---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 387: گل‌های پژمرده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 387: گل‌های پژمرده

0

سانی چشمانش را در گهوارهٔ خنکِ کپسولِ خواب باز کرد. درپوش‌تفاوتِ​ از قبل داشت کنار می‌رفت و چراغ‌های اتاق رفته‌رفته روشن‌تر می‌شد. دیوارِ‌مشکل​ سراسرنمای روبه‌رویش به روی منظره‌ای از یکی از پارک‌های آکادمی باز می‌شد.

افقِ شرقی با طلوعِ خورشید‌کند​ به رنگِ یاسی درآمده بود، اما‌هیولاها​ دنیا هنوز غرق در تاریکی بود.

...زنده برگشتم.

با آهی از کپسول‌ورودش​ برخاست و پاهایش را‌مهم​ روی کفِ سردِ اتاق گذاشت.

این لحظاتِ اول پس از ترکِ عالمِ رؤیا هنوز برایش عجیب بود. فقط... فقط عجیب بود که می‌توانست‌مراقبهٔ​ به این راحتی از آنجا فرار کند، بی‌آنکه مجبور باشد از میانِ دریایی از هیولاها بجنگد و با‌دوازده​ وحشت، ناامیدی و درد دست‌وپنجه نرم کند. چطور چیزی به این مهمی می‌توانست تا این حد ساده باشد؟

با این حال، همین‌طور بود. در دو ماهِ گذشته، رفت‌وآمد‌دریایی​ به عالمِ رؤیا تقریباً برایش به یک عادت تبدیل شده بود.‌ساده​ نه اینکه به دفعاتِ بیشترِ بیدارشدگان این کار را کرده باشد.

سانی ایستاد و چهره در هم‌مجبور​ کشید، بعد شانه‌هایش را مالید و با‌ناامیدی​ نگاهی تلخ به کپسولِ خواب خیره شد.

حالا که یک بیدارشده بود، آکادمی فضای زندگیِ شخصی‌ای در یکی از خوابگاه‌ها به او اختصاص داده بود. این اقامتگاه شباهتِ زیادی‌اندازهٔ​ به اتاقی داشت که در دورانِ آماده‌سازی برای اولین ورودش به عالمِ رؤیا در آن زندگی می‌کرد، اما با یک تفاوتِ مهم:‌بیشتری​ اتاقِ کوچک‌تری چسبیده به اتاقِ اصلی وجود داشت که فضای مراقبهٔ ساده و یک کپسولِ خوابِ انفرادی را در خود جای داده بود.

مشکل اینجا بود که آن کپسول اصلاً به اندازهٔ کپسول‌هایی که برای خفته‌ها استفاده می‌شد، پیشرفته و مدرن‌مراقبهٔ​ نبود. تا زمانی که یک بیدارشده حدود هشت تا دوازده ساعت در عالمِ رؤیا می‌ماند — کاری که بیشترشان‌ساعت​ می‌کردند — کپسول کارش را به‌خوبی انجام می‌داد. اما سانی عادت داشت زمانِ بسیار بسیار بیشتری را آنجا بگذراند.

برای مثال، ماجراجوییِ اخیرش سه روزِ تمام طول کشیده‌میانِ​ بود... هر چه باشد، باید سخت تلاش می‌کرد تا‌چطور​ عقب نماند. در نتیجه، عضلاتش دردناک و سنگین شده بود.

سانی جوهر را در بدنش به گردش درآورد تا ته‌مانده‌های خواب را بپراند، به سمتِ حمام‌نرم​ رفت و زیرِ دوش ایستاد. جریانِ آب که پوستش را نوازش می‌کرد و از روی فلس‌های‌بیشترِ​ مارِ سیاهِ پیچیده به دورِ بدنِ منعطفش پایین می‌ریخت، آهی کشید و لحظه‌ای چشمانش را بست.

دست‌کم ذهنش تازه شده بود. رفتن به عالمِ رؤیا دقیقاً با یک خوابِ خوب برابر نبود، اما تا حدودی‌مشکل​ شباهت داشت. خستگیِ ذهنی همچنان کم‌کم انباشته می‌شد، اما رفعِ آن با مراقبه یا خوابِ واقعی در آن سوی‌کارش​ گذرگاه آسان بود. با این حال، کمتر بیدارشده‌ای این کار را می‌کرد، چون هیچ‌کجای آنجا واقعاً کاملاً امن نبود.

مدتی بعد که از حمام بیرون آمد، بالاخره کاملاً بیدار و پر‌مهم​ از انرژی شده بود. لباس پوشید، پشتِ میز نشست و به‌سرعت گزارشی از‌اصلاً​ اکتشافِ اخیرش تنظیم کرد. سپس، رابط را برداشت و پیام‌هایش را چک کرد.

هیچ تماسِ بی‌پاسخی نداشت. چند پیام از افی با عکس‌هایی از‌هیولاها​ تمامِ غذاهای خوشمزه‌ای که می‌خورد و چند میمِ بودار، و چند‌حال​ پیامِ دیگر از کای که تجربیاتش را در حصار توصیف می‌کرد.

سانی کمی منتظر ماند،‌کند​ بعد آهی کشید و‌میانِ​ رابط را کنار گذاشت.

«وقتِ صبحانه‌ست.»

سانی به یکی از سایه‌ها دستور داد‌اولین​ دورِ بدنش بپیچد تا شبیهِ آدم‌های عادی‌کوچک‌تری​ به نظر برسد، سپس از اتاق بیرون رفت.

