---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1717: خش‌خش • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1717: خش‌خش

0

رین وسایلش را جمع کرد و کوله‌پشتی را روی شانه‌هایش انداخت. تیغهٔ تبر به‌قدری سنگین بود که کمی تعادلش را به‌امن​ هم می‌زد... اما از پسش برمی‌آمد. شمشیرِ سیاه و ترسناکی که معلمش به او داده بود دیگر ناپدید شده بود و‌خدای​ تاچی‌اش سایهٔ خود را پس گرفته بود. چند لحظه به شمشیرِ آشنا نگاه کرد، سپس آهی کشید و به‌آرامی غلافش کرد.

رین آمادهٔ رفتن بود.

...اما نرفت.

رین گفت: «اِ،‌معذب​ معلم. فکر کنم‌خاراند​ یه مشکلی داریم.»

معلم به سمتش‌دوردست​ برگشت و با‌نزدیک​ گیجی ابرویی بالا انداخت.

«مشکل؟ موضوع چیه؟»

رین لحظه‌ای تردید‌مشکل​ کرد، سپس معذب‌لحظه‌ای​ نوکِ بینی‌اش را خاراند.

«خب، می‌دونی. اون انفجار خیلی قوی‌تر از‌می‌دونی​ چیزی بود که انتظار داشتم. برای همین...‌داشتم​ تمامِ یخ‌ها شکسته. چطوری باید برگردم به ساحل؟»

معلم کمی به او‌کشیده​ خیره ماند، سپس نگاهی به‌اشاره​ منظرهٔ ویرانِ مردابِ پهناور انداخت.

در واقع، هیچ‌چیز جز گل‌ولای و آبِ سیاه دورتادورِ جزیرهٔ کوچک‌راه‌هایی​ را نگرفته بود و حتی یک تکه یخِ سالم هم به چشم‌ضدعفونی​ نمی‌خورد. پهنهٔ مرگبارِ لجنِ فریبکار تا خودِ ساحلِ دوردست کشیده شده بود.

معلمش کمی مکث کرد،‌موضوع​ سپس آهی کشید و‌معذب​ به او نزدیک شد.

چمباتمه زد‌تردید​ و به‌نوکِ​ پشتش اشاره کرد:

«بپر بالا، بچه.»

رین منتظرِ تعارفِ دوم نماند. راه‌هایی برای عبور از مرداب بود،‌راه‌هایی​ اما هیچ‌کدام هم‌زمان امن و سریع نبود. گذشته از این، تازه‌زخمش​ زخمش را ضدعفونی کرده بود و نمی‌خواست دوباره خیس و کثیف شود.

به‌علاوه، بدنِ کوفته‌اش از پا درآمده‌لحظه‌ای​ بود. چرا باید پیشنهادِ کول‌سواری از‌می‌دونی​ یک خدای قدرتمند را رد می‌کرد؟

رین از پشتِ معلمش بالا‌بینی‌اش​ رفت، دستانش را دورِ گردنِ‌خیلی​ او حلقه کرد و لبخند زد.

معلم او را مثلِ پر بلند کرد.‌چمباتمه​ با وجودِ ظاهرِ لاغرش، هیچ فشاری در او‌نماند​ دیده نمی‌شد، و به سمتِ مرداب راه افتاد.

«آه... چقدر تحقیرآمیزه... سایهٔ ایزدیِ مثلِ من‌منتظرِ​ کارش به جایی رسیده که باید دخترای‌هیچ‌کدام​ ناسپاسِ معمولی رو کول کنه... خدایان واقعاً مُردن...»

رین بی‌توجه به غرغرهایش، سر روی شانهٔ‌تردید​ او گذاشت و گذاشت هوشیاری‌اش در آرامش غرق‌خیلی​ شود. صدای آشنای معلمش تقریباً مثلِ لالایی بود.

با رسیدن به لبهٔ جزیره، حتی سعی نکرد سرعتش را کم کند و مستقیم قدم در آبِ گل‌آلود گذاشت.‌شکسته​ با این حال، پایش هرگز در لجنِ تیره فرو نرفت — در عوض، سایه‌ها حرکت کردند و زیرِ پایش‌نگرفته​ به شکلِ یک صفحهٔ سیاه و براق در هم آمیختند. سپس، با برداشتنِ قدمِ بعدی، صفحهٔ دیگری ظاهر شد.

