چپتر 387: گلهای پژمرده
0سانی چشمانش را در گهوارهٔ خنکِ کپسولِ خواب باز کرد. درپوشتفاوتِ از قبل داشت کنار میرفت و چراغهای اتاق رفتهرفته روشنتر میشد. دیوارِمشکل سراسرنمای روبهرویش به روی منظرهای از یکی از پارکهای آکادمی باز میشد.
افقِ شرقی با طلوعِ خورشیدکند به رنگِ یاسی درآمده بود، اماهیولاها دنیا هنوز غرق در تاریکی بود.
...زنده برگشتم.
با آهی از کپسولورودش برخاست و پاهایش رامهم روی کفِ سردِ اتاق گذاشت.
این لحظاتِ اول پس از ترکِ عالمِ رؤیا هنوز برایش عجیب بود. فقط... فقط عجیب بود که میتوانستمراقبهٔ به این راحتی از آنجا فرار کند، بیآنکه مجبور باشد از میانِ دریایی از هیولاها بجنگد و بادوازده وحشت، ناامیدی و درد دستوپنجه نرم کند. چطور چیزی به این مهمی میتوانست تا این حد ساده باشد؟
با این حال، همینطور بود. در دو ماهِ گذشته، رفتوآمددریایی به عالمِ رؤیا تقریباً برایش به یک عادت تبدیل شده بود.ساده نه اینکه به دفعاتِ بیشترِ بیدارشدگان این کار را کرده باشد.
سانی ایستاد و چهره در هممجبور کشید، بعد شانههایش را مالید و باناامیدی نگاهی تلخ به کپسولِ خواب خیره شد.
حالا که یک بیدارشده بود، آکادمی فضای زندگیِ شخصیای در یکی از خوابگاهها به او اختصاص داده بود. این اقامتگاه شباهتِ زیادیاندازهٔ به اتاقی داشت که در دورانِ آمادهسازی برای اولین ورودش به عالمِ رؤیا در آن زندگی میکرد، اما با یک تفاوتِ مهم:بیشتری اتاقِ کوچکتری چسبیده به اتاقِ اصلی وجود داشت که فضای مراقبهٔ ساده و یک کپسولِ خوابِ انفرادی را در خود جای داده بود.
مشکل اینجا بود که آن کپسول اصلاً به اندازهٔ کپسولهایی که برای خفتهها استفاده میشد، پیشرفته و مدرنمراقبهٔ نبود. تا زمانی که یک بیدارشده حدود هشت تا دوازده ساعت در عالمِ رؤیا میماند — کاری که بیشترشانساعت میکردند — کپسول کارش را بهخوبی انجام میداد. اما سانی عادت داشت زمانِ بسیار بسیار بیشتری را آنجا بگذراند.
برای مثال، ماجراجوییِ اخیرش سه روزِ تمام طول کشیدهمیانِ بود... هر چه باشد، باید سخت تلاش میکرد تاچطور عقب نماند. در نتیجه، عضلاتش دردناک و سنگین شده بود.
سانی جوهر را در بدنش به گردش درآورد تا تهماندههای خواب را بپراند، به سمتِ حمامنرم رفت و زیرِ دوش ایستاد. جریانِ آب که پوستش را نوازش میکرد و از روی فلسهایبیشترِ مارِ سیاهِ پیچیده به دورِ بدنِ منعطفش پایین میریخت، آهی کشید و لحظهای چشمانش را بست.
دستکم ذهنش تازه شده بود. رفتن به عالمِ رؤیا دقیقاً با یک خوابِ خوب برابر نبود، اما تا حدودیمشکل شباهت داشت. خستگیِ ذهنی همچنان کمکم انباشته میشد، اما رفعِ آن با مراقبه یا خوابِ واقعی در آن سویکارش گذرگاه آسان بود. با این حال، کمتر بیدارشدهای این کار را میکرد، چون هیچکجای آنجا واقعاً کاملاً امن نبود.
مدتی بعد که از حمام بیرون آمد، بالاخره کاملاً بیدار و پرمهم از انرژی شده بود. لباس پوشید، پشتِ میز نشست و بهسرعت گزارشی ازاصلاً اکتشافِ اخیرش تنظیم کرد. سپس، رابط را برداشت و پیامهایش را چک کرد.
هیچ تماسِ بیپاسخی نداشت. چند پیام از افی با عکسهایی ازهیولاها تمامِ غذاهای خوشمزهای که میخورد و چند میمِ بودار، و چندحال پیامِ دیگر از کای که تجربیاتش را در حصار توصیف میکرد.
سانی کمی منتظر ماند،کند بعد آهی کشید ومیانِ رابط را کنار گذاشت.
«وقتِ صبحانهست.»
سانی به یکی از سایهها دستور داداولین دورِ بدنش بپیچد تا شبیهِ آدمهای عادیکوچکتری به نظر برسد، سپس از اتاق بیرون رفت.
