---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 698: موجودِ دریاچه • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 698: موجودِ دریاچه

0

سانی درست در لبهٔ جزیره فرود آمد و همان‌جا خشکش‌نمی‌شکست​ زد. با حالتی تاریک بر چهرهٔ جانوری‌اش به جلو خیره‌بی‌اختیار​ شد. بقیه هم ساکت ماندند؛ تنش و بی‌قراری‌اش را حس می‌کردند.

زمینِ پیشِ رویشان آرام به نظر می‌رسید... حتی زیبا. پهنه‌ای از چمنِ سبزِ پرطراوت دیده‌باشه​ می‌شد و کمی دورتر، جای خود را به آب‌های آرامِ دریاچه‌ای پهناور می‌داد. سطحش چنان بی‌حرکت‌دریاچه​ و آینه‌وار بود که انگار تکه‌ای از آسمانِ آبیِ بالا در زمین جا خوش کرده است.

نسیمی ملایم صورتشان را نوازش می‌کرد‌حداقل​ و هیچ‌چیز سکوتِ آرامش‌بخش را نمی‌شکست، جز‌آخه​ خش‌خشِ چمن و صدای دوردستِ برخوردِ زنجیرها.

...اما با این حال،‌مسلح​ سانی بی‌اختیار حس می‌کرد‌جور​ خطری در کمین است.

آهی کشید و‌ملایم​ سپس با تردید‌می‌کرد​ به دوستانش نگاه کرد.

«...زره و‌حداقل​ سلاحامون رو‌بتونیم​ احضار کنیم؟»

کای لحظه‌ای‌لبخند​ تردید کرد‌خراب​ و بعد گفت:

«این کار نشونهٔ بی‌اعتمادی و دشمنی نیست؟ قلبِ پاک،‌دربیاد​ افکارِ پاک... حالا معنیش هرچی که هست... به نظر‌لبخند​ نمیاد با مسلح بودن و آمادهٔ جنگ بودن جور دربیاد.»

سانی چهره در هم کشید.

«آره... ولی‌حداقل​ اگه مجبور‌بتونیم​ شدیم بجنگیم چی؟»

افی لبخند زد.

«اگه اوضاع خراب شد، ما چهار تا‌جنگ​ حداقل باید بتونیم سالم عقب‌نشینی کنیم. منظورم اینه‌شدیم​ که آخه اون چیز چقدر می‌تونه وحشتناک باشه؟»

سانی لرزید‌نسیمی​ و سر‌صورتشان​ تکان داد.

«اون‌قدر وحشتناک که قدیس‌ها ازش می‌ترسن. من... من تو آینده چند باری به این جزیره اومدم، ولی همون حاشیه‌ها موندم و هیچ‌وقت‌می‌ترسن​ به دریاچه نزدیک نشدم. برای همین واقعاً نمی‌دونم چه جور موجودی تو اعماقش زندگی می‌کنه. با این حال... استخون‌هایی رو دیدم که‌روی​ روی ساحل افتاده بودن. و فقط همون استخون‌ها به تنهایی نشون می‌دادن که مالِ چیزایی هستن که اصلاً دلم نمی‌خواد باهاشون روبه‌رو بشم.»

کمی مکث کرد‌اوضاع​ و بعد نگاهی‌حداقل​ به کاسی انداخت.

«تو چی فکر می‌کنی؟»

دخترِ جوان سرش‌ملایم​ را کمی کج کرد‌هیچ‌چیز​ و با آرامش گفت:

«من هیچ خطری‌باید​ حس نمی‌کنم. شاید نوکتیس‌منظورم​ این بار روراست بوده.»

سانی آهی کشید. شهودِ کاسی تک‌تکشان را از میانِ‌سالم​ خطراتِ بی‌شماری به سلامت عبور داده بود... اگر او حس‌باشه​ می‌کرد آنجا امن است، دلیلِ خوبی برای اعتماد کردن داشتند.

اما معنیش این‌نمیاد​ نبود که باید از‌جنگ​ این بابت خوشحال باشد.

«باشه... فعلاً نه‌ملایم​ سلاحی در کاره نه‌هیچ‌چیز​ زرهی. فقط... افکارِ پاک...»

با هم از پهنهٔ خاکیِ بینِ لبهٔ جزیره و ساحلِ دریاچه گذشتند و در چند قدمیِ‌لرزید​ آبِ آرام ایستادند. آب چنان بی‌حرکت و آینه‌وار بود که هیچ‌کس نمی‌توانست زیرِ سطحش را ببیند... با‌نشدم​ این حال، سانی چیزی را در اعماقِ آب حس می‌کرد. سایه‌ای پهناور و گسترده... باستانی، ژرف... درک‌ناپذیر...

لرزه بر تنش افتاد.

