چپتر 1504: شهرِ یخزده
0دیوارهای گرگومیش بلند و باابهت بود، ساخته از سنگ و تقویتشده با فلسهای موجوداتِ کابوسِ قدرتمند. در تاریکوروشنِ کمجانِ سپیدهدم، همچوناون صخرههای سیاه و بلندی به چشم میآمد. اما حالا، این صخرهها درهمشکسته و ویران بود. بخشهای زیادی از دیوار فروریخته بود ویکی بخشهای دیگر شکافته یا بهشدت آسیب دیده بود. اجسادِ پلیدها روی هم تلنبار شده و در چند نقطه به کنگرههای دیوار میرسید.
محاصرهٔ گرگومیش واقعاً وحشتناک بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهِهیچ سانی را جلب کرد، وضعیتِ ویرانِ دیوارِکشید شهر نبود، بلکه ماهیتِ وهمآورِ این ویرانی بود.
زمان واقعاًخودمونو در گرگومیشمیرسونیم منجمد شده بود.
قطعاتِ سنگِ خردشده، بیحرکت در هوا معلق بود. رودهایداخلِ خون همچون مجسمههایی انتزاعی بود که از یاقوت تراشیده باشند.اونجا شعلههای رقصان به شکوفههایی بیحرکت و سوزان بدل شده بود.
انگار ایزدی جهانخبری را در میانهٔ نبردیدلهرهای سهمگین منجمد کرده بود.
«حالا باید بیشتر احتیاط کنیم.»
صدای موردرت بهطرزِ عجیبی گرفته بود. از آن لبخندِ همیشگی وکار سرخوشانهاش خبری نبود؛ در عوض، شاهزادهٔ هیچ پر از دلهرهای شومبقیهشان به نظر میرسید. با نگاه به دیوارهای شکافتهٔ گرگومیش، آهی کشید.
«روحدزد به احتمالِ زیاد داخلِ شهره. مخفیانه اززیاد کوچهپسکوچهها میریم و خودمونو به کاخ میرسونیم. وقتیمیرسونیم رسیدیم اونجا... بهتره اون خاطرهت کار کنه، سانلس.»
سانی جلوی خودشخبری را گرفت تاهیچ چهره در هم نکشد.
وقتی حتی آن عوضی همعوض مضطرب بود... بقیهشان باید خودنظر را برای هر چیزی آماده میکردند.
بیآنکه حرفِ چندانی بزنند، از یکی ازاونجا شکافهای دیوار واردِ شهر شدند. سرانجام، گرگومیشجلوی با تمامِ شکوهش پیشِ رویشان گسترده بود.
بهکلی با شهرهای دیگری که سانی در عالمِ رؤیا دیده بود فرق داشت. البته شباهتهایی هم به چشم میخورد؛ مثلاً استفادهٔاون گسترده از مصالحی که از بقایای موجوداتِ کابوس به دست آمده بود. اما سبکِ معماریِ دریای گرگومیش بسیار منحصربهفرد بود. هم مستحکمیکی بود و هم دلباز؛ بیشتر بر کارایی تمرکز داشت تا زیبایی، اما همزمان، زیبایی را به هزاران شکلِ ظریف به نمایش میگذاشت.
برازندهٔ فرهنگی کهخبری از دنیای آب ودلهرهای توفانهای پیدرپی آمده بود.
با این حال، سانی کهعوض محوِ اتفاقاتِ خیابانها شده بود،نظر توجهِ چندانی به ظاهرِ شهر نکرد.
آنجا، انسانهای بیشماری در میانهٔ نبردیرسیدیم هولناک با موجوداتِ کابوسِ پست منجمدکنه شده بودند. صدها هزار... نه، میلیونها نفر.
عدهای در همانشکافتهٔ لحظهٔ فرود آوردنِروحدزد شمشیر منجمد شده بودند...
عدهای در همان لحظهایعوض که پلیدهای مهاجم داشتندشوم تکهتکهشان میکردند، یخ زده بودند.
منظرهٔ هولناکِ این نبردِ منجمد، هم عجیب بود و همنظر آزاردهنده. اما چیزی که بیشتر از همه سانی را تکانمخفیانه داد، وهمآوریِ این کشتارِ بیحرکت نبود، بلکه چهرههای مردمِ گرگومیش بود.
