---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 669: کودکِ وحشی • ⏱ 4 دقیقه

چپتر 669: کودکِ وحشی

0

وقتی سانی شنید دوشیزهٔ جنگِ موسفید شاگردش را کودکِ وحشی‌برود​ خطاب می‌کند، پیش خودش فکر کرد دارد دربارهٔ جنگجوی زنِ‌خیالش​ بسیار درنده‌خویی حرف می‌زند که در فرقهٔ باستانیِ جنگ آموزش می‌بیند.

اما اصلاً انتظار‌طبقِ​ نداشت دشمنش واقعاً‌برایشان​ کودک از آب دربیاید.

لعنت!

سانی با چهره‌ای‌برود​ درهم‌کشیده تماشا کرد که‌نیست​ دو تن از دوشیز

کودکِ وحشیِ روبه‌رویش...

افی بود.

«لعنت بهش!»

حالا دیگر اصلاً امکان نداشت حریفش را بکشد و طبقِ آیینی که دوشیزگان برایشان‌راحت​ تعیین کرده بودند پیش برود. آن‌همه حرف دربارهٔ اینکه لازم نیست با کلِ فرقه بجنگد‌میانشان​ که چند دقیقه پیش خیالش را راحت کرده بود؟ حالا دیگر کلاً منتفی شده بود!

چطور می‌خواستند از‌طبقِ​ این یکی جانِ‌برایشان​ سالم به در ببرند؟!

دندان‌هایش را به هم سایید و غرشِ آرامی از‌بودند​ میانشان بیرون آمد. دوشیزهٔ جنگِ ارشد با شنیدنِ آن‌چند​ لبخندِ سردی زد و بعد به افی خیره شد:

«امروز از تمرین خبری نیست، بچهٔ گستاخ. به‌جایش یک آزمون داریم.‌به‌خاطرِ​ می‌بینی که، امروز مهمان داریم... آن‌ها را بکش، شاید به خواهرانِ‌ایستاده​ بزرگ‌تَرَت دستور بدهم امروز به تو غذا بدهند. مگر مدام غذا نمی‌خواستی؟»

با شنیدنِ اسمِ غذا، حالتی عبوس در چهرهٔ‌کلِ​ کبودِ دخترک پدیدار شد. لحظه‌ای تردید کرد و بعد‌شده​ چرخید تا دنبالِ این مهمان‌هایی که باید می‌کشت بگردد.

به‌خاطرِ نحوهٔ نورپردازیِ سالن، پیکرِ تمامِ کسانی که نزدیکِ ورودی و کنارِ دیوارها ایستاده‌نیست​ بودند — قدیس، کای، و ده‌ها دوشیزهٔ جنگ که برای تماشایِ مبارزه آمده بودند‌یکی​ — مثلِ سایه‌هایی تاریک به نظر می‌رسید. تنها کسی که می‌توانست به‌وضوح ببیند، سانی بود.

افی چند لحظه با گیجی به شکمِ او خیره شد. بعد، آرام‌اینکه​ گردنش را دراز کرد و بالاتر، بالاتر، و باز هم بالاتر را نگاه‌چطور​ کرد. چهره‌اش رفته‌رفته رنگ‌پریده‌تر شد، تا اینکه اثری از ترس در چشمانش نشست.

«اوووه... سلام گنده‌بک...»

لرزید و‌بودند​ بعد دوباره به‌اینکه​ معلمش نگاه کرد.

«داری شوخی می‌کنی؟‌طبقِ​ من باید اون‌برایشان​ هیولا رو بکشم؟!»

دوشیزهٔ جنگ سر تکان داد.

«هیولا نیست. یک‌لحظه‌ای​ دیو است. چطور...‌دنبالِ​ مگر گرسنه نیستی؟»

افی چند لحظه‌برود​ مکث کرد و بعد‌نیست​ با صدایی ضعیف پرسید:

«حداقل سلاح بهم می‌دین؟»

جنگجویِ مو‌سفید خندهٔ بی‌رحمانه‌ای کرد.

«مشت‌هایت باید کافی باشد. اگر نبود‌دنبالِ​ از زبانت استفاده کن... به‌هرحال این‌نحوهٔ​ اواخر از تیغ هم تیزتر بوده.»

دخترکِ لاغراندام چهره در هم کشید، بعد آهی کشید و مشتش را گره کرد‌راحت​ و در حالی که گرسنگی و کینه در چشمانِ روشنش در هم آمیخته بود،‌آرامی​ رو به سانی چرخید. صدای نرمش در سالن پیچید، پر از عزمی از سرِ بی‌میلی:

«...خیلی خب... بریم یه دیو بکشیم...‌برایشان​ آه، کارایی که یه دختر باید‌اینکه​ بکنه تا یه شام گیرش بیاد...»

سانی شمشیرش را پایین‌آیینی​ آورد و با نگاهی‌کرده​ خشمگین به او خیره شد.

«احمق! منم!‌پدیدار​ می‌خوای منو‌تردید​ بشناسی یا نه؟!»

ناگهان بافتی از رون‌ها روی کفِ سنگیِ سالن روشن شد و حلقه‌ای دورشان کشید. حالا نوعی‌منتفی​ سد مانع از فرارِ هر دوی آن‌ها می‌شد و جلوی کمکِ دیگران را می‌گرفت... تنها کسانی‌ارشد​ که داخل مانده بودند سانی، افی، و سه دوشیزهٔ جنگ بودند که جلوی جام ایستاده بودند.

سانی هیسی کشید و‌آیینی​ سعی کرد نگاهِ کودک‌کرده​ را به خود جلب کند.

«لعنتی... حرزِ‌بکشد​ زمردین، بهتره همین‌دوشیزگان​ الان درش بیارم...»

با یک دست قبضهٔ شمشیرِ بزرگ را‌مهمان‌هایی​ رها کرد، به این قصد که حرز‌سالن​ را از لایِ چین‌های کیمونویش بیرون بیاورد.

«اگه افی منو نشناسه، مجبورم واقعاً باهاش بجنگم تا‌فرقه​ نقشه‌ای به ذهنم برسه... خوشبختانه اون فقط یه بیدارشده‌ست.‌چطور​ با سه تا هسته و تقویتِ سایه‌ام، نباید خیلی...»

اما پیش از آنکه بتواند فکرش را تمام کند،‌بودند​ دخترکِ لاغراندام ناگهان با سرعتی تکان‌دهنده به جلو یورش‌چند​ برد و با مشتِ کوچکش ضربه‌ای به شکمِ او زد.

...دیوِ بلندقامتِ چهاربازو مثلِ تکه‌ای کاغذ تا شد،‌کرده​ سیلابی از خون به بیرون تف کرد و مثلِ‌بجنگد​ عروسکی بی‌وزن ده دوازده متر به عقب پرتاب شد.

با برخورد به ستونی سنگی، شبکه‌ای‌دنبالِ​ از ترک روی سطحِ خاکستری‌اش انداخت‌نحوهٔ​ و بعد روی کفِ سالن افتاد.

سانی که از نیروی عظیم و مضحکِ همان یک ضربه‌بجنگد​ گیج شده بود، سعی کرد هوا را به درونِ چهار‌این​ ریهٔ خالی‌اش بفرستد و با وحشت به دخترک خیره شد.

«...درسته. این خودِ افیه. لعنت!»

ناولها | novelha.net