینتر و همچنینبهطرز آدمها را با خود بکشد. البته جابهجاییِ آدمها بسیار پرزحمت بود و جوهرِ زیادی از او مصرف میکرد.
بهخصوص کسانی که ارواحی وسیع و قدرتمند داشتند.زیادی دورنوردی با کاسی، آن هم به چنین مکانِدورنوردی دورافتادهای، بخشِ بزرگی از ذخایرش را خالی کرده بود.
سانی در دلاحضار آهی کشید و سعیزیبایی کرد نفسِ عمیقی بکشد.
اما چیزیانداخت برای تنفسناب وجود نداشت.
صدایی بهطرز عجیبی آرامپرزحمت در سرش پیچید وبهخصوص او را جا پراند:
[اینجا هوا نیست.]
صدای کاسی بود.
اما چرا اینقدر آرام بود؟
سانی با کمی گیجی به پیشگوی نابینا نگاه کرد، بعد شانه بالا انداخت و مرواریدِ جوهرِ ناب رادورافتادهای احضار کرد. چند ثانیه بعد، مرواریدِ سفید و زیبایی در دستش ظاهر شد. این بار، سانی آن راعجیبی در دهانش نگذاشت و بینِ خودش و کاسی نگه داشت. خیلی زود، هر دو توانستند دوباره نفس بکشند.
«لطفاً نزدیک بمانید، قدیس کاسیا.»
قدیسها میتوانستند نفسِ خود را بسیار بیشتر از آدمهای عادیاین حبس کنند، بنابراین هیچکدام در این چند لحظه احساسِ ناراحتی نکردهنفس بودند. با این حال، انتظار داشت کاسی دستکم کمی جا بخورد.
اما از طرفی... چرا باید جا میخورد؟ کاسی دیگر رؤیاهایی از آینده نمیدید، اما توانِنگذاشت بیدارِ او کاملاً بینقص کار میکرد. حتماً چند ثانیه قبل از اینکه سانی از گامِ سایهبیشتر استفاده کند، این را میدانست و احضارِ مرواریدِ جوهرِ ناب را پیش از انجامش دیده بود.
کاسی معمولاً طوری رفتار میکرد که باعث میشد مردم این توانِ او را فراموش کنند، اما اگر کسی کمی به آن فکر میکرد،آهی میفهمید که او هر مکالمه را دو بار انجام میداد و هر اتفاقی را دو بار میدید. تا زمانی که توانِ بیدارِ او فعالکمی بود، غافلگیر کردنش تقریباً غیرممکن بود. و قطعاً وقتی داشت قدیسی مشکوک را مخفیانه واردِ دژِ یک فرمانروا میکرد، آن را فعال نگه میداشت.
در این میان، به نظر میرسید توانِ عروجیافتهٔ او دستخوشِ تغییر شده است.وسیع مگر اینکه داشت از خاطرهای برای ارتباطِ تلهپاتیک با او استفاده میکرد، وگرنهکشید همان توانش بود که اجازه میداد با کسانی که نشان کرده بود حرف بزند.
سانی بهلطفِ کفنِ غروب بهخوبی با اینزیبایی شیوهٔ مکالمه آشنا بود، برای همین نگران نبودخودش که فکری ناخواسته را بلند به زبان بیاورد.
ها. چه راحت.
جای تعجب نداشت که وقتی درزیادی معبدِ بینام با هم روبهرو شدند، نفیسداشتند آنقدر دربارهٔ سایههایش مطلع به نظر میرسید.
در همین حال، به نظر میرسید کاسیجوهرِ هم افکارِ مشابهی دارد. رو به سانی،قدرتمند سرش را کمی کج کرد و پرسید:
«یه توانِ جابهجاییِ مکانی؟»
سانی سر تکان داد.
«خب، آره.البته یهچیزی توپرزحمت همین مایهها.»
چند لحظه فکربکشد کرد و بعدپرزحمت با بیخیالی گفت:
«ها. چه راحت.»
سانی پلک زد.
با گذشتن از این موضوع، بالاخره میتوانست بهبهخصوص اطراف نگاه کند؛ حسِ سایهاش بیفایده شده بود،چنین پس حالا فقط میتوانست به چشمهایش تکیه کند.
فضایی که آن دو خود را در آن یافته بودند چندانکسانی بزرگ نبود و در تاریکیِ مطلق غرق شده بود. خوشبختانه، ازبزرگی آن تاریکیهای معمولی بود که برای او مانعی به حساب نمیآمد.
در اتاقکِ کوچکی بودند. کاملاً مشخص بود که ساختهٔ دست است، نه اینکه طبیعی شکل گرفته باشد. دیوارها صاف و صیقلی بودبکشند و هیچ درزی روی سطحِ سنگیشان به چشم نمیخورد. سقف بلند بود. در اتاقکِ سنگی هیچچیز نبود؛ نه اثاثیهای، نه تارِ عنکبوتی،طرفی و نه حلقههای رونیِ حکشده بر کفِ زمین. تنها دری بلند آنجا بود که انگار از یک تکه چوبِ تیره تراشیده شده بود.
