چپتر 475: چند کار برای انجام دادن
0مدتی بعد، سانی در آشپزخانهاش بود و صبحانهایدلپذیرِ را که تازه پخته بود میخورد. داشت بهایستگاهِ تمامِ کارهایی فکر میکرد که باید انجام میداد.
بدون هیچ ترتیبِ خاصی، کارها از این قرار بود: فروشِ خردههای روحی که با خود از عالمِ رؤیا آورده بود و ایجادِ روشی پایدار برای فروشِ بیشترشناساییاش در آینده؛ بازگشت به رؤیاشهر برای شرکت در دوئلهای میدانهای حرفهای تا رقصِ سایه را تمرین کند و ردایِ جهانِ زیرین را با پیروزیها تغذیه کند؛ زیرِ نظرفهرستِ گرفتنِ رین و پیدا کردنِ راهی برای حلوفصلِ کلِ آن ماجرا؛ یادگیریِ شیوهٔ درستِ مبارزه با نیزه؛ دیدنِ نف؛ و نوشتنِ گزارشی دربارهٔ سکههای نوکتیس برای معلم جولیوس.
احتمالاً کارهای بیشتری هم بود که باید انجامخوشطعمش میداد اما فراموششان کرده بود. با این حال،لذت همین حالا هم بهاندازهٔ کافی سرش شلوغ بود.
صبحانه را که تمام کرد، به درِ اتاقِ مهمان خیره شد؛ جایی کهیادگیریِ افی هنوز خواب بود و جانش در عالمِ رؤیا پرسه میزد. سر تکاناحتمالاً داد و بیرون رفت تا روی ایوان بنشیند و چایِ خوشطعمش را بنوشد.
صبحِ زود بود. سانی از منظرهٔ دلپذیرِ محلهٔ تراسدار لذتتراسدار برد، راه رفتنِ رین به سمتِ ایستگاهِ حملونقلِ عمومی درمدرسهاش مسیرِ مدرسهاش را تماشا کرد و سپس رابطش را فعال کرد.
میخواست ازتراسدار سادهترین کاربرد شروع کند.
به بخشِ بازارِ شبکه رفت و طبقِ عادت شمارهٔ شناساییاش را وارد کرددلپذیرِ تا به بخشِ بیدارشدگان دسترسی یابد. سانی پیشتر هم کالاهای آنجا را زیروروتماشا کرده بود، هرچند آن زمان بهسختی پولِ کافی برای خریدنِ چیزی در بساط داشت.
اما امروز اوضاع فرق میکرد.گرفتنِ امروز نه بهعنوانِ خریدار، بلکهحلوفصلِ بهعنوانِ فروشنده واردِ شبکه میشد.
سانی «خردههای روح» را بهعنوانِ کلمهٔ کلیدی وارد کرد و به فهرستِ کالاها خیره شد؛ از دیدنِ تعدادِ صفرهایمسیرِ قیمتشان حظ میکرد. انگار ارزشِ خردهها یکسان نبود... البته که خردههای رتبهبالاتر بسیار گرانتر بودند. اما عجیب بود که مردمیابد به اینکه بلور از کدام موجودِ کابوس به دست آمده و آن موجود چطور از پای درآمده هم اهمیت میدادند.
«این دیگه چه وضعشه؟»
ظاهراً... میانِ انسانهای عادیِ ثروتمند، مجموعهدارانی پیدا میشدند که علاقهٔ زیادیزود به اینجور چیزها داشتند. همچنین برخی از بیدارشدگانِ خرافاتی هم بهحملونقلِ دلایلی باور داشتند که جذبِ خردههای «بد» به پاکیِ روحشان لطمه میزند.
«آدمای عجیبغریب...»
سانی خیلی چیزها را نمیدانست، اما از یک چیز کاملاً مطمئن بود: آنراه بیرون حتی یک بیدارشده با روحِ پاک پیدا نمیشد. حتی بهترینِ آنها هم ذاتاًکار قاتل بودند و قلبشان از کابوسهایی که از سر گذرانده بودند، سیاه شده بود.
بماند که اصلاً خردهٔ روحِ بد یا خوب وجودحملونقلِ نداشت. همهٔ آنها کموبیش یکسان بودند؛ از هیولاهای وحشتناکسادهترین به دست میآمدند و بهایشان با خونریزی پرداخته میشد.
بههرحال، این نکتهای بودروی که میخواست موقعِ ایجادِ آگهیِبنوشد فروشِ خودش در نظر بگیرد.
پس از دستگیرش شدنِ روالِ قیمتگذاری، سانی فرم را باز کردکلِ تا فروشگاهِ دیجیتالِ خودش را بسازد. بیآنکه زیاد فکر کند، نامشسکههای را «تجارتخانهٔ درخشان» گذاشت و مشغولِ پر کردنِ کلِ فرم شد.