به این ترتیب، معلمش طوری از مرداب عبور کرد که انگار داشت در‌تعارفِ​ جاده‌ای سنگ‌فرش راه می‌رفت و صفحه‌های سیاه چند لحظه بعد پشتِ سرش محو می‌شدند.‌زخمش​ آب تلاطم می‌کرد و بالا می‌آمد، اما هرگز نتوانست چکمه‌های چرمی‌اش را لمس کند.

«هوم، این منو یادِ اون زمانی میندازه که توی معبدِ گمشدهٔ لطفِ سقوط‌کرده با‌هیچ‌کدام​ غرق‌شدگان جنگیدیم... اون موقع که هنوز تاجِ شاهِ مار رو سرم بود... کی فکرشو‌کثیف​ می‌کرد یه روزی تبدیل بشم به درشکه‌چیِ مرداب؟ لعنت، زندگی واقعاً پر از طعنه‌ست...»

رین نمی‌دانست کلماتِ غرق‌شدگان، لطفِ سقوط‌کرده و شاهِ‌معذب​ مار چه معنایی دارند، اما هیجان‌انگیز به نظر‌قوی‌تر​ می‌رسیدند. آیا معلمش در دورانِ باستان زمانی پادشاه بود؟

...نه، با شناختی که از او داشت، بیشتر احتمال داشت‌خیلی​ که تاجِ یک پادشاه را دزدیده باشد و آن را روی‌باید​ سر گذاشته باشد تا پُز بدهد و به کارهای شرورانه‌اش ببالد.

پیاده‌روی تا ساحل هم راحت بود و هم بی‌دردسر. رین می‌توانست به‌محضِ‌منتظرِ​ رسیدن به زمینِ سفت از پشتِ معلمش پایین بیاید، اما او بدونِ اینکه‌این​ چیزی بگوید به کول کردنش ادامه داد، و بنابراین، رین هم چیزی نگفت.

شاید متوجهِ تظاهرش شده بود و فهمیده بود که وضعیتش‌نماند​ بدتر از چیزی است که نشان می‌دهد، و آن‌قدر خسته‌این​ است که نمی‌تواند با وجودِ دردِ زخمش در جنگل پیاده‌روی کند.

با این حال...

پس از‌تردید​ مدتی، رین‌نوکِ​ به حرف آمد:

«باید جسدِ بیدارشدگانِ‌دوردست​ کشته‌شده رو بیاریم‌نزدیک​ پایین و خاکشون کنیم.»

معمولاً ملکه مرده‌ها را می‌بُرد. اما شکارچی حتماً جلوی‌دوم​ رفتنشان به زیارتِ کاخِ او را گرفته بود و‌نبود​ در نتیجه، استخوان‌هایشان به حالِ خود رها شده بود.

معلمش ایستاد.

رین نمی‌توانست چهره‌اش را ببیند، اما تغییرِ نامحسوسی در‌انفجار​ حال‌وهوایش حس کرد. ناگهان، سایه‌های درونِ جنگلِ یخ‌زده بسیار‌یخ‌ها​ عمیق‌تر به نظر رسیدند و جهان بسیار تاریک‌تر شد.

نفسش به‌شکلِ‌ساحلِ​ ابری از بخارِ‌مکث​ سرد بیرون آمد.

«یعنی نمی‌خواد زحمتِ‌پشتش​ خاک کردنشون رو‌بچه​ به خودش بده؟»

«بیا پایین.»

زانوهایش را خم کرد و‌بینی‌اش​ گذاشت رین محکم روی زمین‌خیلی​ بایستد. رین کمی گیج شده بود.

«چی...»

اما همان موقع‌پشتش​ شنیدش. صدای شکستنِ‌بچه​ شاخه‌ای جایی پشتِ سرش.

رین دستش را روی‌موضوع​ قبضهٔ شمشیرش گذاشت، چرخید‌معذب​ و به عقب نگاه کرد.

آنجا، چند پیکرِ انسانی را دید که به سمتشان می‌آمدند. شبیهِ‌قوی‌تر​ دسته‌ای از بیدارشدگان بودند... نه. شاید یک استاد و همراهانش؟ یک، دو،‌ساحل​ سه نفر... یکی از آن‌ها داشت با حرکتی دوستانه دست تکان می‌داد...

اما پیش از آنکه‌کشیده​ رین بتواند جزئیاتی را‌پشتش​ تشخیص دهد، اتفاق عجیبی افتاد.

