چپتر 335: صعود
0سانی هرگز انتظار نداشت رهبرِ کسی بشود،ریشه چه رسد به صد آدمِ مستأصل. اماانداخت حالا، دقیقاً در چنین وضعیتی گیر افتاده بود.
بدتر از همه اینکه،بارِ او واقعاً بهترین فردروی برای این کار بود.
نه به خاطر داشتنِ ویژگیهای رهبری، بلکه صرفاً به این دلیل که میتوانست درپنهان تاریکی ببیند. حالا که نفیس پرتوهای نورِ نابودکنندهٔ روح را از آنجا دور کردههمین بود، میتوانست سایهاش را آزاد بگذارد و برای گشتن به دنبالِ گذرگاه به جلو بفرستد.
پس اگر کسی میتوانستکاسی بقایای ارتشِ رؤیابین را بهسمتِ آنجا راهنمایی کند، خودش بود.
آخه چطور...
سانی که اضطرابش را در اعماقِ وجودش پنهان کرده بود، بافرستاد ظاهری سرشار از اعتمادبهنفسِ مطلق داد زد تا همه به دنبالشبرآمدگیهای بیایند. در کمالِ تعجب، خفتگان بدونِ هیچ اعتراضی همین کار را کردند.
انگار اعتمادبهنفس خیلیبقایای راحت با شایستگیراهنمایی اشتباه گرفته میشه.
البته، اینکه به شکلی با ستارهٔ دگرگون ارتباطپرید داشت هم کمکِ بزرگی بود، حتی اگر بیشترِبالا مردم دقیقاً نمیدانستند چطور و تا چه حد.
سانی دستِ کاسی را گرفت، از پناهگاهش بیرون پرید و بهدریای سمتِ ریشهٔ مرجانیِ پهن و مارپیچی دوید که تا تاریکیِ بالاپله امتداد داشت. صدای قدمهایی را میشنید که از پشت سر دنبالش میآمدند.
ارتشِ رؤیابینپشت بارِ دیگر بهدیگر حرکت درآمده بود.
سانی روی ریشه پرید، سایه را بهکند جلو فرستاد و نگاهی به دریای گولمهای مرجانیظاهری انداخت که داشتند نزدیک میشدند. هنوز وقت داشتند.
به جلو دوید و ازگرفت برآمدگیهای مرجانی به عنوانِ پلهریشهٔ استفاده کرد. ثانیهای بعد، فریاد زد:
«اونایی کهبارِ عقبن! سلاحهاتونحرکت رو آماده کنین!»
همین کار را کردند و در همان حال، ردیفهای اولِ خفتگانفرستاد به دنبالِ سانی بالا رفتند. تا زمانی که سروکلهٔ اولین گولمهابرآمدگیهای پیدا شود، تقریباً همه فرصت کرده بودند از ریشه بالا بروند.
پیکرِ مرجانی تلوتلوخوران از تاریکی بیرون آمد، اماخودش بلافاصله با درخششِ شمشیری روبهرو شد. در دم فرواعتمادبهنفسِ ریخت و تقریباً هیچ مقاومتی از خود نشان نداد.
اما لحظهای بعد، چندتایکاسی دیگر پدیدار شدند، وپرید بعد بیشتر، و بیشتر.
خفتگان موجِ اول را از بین بردند تا چند لحظهنگاهی برای خودشان زمان بخرند و بعد روی ریشه پریدند. سپسبرآمدگیهای پا به فرار گذاشتند و خیلی زود به بقیهٔ بازماندگان رسیدند.
سانی که جلوی آنها حرکت میکرد، لحظهای تردید کرد. به لطفِفرستاد سایه، میدانست برآمدگیِ مرجانیِ پهنی که از آن بالا میرفتند خیلی زودعنوانِ با زاویهای تقریباً عمودی به سمتِ بالا میپیچد و بسیار باریکتر میشود.
خوشبختانه، تنها چند متر جلوتر ریشهٔ دیگریکند از روی آن رد میشد که فقطپنهان شکافِ بسیار کوچکی بینشان فاصله انداخته بود.
کاسی را بغل کرد، یک قدم به جلو برداشت و پرید.مرجانیِ روی ریشهٔ دیگر فرود آمد، بعد چرخید و در جهتِ مخالفِمیآمدند مسیرِ قبلیشان به حرکت ادامه داد... اما همچنان به سمتِ بالا.
پشتِ سرش، خفتگان پرشِ او را تکرار کردند.سایه و در پایین، موجِ گولمها از همان حالانزدیک داشتند از ریشههای درهمپیچیده بالا میآمدند تا تعقیبشان کنند.
لعنتی. انگارپشت میتونن از اینجادیگر هم بالا بیان!
