چپتر 1333: وداعها، توفان
0همانطور که سانی تقلا میکرد خودش و آنانکه را در آسیابِ خشمگینِ توفان سالم نگه دارد،میدادند لرزشِ بدنِ کوچکِ او را حس میکرد. بدنِ خودش غرق در آبِ سرد بود و تامنقبض مغزِ استخوان یخ کرده بود. در عین حال، حس میکرد درخششِ نف دارد در آن گرما میدمد.
فقط گرما هم نبود.
نفیس که میدانست این سایههای او هستند که آنها را در امان نگه داشتهاند، شعلههایشمیداشت را فرستاد تا سانی را در بر بگیرند و جسم و روحش را تقویت کنند. بیشترِچسبیده نورِ او به سانی منتقل شد، و آخرین بارقهٔ آن بهآرامی کاهنهٔ خردسال را نوازش کرد.
شعلهٔ سفید که آنانکه را در بر گرفت،مثلِ خراشها و کبودیهای بیشماری که پیکرِ کوچکش رامهاری پوشانده بود بیدرنگ التیام یافت. انگار کمی آرام گرفت.
...اما خودِبیشتر نفیس بیهیچبیاورد محافظی مانده بود.
آن دو بسیار به هم نزدیک بودند، بازوانشان را دورِ هم حلقهمثلِ کرده بودند و تنها کودکِ لرزان میانشان بود. سانی سرش را رویمیداشت چوبِ خیسِ عرشه گذاشت و در سکوت به چشمانِ نف خیره شد.
چشمانش بینور و خستهتوپی بود؛ از عذاب وآنطرف درد بیحس شده بود.
حرفی برای گفتن نبود.
کاری هم از دستشان برنمیآمد. هر سه فقطدادنش باید رنج میکشیدند، تحمل میکردند و دعا میکردندمیدادند که جوهرِ سانی بیشتر از توفان دوام بیاورد.
گفتنش راحتتردوام از انجامگفتنش دادنش بود.
عناصرِ خروشان کشتیِ سایه را مثلِ توپی تکان میدادند و به اینطرف و آنطرف پرتاب میکردند. با اینکهشکنجهآور مهاری که ساخته بود آنها را سرِ جایشان نگه میداشت، اما همچنان تجربهای شکنجهآور بود. سانی مجبور بود تمامِپرزحمتِ عضلاتش را منقبض کند تا از ضربِ برخوردهای وحشتناک بکاهد و با تمامِ توان به یراقآلاتِ دکل چسبیده بود.
این کار بههیچوجه آسانتر از فرایندِ فرساینده و پرزحمتِ آبکشی بامیدادند کاسهٔ آهنی نبود. در واقع خیلی سختتر هم بود، چون حتیتجربهای نمیتوانست روی پاهایش بایستد. از طرفی باید از آنانکه هم محافظت میکرد.
گم شدن در اعماقِ توفانی فاجعهبار تفاوتِ چندانی با آن چند لحظه ویرانیِ مخربیتوپی نداشت که هنگامِ انفجارِ مواد منفجرهٔ زیرِ فالکون اسکات تجربه کرده بود. فقط اینشکنجهآور بار، ویرانی قرار بود خیلی خیلی بیشتر طول بکشد... احتمالاً ساعتها، یا حتی روزها.
نه اینکهدوام این کلمات دیگرراحتتر معنایی داشته باشند.
جریانهای ناپایدارِ زمانِ شکسته که احاطهشان کرده بودند، هر لحظه وحشیتر و بیثباتتر میشدند. سانیمیداشت میتوانست تأثیرِ تهوعآورشان را از میانِ حبابِ محافظی که آنانکه هنوز دورِ قایق نگه داشتهدکل بود، حس کند. افکارش در هم گره خورده بود و حفظِ تمرکز برایش سخت بود.
اما چارهای نداشت... باید سایههای ظهوریافته را دستنخورده نگه میداشت، پیوسته با ارادهاشآنطرف به شکلهایشان وجود میبخشید و هر آسیبی را که به کشتیِ دستسازشان واردعضلاتش میشد ترمیم میکرد. اگر سانی تمرکزش را از دست میداد، هر سهنفرشان میمردند.
یالا... تا همینجا همبیاورد خیلی راه اومدیم! فقطدادنش یکم دیگه! فقط یکم!
فقط اینکه هربیاورد لحظه بیشتر برایانجام حفظِ تمرکز تقلا میکرد.
ویرانیهای زمانِ شکسته شدیدترتوپی میشد، اما محافظهایی که آنانکهپرتاب ایجاد کرده بود ضعیفتر میشد.
طولی نکشید که سانی دیگر نتوانست قبل و بعد را از هم تشخیص دهد. تنها چیزی که باقیسرِ ماند لحظهٔ حال بود، دردِ بدنِ کوفتهاش، مهِ سردی که به پوستش چسبیده بود، گرمای شعلهٔ نف کهچسبیده بهنرمی در اعماقِ وجودش میسوخت، و حسِ تماسِ بدنِ او و آنانکه که به خودش فشرده شده بودند.
کاری جز این از دستش برنمیآمد کهانجام به این حسها و به ارتباطش با سایههاتکان چنگ بزند و از حضورِ خاموششان قدرت بگیرد.
باید دووم بیارم... باید...
اما بعد، رفتهرفتهمثلِ حتی این احساسات هماینطرف مبهم و آشفته شد.