دستِ معلمش از‌پشتش​ پشت ظاهر شد‌بچه​ و چشمانش را پوشاند.

خشکش زد.

چـ... چی... چیه...

یک جای کار بدجوری می‌لنگید.

صدایش خیلی آرام بود... حتی‌بپر​ بیش از حد آرام، و این‌راه‌هایی​ فقط باعث می‌شد رین مضطرب‌تر شود.

«هی، الف‌بچه. خیلی با دقت به حرفم گوش‌معذب​ کن. از الان تا وقتی خودم بهت نگفتم،‌قوی‌تر​ هر اتفاقی هم که افتاد، چشماتو باز نمی‌کنی. باشه؟»

آهسته سر تکان داد.

«چشم، معلم.»

لحظه‌ای ساکت ماند.

«خیلی خب.‌بالا​ همین‌جا وایسا‌موضوع​ و تکون نخور.»

با این حرف، معلمش دستش را برداشت. چشمانِ رین محکم بسته‌قوی‌تر​ بود، بنابراین نمی‌توانست چیزی ببیند، اما حس کرد که او از‌برگردم​ کنارش گذشت تا بین او و افرادی که نزدیک می‌شدند بایستد.

صدای قدم‌هایشان نزدیک‌تر می‌شد.

غلطه، غلطه! این خیلی غلطه!

رین از اینکه او چشمانش را پوشانده بود‌معذب​ مبهوت نشده بود. چیزی که واقعاً آشفته‌اش می‌کرد... این‌چیزی​ بود که معلمش به درونِ سایه‌ها عقب‌نشینی نکرده بود.

در تمامِ سال‌هایی که او را می‌شناخت، هرگز خودش را‌خیلی​ به افرادِ دیگر نشان نداده بود. کار به جایی رسیده‌چطوری​ بود که رین در ابتدا او را یک توهم می‌پنداشت.

اما حالا، معلمش در‌کشیده​ فضای باز و در مقابلِ‌اشاره​ غریبه‌هایی کاملاً ناشناس ایستاده بود.

چرا؟

وحشتِ خاموشش با‌مشکل​ صدای شاد و‌لحظه‌ای​ بی‌خیالِ او قطع شد:

«درود! شما کی هستین؟»

صدای قدم‌ها متوقف شد‌کشیده​ و صدای بم و عمیقی‌اشاره​ با لحنی دوستانه جواب داد:

«درود، درود! من استاد شان هستم و این‌ها همراهانم،‌دوم​ استاد اسکیف و بیدارشده آردون هستند. ما در راهِ بازگشت‌گذشته​ به قلبِ زاغ بودیم... شما هم به آن سمت می‌روید؟»

رین اخم کرد.

استاد شان؟ استاد اسکیف؟

پیش از این نامِ این عروج‌یافتگان را نشنیده بود. درست است که هزاران‌تعارفِ​ عروج‌یافته در جهان وجود داشت، اما با این حال. هر کدام از استادهای‌تازه​ قلمروِ سرود مثل یک سلبریتیِ کوچک بودند، به‌ویژه آن‌هایی که در قلبِ زاغ بودند.

چیزِ دیگری هم در موردِ این افراد عجیب به نظر می‌رسید. او آنجا‌مرداب​ خشکش زده بود و چشمانش بسته بود... اما انگار آن‌قدر برایشان مهم نبود‌دوباره​ که هیچ واکنشی نشان دهند. طبیعی نبود که بپرسند او دارد چه کار می‌کند؟

معلمش چند لحظه مکث کرد.

«آره، ما هم‌معذب​ تو راهِ برگشت‌خاراند​ به قلبِ زاغ بودیم.»

سپس، سکوتی طولانی حاکم شد.

سرانجام، استاد شان پرسید‌اشاره​ و صدایش، بی‌هیچ دلیلی،‌تعارفِ​ لرزه بر اندامِ رین انداخت:

«کمی آشنا به نظر‌موضوع​ می‌رسی، مردِ جوان. بگو‌معذب​ ببینم، قبلاً همدیگر را دیده‌ایم؟»

لحنِ صدایش کاملاً دوستانه بود، و کلماتش هم‌اون​ همین‌طور. اما رین ناگهان احساسِ خفگی کرد، انگار‌همین​ یک جای کار به‌شکلی ترسناک و دیوانه‌کننده غلط بود.

