---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 103: ضربهٔ خلاص • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 103: ضربهٔ خلاص

0

با فرونشستنِ گردوخاک، سانی مخفیگاهش روی بامِ یکی از ساختمان‌های اطرافِ میدان را ترک‌برد​ کرد و پایین پرید. با جاخالی دادن از چاله‌های خونِ متعفن، از میانِ جسدهایی‌گذاشت​ که زمین را پوشانده بودند گذشت و به هیولای سنگیِ در حالِ مرگ نزدیک شد.

موجودِ کابوس به پشت افتاده بود‌نبرد​ و بدنش درهم‌کوبیده و شکسته بود. از‌زندگی​ نزدیک، سانی می‌توانست بهتر او را ببیند.

زرهِ سیاهِ هیولای عجیب داشت آرام‌آرام به سنگ تبدیل می‌شد. از میانِ شکاف‌های آن،‌سرخ​ می‌توانست پوستِ کمی روشن‌ترش را ببیند. مثلِ گرانیتِ صیقل‌خورده صاف و به رنگِ خاکستریِ تیره‌پیش‌تر​ بود. جریان‌هایی از غبارِ یاقوتی از زخم‌های وحشتناکش بیرون می‌ریخت که بی‌شباهت به خون نبود.

دو گوهرِ سرخ که چشم‌هایش بودند آرام تکان خوردند و‌حرف​ روی سانی متمرکز شدند. حالتِ خاصی در آن‌ها دیده نمی‌شد، جز‌سنگ‌مانندِ​ سکونی خسته. شعله‌هایی که پیش‌تر درونشان می‌سوخت، داشتند آرام‌آرام کم‌نور می‌شدند.

موجودِ مجسمه‌وار بی‌هیچ صدایی به او خیره ماند. در واقع،‌احضار​ سانی مطمئن نبود که این هیولاها اصلاً بتوانند صدایی تولید‌زنده​ کنند. در طولِ کلِ نبرد، به طرزِ ترسناکی ساکت مانده بود.

آهی کشید.

«زندگی عادلانه نیست، نه؟»

با این حرف، تکهٔ نیمه‌شب را احضار کرد و آن را در شکافِ کلاه‌خودِ موجودِ در‌فرو​ حالِ مرگ فرو برد. حتی در آستانهٔ مرگ، گوشتِ سنگ‌مانندِ مجسمهٔ زنده به‌شدت سفت‌وسخت بود. با‌چون​ این حال، قدرتِ کافی پشتِ ضربه‌اش گذاشت، چون نمی‌خواست این بیچاره بیشتر از حدِ لازم زجر بکشد.

همیشه از کشتنِ یک موجودِ کابوس خوشحال می‌شد، اما‌نیمه‌شب​ این یکی لایقِ مرگی سریع بود. راستش را بخواهید، آخرین‌مجسمهٔ​ مقاومتِ ناامیدانهٔ جنگجوی سنگیِ کوچک به‌شدت تحت‌تأثیرش قرار داده بود.

«نمی‌دونستن دارن با‌کنند​ کی درمی‌افتن. ولی‌نبرد​ تو بهشون نشون دادی...»

در آن لحظه،‌جریان‌هایی​ صدای آشنای طلسم‌زخم‌های​ در تاریکی طنین انداخت:

[هیولایی بیدار کشته شد: قدیسِ سنگی.]

[سایه قوی‌تر می‌شود.]

سانی لبخند زد.

اینم از ۴‌کشید​ قطعهٔ سایه. بالاخره!‌نیست​ چهارصد و سه...

با این حال، در ثانیهٔ بعد، هرچه‌طرزِ​ را به آن فکر می‌کرد از یاد‌عادلانه​ برد. چون حرفِ طلسم تمام نشده بود.

در گوشش‌تیره​ زمزمه کرد‌غبارِ​ و آهسته گفت:

[پژواکی به دست آمد: قدیسِ سنگی.]

چشمانِ سانی گشاد شد.

درست شنیده بود؟

یه پژواک؟‌ترسناکی​ بالاخره یه پژواکِ‌آهی​ دیگه گرفته بود؟!

سانی با احتیاط به اطراف‌عادلانه​ نگاه کرد، صدایش را پایین‌احضار​ آورد و به سایه گفت:

«تو هم شنیدی، مگه نه؟»

سایه با کلافگی به سانی خیره‌زخم‌های​ شد، بعد به دهانش اشاره کرد،‌نبود​ دست‌هایش را پایین انداخت و چیزی نگفت.

لبخند زد.

«دقیقاً! طلسم همینو گفت!»

مدتی با زمزمهٔ آوازی‌طولِ​ بالا و پایین رفت،‌ترسناکی​ بعد ناگهان یکه خورد.

«آه، درسته. باید از اینجا برم. حالا‌وحشتناکش​ که آدم‌سنگی‌ها رفتن، کی می‌دونه چه جور وحشت‌هایی‌چشم‌هایش​ سعی می‌کنن این میدون رو لونهٔ خودشون کنن.»

خواست برود، اما بعد‌مانده​ ایستاد و با حرص‌عادلانه​ به صحنهٔ کشتار نگاه کرد.

«با این حال...‌کشید​ واقعاً اول باید‌نیست​ چندتا یادگاری بردارم...»

