چپتر 1447: رویکردِ متفاوت
0«خب، الان باید چیکار کنیم؟»
دسته میانِ صخرههای سمتِ شمالیِ جزیره پنهان شده بود. افی داشت صندوقِ حریص را غارتدیدمش میکرد و جت و نفیس با خستگی روی زمین نشسته بودند. آنها در نبرد بارؤیا ترورِ غار پیشگام بودند، اما عجیب این بود که سانی و کاسی بیشتر تحلیل رفته بودند.
دخترِ نابیناوضعیتِ با ناامیدینداشت سر تکان داد.
«من... مطمئن نیستم.»
تازه یافتههایشان را با هم در میان گذاشته بودند. روشِبیابانِ نفوذ به برجِ آلتیا، بقایای یک تایرنتِ اعظمِ کشتهشده، زنِهستند خفته در بالاترین طبقه... و اینکه چطور نتوانسته بودند بیدارش کنند.
خلقِ سانی تنگ بود. آنهمه وقت وکابوسِ انرژی هدر داده بودند، اما هیچ دستاوردی نداشتند.دیدمش فرار از جزیره درست مثلِ قبل غیرممکن بود.
لعنت بهش.
چند لحظه ساکتکرد ماند، بعد نگاهیواکنشِ به نفیس انداخت.
چیزی داشت ذهنش را میخورد.
«کاسی میگفتخاصی یکی از آننداد نُهتن رو دیدی؟»
این سؤال اهمیتِ چندانی برای وضعیتِ فعلیشان نداشت،دربارهٔ اما کنجکاو بود. شاید دانستنِ بیشتر دربارهٔ اربابِتعجب پیشینِ جزیره کمکشان میکرد به راهحلِ تازهای برسند.
نف با رگهایکرد از تعجب بهواکنشِ او نگاه کرد.
«آره، دیدم.»
سانی واکنشِخاصی خاصی به تأییدِنداد او نشان نداد.
«توی کابوسِ دومت بود؟»
کموبیش از این بابتآره مطمئن بود، اما برخلافِتأییدِ انتظار، نفیس سر تکان داد.
«نه... توی بیابانِ کابوس دیدمش.»
همه از جوابش گیج شدند؛ افی وکابوسِ جت چون نمیدانستند آن نُهتن چه کسانیکابوس هستند، و سانی و کاسی چون میدانستند.
چطور ممکن بود کسینداشت از گذشتهٔ باستانیِ عالمِ رؤیااربابِ در زمانِ حال زنده باشد؟
نفیس کهنگاه متوجهِ گیجیشان شدهدیدم بود، توضیح داد:
«وقتی تازه واردِ بیابانِ کابوس شده بودم، دو اسکلت پیدا کردم که به یهجوابش درختِ مرموز میخ شده بودن. یکیشون خودش رو آزاراکسِ توانا معرفی کرد و اونزمانِ یکی یوریس از آن نُهتن. حس کردم برای مجازات روی اون درخت رها شده بودن.»
لحظهای مکثخاصی کرد ونشان بعد آرام گفت:
«اون یوریس، بهم گفت بردهای حقیره که با بریدنِ گلوی یکی از ایزدان، اونا رو خشمگین کرده. البته مطمئن نیستمدیدم حرفاش قابلاعتماد باشه... به نظرم بیشتر شبیه سربازی ردهبالا از ارتشِ دیمونها بود. به هر حال، از روی درخت پایینچون آوردمش و اونم من رو به جهانِ زیرین راهنمایی کرد. کمی قبل از اینکه واردِ کابوس بشم، از هم جدا شدیم.»
سانی بانگاه حیرت بهآره او خیره ماند.
خب، این... داستانِ عجیبیه. دو تا اسکلتِ سخنگو که به یه درخت میخهمه شدن؟ آره، بیابانِ کابوس پر از استخونهای کهنهست که خیالِ مردن ندارن. باعالمِ این حال، هیچکدوم از اونایی که من دیدم تا حالا باهام حرف نزدن.
برای لحظهای، یادش آمد که درست بعد از بازگشتِ نف ازبرخلافِ کابوسِ دومش، به خوابِ او سر زده بود. آیا آنجا درختِکسانی وحشتناکی نبود که دو پیکر بیرحمانه به تنهاش میخ شده بودند؟
«و اون قضیهٔ بریدنِ گلویکنجکاو یه ایزد دیگه چی بود؟پیشینِ حتماً بازی با کلمات بوده...»
مگه نه؟
«جالبه.»
آئورو سربازِ امپراتوریِ ایزدبانوی جنگ بود. اما به نظر میرسید این یوریس دربیابانِ جنگِ شوم در جبههٔ دیمونها جنگیده باشد. در این میان، آلتیا به مقبرهٔکسی آریل آمده بود؛ شاید تنها جایی که آتشِ جنگ هرگز به آن نرسیده بود.
