چپتر 959: سوارکارِ تنها
0سانی در سرمای گزندهٔ شبِ قطبی به سمتِ شمال میراند و در لباسِ تکهپاره و ژندهاششستش میلرزید. بزرگراهِ ساحلی پیشِ رویش امتداد یافته بود؛ به شکلی غریب، ساکت و خالی. گهگاه به لاشهٔدستِ خونینِ موجوداتِ کابوس برمیخورد که روی بتن افتاده بودند و با چشمانی شیشهای به تاریکی خیره بودند.
اینها تنها نشانههایی بود که از عبورِ کاروان به جا مانده بود.دستِ بقیهٔ پلیدها حتماً به دنبالِ آن کشیده شده و در پیِ ستونِبساطش کوچکِ خودروها شتافته بودند. همین به سانی فرصت داد تا نفسی تازه کند.
آه... خستهم...
حالا که هیجانِ نبرد فروکش کرده بود، حالوهوایی دلگیر به سراغش آمد. چشماندازِ سرد، تاریک و متروکِ مرکزِ قطبِمیرسید جنوب هم فقط به این تیرگی میافزود. سانی به روبهرو نگاه کرد و با تکانخوردن در زینِ کابوس، از درداحضار چهره در هم کشید. زخمهایش درد میکرد و زهرِ کشنده همچنان تقلا میکرد او را از درون از پا درآورد.
بیشترِ آدمها تا الان جان داده بودند، اما بافتِ خون داشت آرامآرامگازگرفتگی بر زهرِ سیاه غلبه میکرد. با این حال، سانی هنوز از جایِخونش پارهپارهٔ گازگرفتگی روی پهلو و ساعدش خونریزی میکرد. شستش هم وضعِ افتضاحی داشت.
از آنجا که مدتها بود با چیزی روبهرو نشده بود که بتواند خونش را بریزد، اینمعمولی وضع کمی نگرانکننده به نظر میرسید. با این حال، کارِ چندانی از دستِ سانی برنمیآمد. یکسرما جعبهکمکهای اولیهٔ معمولی داخلِ صندوقِ حریص داشت، اما جوهرِ کافی برای احضارِ آن در بساطش نبود.
به همین دلیل نمیتوانست زرهی هم احضار کند تاهنوز از خودش در برابرِ سرما محافظت کند. پس ازافتضاحی تخلیهٔ کاملِ انرژیاش، جوهر بهکندی به مخازنِ وسیعِ هستههایش برمیگشت.
همان مقدارِ اندکی هم که از مرخصکردنِ گناهِ تسلا به دستنشده آورده بود، تقریباً در دم جذبِ بدنِ تشنهبهجوهرش شد. تا زمانی کهبرنمیآمد بدنش دستکم تا حدودی اشباع نمیشد، نمیتوانست هیچ خاطرهای را احضار کند.
با این حال، اوضاع خیلی هم بد نبود. هرچههنوز جوهرِ نیروبخشِ بیشتری به بدنش برمیگشت، بهتر میتوانست درافتضاحی برابرِ سرما مقاومت کند و بافتِ خون هم قویتر میشد.
آرام اما پیوسته، احساسِ ضعفِوضع تهوعآوری که در تمامِ وجودشکارِ رخنه کرده بود، داشت پس مینشست.
سپس، باریکهایبافتِ از جوهر بهآرامآرام هستههایش سرازیر شد.
...بالاخره.
سانی به کابوس فرمانِ ایست داد و سپس پیاده شد. یکی دو دقیقه روی بتن زانو زد، پیوسته نفس کشید و به اینبتواند فکر کرد که اول باید کدام خاطره را احضار کند. سردش بود و برای محافظت از خود در برابرِ سرما و دشمنان بهنبود زره نیاز داشت، اما بدونِ سلاح هم بهشدت احساسِ ناامنی میکرد. باید به زخمهایش هم میرسید و خاطرهٔ یخ هم گزینهٔ مناسبِ دیگری بود.
سرانجام آهی کشید.
کابوس فعلاً میتونه سلاحم باشه.
با این فکر، سانی صندوقِ حریص را احضار کرد. صندوقِ فلزی را باز کرد، جعبهکمکهای اولیهای بیرون آوردنظر و با ناشیگری مادهٔ لختهکننده را روی زخمهایش مالید؛ سپس چسبهای پانسمان را روی آنها چسباند. پس ازدلیل آن، دستش را در اعماقِ فضای ذخیرهسازیِ غارمانندِ صندوق فرو برد، کمی گشت و یک اورکتِ نظامی بیرون کشید.
سانی چند لحظه به دکمههای برنجیِ پالتو خیره ماند،هنوز سپس آن را پوشید و یقهاش را بالا دادافتضاحی تا خودش را از بادِ سوزان در امان نگه دارد.
«فعلاً باید کافی باشه.»