سانی کمی درنگ کرد، بعد گلویش را‌جنگ​ صاف کرد و در حالی که به‌شدت‌مجبور​ احساسِ حماقت می‌کرد، رو به دریاچه گفت:

«اوه... من اومدم چاقوی‌صورتشان​ یاقوتی رو پس بگیرم.‌سکوتِ​ لطفاً... می‌دیش به من؟»

تندبادی وزید...‌حداقل​ و هیچ‌بتونیم​ اتفاقی نیفتاد.

«به خاطر... به خاطرِ هارپره؟‌چهار​ یا همهٔ کارایی که برای‌عقب‌نشینی​ زنده موندن تو حاشیه کردم؟»

چند لحظه‌هست​ بعد، افی‌مسلح​ زد زیر خنده.

«اوه... فکر کنم‌ملایم​ تو پاک نیستی سانی...‌هیچ‌چیز​ کی فکرش رو می‌کرد!»

دندان به هم‌باید​ سابید و با‌عقب‌نشینی​ خشم سرش غرید:

«پس برو خودت امتحان کن!»

دخترک به‌شدت سر تکان داد.

«نه، نه... فکر نکنم‌صورتشان​ تا حالا کسی بهم تهمتِ‌آرامش‌بخش​ پاک بودن زده باشه! هرچند...»

کمی فکر‌حداقل​ کرد و بعد‌سالم​ شانه بالا انداخت.

«خب الان‌لبخند​ تو بدنِ‌خراب​ یه بچه‌م دیگه...»

دخترک از شانه‌های سانی پایین‌بودن​ آمد، به آب نزدیک شد‌چهره​ و دستش را دراز کرد.

«میشه لطفاً چاقو‌ملایم​ رو بدی به‌می‌کرد​ من، اِ... خاله دریاچه؟»

باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. افی‌عقب‌نشینی​ چند لحظه همان‌جا ماند، بعد آهی‌چقدر​ کشید و یک قدم عقب رفت.

«...معلومه دیگه.»

سرانجام هر دو‌نمیاد​ چرخیدند و به‌آمادهٔ​ کای خیره شدند.

مردِ جوان چند‌ملایم​ لحظه مکث کرد و‌هیچ‌چیز​ بعد سر تکان داد.

«فکر کنم‌حداقل​ کاسی باید‌بتونیم​ امتحان کنه.»

سانی و افی با کمی تعجب نگاهی به هم انداختند،‌عقب‌نشینی​ بعد شانه بالا انداختند و راه را باز کردند تا‌لرزید​ دخترِ نابینا به آب نزدیک شود. به‌هرحال امتحان کردنش ضرری نداشت...

کاسی مدتی مکث کرد، سپس آهی کشید و‌جور​ به سمتِ ساحل رفت. در چند سانتی‌متریِ آبِ‌بجنگیم​ آرام ایستاد، سرش را پایین انداخت و به‌سادگی گفت:

«برای چاقوی یاقوتی اومدم.»

سانی اول فکر کرد او هم‌عقب‌نشینی​ شکست خورده... اما بعد، رنگِ زنِ جوان‌می‌تونه​ ناگهان پرید و یک قدم عقب رفت.

موجی روی سطحِ دریاچه افتاد... و با‌باید​ اینکه سایهٔ پهناورِ پنهان در آن تکان‌اون​ نخورد، ناگهان چیزی از زیرِ آب بیرون آمد.

...دستی رنگ‌پریده و سفید که چاقوی‌آمادهٔ​ بلندی در دست داشت؛ چاقویی که‌ولی​ انگار از خونِ لخته‌شده ساخته شده بود.

دست از آب بیرون آمد و آن را به سوی کاسی‌خش‌خشِ​ دراز کرد. کاسی ناگهان تمامِ تنش به لرزه افتاد و یک‌کمین​ قدمِ دیگر عقب رفت، و با نگاهی وحشت‌زده سرش را تکان داد.

اما بعد، ایستاد. لب‌های بی‌خونش به خطی صاف تبدیل شد و زنِ‌چقدر​ جوان دندان‌قروچه‌ای کرد و به ساحل برگشت. آنجا زانو زد و به‌چند​ جلو خم شد، و چاقوی یاقوتی را از دستِ سفید و بی‌جان گرفت.

دست به‌راحتی چاقو را رها کرد و دوباره در آب‌عقب‌نشینی​ ناپدید شد، و خیلی زود، چیزی جز موجی که به‌آرامی‌لرزید​ محو می‌شد باقی نماند تا وجودش را به آن‌ها یادآوری کند.

سانی با‌هست​ بهت به همهٔ‌بودن​ این‌ها نگاه می‌کرد.

تکان نخورد...‌نسیمی​ سایه حتی‌صورتشان​ تکان هم نخورد...

تا خواست چیزی بگوید، آب دوباره موج برداشت و دستِ دیگری بیرون آمد؛ دستی سیاه چون زغال که هیچ‌چیز‌اون‌قدر​ در خود نداشت. به‌آرامی به سمتِ کاسی رفت، بالا آمد و نرم گونه‌اش را نوازش کرد. زنِ جوان با‌موجودی​ تماسِ گوشتِ سیاه جاخورد، اما سرِ جایش ماند. چند ثانیه بعد، دستِ سیاه هم به درونِ دریاچه پس کشید.

