---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 362: دعوت به صبحانه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 362: دعوت به صبحانه

0

مجموعه آزمایش‌های اولیه، مصاحبه با متخصصانِ حکومت، گفتگوی سنگین با کاسی، و ساعت‌هایی که سانی صرفِ فکر کردن به گذشته، حال و آینده‌اش کرده‌سایه‌های​ بود، تقریباً یک روزِ کامل زمان برد. سپیده‌دمی تازه جهان را در نورِ ملایمِ آفتاب غرق کرده بود. سانی این را می‌دانست، چرا که یکی‌موهای​ از دیوارهای اتاقِ زیرزمینی‌اش به پنجره‌ای کاذب تبدیل شده بود و دوربینی از راهِ دور، نمایی از یکی از پارک‌های آکادمی را روی آن می‌تاباند.

خستگیِ ذهنیِ خفیفی داشت، اما اصلاً خوابش‌خوابش​ نمی‌آمد، دست‌کم فعلاً نه. براستی که بدنِ یک‌سرسخت‌تر​ بیدارشده بسیار سرسخت‌تر از یک انسانِ عادی بود.

هنوز چند کار بود که باید می‌کرد.‌بعد​ در تمامِ هیاهوی بیست‌وچهار ساعتِ گذشته، مثلاً‌خیلی​ فرصت نکرده بود نگاهی درست‌وحسابی به خاطره‌هایش بیندازد...

سانی تازه می‌خواست رون‌ها‌داشت​ را احضار کند که ناگهان‌دست‌کم​ کسی در زد. یکه خورد.

...چی؟ کی می‌تونه باشه؟

برای لحظه‌ای، تصویرِ افی و کای در ذهنش نقش بست، اما بی‌درنگ این فکر را کنار گذاشت. آن دو هم حتماً‌باید​ بعد از بیداری‌شان به اندازهٔ او سرشان شلوغ بود. در واقع احتمالاً خیلی بیشتر، چرا که علاوه بر همه‌چیز، لابد باید به‌باشه​ دوستان و خانواده‌هایشان هم می‌رسیدند. از آنجا که در تأسیساتِ دیگری مستقر بودند، بعید بود فقط برای دیدنِ او تا آکادمی بیایند.

قطعاً نه به این زودی.

سانی با پنهان کردنِ یکی از سایه‌های روی‌نمی‌آمد​ بدنش تا شبیهِ آدمی عادی به نظر برسد،‌انسانِ​ به سمتِ در رفت و آن را باز کرد.

زنی جذاب و بااعتمادبه‌نفس که‌علاوه​ در اواخرِ دههٔ بیستِ زندگی‌اش‌می‌رسیدند​ به نظر می‌رسید، آنجا ایستاده بود.

در دم، انگار‌خفیفی​ دمایِ اتاق چند‌اصلاً​ درجه پایین آمد.

موهای کوتاه و پرکلاغی و چشمانی به رنگِ آبیِ یخی داشت. پوستِ بی‌نقصش صاف، لطیف و به سفیدیِ‌لابد​ برف بود. زن یونیفرمی به رنگِ آبیِ تیره با سردوشی‌های نقره‌ای و چکمه‌های چرمیِ سیاه به تن داشت.‌بدنش​ ژاکتِ یونیفرمش بی‌قیدانه باز بود و تاپی را نمایان می‌کرد که روی ... پُرش کشیده و تنگ شده بود.

گندش بزنن!

«...به چی‌احتمالاً​ خیره شدی،‌بیشتر​ بیدارشده سانلس؟»

سانی با‌ذهنیِ​ چشمانی گشادشده سرش‌اما​ را بالا آورد.

«استاد جت! داشتم...‌بی‌درنگ​ اِ... سلیقه‌تون رو توی‌بعد​ لباس پوشیدن تحسین می‌کردم.»

بله، او دروگرِ روح جت بود؛ عروج‌یافته‌ای که‌نمی‌آمد​ برای حکومت کار می‌کرد و پس از کابوسِ‌انسانِ​ اول، بازگشتش را به دنیای واقعی خوش‌آمد گفته بود.

سانی در طولِ سفرش به عالمِ رؤیا، گاهی به این زنِ زیبا فکر کرده بود.‌بودند​ نه فقط به این خاطر که سه نصیحتِ استاد جت در نهایت بارها جانش را‌سمتِ​ نجات داد، بلکه به این دلیل که او هم درست مثلِ خودش اهلِ حاشیه بود.

