چپتر 1766: بدنِ پرمشغله
0سانی همزمان با طلوعِ خورشید از افقِ شرقی، به تجارتخانهٔ درخشان برگشت. اگرنفیس کسی او را هنگامِ بازگشت به خانه در سپیدهدم میدید، احتمالاً گمان میکردپایین که شب را جای دیگری... و با کسی دیگر، مشغولِ عیشونوش گذرانده است.
البته، اشتباه گرفته شدن با یک آدمِ هوسباز کمترین مشکلش بود — بههرحال خیلیهاهمراهِ از قبل او را آدمِ منحرفی میدانستند. بهتر بود او را آدمی بیبندوبار بدانندپایین تا کسی که عادت دارد شبها مخفیانه به بخشهای ممنوعهٔ قلعهٔ سلطنتی سرک بکشد.
«صبر کن ببینم...این چرا اینقدر ناجورداده به نظر میرسه؟»
در هر حال، خداحافظیاش با کاسی کمی عجولانه بود. کاسی کمی گیج و آشفته به نظر میرسیدبرابرِ و رفتارش در حضورِ او عجیب شده بود... خب، جای تعجب هم نداشت. سانی بعید میدانست کاسیبدان انتظار داشته باشد که او یادِ دو سالِ تمام را در عرضِ چند ساعت توی سرش خالی کند.
اما چارهٔ دیگری نداشت... در ابتدا، سانی میخواست یادِ آن روزها را رفتهرفتهنفیس با کاسی در میان بگذارد. اما جنگ سریعتر از آنچه انتظار داشت نزدیکپایین میشد و به همین دلیل، نیاز داشت کاسی زودتر به او اعتماد کند.
کاسی باهوش بود. با چیزهایی که این بار به او نشانمدتی داده بود، میتوانست خیلی چیزها را بفهمد. مهمتر از همه، میفهمید کهدانستنِ او برای مدتی بسیار بسیار طولانی، همراهِ او و نفیس بوده است.
حتی اگر رابطهشان دربار بیشترِ آن مدت، پرآشوبخیلی و پرتنش بوده باشد...
با دانستنِ این موضوع، گاردش را دربوده برابرِ او بیشتر پایین میآورد. همچنین به نفیسموضوع توصیه میکرد که بیشتر به او اعتماد کند.
خب، و...
کارهایی که سانی، در قامتِ یک مغازهدارِ متواضع، ممکن بود در آینده انجام دهد دیگر آنقدرها نامعقول به نظربیشترِ نمیرسید. البته این بدان معنا نبود که قصد داشت کارِ نامعقولی انجام دهد! اما برنامهای هم برای شرکت درانجام دوئلهای جنجالی نداشت، یا اینکه نفیس به خاطرِ یک پوستشکلات در ملأ عام او را در آغوش بگیرد، پس...
وقتی سانی کنارش بود، اتفاقات خودبهخود پیشمیتوانست میآمدند. میتوانست احساساتش را مهار کند وبرای خودش را بهتر کنترل کند، اما... دلش نمیخواست.
«آه، چقدر کار دارم...»
سانی با ورود به تجارتخانهٔ درخشان، خمیازهای کشید، خوابآلود به سمتِطولانی تختش تلوتلو خورد — همان تختی که از تالارِ مخفیِ کلیسای جامعِگاردش ویران برداشته بود — رویش افتاد و با لذت چشمانش را بست.
همزمان، آواتارش در زیرزمینِخیلی مقلدِ شگفتانگیز با ناباوریهمه سرش را بالا آورد.
«امکان نداره.»
اینهمه کار سرشان ریختهطولانی بود، آنوقت بدنِ اصلیحتی تصمیم گرفت فقط بگیرد بخوابد؟!
کارِ خودش باورش نمیشد.
سرش را تکان داد،خیلی آهی کشید و دوبارههمه مشغولِ بررسیِ یادداشتهایش شد.
واقعاً کار زیاد بود.
