چپتر 931: رقیبِ نور
0تاریکیِ راستینحضورش با نور ودلهره سایهها فرق داشت.
سایهها در جاهایی بودند که نور مسدود میشد یا به آنجا راهپسِ نمییافت. اگر سایه بهقدرِ کافی پهناور و ژرف بود، مردم آن رااینجا با تاریکی اشتباه میگرفتند، اما در حقیقت چیزی نبود جز غیابِ نور.
اما تاریکیِ راستین فراتر از اینها بود. خودش نیرویی بنیادین بود؛ نیروییپسِ که هم از نور استقلال داشت و هم در تضاد با آناینجا بود. تاریکیِ ناب بهجای آنکه صرفاً غیابِ نور باشد، رقیبِ آن بود.
و ازآنجاکه نور و سایه همیشهناچیزی همراهِ هم بودند، دشمنِ سایهها هم بود...کشید هرچقدر هم که عجیب به نظر برسد.
به همین دلیل، سانیسرمایِ با پیبردن به حضورش، ناگهانمرموز سرمایِ دلهره را حس کرد.
تاریکیِ راستین بهشدت کمیاب و مرموز بود. پیشتر تنها یک بار با آن روبهرو شدهنمیتوانست بود؛ در کلیسای جامعِ مخروبهٔ شهرِ تاریک، جایی که تاریکی از نگهبانِ کلیسا زاییده میشد واینکه در مهارِ او بود... شوالیهٔ طردشده. همان حرامزادهای که شکمش را مثل خوک سفره کرده بود.
در واقع، مقصرِ آن رویاروییِ شوم همان تاریکیای بود کهکور اهریمنِ سقوطکرده در اختیار داشت. اگر پردهٔ آن تاریکی نبود، سانیمقدارِ هرگز نمیگذاشت شوالیهٔ سیاه تا این حد به او نزدیک شود.
چراکه چشمانش، با وجودِ توانایی در نفوذ به هر سایهای، در تاریکیِ راستینکشید به اندازهٔ چشمانِ یک انسانِ عادی کور بود. سانی نزدیکشدنِ شوالیهٔ طردشده رابرگشت در پسِ پردهٔ تاریکی ندیده بود، و حالا هم نمیتوانست اعماقِ تونل را ببیند.
بدتر از آن...
اهریمنِ سقوطکرده در آن کلیسای مخروبه تنها مقدارِانسانِ ناچیزی از تاریکیِ راستین را در مهار داشت. اماتونل اینجا در این تونل... اقیانوسی از آن موج میزد.
سانی چهره در هم کشید.
خب... این هم ازمخروبه امید به اینکه هیچاینجا پلیدی اون تو نیست.
یکیدو دقیقه نزدیکِ نگهبانها ماند،دلهره سپس برگشت و خسته بهپیشتر سمتِ کرگدن به راه افتاد.
«چند ساعتی همینجا استراحت میکنیم.»
بههرحال کاروان در شرایطی نبود که به حرکتانسانِ ادامه دهد. خودروها نیاز به تعمیر داشتند واعماقِ مجروحان باید مداوا میشدند. افراد بهشدت محتاجِ استراحت بودند.
گذشته از این، خروج از تونل پیشمهار از عبورِ ابرِ بلعنده چه فایدهای داشت؟امید باید صبر میکردند تا آن دسته بگذرد.
سانی همحضورش از پاسرمایِ درآمده بود.
با ورود به کرگدن، رویسایهای یکی از صندلیهای بخشِ استراحتکور افتاد و چشمانش را بست.
چرا حس میکنمتوانایی از چاله دراومدیم وچشمانِ مستقیم افتادیم تو چاه؟
رفتن به زیرِ زمین هرگز عاقبتِ خیری نداشت... هر بار که سانیچهره پایش به آنجا باز شده بود، چیزِ شومی انتظارش را میکشید. بیاعتمادیاشماند به گذرگاهها و تونلهای زیرزمینی تنها با بیزاریاش از دریا برابری میکرد.
دستکم تونل خشک بود.
سانی با اخم سعی کرد ذهنشاندازهٔ را خالی کند و روی گردشِ همانندیده اندک جوهرِ باقیمانده در بدنش متمرکز شود.
مهم نبود درتوانایی ادامه چه پیش میآید،چشمانِ او باید آماده میبود.