هر روز پیش نمی‌آمد که قبل از رسیدنِ مردارخوارها برای‌مانده​ ضیافت روی جسدها، به این همه موجودِ کابوسِ مرده بربخورد.‌شکافِ​ این فرصتی بود که به این زودی‌ها دوباره نصیبش نمی‌شد...

سانی چند ثانیه درنگ کرد تا تصمیم بگیرد اول‌می‌ریخت​ سراغِ کدام هیولاها برود. عنکبوت‌ها مشخصاً خیلی قوی‌تر بودند. اگر‌متمرکز​ واقعاً از رتبهٔ سقوط‌کرده بودند، خرده‌های روحشان ارزشِ فوق‌العاده‌ای داشت.

با این حال، خریدنِ هر چیزی با مشتی‌عادلانه​ خردهٔ روحِ عروج‌یافته بسیار شک‌برانگیز بود. به‌علاوه، پیدا‌فرو​ کردنِ بلورها داخلِ بدنِ بزرگِ جانورانِ عظیم زمان می‌برد.

مجسمه‌های زنده از رتبهٔ پایین‌تری بودند، اما گشتنِ‌تکهٔ​ بقایای خردشده‌شان آسان بود. ساکنانِ دیگرِ شهرِ نفرین‌شده‌آستانهٔ​ ممکن بود هر لحظه از راه برسند. پس...

سانی با آهی عمیق به سمتِ نزدیک‌ترین تودهٔ‌ترسناکی​ سنگ‌های خردشده دوید و کنارش زانو زد، به این‌تکهٔ​ امید که هرچه زودتر متوجهِ درخششِ خرده‌های روح شود.

...تازه کارش با دومین مجسمهٔ مرده تمام شده بود که صدایی ناگهانی متوقفش کرد. سانی که می‌دانست طمع خیلی‌ها‌متمرکز​ را به کامِ مرگ کشانده است، میل به ماندن تا آخرین لحظهٔ ممکن را در خود سرکوب کرد و‌خیره​ به‌سرعت پا به فرار گذاشت و در حالِ دویدن، آخرین بلوری را که توانسته بود پیدا کند داخلِ زرهش گذاشت.

کونای را احضار کرد، آن را به هوا انداخت و سپس نخِ نامرئی‌احضار​ را کشید تا خنجر دورِ ستونی سنگی بچرخد. به‌محضِ اینکه نخ دورِ ستون‌حال​ پیچید، پرید و نخ را جمع کرد تا او را به هوا پرتاب کند.

درست مثلِ طنابِ طلایی، نخِ نامرئی که کونای را به مچِ دستش وصل‌فرو​ می‌کرد فوق‌العاده محکم بود و می‌توانست طولش را به دلخواه تغییر دهد؛ این ویژگی‌ضربه‌اش​ به سانی اجازه می‌داد گهگاه از خنجرِ پرتابی به‌عنوانِ یک قلابِ دست‌ساز استفاده کند.

با استفاده از بالای ستونِ سنگی حتی بالاتر پرید، شکاف‌های دیوارِ یکی از‌زندگی​ ساختمان‌های مخروبه را گرفت و به‌سرعت بالا کشید. وقتی به پشت‌بام رسید، صدای‌گوشتِ​ موجودی که نزدیک می‌شد آن‌قدر بلند شده بود که لرزه بر تنش بیندازد.

آن چیز هر چه که بود، سانی نمی‌خواست سر از کارش درآورد. صدایی‌گوهرِ​ که هنگامِ حرکت تولید می‌کرد، او را یادِ مارِ عظیمی می‌انداخت... ماری با‌سکونی​ دهان‌های بی‌شمار که هر کدام نت‌های آهنگی عجیب و جنون‌آور را هیس‌هیس می‌کردند.

خوشبختانه، درست به‌موقع میدانِ وسیع‌آهی​ را ترک کرد تا هرگز‌حرف​ با آن پلید روبه‌رو نشود.

وقتی سانی به کلیسای مخروبه برگشت، شب دیگر داشت‌ساکت​ به پایان می‌رسید. افقِ شرقی روشن‌تر می‌شد و صدای‌نیمه‌شب​ امواجِ سیاهی که به دیوارِ شهر می‌خوردند، بی‌قرارتر می‌شد.

هنگامِ راه رفتن روی تیرهای حمالی که بالای‌بیرون​ تالارِ بزرگ کشیده شده بودند، چشمش به شوالیهٔ‌آرام​ سیاه افتاد که رژه می‌رفت و آهی کشید.

یک روز... یک‌ساکت​ روزِ باشکوه این‌کشید​ عوضی را می‌کشت.

اما نه امروز.

امروز کارهای دیگری داشت.

با رسیدن به امنیتِ مخفیگاهش، سانی‌زخم‌های​ خرده‌های روح را داخلِ صندوقچهٔ گنجش گذاشت‌گوهرِ​ و سپس روی صندلیِ چوبیِ باشکوهی نشست.

لبخندی از‌ترسناکی​ سرِ هیجان‌مانده​ بر لب داشت.

بالاخره وقتش رسیده بود که بفهمد‌نیست​ تفاوتِ بینِ یک پژواکِ معمولی و پژواکی‌فرو​ که به سایه تبدیل شده است چیست.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net