---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 169: بازگشت به آینده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 169: بازگشت به آینده

0

سه ماه‌روزهای​ بعد سانی به‌دیده​ قلعه برگشته بود.

خب، اگر دقیق‌تر بگوییم، پیش از این هم یک بار به اینجا‌نمی‌خواست​ برگشته بود تا چند قلم وسیله بخرد که در ویرانه‌ها به‌سختی پیدا می‌شد.‌حالش​ با این حال آن زمان نفیس و دسته‌اش برای شکار بیرون رفته بودند.

امروز از این شانس‌ها نداشت.‌بهتر​ لحظه‌ای که این‌همه مدت از آن‌لذیذ​ وحشت داشت بالاخره فرا رسیده بود.

سانی با شنیدنِ صدای ستارهٔ‌روزهای​ دگرگون آرام چرخید، نگاهی به‌ببیند​ او انداخت و به‌زور لبخندی زد:

«هی، نف. خیلی وقته ندیدمت.»

سعی کرد لحنش عادی باشد، اما‌کفنِ​ لرزشی خفیف توفانِ احساساتی را که در‌ببیند​ دلش به پا شده بود لو داد.

چرا آخه باید اینجا می‌بود؟!

آشوبِ این دیدارِ ناگهانی با دیدنِ اینکه چقدر ظاهرشان با هم فرق داشت بدتر هم شد. ماه‌های گذشته فقط باعث شده بود‌حالش​ نفیس درخشان‌تر و باشکوه‌تر به نظر برسد. زرهِ سفیدش بی‌نقص و زیبا بود و موهای نقره‌ای‌اش تمیز و شانه‌زده. از طرفِ دیگر‌کجاست​ سانی شبیه تپه‌ای از خاک بود که به‌نوعی جان گرفته باشد. هم او و هم کفنِ عروسک‌گردان روزهای بهتری به خود دیده بودند.

دلش نمی‌خواست او را ببیند، اما بیشتر از آن، نمی‌خواست نفیس او‌مسخره​ را در این وضعِ اسف‌بار ببیند. اگر این فکرِ مسخره به سرِ‌می‌کرد​ نف می‌زد که او بعد از به هم خوردنِ رابطه‌شان بدبخت شده، چه؟

مزخرف! حالش از همیشه بهتر بود. در یک کاخ زندگی‌خود​ می‌کرد، هر روز غذای لذیذ می‌خورد و حتی به‌شدت ثروتمند‌می‌زد​ شده بود. اگر کسی باید بدبخت می‌شد، آن شخص نفیس بود...

«متوجهی که‌مزخرف​ اینو بلند‌همیشه​ گفتی، نه؟»

سانی پلک زد، یادش‌عروسک‌گردان​ آمد کجاست و با بهت‌نمی‌خواست​ به ستارهٔ دگرگون خیره شد:

«ها... چی؟»

نفیس با‌خاک​ گوشهٔ لب‌جان​ لبخندی زد.

«همین الان ماتت برد و‌بهتر​ زیرِ لب زمزمه کردی "چرا آخه‌لذیذ​ باید اینجا می‌بود". خیلی مؤدبانه نبود.»

سانی خجالتش را‌کفنِ​ پشتِ لبخندی پنهان‌بهتری​ کرد و گفت:

«آره، خب... حرفِ دلم بود.»

نف آهی کشید.

«منم از‌مزخرف​ دیدنت خوشحالم، سانی.‌بهتر​ خوبه که زنده‌ای.»

سانی برای پنهان‌کفنِ​ کردنِ معذب بودنش‌بهتری​ شانه‌ای بالا انداخت.

«چیه، انتظار‌روزهای​ نداشتی بدونِ‌خود​ تو زنده بمونم؟»

نفیس مدتی نگاهش‌به‌نوعی​ کرد و آرام‌کفنِ​ سر تکان داد.

«نه. برعکس،‌مزخرف​ می‌دونستم که‌همیشه​ چیزیت نمی‌شه.»

