چپتر 1379: یک قدم به جلو
0«آخه داره چه غلطی میکنه؟!»
سانی از حملهای ترسناک جاخالی داد و حس کرد بادی که نیزهٔ پلید به پا کرده، موهایشلحظهای را آشفته میکند. با خزیدنِ سرمایی در ستون فقراتش، از شاخکِ سیاهی که موذیانه از زیرِ آب بههدف سمتش پرتاب شده بود کنار کشید و آماده شد در سایهها شیرجه بزند تا به کمکِ کاسی برود.
اما فرصتش را پیدا نکرد.
درست در همان لحظه، آبی که از آن بهعنوان تکیهگاه استفاده میکرد، ناگهان از کنترلش خارجسایهاش شد. بیآنکه فرصتِ واکنش داشته باشد، در آغوشِ سردِ آب فرو رفت. آب در این بخش ازحرکت تالارِ تاریک چندان بالا نیامده بود، اما با این حال، لحظهای بعد تا سینه زیر آب رفت.
«لعنت بهش...»
سانی نیازی نداشت به اطراف نگاه کند تا بفهمد چه شده است. یکی از اهریمنهای فاسدشده که غرقشدگان را رهبریزیر میکرد، او را هدف گرفته بود و با استفاده از قدرتی کفرآمیز، آبهای تاریک را از چنگش بیرون میکشید. هرچهچنگش باشد هنوز قلمرو نداشت، در نتیجه هر اتصالی که تاجِ گرگومیش با این عنصر برایش فراهم میکرد، ضعیف و ابتدایی بود.
اوضاع خوب نبود. در حال حاضر، سانی تنها با دو تا از پنج سایهاشبالا و کمی از شعلهٔ نفیس تقویت میشد. به خاطرِ همافزاییِ این دو، بسیار قویتر ازاست حالتِ عادی بود؛ آنقدر که بتواند بدنش را با سرعتِ کافی در آب حرکت دهد.
اما این سرعتتاجِ برای حفظِ همان ریتمِفراهم دیوانهوارِ نبرد کافی نبود.
«اون اهریمننفیس باید بمیره،میشد اونم زود...»
درگیری با مخمصهٔ خودش باعثآغوشِ شد پیوستن به کاسی در نبردتالارِ با کاهنه را به تعویق بیندازد.
...در این میان، بالای سکویی که بر تالارِ غرقاب مشرف بود، موجودِ آلودهچندان و پیشگوی نابینا همچنان بیحرکت روبهروی هم ایستاده بودند. تنها شاخکهای هولناکِ کاهنه نامحسوسکند تاب میخوردند و پیکرِ هیولاوارِ او در فلزِ صیقلیِ زرهِ سبکِ کاسی بازتاب مییافت.
با وجودِ بیحرکتیشان، هوای میانِ آن دو از تنشی نامرئی سنگین شدهنبود بود. گویی چیزی بینهایت تاریک و هولناک، نادیدنی، زیرِ تاروپودِ جهان میجوشید وقویتر آماده بود تا منفجر شود و پهنهٔ تالارِ غرقاب را در خود فروببلعد.
کاسی با سلاحهای پایینآمده ایستاده بود و نقابِ نقرهایاشحالتِ مستقیم به سمتِ هیولای آلوده نشانه رفته بود. چهرهٔ زیبایشبرای رفتهرفته رنگپریدهتر میشد... اما حالتِ صورتش آرام و مصمم ماند.
با وجود اینکه بدنش مانندِآغوشِ مجسمهای یخی بیحرکت مانده بود، ذهنشتالارِ در آشوبی تمامعیار به سر میبرد.
دلیلش این بود که داشت از توانِ بیدارِ خود تا آخرین حدِ ممکن، و حتی فراتر از آن،بعد استفاده میکرد. اگر سانی میتوانست افکار را بخواند، میفهمید که دخترِ نابینا در حالتی از شفافیتِ مطلق وگرفته زلالِ نبرد قرار دارد. زمان برای او کُند میگذشت و هر ثانیه هزاران فکر در سرش متولد میشد.
کاسی داشت آینده راگرگومیش حس میکرد... یا بهتر استابتدایی بگوییم، انبوهی از آیندهها را.
معمولاً میتوانست چند ثانیه از آینده را ببیند. کاسی با فعال کردنِ توانِ بیدارِ خود، میتوانست وارد حالتی شود که انگارریتمِ در دو لحظهٔ جداگانه از زمان حضور دارد؛ یکی زمانِ حال، و دیگری لحظهای که در راه بود. اگر در لحظهٔمشرف پیشِ رو پایش میلغزید، میتوانست قدمهایش را اصلاح کند و وقتی آن لحظه به زمانِ حال میرسید، جلوی افتادنش را بگیرد.
