چپتر 1701: قلعهٔ وهمآلود
0پس از پیاده شدن در قلعه، افی با آنها خداحافظی کردنباید و خندهکنان دور شد. سانی و نفیس به پشت سرش خیره ماندندمیرسید تا اینکه از دیدرس خارج شد؛ هیچکدام برای حرف زدن عجلهای نداشتند.
بعد ازسرزنده اون اصلاًگویی چی باید بگم؟
سانی آهی کشید و تصمیمبیشتری گرفت چیزی نگوید. انگار نفیسوجودِ هم همین نظر را داشت.
...با این حال، پس از مسخرهبازیهای افی افکارش شعلهور شده بود. پس با اینکه سانیچیزهایی سکوت کرده بود، تخیلش برخلافِ عقلِ سلیمش افسار پاره کرده بود. نمیدانست نفیس در چهخودم فکری است، اما ذهنِ خودش قطعاً درگیرِ انواع و اقسامِ چیزهایی بود که احتمالاً نباید میبود.
نگاهی دزدکیاما به نفیس انداخت.قطعاً واقعاً آرام بود؟
داشت خیالاتی میشد،جسورتر یا گونههایش کمیامن صورتی به نظر میرسید؟
نه، قطعاًزبانِ ذهنِ خودم دارهبیشتری باهام بازی میکنه.
امکان نداشت نفیس با چند کلمهٔفکری ساده جا بخورد. این فقط خیالبافیِدرگیرِ خودش بود... همهاش تقصیرِ افی بود!
امان از دستِذهنِ افی! واقعاً ذرهایدرگیرِ عوض نشده بود!
فکر میکرد زنِ شوهردار و بچهدار شدن تمایلاتِ وحشیانهترش را مهار میکند، امامعجزهست افسوس. انگار داشتنِ یک خانوادهٔ پرمهر تنها این شکارچیِ سرزنده را جسورتر کردهسپس بود؛ گویی داشتنِ پناهگاهی امن برای عقبنشینی، به زبانِ تندوتیزش قدرتِ بیشتری میبخشید.
معجزهست که لینگِ کوچک بابیشتری وجودِ بزرگ شدن به دستِوجودِ اون شرور، اینقدر پسرِ شیرینیه...
سانی آرامسلیمش نفسش راپاره تو داد.
نفیس چند لحظه مکث کرد، سپس باانواع چهرهای بیحالت به او نگریست. پس ازدزدکی مدتی، با همان لحنِ بیتفاوتِ همیشگیاش گفت:
«به افی...سرزنده قدیس آتنا اهمیتپناهگاهی نده. همیشه همینطوره.»
سانی افکارِ نامناسب را از ذهنشمیبخشید بیرون راند... یا دستکم سعی کردشرور این کار را بکند... و خندید.
«اشکالی نداره. تا حدی بهش عادت دارم... قبلاً دوستِ صمیمیایخودش داشتم که دقیقاً مثلِ اون بود. راستش، هرچند از اعترافدزدکی بهش متنفرم، ولی کمی دلم برای این کارها تنگ شده.»
نفیس لبخندِ محوی زد.
«اصلاً نمیتونم تصور کنم.»
آن دو به راه افتادند و اسکله را ترک کردند. نفیس بهجای عبور از دروازهٔ شلوغِ قلعه، او رامکث به سمتِ درِ مخفیِ کوچکی در پشت راهنمایی کرد؛ جایی که دو شوالیه پیش از اجازهٔ ورود دادن، تعظیمِذهنش عمیقی کردند. گذرگاهِ میانِ دیوارِ ضخیم و بیرونیِ حصار شبیه به تونلی طولانی با دیوارهایی از سنگِ سفید بود.
با عبور از آن، سانی از خود پرسید چه چیزی توانستهقطعاً این دیوارِ عظیم را فروبریزد و آن را به ویرانهای بدل کند،آرام همانطور که در عالمِ مخفیِ حبسشده در بازتابِ قلعهٔ وهمآلود افتاده بود.