سپس لحظه‌ای مکث‌کفنِ​ کرد و با‌بهتری​ لحنی بی‌احساس افزود:

«آخه کشتنِ‌روزهای​ سوسکی مثلِ تو‌دیده​ کارِ راحتی نیست.»

سانی پوزخند زد:

«حالا کی داره بی‌ادبی می‌کنه؟»

نفیس چند لحظه‌کفنِ​ با گیجی به او‌خود​ خیره شد، بعد خندید.

«اوه، ببخشید. منظورم تعریف بود...»

او هم از دیدنِ نف خوشحال بود. هرچند سانی می‌خواست انکارش کند،‌می‌خورد​ اما به‌شدت دلتنگِ حضورِ آرامِ او شده بود. در جایی از این‌آمد​ مسیر، بی‌آنکه حتی متوجه شود، به حضورِ نفیس در کنارش وابسته شده بود.

اما دیدنِ‌گرفته​ او یک‌عروسک‌گردان​ کابوس هم بود.

هر چه باشد، بعد از آن دعوای تلخشان هیچ‌چیز واقعاً‌اسف‌بار​ عوض نشده بود. با وجودِ اینکه از شدتِ همه‌چیز کاسته‌همیشه​ شده بود، آینده‌ای که کاسی پیش‌گویی کرده بود همچنان اجتناب‌ناپذیر بود.

حالا که شوکِ اولیهٔ روبه‌رو شدن‌کفنِ​ با ستارهٔ دگرگون از بین رفته‌نمی‌خواست​ بود، سانی نگاهِ دقیق‌تری به او انداخت.

نفیس... قوی‌تر به نظر می‌رسید. نمی‌دانست نفیس در مدتی که او نبود چقدر‌حتی​ جوهرِ روح جذب کرده است، اما پیدا بود که مقدارِ زیادی است. نف‌بهت​ همیشه بااعتمادبه‌نفس و گیرا بود، اما حالا حضورش به سطحِ کاملاً جدیدی رسیده بود.

اما از طرفی، خودش هم دیگر آن احمقِ ضعیفِ سابق نبود. شهرِ تاریک‌اسف‌بار​ از او هم موجودی ترسناک ساخته بود. ماه‌هایی که در تاریکیِ مطلقِ ویرانه‌های‌زندگی​ نفرین‌شده سرگرمِ شکارِ هیولاها بود، او را قوی‌تر، باهوش‌تر و بسیار مرگبارتر کرده بود.

...هرچند کمی هم دیوانه.

سانی بعید می‌دانست هیچ انسانی در ساحلِ فراموش‌شده توانسته‌بهتری​ باشد در این مدتِ کوتاه، به اندازهٔ او موجوداتِ کابوسِ‌سرِ​ قدرتمند را از پای درآورد. دست‌کم نه در نبردِ تن‌به‌تن.

دوباره حاشیه‌مزخرف​ نرو و‌همیشه​ یادت نره کجایی!

سانی تکانی خورد و فهمید مدتِ‌بهتری​ زیادی ساکت مانده است. سکوتِ معذب‌کننده‌ای بینشان‌اسف‌بار​ حاکم بود که داشت آبرویش را می‌برد.

آخ. باید یه چیزی بگم.‌دیده​ مثلاً... حالت چطوره؟ نه، این‌اسف‌بار​ سؤالِ احمقانه‌ایه! این چطوره که...

اما پیش از‌به‌نوعی​ آنکه بتواند حرفی‌کفنِ​ بزند، نفیس پرسید:

«پس چی تو‌حالش​ رو به قلعهٔ‌کاخ​ روشن کشونده؟ تو... برگشتی؟»

جا خورد، پشتِ‌کفنِ​ سرش را خاراند و‌خود​ دست‌پاچه دنبالِ جوابی گشت:

«خب، می‌دونی.‌روزهای​ فقط... اومدم یه‌دیده​ کم خرید کنم.»

نفیس پلک زد.

«خرید؟»

«صبر کن، حرفم عجیب بود؟»

چشمانِ سانی گرد شد.

«صبر کن،‌خاک​ باز اینو‌جان​ بلند گفتم؟!»

