---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 53: شعلهٔ جاودان • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 53: شعلهٔ جاودان

0

سانی که کمی جا خورده بود، با تقلا چشمانش را باز کرد. همین‌طور‌شروع​ که دیدش آرام‌آرام واضح می‌شد، چهرهٔ رنگ‌پریدهٔ نفیس را دید که بالای سرش‌ریه‌های​ سایه انداخته بود. موهای کوتاه و نقره‌ای‌اش خیس بود و به پوستش چسبیده بود.

کنارِ بدنِ درهم‌شکستهٔ سانی زانو زده بود‌بهشت​ و با دستانش صورتِ او را نوازش‌گرمایی​ می‌کرد. حالتِ عجیبی در چشمانش دیده می‌شد.

انگار ترسیده بود،‌داد​ اما به چیزی‌موجی​ تن داده بود.

مردمک‌هایش گشاد و تاریک بود.

چـ... چی؟

نفیس دندان غروچه کرد، دستانش را روی قفسهٔ‌است​ سینهٔ فرورفتهٔ او برد و آرام فشار داد. با‌پاک​ این کار، موجی از درد در بدنِ سانی پیچید.

سپس، درخششی نرم و تابان ناگهان زیرِ‌درد​ پوستِ کفِ دستانش شعله‌ور شد و مانند دو‌پوستِ​ جرقهٔ سفیدِ رقصان در چشمانِ خاکستری‌اش بازتاب یافت.

تقریباً بی‌درنگ، چهرهٔ ستارهٔ دگرگون از‌بست​ دردی طاقت‌فرسا در هم رفت و‌مقابل​ فریادی وحشتناک و خفه سر داد.

پوستش مثلِ یک تکه کاغذ سفید‌شعله‌ای​ شد و با گاز گرفتنِ لبِ پایینش،‌شروع​ خیلی زود قطره‌های خون روی چانه‌اش غلتید.

با شدت گرفتنِ درخشش، نفیس چشمانش‌مقابل​ را محکم بست و اشک از‌جای​ چهرهٔ شکنجه‌شده و بی‌خونش جاری شد.

اما سانی در نقطهٔ مقابل حس می‌کرد در بهشت است. تمامِ درد‌تابان​ از بدنش ناپدید شد و جای خود را به گرمایی ملایم و‌بازتاب​ فراگیر داد. حس می‌کرد چیزی پاک و مقدس دارد او را تطهیر می‌کند.

با شعله‌ای‌غلتید​ سفید، بی‌آلایش‌درخشش​ و تطهیرکننده.

زیرِ تأثیرِ شعله، بدنِ در آستانهٔ مرگش شروع به ترمیمِ خود کرد. استخوان‌های خردشده‌اش از‌استخوان‌های​ میانِ خرده‌ها دوباره به هم پیوست. گوشتِ پاره‌پاره‌اش بازسازی شد و دوباره جان گرفت. ریه‌های‌احیا​ فرورفته و قلبِ آسیب‌دیده‌اش احیا شدند و در دم قدرتمند و سالم به تپش افتادند.

ناگهان، دوباره توانست نفس بکشد.

با حرکتِ قفسهٔ سینه‌اش برای کشیدنِ نفسی تازه، نفیس با‌درخششی​ ناله‌ای دلخراش عقب کشید. درخششِ سفیدِ زیرِ پوستش کم‌سو و‌سفیدِ​ سپس ناپدید شد و گذاشت تاریکی به جایگاهِ اصلیِ خود بازگردد.

ستارهٔ دگرگون چند قدم سینه‌خیز دور شد، ایستاد، روی‌بی‌خونش​ دست و زانو افتاد و با شدت بالا آورد.‌جای​ تمامِ بدنش بی‌اختیار می‌لرزید، انگار در آستانهٔ تشنج بود.

با فروکش کردنِ لرزش‌ها، آرام خود را‌بی‌آلایش​ روی زمین انداخت و بی‌حرکت همان‌جا دراز‌ترمیمِ​ کشید تا قطره‌های باران را با دهانش بگیرد.