سامارا داشت از تخلیهٔ کاملِ جوهرش بهبود مییافت و کوئنتین مشغولِ درمانِ سربازانِ مجروح بود. کیم و لاستر داشتند روی وسایلِنگهبانِ نقلیهٔ غیرنظامی تعمیراتِ میدانی انجام میدادند. خفته داشت دستهٔ جدیدی از گلولههای سمی میساخت تا آنها را جایگزینِ گلولههایی کند کهپردهٔ در حینِ فرار از ابرِ بلعنده مصرف شده بودند... ذخایرِ مهماتِ گروهبان گیر به نقطهای رسیده بود که هر گلوله غنیمت بود.
فقط بل و دورن بیکار بودند، برای همین سانی آنها را انتخاب کرد تا درنمیتوانست مأموریتِ شناسایی همراهیش کنند. میخواست بفهمد خروجیِ تونل چقدر فاصله دارد، یا اگر نمیشد، دستکمامید پیش از آنکه کاروان را به جلو هدایت کند، بخشِ زیادی از آن را بگردد.
هیچکس نمیدانست تونل چقدر طول دارد. تونلهای زیادی در دلِ کوههای مرکزِ قطبِ جنوب حفر شده بود؛ جایی کهبدتر زمین برای ساختِ جادههای مستقیم بیش از حد ناهموار بود. با این حال، هرگاه جادهای به برآمدگیِ کوهی میرسیدنزدیکِ که دور زدنش خیلی سخت بود، مردم اغلب ترجیح داده بودند بهسادگی کوه را سوراخ کنند تا میانبری راحت بسازند.
در نتیجه، طولِ تونلها تفاوتِ زیادی با هم داشت؛ از چند ده متر تا ۱۰ کیلومتر یا بیشتر. بیشترشان دریکیدو دورانِ تاریک ساخته شده بودند. بعدها، وقتی جنگهای مداوم، فجایعِ زیستمحیطی و نزولِ طلسمِ کابوس جمعیتِ انسانها را کاهش دادادامه و آنها را درونِ شمارِ اندکی از شهرهای پهناور و امن متمرکز کرد، بیشترِ جادههای کوهستانی بلااستفاده ماندند و متروکه شدند.
پس هیچ اطلاعاتی دربارهٔ تونل در دست نبود. ممکن بود فقط چند صدروبهرو متر طول داشته باشد، یا ۱۲ کیلومتر امتداد یابد. با توجه به عوارضِطردشده زمینِ آن منطقه، سانی حدس میزد که احتمالِ دوم به حقیقت نزدیکتر باشد.
نگاهِ بیرحم را احضارنفوذ کرد و نگاهی بهانسانِ بل و دورن انداخت:
«آمادهاید؟»
آنها سر تکان دادند:
«بله، قربان.»
جلوی کرگدن ایستاده بودند. چند نفر بهچشمانِ آن سه نامنظم نگاه میکردند، اما فقطحالا پروفسور اوبل جلو آمد تا بدرقهشان کند.
«مراقب باشید، جوانها. چنین جاهایی میتوانند بسیار خطرناک باشند. از هیچ خاطرهپسِ یا توانی هم که به آتش مربوط میشود استفاده نکنید... حالا کهاینجا زیرِ زمین هستیم، سوختن و تمام شدنِ اکسیژن خیلی راحت اتفاق میافتد.»
سانی به پیرمرد نگاهمخروبه کرد؛ کمی تنش پشتِاینجا چهرهٔ ظاهراً مطمئنش پنهان بود.
«چیزِ دیگهایحضورش هست کهسرمایِ باید بدونیم؟»
پروفسور اوبل لحظهایتوانایی فکر کرد، بعداندازهٔ شانه بالا انداخت.
«بسیاری از این تونلها در مراحلِ پایانیِ جنگ میانِ... آه، ولی آن اسمها احتمالاً چیزی به شماتونل نمیگویند. در هر حال، این تونلها چند بارِ دیگر هم حفاری شدند تا بهعنوانِ پناهگاهِ ضدّهوایی کاربرداون داشته باشند. همینقدر بگویم که شاید متوجه شوید ساختارِ تونل آنقدرها هم که انتظار میرود سرراست نیست.»
سانی آهی کشید.
«خیلی خب. پس ما میریم. اگه تا دو ساعتِ دیگه برنگشتیم...تنها راستش رو بخواین، اگه چیزی بتونه من رو بکشه، پس احتمالاًکلیسا همهتون بهزودی میمیرین. برای همین، اون موقع دیگه کاری از دستتون برنمیآد.»
سعی کرد بهزور لبخندینفوذ دلگرمکننده بزند، اما نتوانستانسانِ و فقط رویش را برگرداند.
سانی و افرادش در حالی که خاطرههای درخشانی درعادی دست داشتند، از کنارِ نگهبانانِ مضطرب گذشتند و بیآنکهببیند به پشتِ سر نگاه کنند، در دلِ تاریکی فرو رفتند.