---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 179: نسلِ جدید • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 179: نسلِ جدید

0

سانی بیرون که رفت، مدتی را صرفِ پیدا کردنِ‌ابایی​ افی و کای کرد. آن دو در سالنِ غذاخوریِ‌داشت​ اقامتگاه بودند و داشتند دربارهٔ چیزی با هم بحث می‌کردند.

هیچ اثری از کاسی نبود، اما متوجه شد‌آتنای​ که کاستر از روی پله‌هایی که به طبقهٔ‌داشتیم​ دوم می‌رفت، دارد او را زیر نظر می‌گیرد.

داره ازم دوری می‌کنه؟

سانی که کمی دمغ شده بود، روی صندلیِ‌کیه​ کنارِ آن دو بومی که تازه با آن‌ها‌برخورد​ آشنا شده بود نشست و نگاهِ تیره‌ای بهشان انداخت.

«چیه، شما‌تمامِ​ دوتا همدیگه‌دنیا​ رو می‌شناسین؟»

کای لبخند زد.

«کیه که آتنای شکارچی رو‌زیاد​ نشناسه؟ ما تو گذشته، اِم...‌چون​ چند باری با هم برخورد داشتیم.»

سانی تصمیم گرفت نپرسد‌دوتا​ منظورش از چه نوع برخوردی‌آتنای​ است؛ آهی کشید و پرسید:

«اون در‌تمامِ​ موردِ اون‌دنیا​ نقصِ عجیب‌وغریبت می‌دونه؟»

مردِ جوانِ جذاب چند‌همدیگه​ بار پلک زد و‌آتنای​ سپس با گیجی گفت:

«فکر کنم؟‌نقصی​ من که‌داشت​ پنهانش نمی‌کنم.»

عالی شد. از بینِ تمامِ آدم‌های دنیا، گیرِ‌کیه​ دو آدمِ عجیب‌وغریب افتاده بود که هیچ ابایی‌برخورد​ نداشتند پنهان‌ترین نقطه‌ضعفشان را به هر غریبه‌ای بگویند.

...خب، اگر او هم‌دنیا​ نقصی مثلِ نقصِ کای‌افتاده​ داشت، زیاد نگرانش نمی‌شد.

عوضیِ خوش‌شانس.

چون دیگر تظاهر‌مثلِ​ کردن فایده‌ای نداشت،‌نگرانش​ سانی خیلی راحت پرسید:

«خب؟ کسی‌چیه​ تو اون‌دوتا​ اتاق دروغ می‌گفت؟»

افی پوزخند زد.

«آها، پس برای همین‌همدیگه​ بلبل رو با خودت‌آتنای​ کشوندی آوردی. خیلی بدبینی، نه؟»

سانی هیچ‌چیز را بیشتر از این نمی‌خواست‌نمی‌شد​ که آن سؤال را نادیده بگیرد، اما متأسفانه،‌نداشت​ نقصِ خودش بسیار محدودکننده‌تر از نقصِ کای بود.

«اصلاً. در واقع، فکر می‌کنم دقیقاً‌می‌شناسین​ همون‌قدر بدبینم که یه آدم باید‌گذشته​ باشه. که البته منظورم بی‌نهایت بدبینه.»

با گفتنِ این حرف، با‌گیرِ​ انتظار به کمان‌دارِ جذاب نگاه‌نداشتند​ کرد. کای چند لحظه مکث کرد.

«نه، هیچ‌کس حتی یه‌همدیگه​ دروغ هم نگفت. دوستات همه‌شون‌شکارچی​ آدمای به‌شدت صادقی هستن، سانی.»

آخ، طفلکی...

سانی که نمی‌دانست به این حد‌می‌شناسین​ از ساده‌لوحی چه واکنشی نشان دهد، سر‌اِم​ تکان داد و صدایش را پایین آورد:

«حتی کاستر؟»

کای سر تکان داد.

«نه، اون هم صادق بود.»

سانی اشتباه می‌کرد؟ کاستر واقعاً‌همدیگه​ فقط یک آدمِ صادق و‌شکارچی​ شرافتمند بود؟ بی‌اعتمادی‌اش غیرمنطقی بود؟

سانی که کمی نامطمئن‌دنیا​ بود، اندکی مکث کرد و‌ابایی​ بعد رو به افی کرد.

«من و نف توافق کردیم که‌لبخند​ یه هفتهٔ دیگه به صحبتمون ادامه بدیم.‌چند​ تا اون موقع، تحتِ محافظتِ من می‌مونی.»

زنِ شکارچی ریز خندید.

