---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1891: قدرتِ منفی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1891: قدرتِ منفی

0

پیش‌تر...

در بالاترین طبقهٔ دژِ باستانی، نفیس میانِ باغی پرشکوفه‌چنین​ ایستاده بود. دورتادورش، شاخه‌های سنگین زیرِ بارِ گل‌های سرخ‌می‌آمد​ خم شده بودند و عطری شیرین در هوا پیچیده بود.

سه زن او را محاصره کرده بودند؛ یکی از آن‌ها‌می‌توانستند​ پردهٔ ماه بود، شاهزادهٔ سرود. دو نفرِ دیگر به‌احتمالِ زیاد‌روبه‌رو​ بازتاب‌هایی بودند که موردرت، پسرِ طردشدهٔ پادشاهِ شمشیرها، خلقشان کرده بود.

قطره‌های خون‌بزنند​ از بریدگیِ‌طولانی​ روی گونه‌اش می‌چکیدند.

نفیس با‌داشتند​ اخم به انگشتانِ‌حتی​ خون‌آلودش نگاه کرد.

«خوب آماده شده‌ن.»

وضعیتِ فعلی به‌اندازهٔ کافی نگران‌کننده بود، اما چیزی‌چون​ که بیشتر مأیوسش می‌کرد، اطلاعِ دقیقِ دخترانِ کی‌توانشان​ سونگ از گورِ خدا و تحرکاتِ ارتشِ شمشیر بود.

قدم گذاشتن به گودال‌ها نباید کارِ آسانی می‌بود؛ وگرنه برای باز کردنِ‌شکست​ راهی از میانِ جنگلِ سرخ، به ارتشی از سربازانِ بیدارشده نیازی نداشت.‌گرفتار​ خیلی راحت می‌توانست تیمی از قدیس‌ها را در مأموریتی مخفیانه رهبری کند.

اما این کار را نکرده بود. چون هرچند قدیس‌ها می‌توانستند به دلِ خطراتِ گودال‌ها بزنند، اما این کار برای مدتی طولانی‌سایه‌ها​ از توانشان خارج بود. دیر یا زود با چیزی روبه‌رو می‌شدند که نه توانِ شکست دادنش را داشتند و نه راهِ فراری‌برگِ​ از آن. حتی اگر چنین هم نمی‌شد، جوهرشان ته می‌کشید و در قلبِ جنگلِ باستانی گرفتار می‌شدند. آن‌وقت، مرگ به سراغشان می‌آمد.

حتی با داشتنِ راهنمایی مثلِ سرورِ سایه‌ها، نیروهای خودش تازه بعد‌جوهرشان​ از رسیدن به حوالیِ دندهٔ دوم جرئت کرده بودند به گودال‌ها‌سرورِ​ سرازیر شوند؛ و همین هم نسبت به نقشهٔ اولیه بسیار خطرناک‌تر بود.

اطلاع از مکانِ دقیقِ‌کند​ دژها قرار بود برگِ‌چون​ برندهٔ قلمروِ شمشیر باشد.

با این حال، نورکُش و خواهرانش پیش از آن‌ها و بدونِ هیچ ارتشی به‌داشتند​ این دژ رسیده بودند. فقط ایزدان می‌دانستند چطور از پسِ این کار برآمده‌اند، اما‌می‌آمد​ توانسته بودند... به خاطرِ تبارِ جانور بود؟ یا کلاً پای چیزِ دیگری در میان بود؟

بدتر از آن، انگار بیش از حد دربارهٔ قهرمانانِ ارتشِ شمشیر اطلاعات داشتند. سرود قطعاً در میانِ‌داشتنِ​ جنگجویانِ دلاوری جاسوسانی داشت، اما آیا تا این حد کارآمد بودند؟ یا همه‌اش زیرِ سرِ مرگ‌خوان بود،‌نسبت​ پیشگوی خون؟ هرچه نباشد، هرچند دیگر نمی‌شد نگاهی به آینده انداخت، اما دربارهٔ زمانِ حال اوضاع فرق می‌کرد.

