چپتر 1743: گروهی کوچک از شهروندانِ متعهد
0سانی از دیدنِ جت در آنجا جا خورد. هرچه باشد،قرار او حالا یکی از رهبرانِ اجراییِ حکومت بود. کسی مثلِاخم او نباید سرزده به دیدنِ اعضای یک خاندانِ بزرگ میرفت...
نه اینکهاین از دیدنشبیشتر خوشحال نشده باشد.
جت دقیقاً مثلِ قبل بود. پوستِ عاجی، موهای کلاغی و چشمانِ آبیِ یخیاش منظرهایبده خیرهکننده میساخت. با وجودِ اینکه حالا در سلسلهمراتبِ حکومت بسیار بالاتر رفته بود، یونیفرمشمرگ تقریباً همان بود؛ فقط روی نشانش بهجای سه ستاره، چهار ستاره به چشم میخورد.
اگر چیزی تغییر کرده بود، این بودسرانجام که حتی بیشتر از همیشه کمخواب به نظرسایه میرسید. البته اگر چنین چیزی اصلاً ممکن بود.
سانی به خودش که آمد، دیدچهرهت بیاختیار دارد نگاهش میکند... اما بهبرام دلیلی کاملاً متفاوت با دیدارِ اولشان.
فقط از اینکهحتی بعد از آنهمهکمخواب وقت میدیدش، خوشحال بود...
جت همشنیدم به اوخوشحالم خیره ماند.
«شما باید سرورِ سایهها باشین.»
سانی سر تکانسایه داد و باچهرهت لحنی یکنواخت جواب داد:
«شما هماین باید دروگرِبیشتر روح، جت باشین.»
جت لحظهای براندازشسایه کرد و بعدچهرهت ابرویی بالا انداخت.
«قضیهٔ این لباسِ هالووین چیه؟»
ها.
سانی سر کج کرد،بیشتر سؤالش را سبکسنگین کردمیرسید و با جدیت پرسید:
«هالووین چیه؟»
جت چند بار پلکچند زد. سرانجام دستش رادستش در هوا تکان داد.
«بیخیال. خیلی چیزا دربارهتخوشحالم شنیدم، سایه. خوشحالم که بالاخرههیچکس چهرهت رو میبینم. خب... یهجورایی.»
پس هیچکس قرار نیستبیشتر برام توضیح بده اینمیرسید هالووین کیه؟ چقدر بیادب.
سانی پشتِ نقاب اخم کرد.
«امیدوارم فقطجدیت چیزای خوبچند شنیده باشین.»
جت نیشخند زد.
«خب. میگن که تو بر یه منطقهٔ مرگ حکومت میکنی، موجوداتِاصلاً کابوسِ نفرینشده رو برای صبحونه میخوری، برای تفریح با تایتانها کشتیکاملاً میگیری و تو ماهِ کامل میتونی به انواعواقسامِ هیولاهای وحشتناک تبدیل بشی.»
سانی باشنیدم چهرهای عبوس بهبالاخره او خیره ماند.
«این حرفا مضحکه.»
جت سر تکان داد و خواست جوابمیبینم بدهد، اما پیش از آنکه حرفی بزند،بده سانی با همان لحنِ یکنواخت اضافه کرد:
«من هر وقت دلم بخواد میتونمکمخواب به انواعِ هیولاهای وحشتناک تبدیل بشم.ممکن این قضیه چه ربطی به ماه داره؟»
انگار جتشنیدم یادش رفت قراربالاخره بود چه بگوید.
کای که کنارشپرسید ایستاده بود، ناگهانپلک بیهوا به سرفه افتاد.
سانی بیصدا لبخند زد.
نگاهش رااین به نفیسبیشتر دوخت و پرسید:
«بانو نفیس، شما گفتینخوشحالم که باهام صادق میمونین. برامهیچکس سؤاله که میخواستین چی بگین.»
نفیس لحظهای مکثپرسید کرد، اما بهجایپلک او جت جواب داد:
«رسماً، من از طرفِ حکومت اینجام تا نفیس رو آروم کنم.نیست راستش رو بخوای، این سوءقصد خیلی از دردسرام کم کرد؛ وگرنه مجبورخوب میشدم مخفیانه بیام. در واقع، من اینجام تا تو رو ببینم، سایه.»
سانی آن دو رابیشتر برانداز کرد. چند حدس دربارهٔالبته اتفاقاتِ پیشرو در سر داشت.
نفیس سر تکان داد.
«منتظرِ چندجدیت نفرِ دیگهچند هم هستیم.»
تقریباً بهمحضِ اینکه این حرف را زد، سانی متوجه شدقرار شخصِ دیگری در اتاق است. نگاهش را چرخاند و دید کاسیامیدوارم در لحظهای نامعلوم ظاهر شده و بیصدا پای دیواری ایستاده است.
تاریکیِ خفتهاین در چشمانِ نقابشهمیشه انگار نفوذناپذیرتر شد.
«سرودِ سقوطکردگان.»
کاسی تعظیمِ کوتاهی کرد.
«سرور سایه.»
آنقدرها هم عجیب نبود که متوجهِ نزدیک شدنش نشده بود؛ سانی هنوز میتوانست حس کند که تاروپودِ زیرینِ هستی چطوراما بهشکلی نامحسوس در اطرافشان موج برمیدارد، چیزی شبیه به موجِ انفجارِ بازشدنِ یک دروازهٔ کابوس. احساسِ غریبی بود که تنهایکنواخت قدیسها درکش میکردند؛ نشانهای از اینکه کسی در همان حوالی، از عالمی دیگر عبور کرده و به آنجا پا گذاشته است.
