چپتر 1466: تالارِ مخفی
0سانی وتکان افی بیصدا بهبالا آنها نزدیک شدند.
افی با صدای پرانرژیاشسنگِ که در دره میپیچید،رونهای گفت: «هی! خیلی وقته ندیدمتون!»
این حرف واکنشی ضعیف از سوی آن سه استاد به همراه داشت.زیادی کاسی کمی جا خورد. نفیس و جت هم با چهرههایی گرفته برگشتند وبرای به آنها نگاه کردند. پس از لحظهای سکوت، دروگرِ روح بهزور لبخندی زد.
«آه. تویی،بودند شکمو... آره، منمموجودی از دیدنت خوشحالم.»
آن سه نفر بهوضوح از تجربهشان در معبدِ پرگیاه شوکه شده بودند. سانی فقط میدانست موجودی کهروحِ آنجا لانه کرده، قدرتمند و باستانی است — حتی گلِ باد هم چیزِ زیادی دربارهاش نمیدانست، جزکنجکاو اینکه کالبدِ فیزیکی ندارد. بنابراین، تیغهٔ جت و شعلههای تطهیرکنندهٔ نفیس بهترین شانسشان برای نابودیِ آن بود.
با وجودِ شهودِ فراطبیعیِ کاسی و ارتباطش با الهامات، و همچنین شمشیرِبلورِ تاریکِ قدیس، شانسِ خوبی داشتند که اگر هم نمیتوانستند بر وحشتِ معبدبلندی غلبه کنند، دستکم کلیدِ افسون را به دست بیاورند و زنده فرار کنند.
سانی به سمتِ سه استاد رفت،باستانی چند لحظه وضعیتشان را بررسی کردزیادی و بعد رو به کاسی پرسید:
«گرفتیش؟»
کاسی آرام سر تکان داد و دستش را بالا آورد. روی دستش سنگِبیشماری قیمتیِ عجیبی قرار داشت که رونهای بیشماری رویش حک شده بود. برخلافِ بلورِآهِ روحِ نورِ راهنما، این سنگِ قیمتی انگار نور را جذب میکرد، نه تولید.
کلیدِ افسون.
سانی آهِآنجا طولانی وکرده بلندی کشید.
«...خوبه.»
سپس باتکان شیفتگی ودستش لحنی کنجکاو پرسید:
«موجودِ توی معبد چهشکلی بود؟»
کاسی کمیآنجا لرزید و سرشقدرتمند را پایین انداخت.
«من... الان واقعاًفقط دلم نمیخواد دربارهٔآنجا اون چیز حرف بزنم.»
با توجه به چهرههایدستش درهمرفتهٔ نفیس و جت، آنهاقیمتیِ هم همین حس را داشتند.
سانی ابرویی بالا انداخت.
«آخه چقدر بد بوده؟»
نفیس آنقدر در خودش بودموجودی که حتی به شکمِ برآمدهٔباستانی افی واکنشی نشان نداده بود.
با این حال، موضوع را کش نداد. آن سه نفر انواعواقسامِ چیزهای وحشتناک را تجربه کرده وروحِ با هر جور جانورِ دلخراشی روبهرو شده بودند... اگر از اتفاقاتِ معبدِ پرگیاه اینطور شوکه شده بودند، حتماًموجودِ اوضاع خیلی بد بوده است. در این صورت، باید از همین که زنده بیرون آمده بودند راضی میبود.
اما از دو پژواکِ کاسی خبریعجیبی نبود. فقط میشد امیدوار بود کهبلورِ آسیب دیده باشند و نه نابود.
«بسیارخب. بریم... باید عجله کنیم.»
کمی مکث کردندفقط و بعد بیصداآنجا از جا بلند شدند.
طولی نکشید که دسته از شکافِ عمیق گذشتند و واردِ غارها شدند. تروری که آنها را ساخته بود پیشتر کشته شدهانگار بود — گروهِ کاسی در راهِ معبد از پای درآورده بودنش. سانی با تکیه بر حافظهاش، مسیرِ غارها را پیدا میکرد.الان پس از مدتی طولانی، نزدیکِ دیوارِ غاری توقف کردند که هیچ فرقی با بقیهٔ غارهایی که از آنها گذشته بودند نداشت.