یا همه‌اش تقصیرِ شاهزادهٔ هیچ بود؟ آیا پیش از‌چنین​ جنگ، وقتی به دیدارِ سرورِ سایه‌ها رفت، کاری بیش‌می‌آمد​ از باز کردنِ راهش به‌سوی معبدِ بی‌نام کرده بود؟

نفیس خبر نداشت، اما خوب می‌دانست‌کار​ که ارتشِ شمشیر — ارتشِ خودش —‌بزنند​ در پیشدستی بر دشمن شکست خورده است.

حالا، قدیس‌هایش آن پایین داشتند قتل‌عام می‌شدند. سرورِ‌زود​ سایه‌ها درگیرِ نبرد با رقصندهٔ تاریک، رِوِل، بود؛‌فراری​ کسی که انگار قدرت‌هایش دقیقاً نقطهٔ مقابلِ او بود.

و خودش هم به دستِ پردهٔ‌اگر​ ماه در تنگنا گیر افتاده بود و‌آن‌وقت​ به‌نحوی قدرت‌هایش را از دست داده بود.

اوضاع وخیم بود. سرود نه‌تنها توانسته بود کنترلِ دژ را به دست بگیرد، بلکه‌گرفتار​ حالا می‌توانست با از میان برداشتنِ چهارده قدیسِ ارتشِ شمشیر، از جمله دو تن‌رسیدن​ از قوی‌ترین قهرمانانش — یعنی خودش و سانی — ضربه‌ای مهلک به آن‌ها وارد کند.

سانی...

تصویرِ او که روی‌طولانی​ شمشیرِ رِوِل خون می‌ریخت،‌زود​ از ذهنِ نف گذشت.

واقعاً خون‌داشتند​ نمی‌ریخت، اما‌فراری​ با این حال...

گوشهٔ لبش‌شکست​ پایین افتاد و‌راهِ​ نگاهش سرد شد.

به پردهٔ ماه‌رهبری​ نگاه کرد و‌کار​ با لحنی یکنواخت گفت:

«توانِ تو‌بزنند​ خنثی کردنِ‌طولانی​ سرشتِ دیگرانه.»

شاهزادهٔ سرود‌داشتند​ فقط در‌فراری​ سکوت لبخند زد.

«عجب توانِ قدرتمندی...»

نفیس در برابرِ سدِ نامحسوسی که نمی‌گذاشت شعله‌هایش را احضار کند تقلا کرد، اما بی‌فایده‌طولانی​ بود. انگار سرشتش اصلاً وجود نداشت... یا بهتر بود بگوید، سرکوب شده بود. حسِ مقاومت را‌نمی‌شد​ در خود احساس می‌کرد، اما نیروی سرکوبگر آن‌قدر عظیم بود که نمی‌شد بر آن غلبه کرد.

حتی خاطره‌هایش هم انگار ضعیف شده بودند. شاید‌زود​ برای همین بود که تیرِ مهتاب به آن‌فراری​ راحتی زرهِ قدیس ساگرامور را سوراخ کرده بود.

شاید اگر پردهٔ ماه تنها بود، نفیس می‌توانست این سد‌می‌کشید​ را بشکند — هر چه نباشد، سرشتش از رتبهٔ ایزدی‌سرورِ​ بود و خودش تبارِ ایزدی داشت. روحش روحِ یک تایتان بود.

اما انگار قدرتِ دو بازتاب هم‌فراری​ به این طلسمِ بازدارنده اضافه شده‌می‌کشید​ بود و آن را تقریباً نابودنشدنی می‌کرد.

قدرتِ نورکُش مستقیماً قدرتِ سرورِ سایه‌ها را خنثی‌چون​ می‌کرد. قدیسِ اندوه می‌توانست جلوی سِر جِست را‌توانشان​ بگیرد تا با ذهنِ دخترانِ کی سونگ بازی نکند.

