---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1447: رویکردِ متفاوت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1447: رویکردِ متفاوت

0

«خب، الان باید چی‌کار کنیم؟»

دسته میانِ صخره‌های سمتِ شمالیِ جزیره پنهان شده بود. افی داشت صندوقِ حریص را غارت‌دیدمش​ می‌کرد و جت و نفیس با خستگی روی زمین نشسته بودند. آن‌ها در نبرد با‌رؤیا​ ترورِ غار پیش‌گام بودند، اما عجیب این بود که سانی و کاسی بیشتر تحلیل رفته بودند.

دخترِ نابینا‌وضعیتِ​ با ناامیدی‌نداشت​ سر تکان داد.

«من... مطمئن نیستم.»

تازه یافته‌هایشان را با هم در میان گذاشته بودند. روشِ‌بیابانِ​ نفوذ به برجِ آلتیا، بقایای یک تایرنتِ اعظمِ کشته‌شده، زنِ‌هستند​ خفته در بالاترین طبقه... و اینکه چطور نتوانسته بودند بیدارش کنند.

خلقِ سانی تنگ بود. آن‌همه وقت و‌کابوسِ​ انرژی هدر داده بودند، اما هیچ دستاوردی نداشتند.‌دیدمش​ فرار از جزیره درست مثلِ قبل غیرممکن بود.

لعنت بهش.

چند لحظه ساکت‌کرد​ ماند، بعد نگاهی‌واکنشِ​ به نفیس انداخت.

چیزی داشت ذهنش را می‌خورد.

«کاسی می‌گفت‌خاصی​ یکی از آن‌نداد​ نُه‌تن رو دیدی؟»

این سؤال اهمیتِ چندانی برای وضعیتِ فعلی‌شان نداشت،‌دربارهٔ​ اما کنجکاو بود. شاید دانستنِ بیشتر دربارهٔ اربابِ‌تعجب​ پیشینِ جزیره کمکشان می‌کرد به راه‌حلِ تازه‌ای برسند.

نف با رگه‌ای‌کرد​ از تعجب به‌واکنشِ​ او نگاه کرد.

«آره، دیدم.»

سانی واکنشِ‌خاصی​ خاصی به تأییدِ‌نداد​ او نشان نداد.

«توی کابوسِ دومت بود؟»

کم‌وبیش از این بابت‌آره​ مطمئن بود، اما برخلافِ‌تأییدِ​ انتظار، نفیس سر تکان داد.

«نه... توی بیابانِ کابوس دیدمش.»

همه از جوابش گیج شدند؛ افی و‌کابوسِ​ جت چون نمی‌دانستند آن نُه‌تن چه کسانی‌کابوس​ هستند، و سانی و کاسی چون می‌دانستند.

چطور ممکن بود کسی‌نداشت​ از گذشتهٔ باستانیِ عالمِ رؤیا‌اربابِ​ در زمانِ حال زنده باشد؟

نفیس که‌نگاه​ متوجهِ گیجی‌شان شده‌دیدم​ بود، توضیح داد:

«وقتی تازه واردِ بیابانِ کابوس شده بودم، دو اسکلت پیدا کردم که به یه‌جوابش​ درختِ مرموز میخ شده بودن. یکیشون خودش رو آزاراکسِ توانا معرفی کرد و اون‌زمانِ​ یکی یوریس از آن نُه‌تن. حس کردم برای مجازات روی اون درخت رها شده بودن.»

لحظه‌ای مکث‌خاصی​ کرد و‌نشان​ بعد آرام گفت:

«اون یوریس، بهم گفت برده‌ای حقیره که با بریدنِ گلوی یکی از ایزدان، اونا رو خشمگین کرده. البته مطمئن نیستم‌دیدم​ حرفاش قابل‌اعتماد باشه... به نظرم بیشتر شبیه سربازی رده‌بالا از ارتشِ دیمون‌ها بود. به هر حال، از روی درخت پایین‌چون​ آوردمش و اونم من رو به جهانِ زیرین راهنمایی کرد. کمی قبل از اینکه واردِ کابوس بشم، از هم جدا شدیم.»

سانی با‌نگاه​ حیرت به‌آره​ او خیره ماند.

خب، این... داستانِ عجیبیه. دو تا اسکلتِ سخنگو که به یه درخت میخ‌همه​ شدن؟ آره، بیابانِ کابوس پر از استخون‌های کهنه‌ست که خیالِ مردن ندارن. با‌عالمِ​ این حال، هیچ‌کدوم از اونایی که من دیدم تا حالا باهام حرف نزدن.

برای لحظه‌ای، یادش آمد که درست بعد از بازگشتِ نف از‌برخلافِ​ کابوسِ دومش، به خوابِ او سر زده بود. آیا آنجا درختِ‌کسانی​ وحشتناکی نبود که دو پیکر بی‌رحمانه به تنه‌اش میخ شده بودند؟

«و اون قضیهٔ بریدنِ گلوی‌کنجکاو​ یه ایزد دیگه چی بود؟‌پیشینِ​ حتماً بازی با کلمات بوده...»

مگه نه؟

«جالبه.»

آئورو سربازِ امپراتوریِ ایزدبانوی جنگ بود. اما به نظر می‌رسید این یوریس در‌بیابانِ​ جنگِ شوم در جبههٔ دیمون‌ها جنگیده باشد. در این میان، آلتیا به مقبرهٔ‌کسی​ آریل آمده بود؛ شاید تنها جایی که آتشِ جنگ هرگز به آن نرسیده بود.

