چپتر 1065: دروگر
0کابوس در دشتِ گرگومیش میتاخت و تمامِ موانع را نادیده میگرفت. برف را میشکافت، میانِ تختهسنگهای عظیم مانورمورد میداد، از تپهها بالا میرفت و از روی درههای عمیق میپرید؛ سمهای فولادینش از برخورد با سنگهای فرسودهدوری جرقه میپراکند. اسبِ جنگیِ تاریک همچون سایه سریع بود و با ظرافتِ ذاتی و سرعتی باورنکردنی حرکت میکرد.
سانی روی زین نشسته بود و جت را در آغوش داشت. جت عملاً در بغلش بود... در گذشته، اینقدر نزدیکبودند بودن به او خونش را به جوش میآورد، اما الان هیچ حسی نداشت. نه فقط به این خاطر که دروگرِکوچکتر روح همچون جسدی سرد و بیجان بود، بلکه چون قلبِ خودش هم به همان اندازه سرد و بیجان شده بود.
در این لحظهقدرتش هیچ حسی نداشت، جزبهتازگی کینهای ژرف و تاریک.
فرصتی هم برای این کار نبود. شاید سانی شوخی کرده بود که این سفر شبیهِ پیکنیکبعضی خواهد بود، اما در حقیقت، وضعیتشان همچنان وخیم بود. قطبِ جنوبِ شرقی پر از موجوداتِ کابوسدردسرساز بود و او آنقدر مغرور نبود که فکر کند از پسِ قتلعامِ گلههای کاملِ آنها برمیآید.
سانی میدانست که قوی است، اما محدودیتهای قدرتشاست را هم میشناخت. هرچه نباشد، بهتازگی درسِ تلخیتلخی در همین مورد از جانورِ زمستان گرفته بود.
در حالِ حاضر،میشناخت احتیاط و سرعتبهتازگی بهترین دوستانش بودند.
سایههایش جلوتر را میپاییدند و به دنبالِ موجوداتِ کابوس میگشتند که در کمین بودند. ازحالِ بعضی دوری میکرد و از بعضی دیگر با تکیه بر سرعتِ بالای کابوس میگریخت. دوردیگر ماندن از گلههای مهاجر چندان سخت نبود، اما دستههای کوچکتر و پلیدهای تنها دردسرساز میشدند.
با این حال، سانی هنوز مجبورسرعت نشده بود قدیس را احضار کند، چهدنبالِ رسد به اینکه خودش واردِ نبرد شود.
مسافتِ زیادی را طی کردند، سپس در درهای عمیق پنهان شدندمیشناخت و منتظر ماندند تا گلهای بزرگ دور شود. وقتی رودِ هیولاهاحالِ رفت، کابوس دوباره به جلو تاخت. و این روند مدام تکرار میشد.
پیدا کردنِ مکانی امن برای ورود به عالمِ رؤیا دشوارتر از چیزی بود که فکر میکرد. جاهاییسرعت پیدا میشد که کششِ ندا آنقدر قوی نبود که لنگرهایشان را مختل کند، اما همهٔ آنها پردور از موجوداتِ کابوس بود. کشتنِ پلیدها غیرممکن نبود، اما سانی تمایلی نداشت سروصدای زیادی به پا کند.
چه کسی میدانست صدایمیشناخت نبرد چه چیزهای دیگریدرسِ را به آنجا میکشاند؟
بنابراین، مدامگرفته جلوتر وحاضر جلوتر رفتند.
سرانجام مجبور شد اعتراف کند که حلِقوی مشکلشان قرار نیست به این زودیها انجام شود.درسِ از این رو، باید تاکتیکهایش را تغییر میداد.
مدتها بود چیزی نخورده بودنباشد و جت هم داشت جوهرمورد از دست میداد. باید شکار میکردند.
سانی مدتی وقت گذاشت تا دستهای از موجوداتِ کابوس پیدا کند که بهاندازهٔ کافیگرفته کوچک و دورافتاده باشد. پس از آن، به قدیس دستور داد تا به هربعضی پلید تیری بزند و با افسونِ [بارِ صلح] از کمانِ سیاه، سرعتشان را کم کند.
سپس، سانی دروگرِ روح را به جانِبهترین جانوران انداخت و از میانِ سایهها تماشامیگشتند کرد که چطور آنها را سلاخی میکند.
جت هنوز ضعیف بود و جوهرِ چندانی نداشت. با این حال، موجودات صرفاًنباشد بیدارشده بودند و گذشته از آن، تیرهای روح هم آنها را سنگین کردهبهترین بود. خودش هم آنجا بود تا اگر اوضاع به هم ریخت، واردِ عمل شود.