جوابِ معلمش کمی گرفته بود:

«راستش رو بخوای، آره قبلاً همدیگه رو دیدیم. هرچند شک دارم یادت بیاد.‌مرداب​ به هر حال، چرا تو و دوستات به راهتون ادامه نمی‌دین؟ بیاید دوستانه‌دوباره​ از هم جدا شیم و هر کی راهِ خودش رو بره. نظرت چیه؟»

دوباره سکوتی طولانی حاکم شد.

رین در حالی که می‌لرزید، صدای‌خاراند​ خش‌خشِ عجیبی از سمتِ آن سه غریبه‌انتظار​ شنید. محیطِ اطرافشان داشت رفته‌رفته سردتر می‌شد.

اون خش‌خش چی بود؟

«نظرت چیه...‌چمباتمه​ نظرت چیه. نظر‌بپر​ نظر نظرت چیه.»

صدای استاد شان هنوز انسانی‌چیه​ به نظر می‌رسید، اما حرف‌زدنش‌بینی‌اش​ به‌طرزِ عجیبی نامفهوم شده بود.

صدای دیگری به او پیوست،‌بینی‌اش​ که لحن و حالتِ بیانش‌خیلی​ بیش از حد شبیهِ اولی بود:

«ما در راهِ بازگشت به‌مکث​ قلبِ زاغ هستیم. این‌ها همراهانم... استاد...‌بچه​ ما در راه هستیم. نظرت چیه؟»

رین هنوز درگیرِ فکرِ‌اشاره​ قبلی‌اش بود و نمی‌توانست آن‌دوم​ را از سرش بیرون کند.

اون... اون خش‌خش چی بود؟

هرگز پیش‌تردید​ از این چنین‌بینی‌اش​ صدایی نشنیده بود.

درست در همان لحظه، صدای‌مکث​ خش‌خشِ آزاردهنده بلندتر شد و‌بپر​ صدای سومی دوستانه اضافه کرد:

«این‌ها همراهانِ من هستند.»

«همراهانِ من...»

«همراهانِ من.»

اون خش‌خش...

«نظرت...»

«...نظرتون چیه‌بالا​ شما هم‌موضوع​ همراهانِ من بشید؟»

معلمش نفسِ عمیقی کشید.‌نوکِ​ رین می‌توانست بشنود که‌اون​ صدایش به‌طرزِ خطرناکی سرد می‌شود:

«گوش کن‌ساحلِ​ ببین چی‌کشیده​ می‌گم، حروم‌زاده...»

هرگز پیش از این چنین‌بپر​ سرمایی در صدایش نشنیده بود‌نماند​ و این ناآشنایی او را ترساند.

«شاید تونسته باشی با چنگ و دندون از مقبرهٔ هراس بیای بیرون، ولی من هم همین‌طور.‌قوی‌تر​ شاید تو اعماقِ هزاران جهنم زنده مونده باشی، ولی من هم همین‌طور. پس این خیمه‌شب‌بازی رو‌منظرهٔ​ تموم کن و راهتو بکش و برو. وگرنه، دیگه لطف به خرج نمی‌دم و زنده‌زنده پوستتو می‌کنم.»

رین لرزید.

پوست... پوستشو بکنه...

ناگهان، فکری از ذهنش گذشت.

پوست‌دزد!

پلیدِ اعظمی که‌معذب​ در چهار سالِ‌خاراند​ گذشته کابوسِ بشریت بود!

یک پلیدِ... یک پلیدِ اعظم...

آن هم‌چمباتمه​ سه ظرفِ‌اشاره​ این وحشتِ غیرقابل‌توصیف!

وحشتش چنان عظیم بود که حتی نمی‌توانست تکان‌معذب​ بخورد. تنها کاری که از دستِ رین برمی‌آمد این‌چیزی​ بود که چشمانش را بسته نگه دارد و بلرزد.

مُردم، دیگه کارم تمومه...

نه، مرگ‌ساحلِ​ در برابرش‌کشیده​ لطفی بیش نبود.

در آن لحظه، استاد شان‌بپر​ — ظرفِ پوست‌دزد — با‌نماند​ ته‌مایه‌ای از کنجکاوی در صدایش گفت:

«تو... تو همراهِ کی هستی؟»

معلمش پوزخند زد.

و سپس، دنیا لرزید.

ناولها | novelha.net