داشت خاطرههایی برای رین آماده میکرد، طرحِ شمشیرِ روح را برایمدت نفیس توسعه میداد... آه، و راستی، امروز همان روزی بود کهتوصیه قرار بود برای دامن زدن به شایعات با هم بیرون بروند.
انگار همین حالاچیزها هم بهاندازهٔ کافی ازمیفهمید دستِ شایعات عذاب نمیکشید...
با این حال، سانیخیلی مشتاقِ قرارشان بود. حتیهمه اگر قراری ساختگی بود.
اما پیش از آن...
هنوز بایدمدتی روی طرحِطولانی شمشیر کار میکرد.
ساختنِ یک سلاحِچیزها پیوندخورده با روحهمه کارِ دردسرسازی بود.
این کار سه بخش داشتچیزها که هر کدام مشکلاتِ خاصِبرای خودشان را به همراه داشتند.
شاید حلِ مشکلِ اول از همهداده سادهتر بود، که البته به معنای آسانمیفهمید بودنش نبود. مشکلِ اول، آهنگریِ شمشیر بود.
سانی برای آهنگریِ یک شمشیرِ خوب، به موادِ خوبی نیاز داشت. معمولاً فقط سراغِ قویترینموضوع موادی میرفت که در اختیار داشت — موادی که از پلیدهای اعظم به دست میآمدنددهد ایدهآل بودند. همچنین به مجموعهای از خردههای روحِ قدرتمند نیاز داشت، اما از آنها زیاد داشت.
البته، هرچه رتبهٔ ماده بالاتر بود، پردازشِ آن هم سختتر میشد. به همین دلیلبوده بود که سانی استفاده از موادِ بهدستآمده از موجوداتِ نفرینشده را جدی نمیگرفت... حتیهمچنین اگر موفق میشد چنین چیزی به دست بیاورد، قدرتِ خودش برای آهنگریِ آن کافی نبود.
صرفنظر از اینها،میتوانست این بار اوضاعبفهمد کاملاً فرق میکرد.
چیزی که میخواست بسازد یک سلاحِ پیوندخورده با روح بود، بنابراین دلیلی نداشت رتبهاش را بالاتربسیار از رتبهٔ خودِ نفیس ببرد. در واقع غیرممکن بود — ازآنجاکه او یک قدیس بود، شمشیر ناگزیرمیآورد به سلاحی متعالی تبدیل میشد. از این رو، استفاده از موادِ قویتر فقط آنها را هدر میداد.
سانی هر مادهای به کار میبرد، شعلههای روحِ ستارهٔ دگرگون در حینِ پیمودنِ راهِ عروج، آن را به نسخهٔ برتریمیآورد از خودش تصفیه میکرد. الحق که هیچکس برای به دست گرفتنِ یک سلاحِ پیوندخورده با روح، مناسبتر از او نبودبرنامهای — چرا که قدرتِ سلاح به قدرتِ روحش بستگی داشت و روحِ او با تبارِ درخشانِ ایزدِ خورشید تقویت شده بود.
پس چیزی که سانی نیاز داشت قویترین ماده نبود. او به مادهای نیاز داشت که بیشترین همخوانی را با نفیسپرتنش و سرشتش داشته باشد. سلاحها و زرههای او وقتی با تمامِ توان میجنگید، معمولاً ذوب میشدند — بنابراین، به چیزینمیرسید نیاز داشت که هرگز ذوب نشود. چیزی که بتواند قدرتِ سوزانِ او را نیز تا بیشترین حدِ ممکن هدایت کند.
سانی تقریباً مطمئن بودخیلی که همین حالا هم مادهٔمیفهمید اصلی را در دست دارد.
به نقطهٔ خاصی در انبارِ موادِداده تجارتخانهٔ درخشان چشم دوخت. سانی تنها بامیفهمید نگاه کردن به آنجا، احساسِ سرما کرد.
چیزی که به آن خیره شده بود... تکههای یخِ رازآلودی بود که روزگاری قلبِ جانورِموضوع زمستان را تشکیل میداد. استفاده از یخ برای هدایتِ آتش کمی عجیب به نظر میرسیددهد — اما سانی باور داشت که هیچ مادهای بهتر از این برای شمشیرِ نفیس وجود ندارد.