آخه قرار بود‌فعلی‌شان​ چه برداشتی از‌شاید​ این ماجرا بکند؟

اگر سانی ناچار بود یک نتیجه‌گیریِ ناخوشایند‌خاصی​ بکند... این بود که دانستن دربارهٔ یوریس‌کم‌وبیش​ از آن نُه‌تن هیچ کمکی به او نمی‌کرد.

فرار از جزیرهٔ آلتیا همچنان ناممکن به نظر‌برخلافِ​ می‌رسید. برجی که در ده دوازده چرخشِ اخیر‌شدند​ تنها امیدشان بود، حالا بن‌بست به نظر می‌رسید.

کاسی آهِ سنگینی کشید:

«احتمالاً باید دوباره سعی کنیم اون زن رو‌دربارهٔ​ بیدار کنیم. اگه هیچ راهی جواب نداد... با اینکه‌نگاه​ اصلاً دلم نمی‌خواد، شاید مجبور بشیم بهش حمله کنیم.»

سانی ابرویی‌نگاه​ بالا انداخت‌آره​ و پرسید:

«می‌خوای بکشیش؟»

دخترِ نابینا اخم کرد،‌نشان​ چند لحظه ساکت ماند‌دومت​ و بعد آرام گفت:

«اگه چاره‌ای‌وضعیتِ​ جز این‌نداشت​ نباشه، آره.»

کمی جا خورد. کاسی... بیشتر از چیزی که فکر می‌کرد عوض شده بود.‌دومت​ آن دخترِ خجالتی که در ساحلِ فراموش‌شده می‌شناخت، هرگز به ذهنش خطور نمی‌کرد که‌کسانی​ بی‌دلیل جانِ یک غریبه را بگیرد، حتی اگر این کار به نفعش تمام می‌شد.

یا بهتر است گفت،‌کابوسِ​ اگر انتخابِ دیگری داشت‌برخلافِ​ به چنین چیزی فکر نمی‌کرد.

«خب، چرا تعجب می‌کنم؟»

سال‌های گذشته همهٔ آن‌ها را تغییر داده بود. سانی دیگر آن‌کمکشان​ آدمی نبود که در ساحلِ فراموش‌شده بود... و امیدوار بود این تغییر‌تأییدِ​ به نفعش بوده باشد. کاسی هم قرار نبود همان آدمِ سابق بماند.

آهی کشید و گفت:

«راستش، نیازی نیست بیدارش کنیم.»

همه با تعجب به او نگاه‌توی​ کردند. پس از چند لحظه سکوت،‌انتظار​ نفیس کمی جابه‌جا شد و پرسید:

«منظورت اینه که...»

سانی سر تکان داد. یک بار به رؤیای نفیس‌نشان​ رفته بود... پس می‌توانست به رؤیاهای این زنِ خفته‌بیابانِ​ هم قدم بگذارد. این‌طوری دیگر نیازی نبود بیدارش کنند.

همهٔ این‌ها به لطفِ کابوس و یکی از توان‌هایش، یعنی‌بیابانِ​ [رؤیاگرد] بود. این توان به آن مرکبِ مخوف اجازه می‌داد‌هستند​ در رؤیاها سفر کند... و اربابش را هم با خود ببرد.

«آره. می‌تونم از کابوس بخوام منو ببره‌کابوسِ​ توی رؤیاهای این زن. شاید چیزی بهم بگه‌دیدمش​ که برای فرار از جزیره به دردمون بخوره.»

بقیه با چهره‌هایی درهم‌رفته‌نداشت​ به او نگاه کردند.‌دربارهٔ​ پس از مدتی، جت پرسید:

«مطمئنی می‌خوای واردِ ذهنِ قدیسی‌دیدم​ بشی که داره آروم‌آروم تباه می‌شه،‌توی​ سانی؟ این کار... ممکنه خطرناک باشه.»

افی سر تکان داد:

«ببین سانی... مطمئنم تا حالا بدونِ کمکِ اون اسبِ ترسناکت هم به رؤیای خیلی از دخترای‌همه​ جوون سرک کشیدی، اما این یکی فرق داره. این آلودگی، شماها فکر می‌کنین فقط با دونستنِ‌حال​ یه راز پخش می‌شه، مگه نه؟ اگه اون راز رو توی رؤیای این زن بفهمی چی؟»

سانی شانه‌ای بالا انداخت:

«این‌طوری نیست که دلم بخواد‌دیدم​ این کار رو بکنم، مجبورم.‌نداد​ خیلی... نگران نباشین. حواسم هست.»

هنوز آینهٔ حقیقت را داشت. اگر کار به جاهای باریک می‌کشید، از‌دیدمش​ آن استفاده می‌کرد تا توانِ [اشتیاق] نفیس را کپی کند و از‌گذشتهٔ​ کابوس می‌خواست او را هرچه سریع‌تر از رؤیای این قدیسِ مرموز بیرون ببرد.

این... راستش‌خاصی​ نقشهٔ بدی‌نشان​ به نظر نمی‌رسید.

سر تکان داد و گفت:

«پس تصمیممون همینه. با شروعِ‌دیدم​ چرخشِ بعدی، من و کاسی‌نداد​ دوباره می‌ریم به برجِ آلتیا.»

«و امیدوارم‌نداد​ این بار دیگه‌دومت​ دستِ خالی برنگردیم.»

ناولها | novelha.net