---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1293: آلودگی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1293: آلودگی

0

چهرهٔ فرسوده و پرچین‌وچروکِ‌تباهیش​ آنانکه تاریک شد. پیرزن مدتی‌نفر​ مکث کرد و سپس گفت:

«نامِ دیگرِ آلودگی، تباهیه... نوعِ خاصی از تباهی که‌گذشته​ روی رودِ بزرگ پدیدار شد و بعد مثلِ طاعون‌رونقِ​ از پایین‌دست گسترش پیدا کرد. یا بهتره بگم، گسترشش دادن.»

نفیس کمی‌سفر​ به جلو‌اما​ خم شد:

«گسترش پیدا کرد... از پایین‌دست؟»

پیرزن به‌سنگینی سر تکان داد.

«بله. چون آلودگی... سرچشمه‌اش مصبه.»

نگاهِ چشمانِ‌سفر​ کدرش دور‌اما​ و غریب شد.

«جویندگان همیشه در تلاش بودن تا به مصب برسن، و هی بیشتر و بیشتر به سمتِ پایین‌دست سفر می‌کردن. اما هیچ‌کدوم در پیدا کردنش‌هیولاوار​ موفق نشدن. سرانجام، در دوردست‌های گذشته شهری برای خودشون ساختن؛ شهری به نامِ آستانه. عظمتش می‌تونست با شکوه و رونقِ شهرهای بزرگی که کاهنه‌ها‌کرده​ بر اون‌ها حکومت می‌کردن رقابت کنه، و از همون‌جا به جستجوشون ادامه دادن. تا اینکه بالاخره... یکی از اون‌ها واقعاً موفق شد واردِ مصب بشه.»

پیرزن پاروی هدایت را محکم گرفت،‌جوینده​ به پهنهٔ وسیعِ رودِ بزرگ نگاه‌برگردوند​ کرد و با لحنی بی‌روح ادامه داد:

«اما چیزی که اونجا پیدا کرد حقیقت نبود، بلکه تباهی بود. یا شاید همون حقیقتی که پیدا کرد باعثِ تباهیش شد. اون جوینده تبدیل‌رقابت​ به اولین نفر از آلودگان شد و آلودگی رو با خودش به آستانه برگردوند. شهرِ جویندگان در آلودگی غرق شد و کسانی که بهش‌بلکه​ مبتلا شدن، به موجوداتی کج‌وکوله و هیولاوار تبدیل شدن. اون‌ها مثلِ طاعون از همون‌جا پخش شدن و فاجعهٔ بزرگی برای مردمِ رود به بار آوردن.»

آنانکه ساکت‌سفر​ شد. نفس‌هایش‌اما​ سنگین بود.

اخم‌های سانی‌بود​ سخت در‌همون​ هم رفته بود.

«پس ماجرا این بود...»

حقیقتِ زشتی که دیمونِ هراس در دلِ هرمِ سیاه پنهان کرده بود... اولین کسی که از آن باخبر شد، در‌بزرگی​ نتیجه‌اش به دامِ تباهی افتاد. نه‌تنها این، بلکه بقیهٔ جویندگان را هم به آن مبتلا کرد و یک شهرِ کامل‌وسیعِ​ را نابود کرد؛ یا بهتر بود بگوید، آن را به منبعِ کابوس‌وارِ تباهیِ در حالِ گسترش تبدیل کرد. به منبعِ آلودگی.

...آخه آریل در‌می‌کردن​ سپیده‌دمِ تاریخ چه رازی‌موفق​ رو دفن کرده بود؟

مهم‌تر از اون، این همون چیزی بود که دایرون از دریای گرگ‌ومیش‌نفر​ می‌خواست بهش برسه؟ اینکه به شهرِ فاسد‌شدهٔ آستانه یورش ببره و اولین‌هیولاوار​ شاهدِ اون حقیقتِ تلخ رو که ریشهٔ آلودگی بود، از بین ببره؟

اگه این‌طور‌حقیقتی​ بود، کارِ وحشتناکی‌اون​ در پیش داشتن.

انگار نفیس هم به‌کردنش​ همین موضوع فکر می‌کرد.‌دوردست‌های​ پس از مدتی تأمل پرسید:

«بعدش چی شد؟»

آنانکه روی‌بود​ نیمکتش جابه‌جا شد.‌حقیقتی​ بعد آهی کشید.

«به‌خاطرِ آلودگی، آب‌های آرامِ رودِ بزرگ به بلای تباه‌شدگان گرفتار شد. قدرتمندترینِ اون‌ها از دورترین نقاطِ گذشته در پایین‌دست می‌آن... و‌هیولاوار​ همین‌طور از خلأِ وحشتناکِ آینده، از همون‌جایی که شما اومدین، سرورم و بانوی من. مردمِ رود خودشون رو بینِ گذشتهٔ تلخ‌هرمِ​ و آیندهٔ محکوم‌به‌فنا گرفتار دیدن، بدونِ اینکه راهی برای فرار داشته باشن. البته، اون‌ها با آلودگی جنگیدن و مدتی مقاومت کردن.»