تنها نکتهای که هنوز داشت به آن فکر میکرد، به خلوصِ یخ مربوط میشد. آیا بهتر بود صرفاًمدت از یخِ رازآلود استفاده کند، یا آلیاژی بر پایهٔ آن بسازد؟ برای پاسخ به این سؤال به آزمایشهای زیادیدهد نیاز بود. مدتی میشد که در حالِ آزمایش بود و تا مدتی دیگر هم به این کار ادامه میداد.
دومین مشکلی که باید حل میکرد، پیوندِ روح بود. این یکی... واقعاً کلافهکننده بود. سانی بافتِ ردایِ جهانِ زیرین را خوبپرآشوب به یاد میآورد و در یادگیریِ رازهایش راهِ درازی را طی کرده بود. به نقطهای رسیده بود که از نظرِ تئورینمیرسید میتوانست بیشترِ افسونهایش را بازسازی کند... بهجز همان افسونی که بیشتر از همه نیاز داشت بر آن مسلط شود: [شاهزادهٔ جهانِ زیرین].
آن یکی واقعاً بیش از حد عجیب بود. آن زمان، سانی برای برآورده کردنِ پیشنیازهایش مجبور شده بود هزاران حریف را شکسترابطهشان دهد. عجیبترین بخشِ ماجرا این بود که نیازی نداشت آنها را بکشد... فقط باید شکستشان میداد. آخه این چطور کار میکرد؟ آخهآنقدرها چطور یک سلاح میتوانست از چنین چیزِ انتزاعیای قویتر شود؟ هیچ خردهٔ روحی در میان نبود، هیچ جذبی از جوهر اتفاق نمیافتاد.
آیا شمارشگرِ [شاهزادهٔ جهانِ زیرین] ابزاری برای پیوندِ روح بود، یا صرفاً محدودیتی بود کهموضوع سازندهاش روی زرهِ عقیقی گذاشته بود؟ سانی مطمئن نبود. تنها چیزی که میدانست این بوددهد که وقتی آن را پر کرده بود، افسونِ تازهای در ردا باز شد: [یادگارِ پیوندِ روح].
فعال کردنِ آن افسون، ردایِمهمتر جهانِ زیرین را از یک خاطرهطولانی به یک صفت تبدیل کرده بود.
آیا میتوانست بهسادگی افسونِ [یادگارِ پیوندِ روح] راهمه بازسازی کند؟ یا برآورده کردنِ خواستههای افسونِ [شاهزادهٔبوده جهانِ زیرین] بخشِ جداییناپذیری از این فرایند بود؟
بازسازیِ هر یک از این افسونها کاری بس عظیم بودبفهمد و سانی حتی مطمئن نبود چیزی که میخواهد، در همان تلاشِحتی اول به دست بیاید. باز هم به آزمایشهای بیشتری نیاز بود.
کار به جایی رسیده بود که داشت بهحتی این فکر میکرد موقتاً آواتارهای بیشتری ظاهر کندگاردش تا به کار روی تمامِ این وظایف ادامه دهند.
در این میان، مشکلِ سوممهمتر به آن اندازه پیچیده نبود،بسیار اما گستردهترینِ آنها به شمار میرفت.
مشکل این بود که تصمیم بگیرد چهمهمتر افسونهای دیگری را میخواهد اضافه کند وهمراهِ نقشهٔ بافت را بر اساسِ این انتخاب بسازد.
سانی گزینههایچیزهایی زیادی برایبار انتخاب داشت.
اول از همه، مصمم بود بالاخره کاری را که مدتها برایش تلاش میکردپرتنش به سرانجام برساند: بازسازیِ افسونِ [نادیدنی] از تکهٔ مهتاب، که اجازه میداد خنجرِمتواضع شبحوار بدونِ هیچ تأخیری بین احضار و تجلی، فوراً در دستش ظاهر شود.