اما از طرفی، آن دشمنِ وحشتناک حتیانواع ماه را هم در هم شکسته بود، پسانداخت چرا وضعِ حصار باید بهتر از آن میبود؟
قلعه... بهخودیخود یک شهر بود. مکانی غولپیکر با حدود یک میلیون نفر جمعیت که میانِ دیوارهایش زندگی میکردندشرور — که تقریباً نیمی از آنها از بیدارشدگان بودند. صدها استاد نیز در اینجا حضور داشتند و دستکمقدیس دوازده قدیس همیشه حاضر بودند؛ چه برای محافظت از دژ و چه برای سرکشیِ کاری از دژهای خودشان.
سانی از زندگی در شهرِ پهناورِ آنمعجزهست سوی دریاچه کاملاً احساسِ آرامش و راحتی میکرد،شیرینیه اما اینجا در قلعه، بیاختیار کمی مضطرب میشد.
خیلی زود تونلافسار را ترک کردند واست واردِ خیابانی پرجنبوجوش شدند.
«کاملاً شگفتانگیزه، نه؟»
صدایش کمی گرفته بود.
نفیس سر تکان داد.
«درسته. بیدلیلسلیمش به حصارپاره دژِ بزرگ نمیگن.»
از زاویهٔ دیدِ آنها در پایینترین و بیرونیترین حلقهٔ این دژِ عظیم، مکانی که در آن قرار داشتندخیالاتی هیچ تفاوتی با یک خیابانِ شهری نداشت — البته، هم جادهٔ پهنِ سنگفرششده و هم ساختمانهایی که روبهرویخیالبافیِ سدِّ یکپارچهٔ دیوارِ بیرونی قرار داشتند، از همان سنگِ سفیدی ساخته شده بودند که دیوار را تشکیل میداد.
ساختمانهای مسکونی، دکههای بازرگانان، مغازهها و مردمی که به دنبالِ کارهای روزمرهشان شتاب داشتند، آنجا بودند. با این حال،اینقدر همهچیز — بهجز مردم و بخشهایی که بعداً به معماریِ اصلی اضافه شده بود — از نظرِ مقیاس کمی بیشنده از حد عظیم به نظر میرسید؛ انگار برای موجوداتی ساخته شده بود که نه کاملاً غول بودند، نه کاملاً انسان.
اما در واقع، این خیابان بخشی طبیعی از استحکاماتِ دفاعی بود. حصار شگفتیِ مهندسیِ نظامی بود و طوریلحظه طراحی شده بود که در برابرِ وحشتناکترین محاصرهها تاب بیاورد. انواعِ حیاطها، ارگها، برجها و ساختمانهای کمکی درافکارِ آنجا به چشم میخورد که ظاهراً بینظم چیده شده بودند... اما همگی از طراحیِ کاملاً هدفمندی پیروی میکردند.
اگر از بالا نگاه میکردند، حصار شبیهِ کوهی مصنوعی بود که به طبقاتِ مجزایی تقسیم میشد؛ حلقههای هممرکزی از دیوارهای درونی ازواقعاً هر طبقه محافظت میکردند و مسیرِ اصلی، درحالیکه مارپیچوار از کوه بالا میرفت، سینهٔ هر دیوار را میشکافت. اگر کسی میخواست ازتقصیرِ هرکدام از دروازههای بیرونی به ارگِ اصلی برسد، باید بارها دورِ کوه میچرخید و در این مسیر از دروازههای کوچکترِ بسیاری میگذشت.
حتی چیزهایی مثلِ جهتِ مسیرِ اصلی هم کاملاً هدفمند بود. اگر کسی موفق میشد در دیوارِ بیرونی رخنه کند، بایدگونههایش در جهتِ عقربههای ساعت پیش میرفت؛ یعنی دستی که شمشیر داشت سمتِ دیوارِ بعدی قرار میگرفت و دستی که سپردستِ داشت از آن دور میماند. این کار به مدافعان اجازه میداد تا با تأثیرِ بیشتری بر سرِ مهاجمان تیر ببارند.