محکم دهانش را گرفت‌همیشه​ و با وحشت به‌می‌کرد​ ستارهٔ دگرگون نگاه کرد.

لعنت بهش! کی می‌دونست عادتِ‌روزهای​ حرف زدن با خودم این‌قدر‌ببیند​ به ضررِ آبروم تموم میشه؟!

روی زمینِ کنارش، سایه داشت از عذاب‌ببیند​ کشیدنِ او حسابی کیف می‌کرد. سرش را‌می‌زد​ تکان می‌داد و از خنده روده‌بُر شده بود.

چند ثانیه بعد،‌به‌نوعی​ سانی بالاخره توانست‌کفنِ​ دوباره به حرف بیاید:

«آره، خب. خرید. یه مقدار خردهٔ‌کاخ​ روحِ اضافه دارم، برای همین می‌خواستم‌می‌خورد​ یه خاطره بخرم. یا شایدم چند تا.»

نفیس لحظاتی‌گرفته​ نگاهش کرد‌عروسک‌گردان​ و بعد گفت:

«که این‌طور.»

سپس رویش را برگرداند و‌گرفته​ با صدایی که مثل همیشه‌خود​ آرام و بی‌احساس بود، پرسید:

«می‌خوای بریم‌مزخرف​ یه جا‌همیشه​ حرف بزنیم؟»

دلِ سانی‌گرفته​ ریخت. دندان‌هایش را‌روزهای​ روی هم فشرد.

«ببخشید. نمی‌تونم.‌روزهای​ من... خب...‌خود​ منتظرِ کسی‌ام.»

ستارهٔ دگرگون چند‌به‌نوعی​ لحظه همان‌جا ماند‌کفنِ​ و بعد پرسید:

«توی این کوچه قایم‌همیشه​ شدی چون... منتظرِ کسی‌می‌کرد​ هستی؟ منتظرِ کی هستی، سانی؟»

سانی دستش‌گرفته​ را در‌عروسک‌گردان​ هوا تکان داد.

«خب، می‌دونی. یه دوست.‌خود​ راستش... بیشتر یه جور‌بیشتر​ همکاره. یا یه آشنا؟»

نفیس چند لحظه‌به‌نوعی​ ساکت ماند، سپس‌کفنِ​ با لحنی خشک گفت:

«می‌تونی خیلی راحت‌حالش​ بگی نه. نیازی نیست‌زندگی​ از خودت چیزی دربیاری...»

اما درست در همان‌عروسک‌گردان​ لحظه، صدایی دلنشین از‌دیده​ ورودیِ کوچه به گوش رسید:

«سانی؟ هی، اینجایی؟»

سانی برگشت و دید مردِ جوانِ زیبایی با موهای خرماییِ خیره‌کننده و چشمانِ سبزِ مسحورکننده‌وضعِ​ واردِ کوچه می‌شود. زرهی از چرمِ قهوه‌ایِ صیقلی به تن داشت و زیرِ آن لباس‌های‌می‌کرد​ ابریشمیِ آبی پوشیده بود که کاملاً اندازه و برازنده‌اش بودند. لبخندِ درخشانی بر لب داشت.

این کای بود...‌حالش​ شب... یا هر‌کاخ​ اسمِ دیگه‌ای که داشت!

سانی آهِ آسودگی کشید.

«منظورت چیه که‌بهتری​ "از خودم دربیارم"؟!‌نمی‌خواست​ ببین، خودش اومد...»

اما کلمات روی لبانش خشکید. چون وقتی‌عروسک‌گردان​ به سمتِ ستارهٔ دگرگون برگشت، چیزی را‌بیشتر​ دید که پیش از این هرگز ندیده بود.

نفیس با دیدنِ مردِ جوانی که سانی او را از‌غذای​ چاهِ تاریک و بی‌انتها نجات داده بود، یک قدم عقب رفت.‌گفتی​ صورتش رنگ‌پریده و بی‌جان شده بود و چشمانش گرد و شیشه‌ای.

انگار وحشتی مطلق‌کفنِ​ و بی‌حدوحصر تمامِ وجودش‌خود​ را فرا گرفته بود...

ناولها | novelha.net