پردهٔ ماه خودِ نفیس را هم خنثی کرده بود —‌می‌شدند​ یا بهتر بود بگوید، پردهٔ ماه ضدِ طبیعیِ هر بیدارشده‌ای‌نمی‌شد​ بود. آن زنِ ظریف، با آن اندامِ باریک و چهرهٔ لطیفش...

احتمالاً ترسناک‌ترین دشمنی بود‌فراری​ که هر بیدارشده‌ای می‌توانست‌نمی‌شد​ با آن روبه‌رو شود.

قطعاً قدرتش محدودیت‌هایی داشت. وگرنه نفیس را از‌اگر​ بقیهٔ قدیس‌ها دور نمی‌کرد — خیلی راحت قدرتِ‌مرگ​ همهٔ آن‌ها را خنثی می‌کرد و بی‌دفاعشان می‌گذاشت.

نفیس بارِ‌مخفیانه​ دیگر به انگشتانِ‌این​ خونینش نگاه کرد.

«تیر.»

تازه بعد از اینکه تیرِ مهتاب گونه‌اش‌چنین​ را برید و انگار درخششِ آن در بریدگی‌سراغشان​ باقی ماند، فهمید که سرشتش مهروموم شده است.

نفیس لحظه‌ای بی‌حرکت‌دادنش​ ماند، سپس نگاهش را‌حتی​ به پردهٔ ماه برگرداند.

«گفتی اسمِ‌مخفیانه​ ماهِ سیاه‌کند​ بیشتر بهت میاد.»

شاهزادهٔ سرود لبخندِ نرمی زد.

«همین‌طوره.»

نفیس نفسِ عمیقی‌دادنش​ کشید و جوهرش‌فراری​ را به جریان انداخت.

سرشتش مهروموم شده‌رهبری​ بود، اما جوهرش‌کار​ هنوز می‌توانست حرکت کند.

بنابراین، اوضاع‌بزنند​ آن‌قدرها هم‌طولانی​ وخیم نبود.

هنوز می‌شد‌داشتند​ اوضاع را‌فراری​ جمع کرد.

چون متوجه شده بود که پردهٔ ماه... ماهِ سیاه... هم‌نمی‌شد​ از هیچ‌کدام از توان‌های سرشتش استفاده نمی‌کند. پس سرکوب کردنِ‌راهنمایی​ قدرتِ دیگران باید به قیمتِ سرکوب شدنِ قدرتِ خودش تمام می‌شد.

این یعنی نفیس هنوز تایتانی متعالی بود که در برابرِ سه جانورِ‌خطراتِ​ متعالی قرار داشت. هرچند کالبدش هنوز انسانی بود، اما از بیشترِ قدیس‌های دیگر‌داشتند​ قوی‌تر و سریع‌تر بود. در نبردِ تن‌به‌تنِ خالص و مهارت، به هیچ‌کس نمی‌باخت.

نه...

آن بازتاب‌ها شاید داشتند موجودی متعالی را‌چنین​ کپی می‌کردند، اما حس می‌کرد بسیار قدرتمندتر از‌سراغشان​ خودِ پردهٔ ماه هستند. پس جانورانِ مطلق بودند.

هنوز هم‌شکست​ پیروزی برایش‌داشتند​ غیرممکن نبود.

و حتی‌مخفیانه​ اگر غیرممکن‌کند​ هم بود...

به هر حال یک‌جوری‌طولانی​ پیروز می‌شد، چون شکست‌زود​ اصلاً جزوِ گزینه‌ها نبود.

«ممنون که‌داشتند​ بهم گفتی،‌فراری​ ماهِ سیاه.»

نفیس این را گفت و‌راهِ​ بی‌آنکه نفسِ دیگری هدر دهد، به‌جوهرشان​ سمتِ دخترِ کی سونگ یورش برد.

در همان حال جوهرش را سوزاند،‌کار​ نام‌ها را به زبان آورد و‌خطراتِ​ آن‌ها را درونِ عبارتی خام هدایت کرد.

در آن عبارت، نامِ‌طولانی​ ماهِ سیاه با نامِ‌زود​ نابودی بافته شده بود.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net