به جلو دوید و با شیبِ تند دستوپنجه نرم کرد، امااضطرابش ناگهان خشکش زد و سرش را بالا آورد. آنجا، در فاصلهٔ چندتعجب ده متری، راهروی پهناوری دورتادورِ فضای خالیِ منارهٔ سرخ کشیده شده بود.
انبوهی دیگر از گولمها روی آن به سمتِ ارتشِ رؤیابین هجوم میآوردند. پیکرهای کجومعوجِ بیشماری از میانِامتداد تودهٔ آشفتهٔ مرجانهای سرخ بیرون میآمدند و به جلو میدویدند تا راهی برای رسیدن به آنها پیدامرجانی کنند. بسیاری از لبهٔ مسیرِ سنگی پایین افتادند و سقوط کردند و با برخورد به زمین تکهتکه شدند.
اما تعدادی درستدیگر روی ریشهای افتادند کهریشه او رویش ایستاده بود.
سانی دندانقروچهای کرد، به عقب چشم دوخت وروی قامتِ بلند و آشنایی را در همان نزدیکی دید.داشتند افی با خستگی نگاهش کرد و بهزور لبخندی زد:
«باز چیه؟»
کاسی را روی زمینکاسی گذاشت و آرام بهپرید سمتِ دخترِ شکارچی هلش داد.
«برام مراقبش باش، باشه؟»
افی دستی تکانمیآمدند داد تا به اودرآمده بفهماند که حواسش هست.
سانی لحظهای به آن دورؤیابین نگاه کرد، بعد چرخید وچطور تکهٔ نیمهشب را احضار کرد.
چند ثانیه بعد به اولین گولم رسید و با شمشیرش ضربهای به آنمارپیچی زد. بدنِ گولم کمی مقاومت نشان داد، اما نه بیشتر از یک موجودِ عادی.روی زیرِ حملهاش تقریباً متلاشی شد و بهراحتی به تودهای از مرجانهای خردشده تبدیل شد.
بد نیست...
عجیب اینکه، طلسم برای این کشتن بهدرآمده او آفرین نگفت. همانطور که سانی حدسگولمهای زده بود، این چیزها واقعاً موجودِ زنده نبودند.
این کاراگر را یکارتشِ ذره راحتتر میکرد.
سانی از کنارِ سازهٔ نابودشده گذشت، خیلی زود به یکیریشهٔ دیگر رسید و با یک ضربهٔ تهشمشیرِ تکهٔ نیمهشب، آنمیشنید را از روی ریشه پایین انداخت. گولمها آنقدرها هم خطرناک نبودند...
دستکم نه در تعدادِ کم.
ارتشِ رؤیابین را به جلو هدایت کرد و بالاتر و بالاتر رفتند. هردریای چند دقیقه یک بار مجبور میشدند یک ریشه را رها کنند و سراغِکرد ریشهٔ دیگری بروند، و گاهی از مسیرهای سنگیِ روی دیوارهای منارهٔ سرخ میگذشتند.
جایی در میانهٔ راه، پیشقراولان و عقبدارانِ کاروانِ انسانها، هر دو درگیرِ نبردِ تنبهتنِپنهان مداومی با دریای گولمهای مرجانی شدند. آنهایی که در وسط بودند فقط باید چشمشانهمین به لایههای مرجان و سازههای سنگیِ بالای سرشان میبود تا مطمئن شوند چیزی رویشان نمیافتد.
با این حال، این نبرد خیلی هم وحشتناک نبود. سازهها حتی از انسانهای عادیدوید که قرار بود چهرهشان را بازآفرینی کنند کُندتر و ضعیفتر بودند، و البته تقریباً هیچسایه عقلی هم نداشتند. هنوز حتی یک انسان هم با حملاتِ آنها از پا درنیامده بود.
...البته این به آن معنا نبودروی که جان به در بردن ازگولمهای هجومِ گولمهای بیشمار کارِ آسانی است.
در همین حین، جایی در آن بالا، درخششهای نورِ سفید رفتهرفته به یک هالهٔ درخشان و پیوسته تبدیلنزدیک میشد. نفیس احتمالاً دیگر داشت به بالاترین نقطهٔ برجِ باستانی نزدیک میشد. اینکه هیچکدام از پرتوهای نابودگر برای حملهردیفهای به خفتهها برنگشته بود، ثابت میکرد او هنوز زنده است و حواسِ ترور را از آنها پرت کرده است.
کجایی... کجایی...
در صفِ اولِ ارتشِ رؤیابین،گرفت سانی گولمِ دیگری را درید ومرجانیِ ناسزایی را زیرِ لب خفه کرد.
آخه اونبارِ گذرگاهِ لعنتیحرکت کجا بود؟!
...و درست با همین فکر،دیگر سایه سرانجام چیزی را که تمامِفرستاد این مدت دنبالش میگشت پیدا کرد.
راهِ بازگشتشان به دنیای واقعی.