نگاهش را‌اما​ برگرداند و‌کردنش​ با تلخی گفت:

«...اما بین خودشان هم می‌جنگیدند. این‌طور شد که ما را بیرون کردند و مجبور شدیم به بالادستِ رود فرار کنیم و خطراتِ وحشتناکی را به جان بخریم. سرانجام،‌همون‌جا​ تمامِ ارتباطمان را با کسانی که ما را تبعید کرده بودند از دست دادیم. آخرین چیزی که شنیدیم این بود که بسیاری از کاهنه‌ها تسلیمِ آلودگی شده‌اند و‌تباهیش​ بسیاری از شهرهایشان سقوط کرده است. حتی گرگ‌ومیش، شهرِ شاهِ مار هم از دست رفته بود. حالا... غروبِ مردمِ رود است. به‌زودی دیگر هیچ‌کس از ما باقی نمی‌ماند.»

سانی حس کرد فهمیده است چه بر سرِ مردمی آمده که با ورود به‌خودش​ مقبرهٔ آریل از پایانِ جهان گریخته بودند... بیشترشان یا مرده یا فاسد‌شده بودند، و‌رود​ بقیه هم به‌زودی به همین سرنوشت دچار می‌شدند. این سرنوشتِ تمدنِ رودِ بزرگ بود.

پس برای حل‌وفصلِ‌باعثِ​ کشمکشِ این کابوس‌جوینده​ دو راه وجود داشت.

آن‌ها یا باید به نابودیِ این تمدن کمک می‌کردند، یا با از‌خودشون​ بین بردنِ منشأ گسترشِ آلودگی، ورق را برمی‌گرداندند. البته راهِ دوم تحسینِ‌رقابت​ بسیار بیشتری از طلسم می‌گرفت، چرا که با تقدیر تفاوتی اساسی داشت.

او همچنین به نامِ گرگ‌ومیش توجه کرد... که کاشف به عمل آمد نامِ همان شهری است که پادشاه دایرون و دست‌نشاندگانش ساخته‌بزرگی​ بودند. نکتهٔ جالبِ دیگر این بود که لطفِ سقوط‌کرده، شهری که آخرین کاهنه بر آن حکومت می‌کرد، در منطقه‌ای از رودِ بزرگ‌لحنی​ قرار داشت که تا آن زمان بیشترِ بخش‌هایش تسلیمِ آلودگی شده بود. شاید آنجا آخرین پایگاهِ انسانیِ باقی‌مانده در مقبرهٔ آریل بود.

و یه چیزِ دیگه...

آنانکه گفته بود داخلِ مقبرهٔ آریل دو مکان‌اولین​ وجود دارد که از بقیه بسیار وحشتناک‌تر و خطرناک‌ترند:‌مبتلا​ دوردست‌های آینده در بالادست، و دوردست‌های گذشته در پایین‌دست.

شانسش مثلِ همیشه باورنکردنی بود. سانی نه‌تنها از یکی‌گذشته​ از همین مکان‌های هولناک واردِ رودِ بزرگ شده بود،‌رونقِ​ بلکه انگار مقدّر بود به آن یکی هم سفر کند.

عالی شد. محشره...

اما چیزی که بیشتر از همه توجهِ سانی را جلب کرد، سؤالی‌نفر​ ساده بود... آخه این آلودگی چطور پخش می‌شد؟ او چیزِ زیادی دربارهٔ‌هیولاوار​ تباهی نمی‌دانست، اما به نظر نمی‌رسید چیزی باشد که همین‌طوری خودبه‌خود اتفاق بیفتد.

حتی پوست‌دزد هم نمی‌توانست انسان‌ها را به تباهی آلوده کند؛ در عوض، فقط می‌توانست آن‌ها را‌بهش​ به خودش آلوده کند. آیا آلودگی هم ماهیتِ مشابهی داشت؟ فکر نمی‌کرد این‌طور باشد؛ اگر تمامِ‌سانی​ موجوداتِ کابوس در مقبرهٔ آریل ظرف‌های یک هستیِ واحد، یعنی جویندهٔ اول بودند، دیگر با یکدیگر نمی‌جنگیدند.

این تفاوتِ مهمی بود.

نگاهی به آنانکه‌می‌کردن​ انداخت و با‌کردنش​ لحنی تاریک پرسید:

«مادربزرگ، می‌دونی‌بود​ آلودگی چطور‌همون​ پخش میشه؟»

پیرزن سر تکان داد.

«عذر می‌خوام سرورم. نمی‌دونم... راستش، من فقط یک بار یه آلودهٔ واقعی رو‌ساختن​ دیدم. بافت خیلی در بالادست قرار داره، برای همین با اینکه اغلب مجبور‌همون‌جا​ می‌شدیم با موجوداتِ فاسد‌شدهٔ آینده بجنگیم، هیچ‌کس از آستانه تابه‌حال به ما نرسیده.»

نفیس اخم کرد.

«به‌جز همون یه آلوده؟»

آنانکه سر تکان داد.

«...بله.»

آب زیرِ نورِ خورشید برق می‌زد و قایق روی‌سرانجام​ امواج پرواز می‌کرد و هر لحظه بیشتر و بیشتر به‌شکوه​ درونِ گذشته می‌رفت. نفیس لحظه‌ای مکث کرد و بعد پرسید:

«وقتی اون‌بود​ آلوده پیداش شد‌حقیقتی​ چه اتفاقی افتاد؟»

پیرزن مدتی جواب نداد.‌تباهیش​ سرانجام سرش را بلند‌اولین​ کرد و لبخندِ تلخی زد.

«روزی که پیداش‌هیچ‌کدوم​ شد... همون روزی بود‌سرانجام​ که بافت نابود شد.»

کلماتش با اندوه از روی‌هیچ‌کدوم​ سطحِ آب گذشتند و خیلی‌دوردست‌های​ زود در باد محو شدند.

ناولها | novelha.net