دوباره روی زین رفت و مرکبش راغلبه به جلو راند. کابوس ابتدا آرام حرکتساعدش کرد تا زخمهای اربابش را زیاد آزار ندهد.
مدتی در سکوت پیش رفتند. سرانجام، سانی آنقدر جوهر بازیابی کرد که بتواند خاطرهٔ دیگری را احضار کندنظر و این بار نگاهِ بیرحم را برگزید. به فکرش رسیده بود گناهِ تسلا را فرابخواند، اما بعد پشیمان شد.نمیتوانست خلقش از پیش تیره بود و گوش دادن به آن شمشیرِ لعنتی قرار نبود ذرهای حالش را بهتر کند.
بهعلاوه، با از دست رفتنِ زنجیرِ نامیرا، دفاعِ روانیاش دیگر مثل گذشتهگازگرفتگی قوی نبود. سانی با به یاد آوردنِ از دست دادنِ زرهِ متعالیخونش اخم کرد و شتابان این افکارِ تلخ را از ذهنش پس زد.
...انگار پس از گرفتار کردنش به انواعواقسامِ بدبختیها، [مقدّر] سرانجام تصمیمچندانی گرفته بود کمی شانس به سانی عطا کند. در طولِ مسیرِبرای طولانیِ بزرگراه، حتی با یک موجودِ کابوس هم روبهرو نشده بود.
اما سرانجام،بافتِ این شانس همآرامآرام به پایان میرسید.
سانی از دریچهٔ چشمانِ یکی از سایهها که جلوتر در حالِ شناسایی بود نگاه کرد و اخمهایش در هم رفت.کارِ تودهای تاریک از بدنهای متحرک، جاده را در حدود یک کیلومتر جلوتر به سمتِ شمال مسدود کرده بود... بتنِ جاده پوشیدهبرابرِ از جسد بود و پلیدها داشتند با ولع از گوشتِ همنوعانِ ازپایدرآمدهشان تغذیه میکردند و آنها را با ملچوملوچِ تهوعآوری میبلعیدند.
سانی که نگاهش راداشت از این ضیافتِ شومحال گذراند، چشمانش تیره شد.
طولی نکشید که صدای سمهای سخت روی بتن طنین انداخت و سواری کابوسوار به دلِ تودهٔ پلیدها یورشصندوقِ برد. مرکبش آنها را لگدمال کرد و درید و نیزهٔ درخشانِ خودِ سوار نیز برقی زد که سایههایی واضحجوهر را روی سطحِ بزرگراه به رقص درآورد و فوارههایی از خونِ در حالِ تبخیر را به هوای سرد پاشید.
زمانِ زیادی نبرد تا سانی موجوداتِ کابوسِ لاشهخوار را از هم بدرد. تا آن موقع، آنقدر جوهر بازیابیافتضاحی کرده بود که بتواند آن را به درونِ نگاهِ بیرحم هدایت کند و وقتی این نبردِ کوتاه واولیهٔ وحشیانه به پایان رسید، باز هم آنقدر جوهر برایش مانده بود که ردایِ جهانِ زیرین را احضار کند.
سرانجام، دیگر سردش نبود.
...با اینبافتِ حال، خلقشداشت فقط تیرهتر شد.
آنجا پشتِ تودهٔ موجوداتِ کابوسِ مرده — چه آنها که پیش از رسیدنشبرنمیآمد کشته شده بودند و چه آنها که خودش از پای درآورده بود — شکلِنمیتوانست آشنای یکی از نفربرهای غیرنظامی روی جاده به چشم میخورد که بیحرکت ایستاده بود.
چراغهای وسیلهٔ نقلیه خاموش بود و بدنهاش پر از بریدگیهای عمیق. چند سوراخِپهلو بزرگ فضای تاریکِ درونش را نمایان میکرد. لاشهٔ پلیدها دورِ نفربر کپه شدهوضع بود و ارتفاعِ زیادی داشت، گویی نبردِ ناامیدانهای در اطرافش در گرفته بود.
سانی آهی کشید، سپس به سمتش رفتافتضاحی و در حالی که انتظارِ دیدنِ بدترینبریزد صحنهها را داشت، بالا رفت و واردش شد.
با این حال، هیچ جسدِ انسانی درغلبه داخل پراکنده نبود. خونی هم به چشمساعدش نمیخورد، فقط فضایی خالی بود و خردهشیشههای شکسته.
«...آخه اینجا چه خبر شده؟»
چند لحظه درنگ کرد، سپسآرامآرام بیرون آمد و با اخمی عمیقپارهپارهٔ بر چهرهٔ رنگپریدهاش روی زین پرید.
سانی، پر از تنش، بار دیگر کابوسافتضاحی را به سمتِ شمال به تاخت درآورد. اینوضع بار، حالتِ بدنش سرشار از حسِ اضطرار بود.