چپتر 529: مخفیگاهِ سری
0دوجو نسبتاً بزرگ بود و غرق در تاریکیِ مطلق. سانی فرمانی به سیستمِ خانهکمی داد و بیدرنگ، نوری درخشان تاریکی را پس زد و کف، دیوارها و سقفیدرد را نمایان کرد که با صفحههای سنگینی از آلیاژِ سرامیکیِ زرهی پوشیده شده بودند.
بعضی از صفحهها از قبل ترک خورده بودند؛ چیزی که سانی با تمامِ وجود دردش رامصنوعیِ به یاد داشت... هرچه باشد، آن ترکها نتیجهٔ این بود که قدیس بارها و بارها اونزده را به زمین کوبیده بود. فقط با نگاه کردن به آنها، تمامِ تنِ سانی تیر میکشید.
«باید بهزودیمیکشید چندتاشون روبهزودی عوض کنم...»
از آسانسور بیرون آمد و به سمتِ پایهای رفت که سلاحهای تمرینیِ مختلفی روی آن چیده شده بود. اینچنین سلاحها از موادِ مصنوعیِ تقویتشده ساخته شده بودند تا طاقتِ شدتِ تمرینِ بیدارشدگان را داشته باشند و پولِ هنگفتیزیرزمینی بابتشان داده بود. متأسفانه سانی حتی به آنها دست هم نزده بود، چون تمرین با سلاحِ واقعی بهمراتب مؤثرتر بود.
«همم...»
پشتِ سرش، رین واردِ دوجو شد وپایهای با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد. فضاسلاحها تاریک و مرموز بود، مثلِ مخفیگاهِ هیولایی افسانهای.
«زیاد میای اینجا؟»
سانی نگاهِنگاهِ کوتاهی بهانداخت او انداخت.
«معلومه کهمخفیگاهِ میام. منافسانهای اینجا میخوابم.»
رین کمی جاآسانسور خورد، اما بعد انگارپایهای معنیِ حرفش را فهمید.
برای انسانهای عادی، چنین پناهگاهی فقط در صورتی به درد میخورد که دروازهای همان حوالی باز شود.روی اما بیدارشدگان وقتی در عالمِ رؤیا به سر میبردند، کموبیش بیدفاع میشدند. آنها به محافظتِ یک پناهگاهِمتأسفانه زیرزمینی خیلی بیشتر نیاز داشتند، چون وقتی جان از تنشان میرفت، کالبدِ خالیشان بهراحتی از بین میرفت.
نگاهش رویِ تابوتِ فولادیِ کپسولِمعلومه خواب چرخید و از آناما گذشت. ناگهان، چشمانِ رین برق زد.
«وای! اون کپسولِ رؤیاشهره؟»
سانی که ازآسانسور واکنشِ شدیدِ او جاپایهای خورده بود، مکثی کرد.
«آره... چطور؟»
«کپسولِ خوابِ فوقالعاده گرونقیمتِ منمعلومه که خیلی خفنتره! چرا اینقدراما محوِ اون دستگاهِ مسخره شده؟»
دخترِ نوجوان به سمتِ فرورفتگیِ دیوار که دو دستگاه آنجاانداخت بود رفت و یکی از آنها را با کنجکاوی وحرفش هیجان برانداز کرد. تابوتِ لوکس و فوقپیشرفته کوچکترین توجهی جلب نکرد.
«زیاد بازی میکنی؟»
سانی چشمهایشمیکشید را چرخاند وچندتاشون شانه بالا انداخت.
«فکر کنم هرازگاهی؟ وقتی وقتمعلومه کنم. دوئل با بیدارشدگانِ دیگهاما به تمرینِ خودم کمک میکنه.»
رین با حسرت آهی کشید.
«خیلی باحاله. بعضی از همکلاسیهامم کپسولِسمتِ رؤیاشهرِ شخصی دارن. البته اونا نسخهٔ انسانهایچیده عادی رو بازی میکنن، ولی بازم معرکهست.»
سانی لبخند زد.
«چیه، میخوای بازی کنی؟»
رین چند لحظه به کپسول چشم دوختاینجا و بعد آرام سر تکان داد. وقتی بهخورد حرف آمد، صدایش برای سنش زیادی پخته بود:
«نه... راستشکنم نه. فقط باآمد دوستا حال میده.»
سانی کمی اخمباید کرد و باعوض لحنی خنثی پرسید:
«چرا، مگه دوستی نداری؟»
دخترِ نوجوان آهیهیولایی کشید و ازمیای کپسول رو برگرداند.
«نه. تو مدرسهٔ قبلیم کلی دوست داشتم، ولی ازسلاحهای وقتی بابا منو تو این یکی ثبتنام کرد... خب، فقططاقتِ درس میخونم و میرم خونه. آدمای اونجا... خیلی صمیمی نیستن.»
«اینم یه جور گفتنه...»
سانی نگاهشنگاهِ کرد وانداخت لبخندِ پهنی زد.
«خب، در هر صورت دوست داشتن خیلی هم تحفهکوتاهی نیست! من که تو بچگیم هیچ دوستی نداشتم وانگار حالا نگام کن. مگه آدمِ درستی از آب درنیومدم؟»
رین نگاهش کرد؛آسانسور شک به وضوحسمتِ در چهرهاش موج میزد.
«آره... ولی...»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«ولی چی؟»
رین چند لحظهآسانسور مکث کرد وسمتِ بعد با کنجکاوی پرسید:
«تو دوستدختر نداری؟»
سانی پلک زد.
«ها؟»
«صبر کن... چی؟ کدومبیرون دوستدختر؟ نگو که فکررفت میکنی من و افی...»
رین ریز خندید.