همچنین به افسونی نیازبفهمد بود که مقاومت و کشندگیِمدتی تیغهٔ روح را افزایش دهد.
اما فراتر از آن...
گزینههای بسیارچیزهایی زیادی برایبار انتخاب وجود داشت.
افسونهای [دگرگونساز]، [نورخوار] و [تیغهٔ شبح] از نگاهِ بیرحم.رابطهشان افسونِ [مرگآور] از کمانِ جنگیِ مورگان. افسونهای [قلبِ سوزان]بیشتر و [فولادِ سرد] از انتقامجویِ صبور... و خیلی چیزهای دیگر.
بدتر از آن، سانی حس میکرد بازسازیِ سادهٔ افسونهای گذشته برای شمشیرِ پیوندِ روحی کهحتی قرار بود برای نفیس بسازد، کافی نیست. آن شمشیر بدونِ شک نقطهٔ عطفی در پیشرفتشکارهایی بهعنوان یک جادوگر میشد، و همچنین قالبی برای خاطرههای آیندهای که سانی برای خودش میساخت.
پس آیا شایستهتر نبود که کاملاًبفهمد یک قدم به جلو بردارد وبسیار افسونهای منحصربهفردِ خودش را طراحی کند؟
چیزهای زیادیچیزهایی برای در نظرنشان گرفتن وجود داشت.
...با این حال، کمی زود بود که به این چیزها فکر کند، چون سانی در زمانِ توافق با نفیس هیچ تعارفیهمچنین نکرده بود. واقعاً نیاز داشت یاد بگیرد او این روزها چطور میجنگد تا بتواند سلاحی بینقص برایش بسازد. باید سبکِ نبردِ اوجنجالی را مشاهده میکرد — سبکِ نبردِ واقعیاش، نه آن نسخهٔ جعلی که برای فریب دادنِ اعضای خاندانِ بزرگِ دلاوری طراحی کرده بود.
و زمانِ بسیارچیزها کمی تا شروعِهمه جنگ باقی مانده بود.
سانی که ناگهان گرفتهخیلی شده بود، نگاهی بههمه اطرافِ تجارتخانهٔ درخشان انداخت.
قلمروِ شمشیر پس از زنجیرهٔ کابوسهای فاجعهبار، بهزحمت چهار سال روی آرامش رامیفهمید دیده بود. مردم تازه داشتند به زندگیِ جدیدشان عادت میکردند و با همکاریِپرتنش هم به پیشرفتِ پادشاهیشان کمک میکردند... اما بهزودی، همهچیز دوباره در هرجومرج فرو میرفت.
آنوقت چهمدتی بر سرِطولانی مغازهاش میآمد؟
اصلاً میتوانست آن را باز نگه دارد؟ بدون شک بخشِ رستورانِ کسبوکارش بیشترین آسیب را میدید. با درگرفتنِ جنگ،پرآشوب مردم نه حوصلهٔ لذت بردن از غذاهای لذیذ را داشتند و نه سکهٔ اضافهای برای خرج کردن. تأمینِ موادِآنقدرها اولیه به یک مشکل تبدیل میشد و کسبوکارهای خصوصیِ کوچکی مثل مالِ او قطعاً در انتهای صف قرار میگرفتند.
بوتیکِ خاطرهداده هم اوضاعِخیلی بهتری پیدا نمیکرد.
سانی آهی کشید.
خب، جنگ کهبسیار هنوز شروع نشده.نفیس هنوز وقت هست.
و حالاخیلی که حرفِبفهمد وقت شد...
چشمانش را بازمیتوانست کرد و با بیمیلیمهمتر از تخت بیرون غلتید.
سانی هنوز خوابِ کافیاش رانشان نکرده بود، اما وقتی برایبفهمد تلف کردن نداشت. باید آماده میشد.
صبح از نیمه گذشتهطولانی بود، که یعنی نفیسحتی بهزودی از راه میرسید.
وقتِ قرارشان بود.
...قرارِ الکی.
که چی؟ هیجانزده بود.