کاسی لابدشنیدم مستقیماً ازخوشحالم حصار آمده بود.
اما بعد،جدیت سانی چیزِچند دیگری حس کرد...
پیشحسی وحشتناک!
لحظهای بعد، صدای قدمهاییبیشتر پرانرژی آمد و افیمیرسید بااحتیاط واردِ اتاق شد.
نگاهی به اطرافسایه انداخت و چشمانشچهرهت روی سانی ثابت ماند.
سانی بیدرنگجدیت خودش راچند سفت کرد.
خدایان. اینشنیدم زن الانخوشحالم میخواد چی بگه؟!
افی چند لحظهحتی به او خیرهکمخواب ماند، بعد لبخند زد.
«هی.»
با اینجدیت حرف، روچند به نفیس کرد:
«خیلی از استاد سانلسخوشحالم پایینتره. شرط میبندم حتی نمیتونههیچکس آشپزی کنه. قوی بمون، شاهزاده!»
نفیس چشمانش را بست.
در همین حال،سایه چشمانِ سانی ازچهرهت تعجب گرد شد.
آخه منظورت از اینکه خیلی پایینترهپلک چیه؟! چطور میتونم از اون عوضیِچیزا تنبل پایینتر باشم؟! یعنی... ما یه نفریم!
کاسی حالتِشنیدم چهرهٔ بسیارخوشحالم عجیبی داشت.
نفیس نفسش را آرام بیرونهمیشه داد، لحظهای بیحرکت ماند وچنین دوباره چشمانش را باز کرد.
«سرورِ سایه. باسایه قدیس آتنا، پروردهٔچهرهت گرگها آشنا شو.»
سانی به افی خیره ماند،بار و در دل افسوس خوردبیخیال که نگاه نمیتواند آدم بکشد.
یا بهتر است بگوییم، نگاهِ او نمیتوانست. حتماًیهجورایی آن بیرون بیدارشدهای با چنین سرشتی پیدا میشد وبیادب قطعاً موجوداتِ کابوسِ متعددی هم این توانایی را داشتند.
با لحنی بیاحساس گفت:
«...خیلی پرسروصداست.»
افی چپچپجدیت نگاهش کردچند و پوزخند زد.
«میخوای مچشنیدم بندازیم؟ اگهخوشحالم ببری، خفه میشم.»
سانی که پشتِ نقاب اخم کرده بود، سرش راالبته کج کرد و کمی بیشتر به او خیره شد.نگاهش وسوسه شده بود، اما نمیخواست میز را نابود کند.
«نمیخوام.»
افی خندید.
«انتخابِ خوبیه!»
با این حرف، بالاخره نشست.
حالا شش نفر بودند کهبالاخره دورِ میزی نشسته بودند. میزیقرار که از قضا گرد بود.
ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان. قدیسسرانجام کاسیا، سرودِ سقوطکردگان. کایِ شبخوان، اژدهاکش. قدیسشنیدم آتنا، پروردهٔ گرگها... جانورِ جنگ. دروگرِ روح جت.
و متعالیِ مرموزیسایه که به سرورِچهرهت سایهها معروف بود.
پنج قدیس به اوبیشتر نگاه میکردند و سانی درالبته سکوت نگاهشان را جواب میداد.
...کلِ دسته اینجاست.
پنهانی به اطراف نگاه کرد.
اتاقِ محلِ تجمعشان چندان مجلل نبود...چهرهت اما چیزی به او میگفت کهبرام امروز در اینجا تاریخ رقم میخورد.
عملاً میتوانست آنحتی را در هوا حسنظر کند. نشانهٔ تغییری ویرانگر.
سانی آهیشنیدم کشید و بابالاخره لحنی یکنواخت گفت:
«به نظرجدیت میرسه در جمعِبار برجستهای قرار گرفتم.»
نفیس مدتیشنیدم ساکت ماند،خوشحالم بعد آهی کشید.
«به تو گفته بودم که ماهیتِ شراکتِ ما به جوابهای تو بستگی داره،خودش سرورِ سایه. جوابهات قانعکننده بود، پس... تصمیم گرفتم بهت اعتماد کنم. دستکم اونقدربعد که تو رو به حلقهٔ درونی بیارم. این افراد نزدیکترین محرمانِ من هستن.»
مکثی کردشنیدم و بعد ازبالاخره کمی تأمل افزود:
«معمولاً به این زودی به کسی اعتماد نمیکردم. اما زمان به نفعِ ما نیست وسایه غریزهام میگه که تو لیاقتش رو داری. از قدیس کای خواستم کمکم کنه تا این حسنقاب رو تأیید کنم... امیدوارم بهت برنخوره. قدیس کاسیا هم بهم توصیه کرد این قدم رو بردارم.»
سانی لحظهای ساکتسایه ماند، بعد با لحنیمیبینم سرد و کنارهگیر گفت:
«چه گروهِ عجیبی. دو جنگجوی متعالی و نامدار از قلمروِ شمشیر.اصلاً سه قهرمانِ بلندپایهٔ حکومت. و من... یه ولگرد که هیچ اربابیکاملاً نداره. دقیقاً چرا ما شش نفر اینجا دورِ هم جمع شدیم؟»
نفیس آرامشنیدم به تکتکِ افرادِبالاخره حاضر نگاه کرد.
سپس شانهای بالا انداختچند و با همان لحنِدستش یکنواختِ همیشگیاش جواب داد:
«چون ما ششسایه نفر قراره فرمانروایانچهرهت رو نابود کنیم.»