با این حال، سانی با نگاه به آن همان حسِ ناخوشایندی را پیدا کرد که زمانی در برجِ آبنوس تجربه کردهتوانستند بود. در کاملاً معمولی به نظر میرسید، اما یک جایش اندکی درست نبود. دستگیرهاش کمی زیادی بالا بود، شکلش کمی ناجورحال بود و لولاها فاصلهگذاریِ عجیبی داشتند. انگار برای موجودی ساخته شده بود که شباهتهایی به انسان داشت، اما کاملاً انسان نبود.
شاید یک دیمون.
کاسی بیحرکت ماند، اما سانی میدانست کهجوهرِ دارد از چشمِ او اتاقکِ سنگی راقدرتمند بررسی میکند. چند لحظه بعد، کاسی گفت:
«میدونم عجیبه که تازه الانثانیه میپرسم. اما، سانی... دقیقاً دنبالِاین چی هستی؟ و اینجا دقیقاً کجاست؟»
سانی لبخندِ محوی زد.
«ما خیلی پایینتر از قلعهایم، تو قلبِ کوه. توکسانی جایی که دیمونِ خیال از خودش به جا گذاشته.دورافتادهای در موردِ اینکه دنبالِ چی میگردم هم، قضیه سادهست...»
با احتیاطآدمها قدمی بهالبته سمتِ در برداشت.
«قدرت.»
کاسی جا خورد.
«قدرت؟»
سانی سر تکان داد.
«نشنیدی، قدیس کاسیا؟ دانش منشأ قدرته. حداقل دیمونِ تقدیر که اینطور فکر میکرد،نگذاشت منم بدم نمیاد باهاش موافق باشم. آه... اما در عینِ حال سنگینترین چیزِکاسیا دنیا هم هست. برای همین همه اونقدر قوی نیستن که بتونن تحملش کنن.»
کاسی بهتندی سرمرواریدِ چرخاند، اما سانی باثانیه لحنی بیخیال ادامه داد:
«پس، چیزی که میخوام اینجا پیدازیادی کنم دانشِ گمشدهست... و اگه خوششانس باشم،داشتند چیزی که به همون اندازه ممنوع باشه.»
با این حرف، سانی دستگیره را گرفت،جوهرِ چرخاند و در را هل داد تاقدرتمند باز شود. یا دستکم، سعی کرد بازش کند.
در تکان نخورد.
سانی کمی اخم کرد و زورِ بیشتریثانیه زد. او بهعنوانِ یک ترورِ متعالی قدرتِدهانش زیادی داشت؛ با این حال، در تکان نخورد.
«قفله؟ ولی هیچجابهجاییِ قفلی نداره. نکنه لولاهامصرف زنگ زدن؟ نه، وایسا...»
«باید بکشیش.»
سانی سرفهٔ معذبی کردچند و بهجای هل دادن، درظاهر را به سمتِ خودش کشید.
در بهراحتی بازمرواریدِ شد و لولاهاچند هیچ صدایی ندادند.
«...خودم میخواستمالبته همین کارپرزحمت رو بکنم. آره.»
کاسی چیزی نگفت و جلوجابهجاییِ رفت و درست پشتِ سرش ایستاد.کسانی سانی کمی خودش را جمع کرد.
«چرا اینقدر نزدیک ایستاده؟چند آها، درسته... خودم بهشدستش گفتم، بهخاطرِ مرواریدِ جوهر...»
«خب، امیدواریانداخت چه نوعناب دانشی پیدا کنی؟»
از اتاقکِ سنگی بیرونپرزحمت رفت، ایستاد و راهرویِ طولانیِکسانی آن سو را برانداز کرد.
«اوه، میدونی... چیزِ خیلی عجیبی نیست. چرا جنگِزیادی شوم شروع شد؟ چطور تموم شد؟ کی برد؟دورنوردی ایزدان چطور مردن؟ دیمونها چطور مردن؟ جنازههاشون کجاست؟»
سانی نفسِناب عمیقی کشید وثانیه بیخیال اضافه کرد:
«چرا طلسمِ کابوس ساخته شد؟احضار هدفش چیه؟ چه بلایی سرِدستش سازندهاش اومد؟ چیزای سادهای مثل این...»
البته، سانی هدفِ دیگری همجوهرِ در سر داشت و چیزِ دیگریوسیع هم بود که میخواست پیدایش کند.
بخشهای باقیمانده از تبارِ ممنوعهٔ بافنده...پرزحمت آنها را میخواست. دیگر به داشتنِارواحی مجموعهای ناقص از قطعات راضی نبود.
دستکم، دیگر نه.