در چهرهٔ هیچیک از آنها اثری از ترس یا استیصال به چشم نمیخورد. حتی کسانی کهگرفت در حالِ جان دادن بودند نیز چهرهای آرام داشتند و چشمانشان پر از عزمی سرد بود. خشمیواردِ هم در کار نبود؛ تنها چیزی که دیده میشد، میل به کشتار بود، میلی تاریک و مورمورکننده.
آخه شاهِنگاه مار چه جورکشید ارتشی ساخته بود؟
درست است که انسانهای دریای گرگومیش پس از دیدنِ نابودیِ دنیایشان به مقبرهٔ آریل آمدهاحتمالِ بودند و این مسئله قطعاً آنها را تغییر داده بود. اما باز هم انسان بودند. سانیکار وقتِ زیادی را با سربازانِ کهنهکار گذرانده بود و هیچکدامشان از احساساتِ انسانی در امان نبودند.
تازه همهٔ این مردم هم سرباز نبودند. عدهای بیدارشده بودند، اما بیشترشان انسانهاییآهی عادی بودند. عدهای پیر بودند و عدهای جوان. با این حال، حتی یک نفررسیدیم را هم ندید که در حالِ فرار باشد یا از ترس به خود بلرزد.
عجیبه...
سانی ناگهان نسبت به احتمالِ متحد شدنشان با این مردمِ بیگانه احساسِ نگرانیمیریم کرد. با این حال، وقت نداشت به این چیزها فکر کند؛ موردرت جلوترجلوی به راه افتاده بود و با دقت از میانِ جنگجویانِ منجمد عبور میکرد.
واردِ خیابانِ باریکی شدندعوض و مخفیانه به سمتِشوم مرکزِ شهر پیش رفتند.
در طولِ مسیر، سانیخبری دید نزدیکِ راهنمایشان است. کمیشوم تردید کرد، بعد آرام پرسید:
«تو خیلی وقتهکاخ اینجایی. این آدمارسیدیم یکم عجیب نیستن؟»
شاهزادهٔ هیچنگاه با تعجب نگاهیکشید به او انداخت.
«چطور مگه؟»
سانی اخم کرد.
«فکر کنم زیادی استوارن.»
موردرت چند لحظهشکافتهٔ فکر کرد وروحدزد شانه بالا انداخت.
«مطمئن نیستم. همهٔخبری آدما به نظرمهیچ یکم عجیب میان.»
معلومه.
سانی در دل پوزخند زد. امارسیدیم حالا که داشت با موردرت حرفکنه میزد، تصمیم گرفت سؤالِ دیگری بپرسد:
«لابد وقتی فهمیدی یکی دیگه مثل خودت دارهزیاد این دور و بر میچرخه خیلی جا خوردی،میرسونیم نه؟ من که جا خوردم. واقعاً حسِ عجیبیه.»
شاهزادهٔ هیچ ابروییخبری بالا انداخت وهیچ بعد نیشخند زد.
«عجیبه؟ آره،همیشگی لابد هست. اگهعوض تو اینطور میگی.»
سانی باخودمونو چهرهای بیحالت بهوقتی او خیره ماند.
عجب جوابِ جالبی.
بعد از آن دیگر حرفی نزدهیچ و ترجیح داد ساکت بماند. کیآهی میدانست شنواییِ روحدزد چقدر خوب است؟
سرانجام از حاشیهٔ شهر گذشتند و واردِ بخشِ میانیِ آن شدند.نگاه اینجا نبرد بسیار شدیدتر به نظر میرسید، انگار تمامِ جنگجویان — همخودمونو موجوداتِ کابوس و هم انسانها — داشتند به سوی قلبِ گرگومیش میشتافتند.
به طرزِ عجیبی، پلیدهای زیادی آنجا به چشم نمیخوردند. البتهخاطرهت هر کدامشان بینهایت قدرتمند بودند، اما انگار مدافعانِ شهر همچنانعوضی دستِ بالا را داشتند. آنها داشتند نیروهای آلودگی را سرکوب میکردند.
منطقی بود. نبردِ عادی هم به همین شکل پیش میرفت؛شهره مهاجمان باید با جنگیدن راهِ خود را به داخلِ شهر بازاون میکردند، بنابراین هرچه از دیوارها دورتر میشدند، نیروهایشان رفتهرفته کاهش مییافت.