«راستش اولش همین فکرو میکردم. واسهمیام همین از افی پرسیدم، اونم گفتانگار که تو همین الانش هم دوستدختر داری.»
چشمِ سانی پرید.
«افیِ لعنتی! واقعاً میکشمش... نه بهتر، میگم قدیس بکشتش! چند بارمختلفی میخواد اون شوخیِ مزخرف در موردِ ما رو تکرار کنه تا بفهمهداشته خندهدار نیست؟ دفعهٔ اول خندهدار نبود، قطعاً دفعهٔ صدم هم خندهدار نیست!»
...دهان باز کرد تا باچندتاشون عصبانیت جوابش را بدهد، اماآمد حرفِ بعدیِ رین ساکتش کرد.
«گفت که هر هفته براش گلمیام میبری و حتی هر از گاهی بهمعنیِ مامانش سر میزنی. به نظرم خیلی قشنگه.»
سانی خشکش زد و با چهرهای درهماینجا به دخترِ نوجوان خیره ماند. رین که حسخورد کرد واکنشِ او کمی عجیب است، اخم کرد.
«امم... حرفِ بدی زدم؟»
چند لحظه مکثباید کرد و بعدعوض رویش را برگرداند.
«نه. افی فقط بعضیانداخت وقتا دهنش چفتوبست نداره.کمی نباید اینو بهت میگفت.»
دخترِ نوجوان که درست نمیفهمید چهمیای خبر است، اما لحنِ تاریکِ صدایشمیام را حس میکرد، لبخندِ معذبی زد.
«اوه، افیکنم رو توبیرون دردسر انداختم؟»
سانی به سلاحهایباید تمرینی خیره شدعوض و آهی کشید.
«...نه. فقط... آره، دختری هستمعلومه که هر وقت بتونم براشاما گل میبرم. ولی دوستدخترم نیست.»
رین بامخفیگاهِ گیجی نگاهیافسانهای به او انداخت.
«ولی... امم...کنم پس چرابیرون براش گل میبری؟»
سانی برگشت و با نگاهی تاریک بهکنم او چشم دوخت. رین ناگهان لرزید و فهمیدتمرینیِ که هرگز سانی را اینقدر... سرد ندیده بود.
چند لحظهنگاهِ بعد، باانداخت لحنی یکنواخت گفت:
«چون من از عالمِافسانهای رؤیا زنده بیرون اومدمنگاهِ و اون نیومد. میفهمی؟»
دخترِ نوجوان چند لحظهبیرون فکر کرد، بعد کمی رنگشسلاحهای پرید و سر تکان داد.
سانی سرش را تکان داد.
«فکر نمیکنم بفهمی.کوتاهی و امیدوارم کهمیام هیچوقت هم نفهمی.»
با این حرف، سپرِ گرد و شمشیرِ تمرینیِنگاهِ راستی را از روی دیوار برداشت، لحظهای چشمانش رابعد بست و بعد بهزور لبخندی بیخیال روی لبش نشاند.
«...به هر حال، از الان به بعد با ایناسلاحهای تمرین میکنی. ممکنه برات یکم سنگین باشن، ولی اینساخته وزن کمک میکنه بدنت رو آماده کنی. نظرت چیه؟»
رین که هنوز کمی معذبچندتاشون بود، سلاحها را گرفت، در دستانشسمتِ سنجید و گلویش را صاف کرد.
«امم... راستش من سلاحهای دوربردمعلومه رو ترجیح میدم. تو مدرسهاما هم بیشتر از اونا استفاده میکردم.»
سانی سر تکان داد.
«سلاحهای دوربرد عالیان و قطعاً باید کار باهاشون رو بلد باشی. ولی بهچیده محض اینکه یه موجودِ کابوس بهت نزدیک بشه دیگه عالی نیستن، و باورهنگفتی کن که نزدیک هم میشن. پس اول باید مبارزهٔ تنبهتن رو یاد بگیری.»
رین بامیکشید کمی لجاجت بهچندتاشون او نگاه کرد.
«ولی نایت معروف بهانداخت بلبل یه کمانداره، وکمی قهرمانیه که نامِ راستین داره.»
«اوه، خدایان... نگو کهافسانهای خواهرِ کوچولوم هم طرفدارشه!نگاهِ کایِ لعنتی... فقط وایسا...»
سانی چند لحظه با چهرهای ناخواناسمتِ به دخترِ نوجوان خیره ماند. بعدروی از مدتی، با لحنِ عجیبی گفت:
«نایت معروف به بلبل میتونه پرواز کنه. تو میتونی؟ به هرسمتِ حال، اول کار با شمشیر رو یاد بگیر. اگه این کاروتقویتشده بکنی، میارمش تا شخصاً تیراندازی با کمان رو بهت یاد بده. چطوره؟»
رین خندید.
«آره... حتماً! حالا کهافسانهای داری این کارو میکنی، چراکوتاهی واسه شام هم دعوتش نمیکنی؟»
بعد دهانش راآسانسور با کفِ دست پوشاندپایهای و حتی بلندتر خندید.
سانی آهِمیکشید سنگینی کشید وچندتاشون سر تکان داد.
«این بچه...نگاهِ واقعاً امیدیانداخت بهش نیست، نه؟»
صبر کرد تا خندهٔافسانهای رین بند بیاید ونگاهِ بعد با جدیت گفت:
«اما قبل ازآسانسور اینکه شروع کنیم، میخوامپایهای یه سؤال ازت بپرسم.»
به او نگاه کردبهزودی و دوباره به همان حالتِبیرون جدی و درسخوانِ خودش برگشت.
«بله؟»
سانی چندمخفیگاهِ لحظه مکث کردزیاد و بعد پرسید:
«...به نظرت ذاتِ مبارزه چیه؟»