کاسی تنها زمانی تکان خورد که موج‌ها محو شدند؛ از جا برخاست و با حالتی‌چیز​ غایب در چهرهٔ زیبایش به سمتِ آن‌ها برگشت. در نقطه‌ای که دستِ سیاه گونه‌اش را‌اومدم​ لمس کرده بود، پوستش خاکستری شد و شکافت، و قطره‌های خون از چانه‌اش پایین غلتید.

چاقوی یاقوتی را‌نمیاد​ در دستانِ لرزانش‌آمادهٔ​ نگه داشته بود.

سانی سرانجام توانست حرف بزند:

«اون... اون دیگه چی بود؟»

کاسی مدتی‌لبخند​ بی‌حرکت ماند،‌خراب​ سپس ناگهان لرزید.

«من... نمی‌دونم.‌هست​ بیاین فقط از‌بودن​ اینجا بریم. لطفاً؟»

سانی اخم کرد، اما مخالفتی‌نوازش​ نکرد. راستش، خودِ سانی هم‌نمی‌شکست​ بی‌صبرانه می‌خواست از دریاچه دور شود.

در حالی که دور می‌شدند،‌سالم​ لحظه‌ای برگشت و برای آخرین‌اون​ بار به آبِ آرام نگاه کرد.

آیا توهم بود، یا‌خراب​ انعکاسِ آسمان روی سطحِ‌بتونیم​ آب... تاریک‌تر به نظر می‌رسید؟

در راهِ بازگشت از روی زنجیرها، به‌هیچ‌چیز​ کای نگاه کرد و در حالی که رگه‌ای‌برخوردِ​ از کنجکاوی در صدایش راه یافته بود، پرسید:

«...از کجا‌حداقل​ می‌دونستی چاقو رو‌سالم​ میده به کاسی؟»

دخترِ نابینا سرش را کمی چرخاند، انگار‌باید​ او هم به همان اندازه مشتاقِ شنیدنِ جواب‌چیز​ بود. حتی افی هم گیج به نظر می‌رسید.

مردِ جوان نگاهی به آن‌ها انداخت‌آمادهٔ​ و در حالی که زیرِ نقابِ‌ولی​ چوبی‌اش لبخند می‌زد، شانه بالا انداخت.

«قلبِ پاک، افکارِ پاک... همه‌مون برامون سؤال بود که این یعنی چی، مگه نه؟ خب... فکر‌زنجیرها​ کنم همه‌مون اشتباه کردیم، چون اصلاً مهم نبود ما چطور برداشتش می‌کنیم. تنها چیزی که اهمیت داشت‌کنیم​ این بود که قرن‌ها پیش، وقتی نوکتیس چاقو رو به اون موجود سپرد، چه برداشتی ازش داشته.»

کمی ساکت‌حداقل​ شد و‌بتونیم​ بعد اضافه کرد:

«اون وقتی فهمید امید داره اربابانِ زنجیر رو دیوونه می‌کنه، از ترسِ اینکه اگه بدترین اتفاق بیفته ممکنه چه کارایی با چاقو‌داد​ بکنه، اون رو از خودش دور کرد. پس برای اون، پاکیِ قلب و افکار معنیِ خیلی خاصی داشت... تواناییِ حفظِ ذهنِ روشن،‌زندگی​ وفاداری به سوگندش، و پایبندی به وظیفهٔ مقدسش. و با اینکه هیچ‌کدومِ ما کامل نیستیم، کاسی روشن‌بین‌ترین و وظیفه‌شناس‌ترین آدمیه که می‌شناسم.»

سانی سرش را کج کرد؛ مطمئن نبود که با‌دربیاد​ این حرف موافق باشد... اما موجودِ دریاچه موافق بود،‌لبخند​ و این یعنی کای دست‌کم تا حدی حق داشت.

یا شاید‌نسیمی​ همه‌چیز فقط‌صورتشان​ یک تصادف بود.

در حالی که با چهره‌ای درهم‌رفته گذشته را‌اینه​ مرور می‌کرد، مردِ جوان ناگهان دوباره به حرف‌لرزید​ آمد و با صدایی گرفته و غم‌انگیز گفت:

«...فکر کنم برای همین بود که نوکتیس به‌جای اینکه خودش بیاد، ما رو فرستاد تا چاقو رو بیاریم.‌وحشتناک​ چون اون دیوونه شده، به سوگندش خیانت کرده و وظیفه‌ش رو کنار گذاشته. و ما... ما داریم بهش‌نزدیک​ کمک می‌کنیم تا توی این مسیر جلوتر بره. بیشتر توی جنون فرو بره، تا وقتی که به آخرش برسه...»

ناولها | novelha.net