---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 937: تبادلِ پیام‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 937: تبادلِ پیام‌ها

0

خاطره‌ای که سانی ساخته بود، بی‌شک پیامی برای نفیس بود. [پیوندِ سایه] که آن دو را‌دست‌سازشان​ به هم وصل می‌کرد، توانِ ذاتیِ سرشتش بود و از این رو، بیرون از طلسم قرار‌ساختِ​ داشت. اهمیتی نداشت که کاروان از عالمِ رؤیا جدا افتاده است... ارتباطِ ضعیفشان همچنان برقرار بود.

سانی این را می‌دانست، چون خودش هنوز‌البته​ می‌توانست رون‌های نفیس را ببیند؛ پس او‌اوبل​ هم باید قادر به دیدنِ رون‌های سانی می‌بود.

«خب، اینم از این...»

تنها سؤال این بود که نفیس کِی پیام‌منتظرِ​ را می‌بیند و چقدر طول می‌کشد تا پاسخی‌می‌گذشت​ بدهد. سانی حدس می‌زد که باید مدتی منتظر بماند.

کمانِ جنگیِ مورگان ثابت کرده بود که استادانِ آهنگرِ خاندانِ دلاوری می‌توانند روی خاطره‌های دست‌سازشان نام بگذارند. با‌بگذارند​ این حال، خبر نداشت جایگاهِ ستارهٔ دگرگون در حالِ حاضر در آن خاندانِ بزرگ چقدر بالاست و آیا‌اینکه​ اصلاً می‌تواند سفارشِ ساختِ خاطره‌ای خاص را به آن‌ها بدهد، چه رسد به اینکه بخواهد سریع آماده‌اش کنند.

در هر صورت، مطمئن بود که او‌البته​ راهی پیدا می‌کند. نفیس وقتی پای ضرورت‌اوبل​ به میان می‌آمد، به‌شکلِ ترسناکی چاره‌جو بود.

...یک‌جورهایی مثلِ خودِ سانی.

«البته به‌پروفسور​ این زودی‌ها‌انداخت​ هم نمیشه.»

آهی کشید و‌بماند​ نگاهی به پروفسور‌مورگان​ اوبل و بث انداخت.

«پیام فرستاده شد.‌چاره‌جو​ حالا فقط باید‌خودِ​ منتظرِ جواب بمونیم.»

کاروان به پیشرویِ بی‌معنایش ادامه داد. ساعت‌ها می‌گذشت و ستونِ کوچکِ خودروها در دلِ تاریکیِ مطلق‌خاندانِ​ به پیش می‌رفتند؛ در حالی که درکشان از زمان و جهت رفته‌رفته محو می‌شد. تونلِ تاریک‌بالاست​ بیش از حد وهم‌انگیز، بی‌امان و یکنواخت بود. همه‌چیزِ آنجا به رؤیایی عجیب و شوم شباهت داشت.

هر از گاهی یکی از خودروها از کار می‌افتاد و مجبور می‌شدند برای تعمیری سریع توقف کنند. کرگدن با موتورِ پیشرفتهٔ طلسم‌فناوری‌مطلق​ کار می‌کرد و این یعنی سوختش جوهرِ روح بود. لاستر به‌راحتی می‌توانست نفربرِ زرهی را تا ابد در حرکت نگه دارد. خودروهای‌گاهی​ نظامی هم باتری‌های ابتداییِ طلسم‌فناوری داشتند که به‌عنوانِ منبعِ انرژیِ پشتیبان برای سیستم‌های هیبریدی‌شان عمل می‌کرد؛ بنابراین می‌توانست به سربازها هم کمک کند.

با این حال، خودروهای غیرنظامی ماهیتی کاملاً معمولی داشتند.‌استادانِ​ پیل‌های سوختیِ آن‌ها بی‌نقص طراحی شده بود و ظرفیتِ‌بگذارند​ شارژِ عظیمی داشت، اما دیر یا زود ته می‌کشید.

هرچند به نظر نمی‌رسید،‌یک‌جورهایی​ اما سانی می‌دانست که‌زودی‌ها​ کاروان زمانِ محدودی دارد.

بقیهٔ روز را‌بدهد​ به رانندگی گذراندند‌مدتی​ و بعد اردو زدند.

روزِ بعد هم به همین منوال گذشت. سانی آن روز‌بمونیم​ را روی سقفِ کرگدن سپری کرد و به ورودیِ گذرگاه‌های‌دلِ​ فرعی که گاهی روی دیوارهای سنگیِ تونل پدیدار می‌شد، خیره ماند.

تا آن زمان، بیش از هزار کیلومتر در داخلِ تونل پیش رفته بودند. اگر این مکان از قوانینِ طبیعت پیروی می‌کرد، کاروان درست‌دگرگون​ در همین لحظه داشت از زیرِ دشتِ ارِبوس، یعنی مقصدِ نهایی‌شان، می‌گذشت. بدونِ هیچ کوهی برای صعود و هیچ موجودِ کابوسی برای جنگیدن،‌وقتی​ تنها جاده‌ای مستقیم و بی‌مانع پیشِ رویشان بود؛ مسافتی که سانی انتظار داشت طی‌کردنش هفته‌ها زمان ببرد، در عرضِ چند روز پیموده شد.

اما بعید می‌دانست که این‌مثلِ​ مقدار در دنیای واقعی هم به‌کشید​ معنای طی کردنِ همین مسافت باشد.

...دو روز پس از‌حدس​ اینکه پیامش را فرستاد،‌بماند​ نفیس سرانجام جواب داد.