اما این یکی خاص بود.
سانی چند لحظه بیحرکت ماند، سپس با دلهره بهگلِ بالا نگاه کرد. سرانجام یک قدم به کنار رفتندارد و سایههایش را فرستاد تا قدیس را تقویت کنند.
«اگه ممکنه...»
شوالیهٔ باوقار نگاهی بیتفاوت به او انداخت، سپس جلو رفتعجیبی و ضربهٔ ویرانگری به دیوارِ غار کوبید. شبکهای از ترکهاقیمتی از نقطهای که دستکشش به سنگِ فرسوده خورده بود، پخش شد.
اما قدیس به همینجا بسنده نکرد. بدون اتلافِرونهای وقت، دیوارِ غار را به بادِ ضرباتِ خردکننده گرفتانگار که هر کدام صدای غرمبِ مهیبی در غارها میپیچاند.
سانی گوشهایش را گرفت و چهره در هم کشید. در کنارش،چیزِ بقیهٔ اعضای دسته هم همین کار را کردند. فقط دیو همانجا ایستادهبهترین بود و با شعلههای کمنوری که در چشمانش میسوخت، خیره نگاه میکرد.
سرانجام دیوار فروریخت و فضای خالیِ پشتشلانه نمایان شد. مهِ سفید به همراهِ چندباد جریانِ باریکِ آب از دهانه واردِ غار شد.
سانی بهآرامیتکان نفیس را ازبالا آنها دور کرد.
«دنبالم بیا.»
فضای بازِ پشتِلانه دیوارِ شکستهٔ غار...باستانی شکافِ خندقِ برج بود.
حالا که آب رفته بود، خالی بود. میدانِ مرگبارِ زمانِ درهمپیچیده همحتی ناپدید شده بود. به عبارتِ دیگر، دیگر مجبور نبودند از پلِ افسونشده عبورشعلههای کنند — در عوض، میتوانستند از هر کجای خندق که میخواستند رد شوند.
دیگر نیازی هم نبود از منطقهٔ مرکزیِ جزیره که حالا پر ازرونهای موجوداتِ کابوسِ هولناک شده بود، عبور کنند. دسته به جای به خطرمیکرد انداختنِ جانشان در جنگلِ مهآلود، از پایین به صخرهٔ سیاه آمده بودند.
از شکافی که قدیس باز کرده بود از غارها بیرون رفتند، به کفِروحِ خندق پایین رفتند و راهیِ سمتِ دیگرش شدند. سپس از دیوارِ عمودیاش بالا رفتندسپس و در نزدیکیِ پلههای سنگی که به دروازهٔ برج میرسید، از شکاف بیرون آمدند.
پلِ پهن حالا پشتِ سرشان بود و پلیدهایحتی وحشتناکِ یخزده روی آن همچنان بیحرکت ایستاده بودند.کالبدِ رونهای حکشده روی دیوارههای صخره هنوز دستنخورده بودند.
دسته بدونِ اینکه به پشتِ سر نگاه کنند، از پلههایباستانی سنگی بالا رفتند. سانی دروازهٔ برجِ آلتیا را باز کردکالبدِ و گذاشت همه داخل شوند، سپس آن را پشتِ سرشان بست.
وقتی برگشت، دید که نفیس، جت و افی خشکشان زده و با حالتی پیچیدهرویش به جسدِ تایرنتِ اعظم نگاه میکنند. میتوانست احساسشان را درک کند... هر چه باشد،بلندی خودش هم اولین باری که آن جسدِ مخوف را دید دقیقاً همین حال را داشت.
سانی آهی کشید.
«مرده. نگران نباشین...»
به آنها گفت نگران نباشند، اما خودش هم مضطرب بود. سانی تقریباً تعجبگلِ کرده بود که تا اینجا پیش آمدهاند... باغِ استخوان، غارها، دریاچهٔ خون، معبدِ پوشیدهبهترین از گیاه — هر کدام از این مراحل میتوانست به قیمتِ جانشان تمام شود.
