چپتر 1235: منظرهٔ شگرف
0سانی دوباره کابوس دید. غرق در عرقِ سرد که بیدارجای شد، یادش نمیآمد چه خوابی دیده، اما برای لحظهای ازخورد احساسِ مقاومتناپذیرِ یک... وسواسِ فکریِ تاریک، هولناک و بلعنده فلج شد.
وضعیتِ روانیاش باید ضربهای سنگینتر از آنچه فکر میکرد خورده باشد که مدامچشمانش از کابوسهای تکراری رنج میبرد. خب... با توجه به اتفاقاتی که در طولِچوبِ نبردِ جمجمهٔ سیاه و پس از آن افتاده بود، این نتیجهٔ غیرمنطقیای نبود.
باید کابوس رو احضار کنم تانور نگهبانِ خوابم بشه. میتونه چند تاشکافت از این خوابها رو هم مهار کنه.
بهمحضِ اینکه سانی اینکند فکر را کرد، حسشمار کرد یک جای کار میلنگد.
چی...
در لحظهٔ بعد، کلکِ زیرِ پایش تکانِشده شدیدی خورد و سپس، زمزمهٔ آرامبخشِ جریانِمحکم آب ناگهان به غُرّشی کرکننده تبدیل شد.
سانی از روی سطحِ چوبی و خنک به بیرون پرتاب شد و به اعماق فرو رفت. باخورشید احساسِ هجومِ آب به دهان و بینیاش ناسزا گفت، بیدرنگ فضای اطراف را حس کرد و کوشیدباز تختهپارهٔ آشنا را پیدا کند... هر چه بود، آن کلک تنها پناهگاهش در مه به شمار میرفت.
کلک چند متر بالاتر از او بود. سانی با تقلا در برابرِ جریانِ آب،سمتِ به سمتِ بالا شنا کرد. اما چیزِ عجیبی به چشم میخورد... پهنهٔ آبی کهروشنتر پیشتر تاریک بود، حالا غرق در نور شده بود و هرچه بالاتر میرفت، روشنتر میشد.
سرانجام سانی سطحِ آب رامهار شکافت و چشمانش را محکمجای بست؛ نورِ خورشید کورش کرده بود.
مهِ همیشگی... ناپدید شده بود.
سانی در خلافِ جریانِ آب به جلو تقلا کرد، به سمتِ کلکِ مطمئنش شنا کرد،بست از چوبِ لیز بالا رفت و یک دهان پر از آب را با سرفه بیرونموهای ریخت. سپس موهای خیسش را به عقب پس زد و با احتیاط چشمانش را باز کرد.
پس از روزها سپری کردن در گرگومیشِ مهِ شبحوار،میرفت چند ثانیه طول کشید تا به روشناییِ روز عادتعجیبی کند. آرامآرام، منظرهای نفسگیر از دلِ درخششِ سفید نمایان شد.
سانی بیاختیارمیتونه نفسش راخوابها حبس کرد.
روبهرویش، تا جایی که چشم کار میکرد، پهنهٔ وسیعی از آبِ زلالشکافت و درخشان بود. نورِ ملایمِ خورشید از سطحِ آن بازتاب مییافت وجلو کلِ جهان را چنان نشان میداد که گویی پوشیده از سنگهای قیمتی است.
آن بالا، در گنبدِپیشتر عظیمِ آسمانِ آبی، هفتهرچه خورشید با نوری زیبا میدرخشیدند.
یک خورشید از آبهای دوردست در سمتِ راستش طلوع میکرد و آسمان و آبِ روان را با هزاران طیف از رنگِ یاسیِآبی ملایم رنگآمیزی میکرد. رنگهای سپیدهدم آرامآرام روشنتر میشدند و رفتهرفته درست در بالای سرِ سانی به پهنهٔ وسیعی از آبیِ پررنگ بدلمطمئنش میگشتند. در دوردستِ سمتِ چپش، خورشیدی دیگر در آبِ سرخرنگ غرق میشد و جهان را به حریقی از نورِ زرشکیِ آتشین تبدیل میکرد.
افقِ شرقی در سپیدهدم بود و افقِبهمحضِ غربی در گرگومیش. با این حال، جاییبعد که سانی بود وسطِ روز به شمار میرفت.
مدتی با حیرت به آن منظرهٔنور باورنکردنی خیره ماند، سپس کمی جابهجاشکافت شد و به پشتِ سر نگاه کرد.
پشتِ کلک، جهان دقیقاً همانطور بود — چیزیهرچه جز آب به چشم نمیخورد. هیچ نشانی ازنورِ مه نمانده بود، گویی هرگز وجود نداشته است.
سانی آهی کشید، سپس دوباره به سمتِ شمال چرخید... یا دستکم جهتی که تصمیم گرفتهبالا بود شمال بنامد، با توجه به اینکه تنها طلوع در میانِ آن هفت خورشید درسرانجام سمتِ راستش بود. این همان جهتِ جریانی بود که همچنان کلکش را به جلو میبرد.
مدتی را صرفِچند تماشای منظرهٔ عجیب وبهمحضِ شگفتانگیزِ جهانِ کابوس کرد.
«منو یادِ چیزی میندازه.»