در این میان، سانی دستانش‌نقطهٔ​ را بالا آورد و با‌بدنش​ دقت بدنش را وارسی کرد.

در کمالِ تعجب، هیچ‌کجایش واقعاً درد نمی‌کرد. انگار‌پیچید​ از همان اول هم زخمی نشده بود، چه‌کفِ​ رسد به اینکه تا پای مرگ رفته باشد.

با کمکِ نفیس‌شدت​ و توانِ سرشتِ مرموزش،‌اشک​ کاملاً شفا یافته بود.

معجزه بود.

توفان که تمام شد، دیگر پاسی از شب گذشته بود. سانی، نفیس‌تابان​ و کاسی برای گرم شدن به هم چسبیدند و همچون مردگان به‌بازتاب​ خواب رفتند؛ آن‌قدر خسته بودند که نتوانستند کسی را برای نگهبانی بیدار بگذارند.

اگر قرار بود‌شدت​ اتفاقی بیفتد، سایه احتمالاً‌اشک​ از قبل خبرشان می‌کرد.

اگر هم نه، هرچه‌تطهیر​ بادا باد. آن‌قدر خسته بودند‌تأثیرِ​ که دیگر برایشان مهم نبود.

خوشبختانه، باقیِ‌شکنجه‌شده​ شب بدونِ‌جاری​ حادثه گذشت.

صبح روزِ بعد، هیچ‌کس برای برنامه‌ریزی یا پیشنهادِ ترکِ صخره‌ها عجله‌ای نداشت. آن‌ها فقط‌زیرِ​ مقداری گوشت از سنتوریونِ زره‌پوشِ مرده و لاشخورها بریدند، ۲ خردهٔ روح را برداشتند‌ستارهٔ​ و به سمتِ دیگرِ جزیرهٔ کوچک رفتند؛ می‌ترسیدند لاشه‌ها توجهِ موجودِ دیگری را جلب کند.

از قرارِ معلوم، حق با آن‌ها بود. کمی بعد از اینکه گروه محلِ‌بهشت​ نبرد را ترک کرد، نقطهٔ تاریکی در آسمان پدیدار شد. خیلی زود بزرگ‌تر‌تطهیر​ شد، به صخره‌ها نزدیک شد و با گردبادی کنارِ جسدِ سنتوریون فرود آمد.

سانی هرگز چیزی شبیه به آن ندیده بود. موجود جثه‌ای عظیم داشت و وزنش راحت دو برابرِ هیولای زره‌پوش‌دوباره​ بود. بدنش مثلِ جسد سفید و مانندِ شیر عضلانی بود. دو پنجهٔ قدرتمند در عقب و شش پنجه در‌بکشد​ جلو داشت که نامنظم از قفسهٔ سینهٔ پهنش بیرون زده بودند. هرکدام به چنگال‌هایی بلند و تیز ختم می‌شد.

گردنِ این هیولای پرنده، درست مانند بال‌های عظیمش، پوشیده‌تمامِ​ از پرهای بلندِ سیاه بود. سرش با آن چشمانِ درشتِ‌دارد​ گرد و منقارِ سیاه و ترسناک، به زاغ شباهت داشت.

در حالی که آن‌ها پشتِ صخره‌ها پنهان شده بودند، موجود از سنتوریونِ مرده ضیافتی به پا کرد و راحت‌جرقهٔ​ زرهش را با چنگال‌ها و منقارش در هم شکست. سپس با رضایت چند لاشهٔ لاشخور را به چنگ گرفت‌کاغذ​ و دوباره به هوا برخاست؛ و با هر بار به هم زدنِ بال‌های سیاهش، توفانِ کوچکی به راه انداخت.

جانور صخره‌ها را ترک‌درخشش​ کرد و از همان‌شکنجه‌شده​ راهی که آمده بود برگشت.

داشت به سمتِ غرب می‌رفت.

سانی نقطهٔ سیاه را‌جاری​ که در دوردست ناپدید می‌شد‌تمامِ​ دنبال کرد و آهی کشید.