اینکه می‌دانست کسی با آن پیشینهٔ فلاکت‌بار توانسته نه‌تنها زنده‌فعلاً​ بماند، بلکه در واقعیتِ بی‌رحمِ طلسمِ کابوس به موفقیت برسد، عزمش‌باید​ را جزم‌تر کرده و دیدگاهِ بسیار مهمی به او داده بود.

...اما او‌بست​ دمِ درِ اتاقِ‌گذاشت​ سانی چه می‌کرد؟

سانی در حالی که ناگهان‌اما​ پر از شک شده بود،‌فعلاً​ استاد جت را برانداز کرد.

دقیقاً مثلِ یک سال پیش بود و تنها‌دوستان​ تفاوتش این بود که یونیفرمش چروک‌های بیشتری داشت‌بعید​ و حالا حلقه‌هایی تیره زیرِ چشمانش افتاده بود.

همان‌طور که‌ذهنیِ​ نگاهش می‌کرد،‌داشت​ زن پوزخند زد.

«سلیقه‌م توی لباس؟ اوه، ممنون! اگه بخوای، می‌تونم به‌اندازهٔ​ خیاط‌هام معرفیت کنم. البته برای گرفتنِ یه لباسِ راحت‌لابد​ مثلِ این، باید چندتا قراردادِ قطور رو امضا کنی.»

سانی به‌زور لبخندی زد.

«آه، که این‌طور. متأسفانه اون‌علاوه​ خیاط‌ها یه کم از بودجهٔ‌می‌رسیدند​ من خارجن. اما ممنون از پیشنهادتون.»

پس از‌ذهنیِ​ مکثی کوتاه،‌داشت​ محتاطانه پرسید:

«امم، استاد جت؟ از دیدنِ دوباره‌تون خیلی خوشحالم،‌بیداری‌شان​ ولی... این افتخار رو مدیونِ چی‌ام؟ مطمئنم اون‌قدر‌علاوه​ سرتون شلوغه که به هر بازگشته‌ای سر نزنید.»

چند ثانیه به او نگاه کرد،‌اصلاً​ بعد ناگهان خمیازه‌ای کشید و سرش‌بدنِ​ را تکان داد تا خواب‌آلودگی را بپراند.

«...درسته. ولی چون هنوز یه سری مراحل هست که‌خانواده‌هایشان​ باید طی کنی و ما هم از قبل همدیگه‌دیدنِ​ رو می‌شناسیم، با خودم گفتم این زحمت رو من بکشم.»

با این حرف، با قیافه‌ای مردد‌اصلاً​ نگاهی به راهروی خلوتِ مجتمعِ بیمارستانی انداخت،‌بیدارشده​ چند ثانیه مکث کرد و بعد پرسید:

«غذا می‌خوری؟»

مدتی بعد، آن دو در طبقهٔ همکفِ بیمارستانِ آکادمی راه‌می‌رسیدند​ می‌رفتند. سانی فکر کرده بود استاد جت او را به‌قطعاً​ کافه‌تریای آنجا می‌برد، اما جت در عوض به سمتِ خروجی رفت.

«اوه... کجا‌ذهنیِ​ داریم می‌ریم؟ مگه‌اما​ کافه‌تریا این‌طرف نبود؟»

با گیجی نگاهش‌بی‌درنگ​ کرد و بعد کمی‌بعد​ چهره در هم کشید.

«غذای بیمارستان؟ نه ممنون. بذار‌اما​ ببرمت سالنِ استراحتِ مربی‌ها. چیزای‌فعلاً​ واقعاً خوب رو اونجا نگه می‌دارن.»

سانی سرفه‌ای کرد.

«ولی استاد‌ذهنیِ​ جت... شما‌داشت​ که مربی نیستین؟»

لبخندی زد و‌بی‌درنگ​ به نشانِ سه‌ستاره روی‌بعد​ آستینِ چپش اشاره کرد.

«راستش رو بخوای، نه. ولی آکادمی یه‌خوابش​ نهادِ حکومتیه، برای همین رتبهٔ من از‌بسیار​ بیشترِ آدمای اینجا بالاتره. می‌خوان چی‌کار کنن؟»

چند بار‌احتمالاً​ پلک زد و‌علاوه​ شانه‌ای بالا انداخت.