البته چنین نحوهٔ حضوری بهشدت عجیب، گیجکننده و از نظر روانیتالارِ طاقتفرسا بود. مدتها طول کشیده بود تا نهتنها بر این توانِبهش پیچیده تسلط یابد، بلکه یاد بگیرد چطور بینقص از آن استفاده کند.
اما اینجا در اینباشد معبدِ غرقآب، آرامشِ سنگینِرفت سرشتش به هم ریخته بود.
به دلیلِ تأثیرِ عجیبی که کاهنهٔ آلوده بر احتمالات میگذاشت و آنها را مبهم و آشفتهسایهاش میکرد، کاسی بهجای یک آیندهٔ قطعی، میانِ نسخههای مختلفی از آیندههای ممکن سرگردان شده بود. بهجایکافی دو لحظه در زمان، در زمانِ حال و چندین نسخهٔ پارهپاره از لحظهٔ پیشِ رو حضور داشت.
...با این حال،تقویت به این وضعیتهمافزاییِ هم عادت کرده بود.
چنین حضوریواکنش طاقتفرسا بود،باشد اما غیرممکن نبود.
و حالا، باید برباشد این حالت هم مسلط میشداین و از آن استفاده میکرد.
یه قدم به جلو.
در ذهنِ کاسی، قدمی سریع به جلو برداشت و بعد با سرعتیبتواند خیرهکننده به سمتِ کاهنهٔ آلوده هجوم برد. رقصندهٔ خاموش درخشید، از زیرِاون یکی از شاخکهای مرگبار رد شد و نقطهٔ حساسِ موجود را هدف گرفت...
همزمان، درخشیدواکنش تا بهجای آن،آغوشِ شاخک را بِبُرد.
همزمان، شمشیرِواکنش باریک بیدفاع بهآغوشِ کناری پرتاب شد.
همزمان، در گوشتِ پلیدگرگومیش فرو رفت، اما نتوانستضعیف آسیبِ جدی به آن بزند.
و بعد...
کاسی پایش لغزید و حملهاش به خطا رفت. شاخکهای تاریک دورِ تمامِ بدنشچندان پیچیدند. استخوانهایش خرد شدند و گوشتش را پاره کردند. دهان باز کرد تانگاه از شدتِ درد فریاد بکشد، اما بهجایش فوارهای از خون از دهانش بیرون زد.
مرگ مهربان نبود.
همزمان، شاخک بیتوجه به تیغهٔ باریکی که آن را بریده بود، به حرکتشحاضر ادامه داد. ضربهاش چنان قوی بود که جمجمهٔ کاسی شکافت و تکههای گوشتِ صورتیعادی و خردههای استخوان درونِ آبِ تاریک ریخت. مثلِ عروسکی شکسته روی سنگهای سرد افتاد.
درد جانکاه بود، اما سریع.
همزمان، حس کرد چیزی زرهش را میشکافد، قفسهٔ سینهاش را در هم میشکند، قلب و ریههایش را پارهپاره میکند،سینه ستونِ فقراتش را میشکند و از پشتش بیرون میزند. بدنِ در حالِ تشنجِ کاسی به هوا بلند و بهکفرآمیز کناری پرتاب شد و ردِ خونِ بلندی روی سکو به جا گذاشت. آن زخمِ جانکاه درجا جانش را نگرفت.
در حالی کهداشته داشت غرق میشد، آرزوفرو کرد کاش اینطور میشد.
همزمان...
در آینده هیچچیز نبود جز عذابی وحشتناک،بسیار غیرانسانی و غیرقابلتحمل. کاسی خرد شد، پارهپارهسرعتِ شد و غرق شد. درد هرگز تمام نمیشد.
اما عیبی نداشت.
به لطفِ توانِ عجیبش، تا همینجا هم از دههزار بار مردنتالارِ جانِ سالم به در برده بود. هر بار که میجنگید، بیشمار بارنیازی میمرد تا پیروز از نبرد بیرون بیاید. اینگونه بود که پیروز میشد.
...در زمانِ حال، بیش ازعنصر کسری از ثانیه نگذشته بود. هنوزخوب بیحرکت ایستاده بود، با چهرهای آرام.
پس یه قدم به چپ.
در ذهنِواکنش کاسی، قدمی سریعآغوشِ به چپ برداشت...