«نف. فکر می‌کنی اون چیه؟»

نفیس هم داشت به آسمان‌محکم​ نگاه می‌کرد. پس از چند‌جاری​ ثانیه، نگاهش را پایین آورد.

«هیچ ایده‌ای ندارم.»

سانی فقط سر تکان داد‌نقطهٔ​ و مشغولِ کارش شد. هنوز‌بدنش​ باید هزار ضربه‌اش را تمرین می‌کرد.

آتشی به پا کردند، گوشتِ سنتوریون را کباب کردند‌سپس​ و صبحانهٔ مفصل و خوشمزه‌ای خوردند. سپس، با شکم‌های‌مانند​ پر، هر سه دراز کشیدند و با تنبلی استراحت کردند.

پس از نبردِ هم‌زمان با دو لاشخور، فرار و نجاتِ معجزه‌آسا از سیلی‌بهشت​ ناگهانی، صعود از صخره‌های بلند در دلِ توفان و جنگیدن با هیولایی بیدارشده‌تطهیر​ — که همه در یک روز رقم خورده بود — استراحت حقشان بود.

به‌علاوه، سانی باید افکارش‌تطهیر​ را جمع‌وجور می‌کرد. راستش را‌تأثیرِ​ بخواهید، حسِ کمی عجیبی داشت.

دلیلش تجربهٔ تلخِ نزدیک به مرگش نبود، هرچند بی‌تأثیر هم نبود.‌ناپدید​ ماجرا از این قرار بود که پس از آن مکاشفهٔ ناگهانی‌شعله‌ای​ هنگامِ مبارزه با مهِ مرگبارِ ذهن، سانی حس می‌کرد تغییر کرده است.

چون شفافیتی که‌داد​ به دست آورده بود‌درد​ هرگز از بین نرفت.

هنوز همان‌جا بود، در مرکزِ وجودش. حس می‌کرد‌شکنجه‌شده​ شیوهٔ تفکر و درکش از جهان اکنون به‌کلی‌بدنش​ متفاوت شده است. شیوه‌ای صریح، منسجم و بی‌باکانه.

سانی حس می‌کرد آرام‌تر شده است. حالا می‌توانست بسیار سریع‌تر فکر کند‌مرگش​ و بی‌درنگ دست به عمل بزند. خیلی چیزها که پیش‌تر مبهم و‌جان​ ترسناک به نظر می‌رسیدند، ناگهان پیش‌بینی‌پذیر و در نتیجه قابل‌غلبه شده بودند.

انگار نظمِ پنهانی در جهان کشف کرده بود که‌تمامِ​ پیش از آن وجود نداشت. این درکِ درونی برتریِ خاصی‌دارد​ به او می‌داد که توضیح دادنش با کلمات دشوار بود.

به‌نوعی، این تغییر حتی از دگرگونیِ بدنش در پایانِ کابوسِ اول هم عمیق‌تر‌ناگهان​ بود. حس می‌کرد در توانِ رزمی و قدرتِ کلی‌اش جهشِ بزرگی کرده است، هرچند‌بی‌درنگ​ که این موضوع به تعدادِ قطعه‌های سایهٔ مصرف‌شده یا توان‌های سرشتِ بازشده ربطی نداشت.

سانی به آسمان نگاه کرد‌محکم​ و با خود پرسید که آیا‌نقطهٔ​ نفیس هم همیشه چنین حسی دارد.

«احتمالاً. تسلط بر‌دارد​ بدن، تسلط بر‌شعله‌ای​ ذهن. مگه نه؟»

هنوز تا استاد شدن فاصلهٔ‌نقطهٔ​ زیادی داشت. اما حس می‌کرد‌بدنش​ در مسیرِ درستی قرار گرفته است.

مدتی بعد، سانی‌شدت​ به لبهٔ غربیِ‌بست​ صخره‌ها نزدیک شد.

نفیس آنجا نشسته بود و پاهایش را‌بی‌آلایش​ از لبه آویزان کرده بود. داشت به‌ترمیمِ​ غرب نگاه می‌کرد و در افکارش غرق بود.