توفانِ زمانِ درهمشکسته سراسرِ ذهنش را تسخیر کرد و آگاهیِتکان سانی از جهانِ پیرامون را از بین برد. در وضعیتی شکنجهآورهمچنان گرفتار شد که نه هوشیاری بود، و نه فراموشیِ رحیمانهٔ بیهوشی.
باید... دووم...
سپس آندوام شکنجه نیزگفتنش محو شد.
زمانی در کار نبود.
جهانی وجود نداشت.
تنها توفان بود.
لحظهای گذشت.
یا شاید یک ابدیت.
نه میدانستبیشتر و نهبیاورد میتوانست بداند.
جهان آرامدوام تکان میخورد. تکانهایشراحتتر مثلِ لالایی بود.
جهان بویِسایه چوبِ خیس میداد...تکان و بویِ خلأ.
جهان درانجام تاریکی فروعناصرِ رفته بود.
سانی آسوده دردوام دریایی از تاریکیراحتتر گم شده بود.
اما بعد، نورِ درخشانِ خورشیدراحتتر از پشتِ پلکهایش تابید وکشتیِ تاریکی را به رنگِ سرخ درآورد.
...نورِ خورشید؟
وحشتی ناگهانی او را از آغوشِکشتیِ آسودگی بیرون کشید؛ سانی چشمانش رااینطرف باز کرد و از جا پرید.
نه، نه، نه...
بدنِ دردمندش ازبیاورد این حرکتِ ناگهانیانجام به فریاد درآمد.
اولین فکرش این بود که سدِ سایهاش از بین رفتهاینکه است. وگرنه اجازه نمیداد نورِ خورشید به داخلِ قایق بتابد...تمامِ و این یعنی تا چند لحظهٔ دیگر در توفان غرق میشدند.
اما بعد، سانی خشکش زد.
چرا نورِ خورشید میتابید؟بیاورد آخر در تاریکیِ غرانِ توفانعناصرِ چطور چنین چیزی ممکن بود؟
در آندوام لحظه سرانجامگفتنش جهان را دید.
...آسمانِ زیبای لاجوردی صاف بود و لکهایاینطرف ابر در آن به چشم نمیخورد. هفت خورشیدمیداشت در پهنهٔ وسیعش آویزان بودند و نرم میتابیدند.
سطحِ رودِ بزرگ آرام و بیتلاطم بود و جریانشتوپی همانطور که باید، پیوسته و یکنواخت پیش میرفت. آبِسرِ روان نورِ خورشید را بازتاب میداد و برق میزد.
سدِ سایه واقعاً ناپدیدبیاورد شده بود، اما قایق...دادنش هیچ آسیبی ندیده بود.
سانی نفسِ لرزانی کشید.
توفان راسایه پشتسر گذاشته بودند.تکان نجات یافته بودند.
«ما... موفق شدیم.»
زمزمهاش گرفته و آرام بود.
برای یک لحظه، قلبشگفتنش در موجی از شادیعناصرِ و شعف غرق شد.
«موفق شدیم!»
...اما بعد، احساسیدادنش بینام او را درسایه آغوشی سرد فرو برد.
سانی لرزید.
چی... چرا...
«نفیس؟ آنانکه؟»
روی زانوهایش بلند شد وخروشان به اطراف نگاه کرد تاتکان چهرههای آشنایشان را پیدا کند.
نف آنجا بود، خستهبیاورد نشسته بود و به دیوارهٔعناصرِ قایق تکیه داده بود. اما...
دردی مبهم وبیاورد جانکاه ناگهان درانجام قلبش فرو رفت.
نه...
شانههای سانی افتاد.
نه...
اثری از آنانکه... نبود.
کاهنهٔ خردسال ناپدید شدهتوپی بود و هیچ ردی ازپرتاب خود به جا نگذاشته بود.
چیزی نمانده بود جز ردایِخروشان سیاه و خالیای که یتیمتکان و بیکس روی عرشه افتاده بود.
سانی یک قدم به جلو خزید، رداانجام را چنگ زد و بالا آورد وتوپی با چشمانی گودافتاده به پارچهٔ تیره خیره شد.
چند لحظه همانطور زانوزده ماند،راحتتر بیآنکه بتواند تکان بخورد... یاکشتیِ فکر کند... یا چیزی حس کند.
روحِ سانی سرد بود، سردِ سرد...میدادند حتی سردتر از زمانی که درساخته دشتِ برفیِ بیرونِ فالکون اسکات بود.
همانطور که خشکزده به ردایِ سیاهکشتیِ نگاه میکرد، دو دست دورِ شانههایش حلقهآنطرف شد و نفیس از پشت بغلش کرد.
«رفت.»
گرمایِ بدن وبیاورد نرمیِ صدایش... مثلِانجام تبرِ جلاد بود.
سانی لرزید.
نف او رادادنش محکمتر بغل کرد،کشتیِ انگار نمیخواست رهایش کند.
«توفان حتماً ما رو خیلی عقبراحتتر برده توی گذشته، خیلی دورتر از زمانِمثلِ تولدش. برای همین... دیگه نیست. متأسفم، سانی.»
ردایِ سیاهدوام از میانِگفتنش انگشتانش سُر خورد.
سانی نگاهی بهمثلِ پایین انداخت ومیدادند به نفسنفس افتاد.
ولی ما زنده موندیم...عناصرِ ما از توفان جونِمثلِ سالم به در بردیم! چرا...
دیدش تار شد.
پس ازدوام مدتی، غرق درراحتتر درد، زمزمه کرد:
«...منم متأسفم.»