سانی چند لحظه درنگپیشتر کرد و در فکرهرچه فرورفت. سپس نفسِ عمیقی کشید.
هفت خورشیدِ درخشان، پهنهٔ وسیعِ آبِ زلال... او را بهمتر یادِ دریای روح میانداخت. اگر بهجای هستههای سایهٔ تاریک، هستههایمیخورد روحِ درخشان داشت، دریای روحِ خودش هم شبیهِ همین میشد.
البته او تنها پنج هسته داشت و آبهایاینکه تاریکِ روحش راکد و بیحرکت بود. دریای روحش همپایش بینهایت کوچکتر بود. تفاوتهای دیگری هم به چشم میخورد.
با این حال... جهانی که پیشِنور رویش بود، بهطرزِ عجیبی زیباتر ازشکافت آن بود که مکانی عادی باشد.
که سؤالی را پیش میکشید...
«آخه من کدوم گوریام؟»
هیچ بیابانی در دیدرس نبود. از هرمِ سیاه هم خبری نبود. تنها چیزی که سانی میدید، آبِ روشنتکانِ و هفت خورشیدِ عجیب بود. همه میدانستند که آسمان، از جمله اجرامِ آسمانیِ درونش، در مناطقِ مختلفِ عالمِ رؤیارفت یکسان نیست... با این حال، کاملاً مطمئن بود که تا به حال حتی نزدیکِ چنین جایی هم نشده است.
و قطعاً درآبی بیابانِ کابوس همنور چنین چیزی پیدا نمیشد.
سانی با بیمیلی میتوانست تصور کند که طلسم او را به گذشتهایشکافت چنان دور فرستاده که بیابان هنوز بسترِ یک دریا بوده است. باجلو این حال، حتی این هم غرابتِ آسمانِ رنگارنگِ بالای سرش را توجیه نمیکرد.
«آخه ماآشنا واردِ چهکند جور بذری شدیم؟»
صدای پاشیدنِ آب آمد و گناهِ تسلا آرام روی سطحِ آب قدم زدلحظهٔ تا دوباره روی کلکِ چوبی بایستد. کاملاً خشک بود و تغییرِ ناگهانیِ منظرهغُرّشی هیچ اثری رویش نگذاشته بود. لبخندِ محوی روی چهرهٔ چینیمانندش نقش بسته بود.
«منظرهٔ جالبیه، مگه نه؟»
سانی در سکوت سر تکان داد،نور سپس ناگهان با دقت به نقطهایشکافت خیره شد که شبح ایستاده بود.
چوبِ رنگپریده از آب تاریک و خیس شده بود.میرفت وقتی مه بهطرزِ مرموزی ناپدید شده بود، کلک حتماًعجیبی واژگون شده... و سطحِ زیرینش را نمایان کرده بود.
و آن سطحِچند زیرین پوشیده از خطوطِبهمحضِ آشفته و جنونآمیز بود.
آنها رون بودند، هزاران رون، که همه در یک نقشونگارِمیشد جنونآمیز در هم آمیخته بودند. اما... فقط رون نبودند. سانی برخیهمیشگی از نمادهای زمختکندهکاریشده را میشناخت، اما بقیه برایش کاملاً ناآشنا بودند.
بر خود لرزید؛ متوجه شدحالا که حتی حروفِ آشنای زبانِ بشریسرانجام هم در میانشان به چشم میخورد.
با ترجمهٔ طلسم،پیدا تمامِ نمادها کلماتِتنها یکسانی را تکرار میکردند:
«آرزو آرزو آرزو مراقبِ آرزو آرزو باش مراقب باش چه آرزویی میکنیمیلنگد آرزو کن آرزو کن آرزو کن آرزو کن آرزو آرزو آرزو مراقبجریانِ باش چه آرزویی میکنی مراقب باش مراقب باش چه آرزویی آرزو آرزو میکنی...»
سانی خشکش زد.
کلمات ادامه داشتند؛ میشکستند، از روی هم رد میشدند و روی چوبِ باستانی سرازیر میشدند.بست درست مانندِ تکرونِ آن سوی کلک، به نظر میرسید کسی با ناخنهایش آنها را رویموهای این چوبِ بینهایت مقاوم خراشیده است. خطوط زمخت و سراسیمه، اما عمیق و محکم بودند.
سانی اخم کرد. میلِ مهارناپذیری برای دور شدن از بافتِ دیوانهوارِ رونها در خود حس میکرد. احساسچیزِ میکرد جنونِ شومی از آنها ساطع میشود و بهشکلی غیرمنطقی میترسید خودش هم به آن مبتلا شود.بست با این حال، هیچ جایی برای فرار نبود؛ تمامِ کلک از تکرارِ دیوانهوارِ نمادهای درهمپیچیده پوشیده شده بود.
بخشی که میتوانست ببیند، بخشی که گناهِ تسلا آرامکرد رویش ایستاده بود و حتی بخشی که خودش رویتکانِ آن زانو زده بود، همگی پر از آن نمادها بودند.
سانی با بدنی منقبض، نگاهشحالا را گرفت و بارِ دیگر بهسرانجام پهنهٔ زیبای آبِ درخشان چشم دوخت.
...انگار دیگرپهنهٔ آنقدرها هم رؤیاییحالا به نظر نمیرسید.