کنارِ دخترِ مو نقره‌ای نشست و‌مقابل​ نگاهِ او را دنبال کرد تا‌جای​ شاید حدس بزند به چه فکر می‌کند.

مثلِ همیشه، موفق‌داد​ نشد. فهمیدنِ ستارهٔ‌موجی​ دگرگون کارِ سختی بود.

سانی جابه‌جا شد و به‌شدت‌محکم​ احساسِ خجالت می‌کرد. سرانجام، شجاعتش‌جاری​ را جمع کرد و گفت:

«دیروز دو‌مقدس​ بار جونمو‌تطهیر​ نجات دادی.»

نفیس نگاهی به‌بی‌خونش​ او انداخت و‌مقابل​ دوباره رو برگرداند.

«همین‌طوره.»

مردد ماند و سعی کرد کلماتِ‌بست​ درستی پیدا کند. در نهایت، چیزی‌مقابل​ به ذهنش نرسید و فقط گفت:

«ممنون.»

این بار، کمی طولانی‌تر‌جاری​ به او نگاه کرد.‌است​ چهره‌اش آرام و بی‌تفاوت بود.

«نیازی به تشکر نیست. اگه تو و سایه‌ت نبودین،‌سپس​ قبل از رسیدن به صخره‌ها غرق می‌شدیم یا بعد از‌جرقهٔ​ برخورد با اون گروهِ بزرگِ لاشخورها توی هزارتو، تیکه‌پاره می‌شدیم.»

پس از این جملهٔ طولانی که‌بست​ از او بعید بود، ساکت شد‌مقابل​ و بعد از مدتی اضافه کرد:

«ما متحدیم.»

سانی سر تکان داد؛ می‌دانست حق با اوست. با این حال، نفیس برای‌خود​ زنده نگه‌داشتنِ او از جان مایه گذاشته بود. حتی اگر سانی هم سهمِ خودش‌آستانهٔ​ را انجام داده بود، هر کسی برای جبرانِ لطف تا این حد پیش نمی‌رفت.

اما چیزی در این باره نگفت.‌موجی​ بیشتر به این خاطر که از‌تابان​ همین الان می‌توانست جوابش را تصور کند.

مستقیم به او خیره می‌شد، مدتی ساکت می‌ماند و‌بی‌خونش​ بعد با لحنی بی‌روح چیزی مثلِ «فقط دلم خواست» یا‌خود​ «همینه که هست» می‌گفت. و بعد سکوتی معذب‌کننده شکل می‌گرفت.

سانی با‌مقدس​ لبخندی محو،‌تطهیر​ نگاهش را دزدید.

یکی دو دقیقه بعد، گفت:

«این نقصِ توئه، مگه نه؟‌کار​ دردی که هر بار از‌درخششی​ توانت استفاده می‌کنی حس می‌کنی؟»

نفیس پیش از‌شدت​ جواب دادن مدتی ساکت‌اشک​ ماند. سپس، فقط گفت:

«آره.»

سانی به او نگاه کرد. نیم‌رخِ ستارهٔ‌بهشت​ دگرگون آرام و دور از دسترس بود.‌گرمایی​ باد با موهای کوتاه و نقره‌ای‌اش بازی می‌کرد.

«چه حسی داره؟»

به دوردست خیره شده بود.

«مثلِ زنده زنده سوختن.»

آهی کشید و سعی کرد تصور کند کسی‌است​ که زنده زنده می‌سوزد چه رنجی را باید‌فراگیر​ تحمل کند. مثلِ همیشه، طلسم پست و بی‌رحم بود.

بعد از‌فشار​ مدتی به‌این​ آرامی گفت: «متأسفم.»

نفیس بدونِ اینکه‌شدت​ سرش را برگرداند،‌بست​ شانه‌ای بالا انداخت.

«فقط درده.»

سانی نگاهش را‌بی‌خونش​ دزدید تا حالتِ‌مقابل​ چهره‌اش را پنهان کند.

«فقط درده.»

این‌ها شاید غم‌انگیزترین‌شدت​ کلماتی بودند که تا‌اشک​ به حال شنیده بود.

ناولها | novelha.net