سپس وقتش رسید کهبنوشد خردههای روحش را به مزایدهمحلهٔ بگذارد. سانی خیلی ساده نوشت:
«۴ خردهٔ روح بهدستآمده از یک اهریمنِ سقوطکرده، تقلیدگرِ گزنده. خودِ مالکِ تجارتخانهٔ درخشان این موجود رامیخواست کشته و خورده است. پیش از آن، تقلیدگرِ گزنده خودش را جای صندوقچهٔ گنج جا میزده وآنجا کسانی را که فریبِ وعدهٔ گنج را میخوردند میبلعیده است. اما در نهایت، لقمهای بزرگتر از دهانش برداشت.»
با رضایت از این متن، آگهی راچایِ نهایی کرد و کمی به آن خیرهمحلهٔ ماند، انگار انتظار داشت کسی بیدرنگ پیشنهاد بدهد.
اما چنین اتفاقی نیفتاد.
سانی آهی کشید،خوشطعمش رابط را غیرفعال کردمنظرهٔ و به داخل برگشت.
به زودی...تراسدار به زودیبرد پولدار میشم...
چند روز طول کشید تا هر ۴ خردهٔ روحش به فروش برود.ماجرا بعد از آن، سانی باید تحویلِ امنشان را هماهنگ میکرد که خودش تاجولیوس حدی دردسر بود. در مجموع، این فرایند وقتِ زیادی از برنامهٔ شلوغش گرفت.
همچنین حس میکرد دانشِ مهمی را دربارهٔ نحوهٔ رونق دادن به کسبوکارش کم دارد. با اینکه محصولی که میخواست بفروشدمدرسهاش درجهیک بود — در مقایسه با خردههای خفته و بیدار، خردههای روح از رتبهٔ سقوطکرده چندان در بازار پیدا نمیشدپیشتر — اما مزایده آنطور که باید نگرفته بود. پولِ قابلتوجهی به دست آورده بود، اما نه آنقدر که میتوانست باشد.
با این حال، همین هم کافی بود تا چند خاطرهٔ ارزان از رتبههای پایینتر بخرد. سانی خیلی سادهسادهترین دنبالِ بیمصرفترینها گشت، همانهایی که هیچکسِ دیگری هرگز نمیخواست بخرَدشان، و کمترین پیشنهادِ ممکن را داد. هر کسیهرچند که فروشندهشان بود حتماً از خوشحالی در پوستِ خود نمیگنجید که بالاخره از شرِ این چیزها خلاص میشود.
سانی قصد داشت بلافاصله پس از دریافتِ خاطرهها، آنها راصبحِ به خوردِ قدیس بدهد، اما پیش از آن، وقتِ زیادیسمتِ را در باشگاهِ زیرزمینیاش صرفِ تمرین با نگاهِ بیرحم کرد.
درکِ خوبی از نحوهٔ استفاده از شمشیرِ کوتاه داشت، اما نیزه برایش جانورِ بیگانهای بود.درستِ با اینکه سانی قواعدِ پایهٔ تکنیکهای نبرد را میدانست و میتوانست با هر سلاحی تافراموششان حدی مؤثر عمل کند، اما هنوز تا تسلط بر آنها فاصلهٔ بسیار بسیار زیادی داشت.
پس چقدر خوششانس بود که یک استادِمنظرهٔ نامدارِ نیزه — یعنی خودِ پروردهٔ گرگهارفتنِ — در اتاقِ مهمانش تلپ شده بود.
البته به خاطرِ وضعیتش نمیتوانست واقعاًرفتنِ با او مبارزهٔ تمرینی کند. امامدرسهاش برای این کار قدیس را داشت.
در نهایت، هر سهشان وقتِ زیادی را در زیرزمینِ او گذراندند. افی تماشا میکرد و برایش توضیح میداد که چه کار کند،حملونقلِ چطور آن را انجام دهد، و از همه مهمتر، چه کاری را انجام ندهد. قدیس نقشِ حریفش را داشت و دشمنِ قدرتمندییابد بود تا مهارتِ نوپایش را در برابرِ او صیقل دهد. و سانی... سانی بارِ دیگر خودش را در نقشِ یک کیسهبوکسِ مشتاق دید.
درست مثلِ همان هفتهای بود که در تالارِ مخفیِ کلیسای جامعِ مخروبهماجرا در شهرِ تاریک گذرانده بودند. سانی حتی دلتنگِ آن روزها شد ومعلم به یاد آورد که آن موقع چقدر همهچیز دنج و خوب بود.
اما حالا همهچیز خیلی بهتر بود. نهتنها مقدارِ نامحدودی غذای لذیذ بودبرد که میتوانستند در زمانِ استراحتِ بینِ تمرین بخورند، بلکه حتی دارو و حمامِمیخواست یخ هم وجود داشت تا دردِ بدنِ کوفته و کبودش را تسکین دهد.
تمرین با قدیس واقعاً مؤثرراه بود، اما او اصلاً نمیدانستعمومی چطور باید ضرباتش را کنترل کند!
به همینبیرون سادگی، چندروی روز گذشت.
و سپس، اتفاقی که سانیگرفتنِ مدتی بود از آن وحشتحلوفصلِ داشت، بالاخره و بهناچار رخ داد.
...وقتش رسیده بود کایبنوشد را در مراسمِ اکرانِ «سرودِمحلهٔ نور و تاریکی» همراهی کند.