در مجموع... سانی به حالِ جنگجویانِ خاندانِ سرود که شایدقدرتِ روزی مجبور میشدند این قلعه را محاصره کنند، غبطه نمیخورد. حتیشیرینیه او هم حس میکرد این کار بیش از حد هولناک است.
حصار واقعاًزبانِ نفوذناپذیر بهقدرتِ نظر میرسید.
اما مسلماً اینطور نبود.پاره ویرانههای پنهان در بازتابِاما مهتاب گواهِ این موضوع بود.
نفیس او را به درونِ قلعهٔ باستانی هدایت کرد و حواسش بود تا هرکسدزدکی که وقتِ نگاه کردن دارد، آنها را ببیند. واکنشِ مردم بسیار شدیدتر از واکنشهای سکونتگاهِامکان ساحلِ دریاچه بود — بیشتر به این دلیل که افرادِ بسیار بیشتری نفیس را میشناختند.
سانی عملاً میتوانست احترام و تحسینی را که مردم نثارِ او میکردند حس کند. ستارهٔ دگرگون هرکجا پا میگذاشت، چهرهٔپسرِ مردم ناگهان روشن و پرامید میشد؛ انگار صرفِ دیدنِ او به آنها قدرت میبخشید. خب... منطقی هم بود. نفیس پس ازهمینطوره ساحلِ فراموششده تا حدودی به یک نماد تبدیل شده بود و شهرتش در چهار سالِ گذشته روزبهروز بیشتر هم شده بود.
بهویژه برای مردمِ قلمروِ شمشیر، او قهرمانِ صلح و رفاهوجودِ بود. شخصیتی درخشان که از آنها در برابرِ دهشتهای طلسمِسپس کابوس دفاع میکرد و نورش تمامِ بشریت را روشن میساخت.
شاهزاده نفیس... یکیافسار از دو خواهرِفکری شمشیرِ شکستناپذیرِ قلمروِ آنویل.
لقبی که افی در شهرِ تاریکدرگیرِ به او داده بود، دیگر آنقدرهامیبود هم عجیبوغریب نبود؛ شاید هم اصلاً نبود.
بنابراین، سانی میتوانست نگاههایگویی ستایشآمیزی را که روانهٔزبانِ نف میشد درک کند.
با این حال...
هرچه مردم با حرارتِ بیشتری او رااست تحسین میکردند، حضورِ سانی در کنارش سردرگمیاقسامِ و خصومتِ جوشانِ بیشتری در آنها برمیانگیخت.
آن غریبهٔ ظریف کهخودش در کنارِ ستارهٔ دگرگوناقسامِ قدم برمیداشت که بود؟
پیشِ خودش چه فکریگویی کرده که اینقدر بهزبانِ شاهزادهٔ ما نزدیک شده؟
ناگهان، کمیزبانِ احساسِ معذبقدرتِ بودن کرد.
انگار... عواقبِ بازیافسار کردنِ نقشِ عزیزدردانهٔ پنهانیِاست نف رو دستکم گرفتهم.
شاید آناما را بهشدتخودش دستکم گرفته بود!
رهگذری با خصومتِ آشکار به او چشمغره رفت؛زبانِ سانی حواسش را جمع کرد تا نفیس نبیندوجودِ و متقابلاً نگاهِ سرد و تهدیدآمیزی به او انداخت.
هرچقدر دلت میخوادتندوتیزش چشمغره برو، ولیمیبخشید مگه اصلاً لیاقتی داری؟
همهٔ شما بدبختها رویپاره هم لیاقتِ ایستادن کنارشاما رو ندارید، فقط من دارم!
خب، دستکم اینذهنِ پیامی بود کهدرگیرِ نگاهش میخواست برساند.