در راهِ کافه‌تریا، چند بیدارشدهٔ دیگر را دید. با این حال، کسی چندان به او توجه نکرد. در ماه‌های اخیر، تصاویر و نام‌های‌همین‌طور​ راستینِ کاسی، کای و به‌ویژه افی در تمامِ رسانه‌ها پخش شده بود، اما خوشبختانه او توانسته بود قسر در برود و به چهرهٔ‌حالا​ تبلیغاتیِ ماشینِ پروپاگاندای سیری‌ناپذیرِ حکومت تبدیل نشود. در نتیجه، غریبه‌ها اصلاً نمی‌دانستند او کیست و این دقیقاً همان چیزی بود که سانی می‌خواست.

واردِ کافه‌تریا که شد، سینیِ پُری‌مجبور​ از غذا گرفت، پشتِ یکی از میزها‌ناامیدی​ نشست و رابط را روی آن گذاشت.

قرار بود‌برای​ هر لحظه‌ورودش​ تماس بگیرند.

در کمالِ آرامش از صبحانه‌ای بی‌نهایت خوشمزه لذت برد و‌می‌کرد​ هر از گاهی به رابط نگاهی می‌انداخت. کسی مزاحمش نشد‌انفرادی​ و هیچ خطری هم در کار نبود که نگرانش باشد.

لبخندی از‌راحتی​ سرِ رضایت‌فرار​ روی لب‌هایش نشست.

«آه. زندگی قشنگه...»

سرانجام، رابط زنگ خورد.

سانی تماس را وصل کرد‌آماده‌سازی​ و به صدای محترمانه‌ای که از‌تفاوتِ​ آن سوی خط می‌آمد گوش داد.

«همه‌چیز آماده‌ست؟ عالیه. پس کی می‌تونم...‌بی‌آنکه​ اوه، واقعاً؟ خب... محشره! پس من...‌بجنگد​ ظهر اونجا باشم؟ باشه. پس می‌بینمتون.»

تماس را که قطع کرد، رابط را‌باشد​ پایین گذاشت و با نگاهی عجیب در‌درد​ چهره‌اش، مدتِ درازی به دوردست خیره ماند.

پس از دریافتِ امتیازاتِ مشارکت برای گزارشِ ساحلِ فراموش‌شده و به دست آوردنِ‌وجود​ مقداری پول از فروشِ خرده‌های روح به دیگر بیدارشدگان در جزایرِ زنجیری، سانی‌پیشرفته​ کاری کرده بود که هرگز فکر نمی‌کرد در این زندگی قادر به انجامش باشد.

...او خانه‌ای خریده بود.

خانه‌ای زیبا و دوست‌داشتنی‌فرار​ در محله‌ای از شهر با‌میانِ​ هوای پاک و چمن‌زارهای سبز.

و حالا پس از چندین‌بی‌آنکه​ هفتهٔ طولانی انتظار، سرانجام همه‌چیز‌هیولاها​ برای اسباب‌کشیِ او آماده بود.

سانی نگاهی به سایهٔ‌ورودش​ بدقلقش انداخت، چند لحظه مکث‌اتاقِ​ کرد و بعد لبخند زد.

«...فکر کنم موفق‌اتاقی​ شدیم، رفیق. ما‌برای​ واقعاً، واقعاً موفق شدیم.»

کسی که مسئولِ بازسازیِ خانه‌اش و اجرای مشخصاتِ دلخواهش بود،‌هیولاها​ قرار بود ظهر آنجا با او قرار بگذارد؛ بنابراین سانی‌ساده​ چند ساعت وقتِ آزاد داشت تا سرِ خودش را گرم کند.

کمی در پارک‌ها پرسه زد. حالا که بهار آمده بود، هوا گرم و دلپذیر بود.‌خوابِ​ صدای آهنگینِ چکه‌چکهٔ برف‌های در حالِ ذوب، سکوتِ آرامِ صبحِ زود را می‌شکست و به‌حدود​ سانی حسِ تعادل و آرامش می‌داد. انگار سایه هم از این منظرهٔ آرام لذت می‌برد.

سرانجام به یکی از دکه‌های پراکنده در‌اولین​ اطرافِ آکادمی سر زد و با خرج‌کوچک‌تری​ کردنِ کمی اعتبار، یک دسته‌گلِ تازه خرید.

به خودش که‌آنجا​ آمد، دید روبه‌روی‌بی‌آنکه​ مجتمعِ بیمارستانی ایستاده است.

آهی کشید، سرش را‌کند​ پایین انداخت و از‌میانِ​ درهای خودکار عبور کرد.

با آسانسور به یکی از پایین‌ترین طبقات رفت، از‌اتاقِ​ چندین ایستِ بازرسیِ امنیتی که هر کدام سخت‌گیرانه‌تر از قبلی‌مشکل​ بود گذشت و به دری سفید و معمولی نزدیک شد.

داخل خنک و تاریک بود.

گل‌های پژمرده را با گل‌های تازه عوض‌مجبور​ کرد، کمی همان‌جا ماند و بعد روی صندلیِ‌درد​ کنارِ کپسولِ خواب که درخششی ملایم داشت نشست.

زنِ جوانی با موهای نقره‌ای درونِ آن‌باشد​ مدفون بود و در خوابی عمیق به‌درد​ سر می‌برد؛ چهره‌اش رنگ‌پریده و بی‌حرکت بود.

«...هی، نفیس. اوضاع چطوره؟»

ناولها | novelha.net