چپتر 669: کودکِ وحشی
0وقتی سانی شنید دوشیزهٔ جنگِ موسفید شاگردش را کودکِ وحشیآنهمه خطاب میکند، پیش خودش فکر کرد دارد دربارهٔ جنگجوی زنِراحت بسیار درندهخویی حرف میزند که در فرقهٔ باستانیِ جنگ آموزش میبیند.
اما اصلاً انتظارمیبینی نداشت دشمنش واقعاًبکش کودک از آب دربیاید.
لعنت!
سانی با چهرهایخواهرانِ درهمکشیده تماشا کرد کهغذا دو تن از دوشیز
کودکِ وحشیِ روبهرویش...
افی بود.
«لعنت بهش!»
حالا دیگر اصلاً امکان نداشت حریفش را بکشد و طبقِ آیینی که دوشیزگان برایشانعبوس تعیین کرده بودند پیش برود. آنهمه حرف دربارهٔ اینکه لازم نیست با کلِ فرقه بجنگدنورپردازیِ که چند دقیقه پیش خیالش را راحت کرده بود؟ حالا دیگر کلاً منتفی شده بود!
چطور میخواستند ازآیینی این یکی جانِتعیین سالم به در ببرند؟!
دندانهایش را به هم سایید و غرشِ آرامی ازبزرگتَرَت میانشان بیرون آمد. دوشیزهٔ جنگِ ارشد با شنیدنِ آنحالتی لبخندِ سردی زد و بعد به افی خیره شد:
«امروز از تمرین خبری نیست، بچهٔ گستاخ. بهجایش یک آزمون داریم.اسمِ میبینی که، امروز مهمان داریم... آنها را بکش، شاید به خواهرانِمهمانهایی بزرگتَرَت دستور بدهم امروز به تو غذا بدهند. مگر مدام غذا نمیخواستی؟»
با شنیدنِ اسمِ غذا، حالتی عبوس در چهرهٔبدهند کبودِ دخترک پدیدار شد. لحظهای تردید کرد و بعددخترک چرخید تا دنبالِ این مهمانهایی که باید میکشت بگردد.
بهخاطرِ نحوهٔ نورپردازیِ سالن، پیکرِ تمامِ کسانی که نزدیکِ ورودی و کنارِ دیوارها ایستادهکلِ بودند — قدیس، کای، و دهها دوشیزهٔ جنگ که برای تماشایِ مبارزه آمده بودندجانِ — مثلِ سایههایی تاریک به نظر میرسید. تنها کسی که میتوانست بهوضوح ببیند، سانی بود.
افی چند لحظه با گیجی به شکمِ او خیره شد. بعد، آرامغذا گردنش را دراز کرد و بالاتر، بالاتر، و باز هم بالاتر را نگاهتردید کرد. چهرهاش رفتهرفته رنگپریدهتر شد، تا اینکه اثری از ترس در چشمانش نشست.
«اوووه... سلام گندهبک...»
لرزید وشاید بعد دوباره بهدستور معلمش نگاه کرد.
«داری شوخی میکنی؟آیینی من باید اونتعیین هیولا رو بکشم؟!»
دوشیزهٔ جنگ سر تکان داد.
«هیولا نیست. یکبزرگتَرَت دیو است. چطور...غذا مگر گرسنه نیستی؟»
افی چند لحظهخواهرانِ مکث کرد و بعدغذا با صدایی ضعیف پرسید:
«حداقل سلاح بهم میدین؟»
جنگجویِ موسفید خندهٔ بیرحمانهای کرد.
«مشتهایت باید کافی باشد. اگر نبودغذا از زبانت استفاده کن... بههرحال اینحالتی اواخر از تیغ هم تیزتر بوده.»
دخترکِ لاغراندام چهره در هم کشید، بعد آهی کشید و مشتش را گره کردعبوس و در حالی که گرسنگی و کینه در چشمانِ روشنش در هم آمیخته بود،نحوهٔ رو به سانی چرخید. صدای نرمش در سالن پیچید، پر از عزمی از سرِ بیمیلی:
«...خیلی خب... بریم یه دیو بکشیم...تعیین آه، کارایی که یه دختر بایدلازم بکنه تا یه شام گیرش بیاد...»
سانی شمشیرش را پایینمهمان آورد و با نگاهیخواهرانِ خشمگین به او خیره شد.
«احمق! منم!خواهرانِ میخوای منودستور بشناسی یا نه؟!»
ناگهان بافتی از رونها روی کفِ سنگیِ سالن روشن شد و حلقهای دورشان کشید. حالا نوعیکبودِ سد مانع از فرارِ هر دوی آنها میشد و جلوی کمکِ دیگران را میگرفت... تنها کسانیتمامِ که داخل مانده بودند سانی، افی، و سه دوشیزهٔ جنگ بودند که جلوی جام ایستاده بودند.
سانی هیسی کشید ودوشیزگان سعی کرد نگاهِ کودکبودند را به خود جلب کند.
«لعنتی... حرزِداریم زمردین، بهتره همینآنها الان درش بیارم...»
با یک دست قبضهٔ شمشیرِ بزرگ رابدهند رها کرد، به این قصد که حرزچهرهٔ را از لایِ چینهای کیمونویش بیرون بیاورد.
«اگه افی منو نشناسه، مجبورم واقعاً باهاش بجنگم تامگر نقشهای به ذهنم برسه... خوشبختانه اون فقط یه بیدارشدهست.پدیدار با سه تا هسته و تقویتِ سایهام، نباید خیلی...»
اما پیش از آنکه بتواند فکرش را تمام کند،برود دخترکِ لاغراندام ناگهان با سرعتی تکاندهنده به جلو یورشدقیقه برد و با مشتِ کوچکش ضربهای به شکمِ او زد.
...دیوِ بلندقامتِ چهاربازو مثلِ تکهای کاغذ تا شد،خواهرانِ سیلابی از خون به بیرون تف کرد و مثلِاسمِ عروسکی بیوزن ده دوازده متر به عقب پرتاب شد.
با برخورد به ستونی سنگی، شبکهایغذا از ترک روی سطحِ خاکستریاش انداختحالتی و بعد روی کفِ سالن افتاد.
سانی که از نیروی عظیم و مضحکِ همان یک ضربهمدام گیج شده بود، سعی کرد هوا را به درونِ چهارتردید ریهٔ خالیاش بفرستد و با وحشت به دخترک خیره شد.
«...درسته. این خودِ افیه. لعنت!»