فقط یک نکتهٔ عجیب وجود داشت. انگار کانونِشوم نبرد پشتِ سرشان در حاشیهٔ شهر نبود، بلکهزیاد پیشِ رویشان، نزدیکِ کاخِ شاهِ مار قرار داشت.
سانی حسِ سایهاش را بیرون فرستاد و با حسِشوم اینکه ردیفِ ساختمانها در فاصلهٔ نهچندان دوری به پایان میرسد،شهره اخم کرد. طولی نکشید که به فضایِ بازِ وسیعی رسیدند.
موردرت درست پیش ازمیرسونیم ورود به میدان مکثبهتره کرد؛ انگار منقبض شده بود.
نفیس هم در حالی کهکشید دستش روی قبضهٔ شمشیرش بود،شهره میدانِ وسیع را برانداز کرد.
«راهِ دیگهای هم هست؟»
شاهزادهٔ هیچهمیشگی آرام سرشخبری را تکان داد.
«نه دقیقاً. کلِ شهر مثلِ یه دژ ساخته شده. محلههای داخلی از بقیه جدا شدن، برای همینچهره نمیتونیم بدونِ اینکه حداقل یکم تو دید باشیم بهشون برسیم. با این حال... همونطور که میبینین، درگیری تویسرانجام این میدون خیلی شدیده. با اینهمه انسان و پلید که اینجا یخ زدن، حداقل میتونیم بینشون پنهان بشیم.»
نفیس اخم کرد.
«پس بریم.»
وارد میدان شدند و از میانِ جنگجویانِ بیحرکت گذشتند. نبرد در این منطقهآهی واقعاً وحشیانه بود؛ آنقدر انسان و موجودِ کابوس آنجا بود که بدنهایشان هزارتویوقتی عجیبی ساخته بود. گاهی سانی بهسختی میتوانست از بینِ پیکرهای یخزدهشان عبور کند.
خم شد و از زیرِ شمشیری که داشت در گردنِ پلیدِ چندشآوری فرو میرفت، خزید.خودش وقتی ایستاد، مجبور شد بدنش را کج کند تا به فوارهٔ یخزدهای از خونِ یاقوتیبزنند نخورد. سپس، چشمدرچشمِ جنگجویی شد که نیشهای موجودِ کابوسِ غولپیکری داشت بازویش را قطع میکرد.
سانی لرزید.
انسانها و پلیدها مجسمه یا مانکنهای شبیهسازیشده نبودند. کاملاً واقعی بودند. میتوانست هر تارِ مو، هر قطرهٔ عرق و هر چکهمیریم خون را روی نیشهای هیولاهای دیوانهای که احاطهاش کرده بودند ببیند. همهٔ آنها صرفاً در زمان متوقف شده بودند... و بابقیهشان اینکه سانی میدانست چنین اتفاقی نمیافتد، اما نمیتوانست جلوی این حس را بگیرد که جنگجویان هر لحظه ممکن است به حرکت درآیند.
شمشیرها فرود میآمدند، خونِ یخزده جاری میشد ودلهرهای آروارههای گرسنه بسته میشدند و میدانِ ساکت رااحتمالِ به جهنمی گریزناپذیر از خونریزی و خشونت تبدیل میکردند.
فقط به رفتن ادامه بده.
خودش را مجبور کردآهی این حسِ شوم را نادیدهداخلِ بگیرد و قدمبهقدم جلو رفت.
اما خیلی زود، سانی به پشتِ موردرتدلهرهای برخورد کرد. شاهزادهٔ هیچ به دلیلی تصمیمروحدزد گرفته بود در آن لحظه متوقف شود.
«چی شده؟»
سانی با کلافگی سرمیرسونیم بلند کرد... و با دیدنِاون چهرهٔ درهمِ موردرت خشکش زد.
چشمانِ آینهمانندش دنیای یخزدهآهی را بازتاب میدادند؛ دنیاییزیاد پر از خون و تاریکی.
لحظهای بعد، شاهزادهٔخبری هیچ به آنها نگاهدلهرهای کرد و لبخند زد.
سپس باهمیشگی لحنی کاملاًخبری آرام گفت:
«کاملاً... بیحرکت... بمونین.»