چپتر 362: دعوت به صبحانه
0مجموعه آزمایشهای اولیه، مصاحبه با متخصصانِ حکومت، گفتگوی سنگین با کاسی، و ساعتهایی که سانی صرفِ فکر کردن به گذشته، حال و آیندهاش کردهآدمی بود، تقریباً یک روزِ کامل زمان برد. سپیدهدمی تازه جهان را در نورِ ملایمِ آفتاب غرق کرده بود. سانی این را میدانست، چرا که یکیچشمانی از دیوارهای اتاقِ زیرزمینیاش به پنجرهای کاذب تبدیل شده بود و دوربینی از راهِ دور، نمایی از یکی از پارکهای آکادمی را روی آن میتاباند.
خستگیِ ذهنیِ خفیفی داشت، اما اصلاً خوابشسرسختتر نمیآمد، دستکم فعلاً نه. براستی که بدنِ یکتمامِ بیدارشده بسیار سرسختتر از یک انسانِ عادی بود.
هنوز چند کار بود که باید میکرد.اصلاً در تمامِ هیاهوی بیستوچهار ساعتِ گذشته، مثلاًبیدارشده فرصت نکرده بود نگاهی درستوحسابی به خاطرههایش بیندازد...
سانی تازه میخواست رونهاواقع را احضار کند که ناگهانهمهچیز کسی در زد. یکه خورد.
...چی؟ کی میتونه باشه؟
برای لحظهای، تصویرِ افی و کای در ذهنش نقش بست، اما بیدرنگ این فکر را کنار گذاشت. آن دو هم حتماًنکرده بعد از بیداریشان به اندازهٔ او سرشان شلوغ بود. در واقع احتمالاً خیلی بیشتر، چرا که علاوه بر همهچیز، لابد باید بهبست دوستان و خانوادههایشان هم میرسیدند. از آنجا که در تأسیساتِ دیگری مستقر بودند، بعید بود فقط برای دیدنِ او تا آکادمی بیایند.
قطعاً نه به این زودی.
سانی با پنهان کردنِ یکی از سایههای رویعلاوه بدنش تا شبیهِ آدمی عادی به نظر برسد،دیگری به سمتِ در رفت و آن را باز کرد.
زنی جذاب و بااعتمادبهنفس کهدوستان در اواخرِ دههٔ بیستِ زندگیاشدیگری به نظر میرسید، آنجا ایستاده بود.
در دم، انگاربراستی دمایِ اتاق چندبسیار درجه پایین آمد.
موهای کوتاه و پرکلاغی و چشمانی به رنگِ آبیِ یخی داشت. پوستِ بینقصش صاف، لطیف و به سفیدیِعادی برف بود. زن یونیفرمی به رنگِ آبیِ تیره با سردوشیهای نقرهای و چکمههای چرمیِ سیاه به تن داشت.رونها ژاکتِ یونیفرمش بیقیدانه باز بود و تاپی را نمایان میکرد که روی ... پُرش کشیده و تنگ شده بود.
گندش بزنن!
«...به چیعلاوه خیره شدی،لابد بیدارشده سانلس؟»
سانی بافعلاً چشمانی گشادشده سرشبیدارشده را بالا آورد.
«استاد جت! داشتم...ذهنیِ اِ... سلیقهتون رو تویاصلاً لباس پوشیدن تحسین میکردم.»
بله، او دروگرِ روح جت بود؛ عروجیافتهای کهعلاوه برای حکومت کار میکرد و پس از کابوسِدیگری اول، بازگشتش را به دنیای واقعی خوشآمد گفته بود.
سانی در طولِ سفرش به عالمِ رؤیا، گاهی به این زنِ زیبا فکر کرده بود.دیدنِ نه فقط به این خاطر که سه نصیحتِ استاد جت در نهایت بارها جانش راکرد نجات داد، بلکه به این دلیل که او هم درست مثلِ خودش اهلِ حاشیه بود.
اینکه میدانست کسی با آن پیشینهٔ فلاکتبار توانسته نهتنها زندههنوز بماند، بلکه در واقعیتِ بیرحمِ طلسمِ کابوس به موفقیت برسد، عزمشنکرده را جزمتر کرده و دیدگاهِ بسیار مهمی به او داده بود.
...اما اوخستگیِ دمِ درِ اتاقِداشت سانی چه میکرد؟
سانی در حالی که ناگهاناحتمالاً پر از شک شده بود،لابد استاد جت را برانداز کرد.
دقیقاً مثلِ یک سال پیش بود و تنهاآنجا تفاوتش این بود که یونیفرمش چروکهای بیشتری داشتبیایند و حالا حلقههایی تیره زیرِ چشمانش افتاده بود.
همانطور کهفعلاً نگاهش میکرد،بدنِ زن پوزخند زد.
«سلیقهم توی لباس؟ اوه، ممنون! اگه بخوای، میتونم بهنمیآمد خیاطهام معرفیت کنم. البته برای گرفتنِ یه لباسِ راحتعادی مثلِ این، باید چندتا قراردادِ قطور رو امضا کنی.»
سانی بهزور لبخندی زد.
«آه، که اینطور. متأسفانه اوندوستان خیاطها یه کم از بودجهٔدیگری من خارجن. اما ممنون از پیشنهادتون.»
پس ازفعلاً مکثی کوتاه،بدنِ محتاطانه پرسید:
«امم، استاد جت؟ از دیدنِ دوبارهتون خیلی خوشحالم،خوابش ولی... این افتخار رو مدیونِ چیام؟ مطمئنم اونقدرسرسختتر سرتون شلوغه که به هر بازگشتهای سر نزنید.»