سانی واقعاً انتظار نداشت به این زودی جوابی بگیرد، اما جواب رسیده بود. طبقِ‌داد​ عادت رون‌ها را احضار کرد تا وضعیتِ نف را بررسی کند و بعد چند‌جهت​ بار پلک زد؛ متوجه شد فهرستِ خاطره‌های او بسیار طولانی‌تر از قبل شده است.

از وقتی ستارهٔ دگرگون به دلاوری پیوسته بود، زرادخانهٔ روحش بسیار پیشرفت کرده بود. دخترخواندهٔ یک خاندانِ بزرگ بودن قطعاً مزایایی‌جایگاهِ​ داشت، برای همین هر از گاهی یکی دو خاطره دریافت می‌کرد. به نظر می‌رسید جریانِ پیوسته‌ای از خرده‌های روح هم در‌مطمئن​ اختیارش قرار می‌گیرد، هرچند احتمالاً برای پنهان کردنِ این حقیقت که نفیس هسته‌های متعددی داشت، روندِ ورودشان در مقطعی کند شده بود.

«اصلاً هم حسودیم نمی‌شه...‌یک‌جورهایی​ آره... اصلاً از تصمیماتم‌زودی‌ها​ پشیمون نیستم... حتی یه ذره!»

سانی نگاهی به دیوارهای دلگیرِ تونلِ تاریک انداخت، بعد به‌جنگیِ​ کاروانِ درب‌وداغان و آدم‌های مستأصلی که به همان اندک گرمایِ‌خاطره‌های​ داخلِ ماشین‌های قراضه چسبیده بودند نگاه کرد و آه کشید.

سپس دوباره به رون‌ها نگاه کرد؛ نشان‌فقط​ می‌دادند که نفیس در عرضِ چند روز،‌داد​ ۱۵ خاطرهٔ جدید به دست آورده است.

حتی اگر تحتِ حمایتِ‌کمانِ​ یک خاندانِ بزرگ هم بود،‌استادانِ​ این تعداد خیلی زیاد بود.

با اخم،‌ترسناکی​ نامِ خاطره‌های‌یک‌جورهایی​ جدید را خواند:

«قطرهٔ کورسو، لهیبِ خشم، برقعِ مه‌آلود،‌مدتی​ رعدِ هشدار، آوازِ ابدی، برشِ مشتاق،‌ثابت​ یادمانِ انکار، اربابِ زنگار، برهانِ کینه...»

و شش خاطرهٔ دیگر.

انگار هیچ‌کدامشان‌منتظر​ را استادانِ کورهٔ‌جنگیِ​ دلاوری نساخته بودند.

سانی پوزخند زد.

«...هوشمندانه‌ست.»

در تاریکی لبخندِ محوی‌انداخت​ زد و حرفِ اولِ هر‌جواب​ خاطره را به ترتیب خواند.

چیزی که‌منتظر​ به دست آمد،‌جنگیِ​ پیامی کوتاه بود:

قلبرابیابببربدو.

«قلب را بیاب... ببُر... بدو.»

معنی‌اش کاملاً روشن بود. باید قلبِ تاریکیِ حقیقی را که تونل را در خود غرق‌ساعت‌ها​ کرده بود پیدا می‌کرد، از بین می‌بردش و بعد تا جایی که می‌توانست سریع فرار‌محو​ می‌کرد. دو بخشِ اول نویدبخشِ هیچ چیزِ خوبی نبودند، اما بخشِ آخر رسماً شوم بود.

سانی نمی‌دانست کاسی چه چیزی دیده یا فهمیده است،‌استادانِ​ اما اگر عواقبِ نابودیِ قلبِ تاریکیِ مرموز چیزی کمتر‌بگذارند​ از وحشتناک بود، هرگز کلمهٔ «بدو» را در پیامش نمی‌گنجاند.

با این حال، چطور قرار بود پیدایش‌البته​ کند؟ و اگر آن چیز تا این‌اوبل​ حد ترسناک بود، چطور می‌خواست نابودش کند؟

«خدایی می‌مردن‌پاسخی​ اگه یکم‌حدس​ دقیق‌تر می‌گفتن؟»

با چهره‌ای‌پروفسور​ تلخ سر‌انداخت​ تکان داد.

خب، جور کردنِ ۱۵ خاطرهٔ جدید اصلاً کارِ آسانی نبود، چه برسد‌دلاوری​ به خاطره‌هایی که نامشان طوری باشد که بشود با آن‌ها یک رمزِ‌حالِ​ ساده ساخت. بنابراین، سانی با خود فکر کرد که باید ممنون باشد.

«آره... دستتون درد نکنه واقعاً.»

فارغ از اینکه چه‌حدس​ حسی داشت، کاری که‌بماند​ باید می‌کرد کاملاً روشن بود.

همان‌طور که سانی به دیوارهای تونل که به‌سرعت از مقابلش می‌گذشتند خیره شده بود،‌داد​ ورودیِ تاریکِ یک گذرگاهِ فرعی در میدانِ دیدش پدیدار شد. همان مقدارِ کمی که‌جهت​ دیده می‌شد، جادهٔ باریکی را نشان می‌داد که با شیبِ تندی به سمتِ پایین می‌رفت.

آرام چهره در هم کشید.

«مثل اینکه آخرش نمی‌تونم از‌مثلِ​ خزیدن به اعماقِ زمین قسر‌آهی​ در برم... چقدر هم غیرمنتظره.»

ناولها | novelha.net