چپتر 103: ضربهٔ خلاص
0با فرونشستنِ گردوخاک، سانی مخفیگاهش روی بامِ یکی از ساختمانهای اطرافِ میدان را ترکیاقوتی کرد و پایین پرید. با جاخالی دادن از چالههای خونِ متعفن، از میانِ جسدهاییمتمرکز که زمین را پوشانده بودند گذشت و به هیولای سنگیِ در حالِ مرگ نزدیک شد.
موجودِ کابوس به پشت افتاده بودگرانیتِ و بدنش درهمکوبیده و شکسته بود. ازغبارِ نزدیک، سانی میتوانست بهتر او را ببیند.
زرهِ سیاهِ هیولای عجیب داشت آرامآرام به سنگ تبدیل میشد. از میانِ شکافهای آن،پشتِ میتوانست پوستِ کمی روشنترش را ببیند. مثلِ گرانیتِ صیقلخورده صاف و به رنگِ خاکستریِ تیرهلایقِ بود. جریانهایی از غبارِ یاقوتی از زخمهای وحشتناکش بیرون میریخت که بیشباهت به خون نبود.
دو گوهرِ سرخ که چشمهایش بودند آرام تکان خوردند ونبرد روی سانی متمرکز شدند. حالتِ خاصی در آنها دیده نمیشد، جزتکهٔ سکونی خسته. شعلههایی که پیشتر درونشان میسوخت، داشتند آرامآرام کمنور میشدند.
موجودِ مجسمهوار بیهیچ صدایی به او خیره ماند. در واقع،خاکستریِ سانی مطمئن نبود که این هیولاها اصلاً بتوانند صدایی تولیدخون کنند. در طولِ کلِ نبرد، به طرزِ ترسناکی ساکت مانده بود.
آهی کشید.
«زندگی عادلانه نیست، نه؟»
با این حرف، تکهٔ نیمهشب را احضار کرد و آن را در شکافِ کلاهخودِ موجودِ درکشید حالِ مرگ فرو برد. حتی در آستانهٔ مرگ، گوشتِ سنگمانندِ مجسمهٔ زنده بهشدت سفتوسخت بود. بامجسمهٔ این حال، قدرتِ کافی پشتِ ضربهاش گذاشت، چون نمیخواست این بیچاره بیشتر از حدِ لازم زجر بکشد.
همیشه از کشتنِ یک موجودِ کابوس خوشحال میشد، امارنگِ این یکی لایقِ مرگی سریع بود. راستش را بخواهید، آخرینبیشباهت مقاومتِ ناامیدانهٔ جنگجوی سنگیِ کوچک بهشدت تحتتأثیرش قرار داده بود.
«نمیدونستن دارن باکمی کی درمیافتن. ولیگرانیتِ تو بهشون نشون دادی...»
در آن لحظه،حتی صدای آشنای طلسمسنگمانندِ در تاریکی طنین انداخت:
[هیولایی بیدار کشته شد: قدیسِ سنگی.]
[سایه قویتر میشود.]
سانی لبخند زد.
اینم از ۴کمی قطعهٔ سایه. بالاخره!گرانیتِ چهارصد و سه...
با این حال، در ثانیهٔ بعد، هرچهصیقلخورده را به آن فکر میکرد از یادیاقوتی برد. چون حرفِ طلسم تمام نشده بود.
در گوششبرد زمزمه کردآستانهٔ و آهسته گفت:
[پژواکی به دست آمد: قدیسِ سنگی.]
چشمانِ سانی گشاد شد.
درست شنیده بود؟
یه پژواک؟این بالاخره یه پژواکِبتوانند دیگه گرفته بود؟!
سانی با احتیاط به اطرافمثلِ نگاه کرد، صدایش را پایینخاکستریِ آورد و به سایه گفت:
«تو هم شنیدی، مگه نه؟»
سایه با کلافگی به سانی خیرهسنگمانندِ شد، بعد به دهانش اشاره کرد،قدرتِ دستهایش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
لبخند زد.
«دقیقاً! طلسم همینو گفت!»
مدتی با زمزمهٔ آوازیروشنترش بالا و پایین رفت،صاف بعد ناگهان یکه خورد.
«آه، درسته. باید از اینجا برم. حالامجسمهٔ که آدمسنگیها رفتن، کی میدونه چه جور وحشتهاییضربهاش سعی میکنن این میدون رو لونهٔ خودشون کنن.»
خواست برود، اما بعداصلاً ایستاد و با حرصطولِ به صحنهٔ کشتار نگاه کرد.
«با این حال...کمی واقعاً اول بایدگرانیتِ چندتا یادگاری بردارم...»