سانی مطمئن بودمیشناخت که همدمِ مردهاش ازدرسِ پسِ آن دسته برمیآید.
و واقعاً هم برآمد.
جت برای حفظِ جوهرش، از احضارِ هرگونه خاطرهای پرهیز کرد و بامیپاییدند دستِ خالی به پلیدها حمله برد. اما همانطور که سانی خیلی زودماندن فهمید، تماشای دروگرِ روح حتی در حالتِ ضعف و بیسلاحی هم رعبآور بود.
وقتی به پلیدها ضربه میزد، دستانش راحت از میانِ گوشتشان رد میشد و مستقیماً هستههای روح راهمین خرد میکرد. مهمتر از آن، جت پیشاپیش مرده بود — بدنش هنوز آسیب میدید و اگر کاملاًکمین نابود میشد از بین میرفت، اما از بسیاری از ضعفهای رایج میانِ موجوداتِ زنده در امان بود.
بر اثرِ خونریزی نمیمرد و میتوانست زخمهایی را که هر انسانِ دیگری را فلج میکرد یا میکشت، نادیدهبهترین بگیرد. جت میتوانست حتی شدیدترین جراحاتِ داخلی را هم نادیده بگیرد و بدونِ ذرهای درنگ به مبارزه ادامهمهاجر دهد. حتی اگر ریههایش لِه میشد و قلبش را سوراخ میکردند، باز هم راحت به کشتن ادامه میداد.
حتی خردکردنِ جمجمهٔ دروگرِ روح هم او را متوقف نمیکرد.همین تا زمانی که جوهرِ کافی جذب میکرد، بدنِ مردهاش سرانجامدوستانش بهبود مییافت، یا بهتر است بگوییم، خودش را ترمیم میکرد.
در مواجهه باحالِ چنین هیولای توقفناپذیری... حتیبهترین سانی هم تهدلش میترسید.
«چه خوبگلههای که توآنها یه جبههایم.»
سرانجام، طولی نکشید که جت دستهٔ کوچکِ پلیدهای بیدارشده را سلاخی کرد. با دستِ خالی آنها راسرعت میکشت و با هر شکار، کمی از قدرتش را پس میگرفت. در تمامِ این مدت، چهرهاش آرامشی آزاردهندهماندن داشت، مثلِ کسی که روی کاری کسالتبار تمرکز کرده باشد. بعد، لبخندِ محو و مورمورکنندهای روی لبهایش نشست.
سانی بیاختیار اولین گفتگوی خود با معلم جولیوس را به یاد آورد. آن موقع،گرفته پیرمرد جت را وحشیِ خونخوار و قاتلی روانی خوانده بود. سانی پیشتر فکر میکردبعضی مردم بهخاطرِ پیشینهٔ جت نسبت به او پیشداوری دارند، اما حالا، با چیزهایی که میدانست...
میفهمید چطور غریبهها به این نتیجه رسیدهاند که دروگرِ روحسایههایش صرفاً از خودِ کشتن لذت میبرد. هرچه نباشد، عدهٔ بسیارسرعتِ کمی میدانستند که او برای زندهماندن باید مدام جوهر جذب کند.
و چه کسیکاملِ با دیدنِ چنینمیدانست صحنهای وحشت نمیکرد؟
وقتی آخرین موجودِ کابوس به زمین افتاد، جت قد راست کرد، لحظهای چشمانش را بست و نفسشسرعت را با رضایت بیرون داد. شبیهِ دیوی بود که تازه از اعماقِ جهنم بیرون خزیده باشد —دور غرق در خون، با بدنی سوراخسوراخ از زخمهای هولناک، و با وجودِ همهٔ اینها به طرزِ عجیبی زیبا.
سانی سر تکان داد، از سایهها بیرون آمددرسِ و مشغولِ قصابیِ چند پلید شد تا گوشت جمعاحتیاط کند. همزمان، قدیس هم به جمعآوریِ خردههای روح پرداخت.
جت مدتی بیحرکت ماند،حاضر بعد نگاهش کرد. حالا کمیبودند جان در چشمانش دیده میشد.
لبخندی زد و گفت:
«حالا چیکار میکنیم؟»
سانی بامحدودیتهای چهرهای گرفتهمیشناخت نگاهش کرد.
«حالا برو خودتو بشور. تواحتیاط شاید مرده باشی، ولی منسایههایش نیستم. هنوزم حسِ بویایی دارم...»