در راهِ کافهتریا، چند بیدارشدهٔ دیگر را دید. با این حال، کسی چندان به او توجه نکرد. در ماههای اخیر، تصاویر و نامهایهمینطور راستینِ کاسی، کای و بهویژه افی در تمامِ رسانهها پخش شده بود، اما خوشبختانه او توانسته بود قسر در برود و به چهرهٔحالا تبلیغاتیِ ماشینِ پروپاگاندای سیریناپذیرِ حکومت تبدیل نشود. در نتیجه، غریبهها اصلاً نمیدانستند او کیست و این دقیقاً همان چیزی بود که سانی میخواست.
واردِ کافهتریا که شد، سینیِ پُریمجبور از غذا گرفت، پشتِ یکی از میزهاناامیدی نشست و رابط را روی آن گذاشت.
قرار بودبرای هر لحظهورودش تماس بگیرند.
در کمالِ آرامش از صبحانهای بینهایت خوشمزه لذت برد ومیکرد هر از گاهی به رابط نگاهی میانداخت. کسی مزاحمش نشدانفرادی و هیچ خطری هم در کار نبود که نگرانش باشد.
لبخندی ازراحتی سرِ رضایتفرار روی لبهایش نشست.
«آه. زندگی قشنگه...»
سرانجام، رابط زنگ خورد.
سانی تماس را وصل کردآمادهسازی و به صدای محترمانهای که ازتفاوتِ آن سوی خط میآمد گوش داد.
«همهچیز آمادهست؟ عالیه. پس کی میتونم...بیآنکه اوه، واقعاً؟ خب... محشره! پس من...بجنگد ظهر اونجا باشم؟ باشه. پس میبینمتون.»
تماس را که قطع کرد، رابط راباشد پایین گذاشت و با نگاهی عجیب دردرد چهرهاش، مدتِ درازی به دوردست خیره ماند.
پس از دریافتِ امتیازاتِ مشارکت برای گزارشِ ساحلِ فراموششده و به دست آوردنِوجود مقداری پول از فروشِ خردههای روح به دیگر بیدارشدگان در جزایرِ زنجیری، سانیپیشرفته کاری کرده بود که هرگز فکر نمیکرد در این زندگی قادر به انجامش باشد.
...او خانهای خریده بود.
خانهای زیبا و دوستداشتنیفرار در محلهای از شهر بامیانِ هوای پاک و چمنزارهای سبز.
و حالا پس از چندینبیآنکه هفتهٔ طولانی انتظار، سرانجام همهچیزهیولاها برای اسبابکشیِ او آماده بود.
سانی نگاهی به سایهٔورودش بدقلقش انداخت، چند لحظه مکثاتاقِ کرد و بعد لبخند زد.
«...فکر کنم موفقاتاقی شدیم، رفیق. مابرای واقعاً، واقعاً موفق شدیم.»
کسی که مسئولِ بازسازیِ خانهاش و اجرای مشخصاتِ دلخواهش بود،هیولاها قرار بود ظهر آنجا با او قرار بگذارد؛ بنابراین سانیساده چند ساعت وقتِ آزاد داشت تا سرِ خودش را گرم کند.
کمی در پارکها پرسه زد. حالا که بهار آمده بود، هوا گرم و دلپذیر بود.خوابِ صدای آهنگینِ چکهچکهٔ برفهای در حالِ ذوب، سکوتِ آرامِ صبحِ زود را میشکست و بهحدود سانی حسِ تعادل و آرامش میداد. انگار سایه هم از این منظرهٔ آرام لذت میبرد.
سرانجام به یکی از دکههای پراکنده دراولین اطرافِ آکادمی سر زد و با خرجکوچکتری کردنِ کمی اعتبار، یک دستهگلِ تازه خرید.
به خودش کهآنجا آمد، دید روبهرویبیآنکه مجتمعِ بیمارستانی ایستاده است.
آهی کشید، سرش راکند پایین انداخت و ازمیانِ درهای خودکار عبور کرد.
با آسانسور به یکی از پایینترین طبقات رفت، ازاتاقِ چندین ایستِ بازرسیِ امنیتی که هر کدام سختگیرانهتر از قبلیمشکل بود گذشت و به دری سفید و معمولی نزدیک شد.
داخل خنک و تاریک بود.
گلهای پژمرده را با گلهای تازه عوضمجبور کرد، کمی همانجا ماند و بعد روی صندلیِدرد کنارِ کپسولِ خواب که درخششی ملایم داشت نشست.
زنِ جوانی با موهای نقرهای درونِ آنباشد مدفون بود و در خوابی عمیق بهدرد سر میبرد؛ چهرهاش رنگپریده و بیحرکت بود.
«...هی، نفیس. اوضاع چطوره؟»