چند ثانیه به او نگاه کرد،خیلی بعد ناگهان خمیازهای کشید و سرشخانوادههایشان را تکان داد تا خوابآلودگی را بپراند.
«...درسته. ولی چون هنوز یه سری مراحل هست کهتأسیساتِ باید طی کنی و ما هم از قبل همدیگهزودی رو میشناسیم، با خودم گفتم این زحمت رو من بکشم.»
با این حرف، با قیافهای مرددبسیار نگاهی به راهروی خلوتِ مجتمعِ بیمارستانی انداخت،باید چند ثانیه مکث کرد و بعد پرسید:
«غذا میخوری؟»
مدتی بعد، آن دو در طبقهٔ همکفِ بیمارستانِ آکادمی راهدیگری میرفتند. سانی فکر کرده بود استاد جت او را بهکردنِ کافهتریای آنجا میبرد، اما جت در عوض به سمتِ خروجی رفت.
«اوه... کجافعلاً داریم میریم؟ مگهبیدارشده کافهتریا اینطرف نبود؟»
با گیجی نگاهشذهنیِ کرد و بعد کمیاصلاً چهره در هم کشید.
«غذای بیمارستان؟ نه ممنون. بذاراحتمالاً ببرمت سالنِ استراحتِ مربیها. چیزایلابد واقعاً خوب رو اونجا نگه میدارن.»
سانی سرفهای کرد.
«ولی استادفعلاً جت... شمابدنِ که مربی نیستین؟»
لبخندی زد وذهنیِ به نشانِ سهستاره رویاصلاً آستینِ چپش اشاره کرد.
«راستش رو بخوای، نه. ولی آکادمی یهبیشتر نهادِ حکومتیه، برای همین رتبهٔ من ازآنجا بیشترِ آدمای اینجا بالاتره. میخوان چیکار کنن؟»
چند بارعلاوه پلک زد ودوستان شانهای بالا انداخت.
واقعاً، میخواستند چه کار کنند؟ بهبسیار یک استاد بگویند برود بیرون؟ چهکار کسی اینقدر از جانش سیر شده بود؟
با خروج از مجتمعِ بیمارستانی و قدم زدن در محوطهٔ آکادمی، سانیبراستی بیاختیار نگاههای دزدکی به زنِ جوانِ بااعتمادبهنفس میانداخت. نه به این خاطرتمامِ که مجذوبش شده بود، بلکه چون دیدنِ دوبارهٔ جت تجربهٔ عجیبی بود.
زمانِ اولین دیدارشان، تازه از کابوسِ اول برگشته بود و بهسختی به وضعیتِ جدیدش بهعنوانِ یکدیگری خفته عادت کرده بود. حضور در کنارِ یک استاد مثل ایستادن در برابرِ یک افسانه بود. بهوضوحسمتِ به یاد میآورد که این غریبهٔ زیبا چقدر ترس و هیبت در او به وجود آورده بود.
با تمامِ وجود حس میکرد که جتمیرسیدند در صورتِ تمایل چقدر راحت میتواند جانشفقط را بگیرد. فقط یک اشارهٔ انگشت کافی بود.
حالا با گذشتِ کمی بیشتر از یک سال، خیلی چیزها تغییر کرده بود. هنوز کاملاً مطمئن بود که شانسِ شکست دادنِ جت رادرستوحسابی در یک مبارزه ندارد، دستکم در یک مبارزهٔ برابر، اما آن ترسِ آمیخته به احترام از بین رفته و جایش را به احترامی سادهحتماً داده بود. سانی میدانست که اگرچه شاید نتواند پیروز شود، اما حداقل میتواند از رویارویی با کسی مثل جت جانِ سالم به در ببرد.
بهنوعی، حالاخستگیِ خودش همخفیفی نیمچهافسانهای بود.
در همین فکرها بود کهاحتمالاً به ساختمانِ کوچک و خوشمنظرهایلابد در نزدیکیِ مرکزِ آکادمی رسیدند.
استاد جت بدونِ کم کردنِ سرعت از کنارِ چندتأسیساتِ نفر که با ترکیبی عجیب از احترام و تحقیر بهپنهان او خیره شده بودند گذشت و واردِ سالنِ مربیان شد.
اوه، درسته... یادمه معلم جولیوس میگفت شهرتِ افتضاحیانسانِ داره. دقیقتر بگم، اونو «وحشیِ قاتل»، «بربر»، «آدمیهیاهوی با شخصیتِ مشکلدار» و «قاتلِ روانی» توصیف کرد. اوه...
جای تعجب نداشت کهخفیفی در تمامِ طولِ راه مردمنمیآمد نگاههای عجیبی به آنها میانداختند.
به دلیلی، سانی ناگهان کلافه شد. شاید چون جت کسی بوددوستان که میشناخت، یا شاید چون او هم قبلاً مثل خودش موشِبیایند حاشیه بود، اما حس کرد... دلش میخواهد از او حمایت کند.
زل بزنین، عوضیها...همهچیز ببینین اصلاً برامونخانوادههایشان مهمه یا نه.
برای استاد جت کهبدنِ مشخصاً مهم نبود، پسانسانِ چرا برای سانی مهم باشد؟
سانی به نفرِ بعدی که نگاهِ چپی به جت انداختدستکم سرد نگاه کرد و ریاضیاتِ قتل را با تمامِ ظرفیتشچند فعال کرد. تماشاچی بیدرنگ کمی رنگش پرید و رویش را برگرداند.
سانی لبخند زد.
درسته، روتو برگردون. حالا...لابد میرسیم به مهمترین بخش.آنجا ببینیم مربیها چی میخورن!
قبلی
بعدی