واقعاً، می‌خواستند چه کار کنند؟ به‌اصلاً​ یک استاد بگویند برود بیرون؟ چه‌بدنِ​ کسی این‌قدر از جانش سیر شده بود؟

با خروج از مجتمعِ بیمارستانی و قدم زدن در محوطهٔ آکادمی، سانی‌واقع​ بی‌اختیار نگاه‌های دزدکی به زنِ جوانِ بااعتمادبه‌نفس می‌انداخت. نه به این خاطر‌دیگری​ که مجذوبش شده بود، بلکه چون دیدنِ دوبارهٔ جت تجربهٔ عجیبی بود.

زمانِ اولین دیدارشان، تازه از کابوسِ اول برگشته بود و به‌سختی به وضعیتِ جدیدش به‌عنوانِ یک‌انسانِ​ خفته عادت کرده بود. حضور در کنارِ یک استاد مثل ایستادن در برابرِ یک افسانه بود. به‌وضوح‌بیندازد​ به یاد می‌آورد که این غریبهٔ زیبا چقدر ترس و هیبت در او به وجود آورده بود.

با تمامِ وجود حس می‌کرد که جت‌لابد​ در صورتِ تمایل چقدر راحت می‌تواند جانش‌مستقر​ را بگیرد. فقط یک اشارهٔ انگشت کافی بود.

حالا با گذشتِ کمی بیشتر از یک سال، خیلی چیزها تغییر کرده بود. هنوز کاملاً مطمئن بود که شانسِ شکست دادنِ جت را‌تمامِ​ در یک مبارزه ندارد، دست‌کم در یک مبارزهٔ برابر، اما آن ترسِ آمیخته به احترام از بین رفته و جایش را به احترامی ساده‌افی​ داده بود. سانی می‌دانست که اگرچه شاید نتواند پیروز شود، اما حداقل می‌تواند از رویارویی با کسی مثل جت جانِ سالم به در ببرد.

به‌نوعی، حالا‌بست​ خودش هم‌کنار​ نیمچه‌افسانه‌ای بود.

در همین فکرها بود که‌اما​ به ساختمانِ کوچک و خوش‌منظره‌ای‌فعلاً​ در نزدیکیِ مرکزِ آکادمی رسیدند.

استاد جت بدونِ کم کردنِ سرعت از کنارِ چند‌خانواده‌هایشان​ نفر که با ترکیبی عجیب از احترام و تحقیر به‌بیایند​ او خیره شده بودند گذشت و واردِ سالنِ مربیان شد.

اوه، درسته... یادمه معلم جولیوس می‌گفت شهرتِ افتضاحی‌نمی‌آمد​ داره. دقیق‌تر بگم، اونو «وحشیِ قاتل»، «بربر»، «آدمی‌انسانِ​ با شخصیتِ مشکل‌دار» و «قاتلِ روانی» توصیف کرد. اوه...

جای تعجب نداشت که‌کنار​ در تمامِ طولِ راه مردم‌اندازهٔ​ نگاه‌های عجیبی به آن‌ها می‌انداختند.

به دلیلی، سانی ناگهان کلافه شد. شاید چون جت کسی بود‌براستی​ که می‌شناخت، یا شاید چون او هم قبلاً مثل خودش موشِ‌می‌کرد​ حاشیه بود، اما حس کرد... دلش می‌خواهد از او حمایت کند.

زل بزنین، عوضی‌ها...‌خیلی​ ببینین اصلاً برامون‌همه‌چیز​ مهمه یا نه.

برای استاد جت که‌داشت​ مشخصاً مهم نبود، پس‌نمی‌آمد​ چرا برای سانی مهم باشد؟

سانی به نفرِ بعدی که نگاهِ چپی به جت انداخت‌سرشان​ سرد نگاه کرد و ریاضیاتِ قتل را با تمامِ ظرفیتش‌خانواده‌هایشان​ فعال کرد. تماشاچی بی‌درنگ کمی رنگش پرید و رویش را برگرداند.

سانی لبخند زد.

درسته، روتو برگردون. حالا...‌بیشتر​ می‌رسیم به مهم‌ترین بخش.‌دوستان​ ببینیم مربی‌ها چی می‌خورن!

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net