با این حال، به طریقی، نقشهای که او و کاسی کشیده بودند بدونِ هیچرویش مشکلی پیش رفت. انگار تمامِ مرگهایی که در این جزیرهٔ کابوسوار تجربه کرده بودند،بلندی بیدلیل نبود. حالا تنها چیزی که باقی مانده بود، دسترسی به اتاقِ مخفیِ برج بود.
و نابود کردنِ حلقه.
با نگاهی به کاسی، سر تکان داد و بهگلِ سمتِ مرکزِ تالار رفت. کاسی در حالی که کلیدِ افسونبنابراین را در مشتِ کوچکش نگه داشته بود، به دنبالش رفت.
وقتی آن دو درست زیرِ جسدِ تایرنتِ اعظم که از سقف آویزان بودگلِ قرار گرفتند، صدای عجیبی به گوش رسید و سنگهای زیرِ پایشان ناگهان تکان خورد.بهترین این اتفاق هرگز قبلاً نیفتاده بود... چون هرگز سنگِ رونی را همراهِ خود نداشتند.
با نزدیک شدنِ دیگر اعضای دسته، کفِ برجسنگِ تغییرِ شکل داد و راهپلهای باریک نمایان شد.بلورِ بدونِ اینکه چیزی بگویند، به زیرزمینِ برجِ آلتیا رفتند.
آنجا، اتاقِ کرویِ کوچکی در دلِ سنگ تراشیدهرونهای شده بود. دیوارهایش با ورقههای فلزیِ صیقلی پوشاندهقیمتی شده و روی سطحش رونهای بیشماری حک شده بود.
در مرکزِ اتاق...
چشمانِ سانی کمی گشاد شد.
تکه سنگِ سیاه، بزرگ و دندانهداری در هوا شناور بودعجیبی و حسِ سرمایی از خود ساطع میکرد. به هیچ وجهقیمتی ظاهرِ خاصی نداشت... جز اینکه بسیار شبیه به کلیدِ مصب بود.
در واقع، تعجب نمیکرد اگر تکهعجیبی سنگِ سیاه و کوچکِ خودش و اینروحِ تکهٔ بزرگتر از یک منبع آمده باشند.
«...آخه این چه وضعشه؟»
در حالی که سانی بیحرکت ایستاده بود و افکارش در تلاطماست بود، کاسی در سکوت به تختهسنگِ شناور نزدیک شد و دورش چرخید.بنابراین سرانجام خم شد؛ متوجهِ حفرهای روی سطحِ سیاه و فرسوده شده بود.
حفره کاملاً هماندازهٔداد سنگِ رونی بودآورد که در دست داشت.
دخترِ نابینا مکثیروی کرد، سپس چرخید وقرار رو به آنها کرد.
«من... الانآنجا کلید روکرده میذارم سرِ جاش.»
اعضای دستهبودند با وقارمیدانست سر تکان دادند.
کاسی کمی دیگر تردیددستش کرد، سپس بهآرامی سنگسنگِ را درونِ حفره فشار داد.
برای چندآورد لحظه هیچسنگِ اتفاقی نیفتاد.
سپس، تکه سنگِ سیاه و معلق کمی لرزید... وگلِ روی کفِ اتاق افتاد. با ورقهٔ فلزی برخورد کرد وبنابراین چند بار غلتید و صدای فلزیِ بلندی به پا کرد.
وقتی پژواکِ برخوردفقط فروکش کرد، دسته درلانه سکوتی مرگبار فرو رفت.
سانی نفسِ عمیقی کشید. میتوانست آن را حس کند — چیزی دررونهای جزیرهٔ آلتیا تغییر کرده بود. حسِ مبهمی که آنقدر روی ذهنش سنگینیمیکرد کرده بود که به آن عادت کرده بود، حالا از بین رفته بود.
آنها... آنهاآورد واقعاً موفقسنگِ شده بودند.
چرخهٔ زمانِ درهمپیچیدهای راکرده که قرنها بر اینحتی مکان حاکم بود، شکسته بودند.
حلقه از بین رفته بود.