«واو. این واقعاً‌شما​ بهم احساسِ امنیت‌می‌شناسین​ میده. ممنون، کوتوله.»

سانی چهره در هم کشید.

«نگران نباش. شاید خودم زیاد‌می‌شناسین​ به چشم نیام، اما صبر‌نشناسه​ کن تا هم‌اتاقیم رو ببینی...»

کای ناگهان نوشیدنی در گلویش گیر کرد و‌عوضیِ​ رنگش کمی پرید. سانی که چیزی یادش آمده‌خیلی​ بود، آرام به پشتِ او زد و گفت:

«به‌هرحال، ممنون بابتِ‌شما​ کمکت. معامله‌مون تموم شد.‌لبخند​ فکر کنم بعداً می‌بینمت.»

ذره‌ای دلش برای این پسر تنگ نمی‌شد. سانی همین‌طوری هم‌نداشتند​ با قیافه‌اش هیچ جایزه‌ای نمی‌برد، اما در کنارِ کای، کاملاً‌نگرانش​ زش... اِم... به‌زور بالاتر از حدِ متوسط به نظر می‌رسید.

کمان‌دارِ جذاب چند لحظه‌همدیگه​ به او نگاه کرد،‌آتنای​ سپس به‌زور لبخندی زد:

«آره، از آشنایی باهات خوشحال شدم،‌نگرانش​ سانی. صادقانه می‌تونم بگم که وقت‌تظاهر​ گذروندن با تو... اِم... یه تجربهٔ فراموش‌نشدنیه.»

با این حرف، نگاهی‌دوتا​ شبیهِ ترحم به افی‌کیه​ انداخت، برخاست و رفت.

آن دو تنها ماندند.

زنِ شکارچی با چهره‌ای خسته‌می‌شناسین​ به اطراف نگاه کرد و‌نشناسه​ سپس با لحنی خنثی پرسید:

«خب؟ کِی راه می‌افتیم؟»

سانی درنگ نکرد.

«همین الان. راستش، بی‌صبرانه‌دنیا​ منتظرم برگردم به ویرانه‌ها. اینجا...‌ابایی​ مو به تنم سیخ می‌کنه.»

افی نگاهِ عجیبی‌دوتا​ به او کرد،‌لبخند​ سپس شانه بالا انداخت.

«آره، حتماً. بیا این جای ترسناک رو ول‌عوضیِ​ کنیم و بریم تو ویرانه‌های باستانیِ نفرین‌شده قایم‌خیلی​ بشیم. حداقل اونجا می‌تونیم احساسِ امنیت کنیم، مگه نه؟»

مدتی بعد، با احتیاط در خیابان‌های شهرِ تاریک‌افتاده​ قدم می‌زدند. سانی به بودن در آنجا زیرِ نورِ‌مثلِ​ روز عادت نداشت، برای همین حق داشت مضطرب باشد.

خوشبختانه هر دو شکارچیانی باتجربه بودند و خوب با هم کار می‌کردند. سانی‌چند​ بی‌هیچ وقفه‌ای با ریتمِ آشنای همکاری با افی هماهنگ شد، انگار نه انگار که‌اون​ سه ماهِ تمام از آخرین دیدارشان می‌گذشت. راستش این کار دست‌کمی از تفریح نداشت.

در یک لحظه،‌مثلِ​ شکارچیِ سرکش نگاهی به‌نمی‌شد​ او انداخت و پرسید:

«ولی جدی‌چیه​ می‌گم. چطور‌دوتا​ زنده موندی سانی؟»

نگاهِ تلخی به‌آدم‌های​ او انداخت و‌آدمِ​ شانه بالا انداخت.

«فکر می‌کنی چطور؟ می‌دونی که توی قایم شدن تو سایه‌ها خیلی ماهرم. روزها می‌خوابیدم‌باری​ و شب‌ها شکار می‌کردم. قبل از اینکه به نقطه ضعفِ طعمه‌هام ضربه بزنم، با‌موردِ​ دقت زیر نظرشون می‌گرفتم. اگه به چیزی برمی‌خوردم که مطمئن نبودم می‌تونم بکشمش، فرار می‌کردم.»

افی مدتی به‌مثلِ​ فکر فرو رفت‌نگرانش​ و بعد گفت:

«می‌دونی، کاملاً معلومه. عوض‌دوتا​ شدی. الان... حس‌وحالِ یه‌کیه​ شکارچیِ واقعی رو داری.»

سانی پوزخندی زد.

«خب، خدا کنه این‌طور باشه.‌می‌شناسین​ راستش خیلی بیشتر از حدِ‌نشناسه​ معقول موجودِ کابوس شکار کردم.»