آخه قرار بودفعلیشان چه برداشتی ازشاید این ماجرا بکند؟
اگر سانی ناچار بود یک نتیجهگیریِ ناخوشایندخاصی بکند... این بود که دانستن دربارهٔ یوریسکموبیش از آن نُهتن هیچ کمکی به او نمیکرد.
فرار از جزیرهٔ آلتیا همچنان ناممکن به نظربرخلافِ میرسید. برجی که در ده دوازده چرخشِ اخیرشدند تنها امیدشان بود، حالا بنبست به نظر میرسید.
کاسی آهِ سنگینی کشید:
«احتمالاً باید دوباره سعی کنیم اون زن رودربارهٔ بیدار کنیم. اگه هیچ راهی جواب نداد... با اینکهنگاه اصلاً دلم نمیخواد، شاید مجبور بشیم بهش حمله کنیم.»
سانی ابرویینگاه بالا انداختآره و پرسید:
«میخوای بکشیش؟»
دخترِ نابینا اخم کرد،نشان چند لحظه ساکت مانددومت و بعد آرام گفت:
«اگه چارهایوضعیتِ جز ایننداشت نباشه، آره.»
کمی جا خورد. کاسی... بیشتر از چیزی که فکر میکرد عوض شده بود.دومت آن دخترِ خجالتی که در ساحلِ فراموششده میشناخت، هرگز به ذهنش خطور نمیکرد کهکسانی بیدلیل جانِ یک غریبه را بگیرد، حتی اگر این کار به نفعش تمام میشد.
یا بهتر است گفت،کابوسِ اگر انتخابِ دیگری داشتبرخلافِ به چنین چیزی فکر نمیکرد.
«خب، چرا تعجب میکنم؟»
سالهای گذشته همهٔ آنها را تغییر داده بود. سانی دیگر آنکمکشان آدمی نبود که در ساحلِ فراموششده بود... و امیدوار بود این تغییرتأییدِ به نفعش بوده باشد. کاسی هم قرار نبود همان آدمِ سابق بماند.
آهی کشید و گفت:
«راستش، نیازی نیست بیدارش کنیم.»
همه با تعجب به او نگاهتوی کردند. پس از چند لحظه سکوت،انتظار نفیس کمی جابهجا شد و پرسید:
«منظورت اینه که...»
سانی سر تکان داد. یک بار به رؤیای نفیسنشان رفته بود... پس میتوانست به رؤیاهای این زنِ خفتهبیابانِ هم قدم بگذارد. اینطوری دیگر نیازی نبود بیدارش کنند.
همهٔ اینها به لطفِ کابوس و یکی از توانهایش، یعنیبیابانِ [رؤیاگرد] بود. این توان به آن مرکبِ مخوف اجازه میدادهستند در رؤیاها سفر کند... و اربابش را هم با خود ببرد.
«آره. میتونم از کابوس بخوام منو ببرهکابوسِ توی رؤیاهای این زن. شاید چیزی بهم بگهدیدمش که برای فرار از جزیره به دردمون بخوره.»
بقیه با چهرههایی درهمرفتهنداشت به او نگاه کردند.دربارهٔ پس از مدتی، جت پرسید:
«مطمئنی میخوای واردِ ذهنِ قدیسیدیدم بشی که داره آرومآروم تباه میشه،توی سانی؟ این کار... ممکنه خطرناک باشه.»
افی سر تکان داد:
«ببین سانی... مطمئنم تا حالا بدونِ کمکِ اون اسبِ ترسناکت هم به رؤیای خیلی از دخترایهمه جوون سرک کشیدی، اما این یکی فرق داره. این آلودگی، شماها فکر میکنین فقط با دونستنِحال یه راز پخش میشه، مگه نه؟ اگه اون راز رو توی رؤیای این زن بفهمی چی؟»
سانی شانهای بالا انداخت:
«اینطوری نیست که دلم بخواددیدم این کار رو بکنم، مجبورم.نداد خیلی... نگران نباشین. حواسم هست.»
هنوز آینهٔ حقیقت را داشت. اگر کار به جاهای باریک میکشید، ازدیدمش آن استفاده میکرد تا توانِ [اشتیاق] نفیس را کپی کند و ازگذشتهٔ کابوس میخواست او را هرچه سریعتر از رؤیای این قدیسِ مرموز بیرون ببرد.
این... راستشخاصی نقشهٔ بدینشان به نظر نمیرسید.
سر تکان داد و گفت:
«پس تصمیممون همینه. با شروعِدیدم چرخشِ بعدی، من و کاسینداد دوباره میریم به برجِ آلتیا.»
«و امیدوارمنداد این بار دیگهدومت دستِ خالی برنگردیم.»