هر روز پیش نمیآمد که قبل از رسیدنِ مردارخوارها برایخاکستریِ ضیافت روی جسدها، به این همه موجودِ کابوسِ مرده بربخورد.خون این فرصتی بود که به این زودیها دوباره نصیبش نمیشد...
سانی چند ثانیه درنگ کرد تا تصمیم بگیرد اولبهشدت سراغِ کدام هیولاها برود. عنکبوتها مشخصاً خیلی قویتر بودند. اگربیچاره واقعاً از رتبهٔ سقوطکرده بودند، خردههای روحشان ارزشِ فوقالعادهای داشت.
با این حال، خریدنِ هر چیزی با مشتیطولِ خردهٔ روحِ عروجیافته بسیار شکبرانگیز بود. بهعلاوه، پیداکشید کردنِ بلورها داخلِ بدنِ بزرگِ جانورانِ عظیم زمان میبرد.
مجسمههای زنده از رتبهٔ پایینتری بودند، اما گشتنِصاف بقایای خردشدهشان آسان بود. ساکنانِ دیگرِ شهرِ نفرینشدهوحشتناکش ممکن بود هر لحظه از راه برسند. پس...
سانی با آهی عمیق به سمتِ نزدیکترین تودهٔصاف سنگهای خردشده دوید و کنارش زانو زد، به اینبیرون امید که هرچه زودتر متوجهِ درخششِ خردههای روح شود.
...تازه کارش با دومین مجسمهٔ مرده تمام شده بود که صدایی ناگهانی متوقفش کرد. سانی که میدانست طمع خیلیهابیچاره را به کامِ مرگ کشانده است، میل به ماندن تا آخرین لحظهٔ ممکن را در خود سرکوب کرد وکوچک بهسرعت پا به فرار گذاشت و در حالِ دویدن، آخرین بلوری را که توانسته بود پیدا کند داخلِ زرهش گذاشت.
کونای را احضار کرد، آن را به هوا انداخت و سپس نخِ نامرئیساکت را کشید تا خنجر دورِ ستونی سنگی بچرخد. بهمحضِ اینکه نخ دورِ ستونفرو پیچید، پرید و نخ را جمع کرد تا او را به هوا پرتاب کند.
درست مثلِ طنابِ طلایی، نخِ نامرئی که کونای را به مچِ دستش وصلغبارِ میکرد فوقالعاده محکم بود و میتوانست طولش را به دلخواه تغییر دهد؛ این ویژگیخوردند به سانی اجازه میداد گهگاه از خنجرِ پرتابی بهعنوانِ یک قلابِ دستساز استفاده کند.
با استفاده از بالای ستونِ سنگی حتی بالاتر پرید، شکافهای دیوارِ یکی ازغبارِ ساختمانهای مخروبه را گرفت و بهسرعت بالا کشید. وقتی به پشتبام رسید، صدایتکان موجودی که نزدیک میشد آنقدر بلند شده بود که لرزه بر تنش بیندازد.
آن چیز هر چه که بود، سانی نمیخواست سر از کارش درآورد. صداییکافی که هنگامِ حرکت تولید میکرد، او را یادِ مارِ عظیمی میانداخت... ماری باکشتنِ دهانهای بیشمار که هر کدام نتهای آهنگی عجیب و جنونآور را هیسهیس میکردند.
خوشبختانه، درست بهموقع میدانِ وسیعبتوانند را ترک کرد تا هرگزنبرد با آن پلید روبهرو نشود.
وقتی سانی به کلیسای مخروبه برگشت، شب دیگر داشترنگِ به پایان میرسید. افقِ شرقی روشنتر میشد و صدایمیریخت امواجِ سیاهی که به دیوارِ شهر میخوردند، بیقرارتر میشد.
هنگامِ راه رفتن روی تیرهای حمالی که بالایزنده تالارِ بزرگ کشیده شده بودند، چشمش به شوالیهٔگذاشت سیاه افتاد که رژه میرفت و آهی کشید.
یک روز... یکهیولاها روزِ باشکوه اینتولید عوضی را میکشت.
اما نه امروز.
امروز کارهای دیگری داشت.
با رسیدن به امنیتِ مخفیگاهش، سانیسنگمانندِ خردههای روح را داخلِ صندوقچهٔ گنجش گذاشتکافی و سپس روی صندلیِ چوبیِ باشکوهی نشست.
لبخندی ازاین سرِ هیجاناصلاً بر لب داشت.
بالاخره وقتش رسیده بود که بفهمدگرانیتِ تفاوتِ بینِ یک پژواکِ معمولی و پژواکیغبارِ که به سایه تبدیل شده است چیست.
قبلی
بعدی