افی پوزخندی زد.

«چندتا؟»

سؤالِ خوبی بود.‌آدم‌های​ سانی پیش از جواب‌عجیب‌وغریب​ دادن کمی مکث کرد:

«حدود شصت‌تا؟ آره،‌دوتا​ فکر نکنم بیشتر‌لبخند​ از این باشه.»

با حسابِ آن موجوداتِ وحشتناکی که‌نگرانش​ در هزارتو کشته بود، آمارِ شکارهایش‌تظاهر​ مدت‌ها پیش از صد گذشته بود.

افی پلک زد و با چهره‌ای درهم‌لبخند​ به او نگاه کرد. این همه شکار‌چند​ فقط در سه ماه... رقمی حیرت‌انگیز بود.

در واقع، کاملاً دیوانه‌وار بود. بیرون در جهانِ بیداری، همه می‌دانستند که موجوداتِ کابوس از رتبهٔ‌نقصی​ بیدارشده برای خفته‌های ساده بیش از حد سرسخت‌اند. هر کسی که موفق می‌شد در نبرد با یکی‌اتاق​ از آن‌ها پیروز شود، شهرتِ درخوری به هم می‌زد. کشتنِ ده‌دوازده‌تا از آن‌ها آدم را انگشت‌نما می‌کرد.

اگر سانی به خانه برمی‌گشت و ادعا می‌کرد صدتا از آن‌ها را کشته — که‌برخورد​ بیشترشان هم در ویرانه‌ای نفرین‌شده پر از پلیدهای سقوط‌کرده بودند — خبرِ این دستاورد در‌عجیب‌وغریبت​ یک چشم‌به‌هم‌زدن در سراسرِ سیاره می‌پیچید. او را به‌عنوانِ نابغه‌ای بی‌نظیر و امیدِ یک نسل می‌ستودند.

...با این حال، ده‌ها نفر درست مثلِ او در شهرِ تاریک حضور داشتند که بسیاری‌شان حتی‌خیلی​ موفق‌تر بودند. خیلی موفق‌تر. افی چند صد شکار در کارنامه داشت. چند شکارچیِ دیگر هم در سکونتگاهِ‌این​ بیرونی بودند که سابقه‌شان به همان اندازه چشمگیر بود... هرچند با مرگِ جوبی، تعدادشان کمتر شده بود.

داخلِ قلعهٔ روشن، خودِ گانلاگ حضور داشت، به همراهِ پنج ستوانش، تمامِ راهیاب‌های لشکر،‌چند​ چند شکارچیِ باتجربه و حتی شماری از نگهبان‌ها که جایِ زخم‌های فراوانشان دلیلی بر مهارتشان‌موردِ​ بود. همهٔ آن‌ها در سطحی بودند که خفته‌ها اصلاً قرار نبود هرگز به آن برسند.

ساحلِ فراموش‌شده‌تمامِ​ واقعاً جایِ...‌دنیا​ جالبی بود.

اگر نفیس به هر طریقی موفق می‌شد و حتی فقط چند نفر‌اِم​ از آن‌ها را به جهانِ بیداری برمی‌گرداند، دنیا چطور تغییر می‌کرد؟ چیزهای‌آهی​ دیگری هم که پیش‌تر غیرممکن به نظر می‌رسیدند، ناگهان زیرِ سؤال می‌رفتند؟

به همین دلیل بود که طلسم نامِ ستارهٔ دگرگون‌خوش‌شانس​ را به او داد؟ مقدّر شده بود که نف‌کسی​ نه‌تنها تغییر ایجاد کند، بلکه خودش کاتالیزورِ آن باشد؟

غرق در این افکار، از میانِ ویرانه‌های‌لبخند​ نفرین‌شده گذشت. چیزی نگذشت که شبحِ آشنای‌چند​ کلیسای جامع در برابرِ چشمانش پدیدار شد.

با دیدنِ‌تمامِ​ آن، لرزه بر‌گیرِ​ اندامِ سانی افتاد.

وقتی به افی گفت‌همدیگه​ چطور تمامِ این مدت‌آتنای​ زنده مانده، صادق بود.

با این حال، حرفی از این‌نگرانش​ نزده بود که در این مسیر‌تظاهر​ چقدر به مرگ نزدیک شده است.

یادِ اولین ورودش به کلیسای جامع‌می‌شناسین​ و پیامدهای آن، چیزی بود که‌گذشته​ واقعاً دلش می‌خواست از آن فرار کند...

ناولها | novelha.net