چپتر 899: تنها امید
0سانی نفسنفسزنان از میان سایهها بیرون غلتید وچشمانش روی صخرههای خیسِ لبهٔ امواجِ خروشان افتاد. جویهایراه آب از زرهش روان بود و تمامِ بدنش میلرزید.
«سـ... سرده...نگاهی آه، خـ...دیوارِ خیلی سرده...»
دندان به هم سایید، ایستاد و با هجومِ باد بهخستهم خودش لرزید. در آن لحظه، حتی بنیهٔ عروجیافتهاش و خاطرهٔباید یخ هم نمیتوانستند جلوی نفوذِ سرما را به استخوانهایش بگیرند.
اما با این حال،گذشت چنگالهایی که قلبش رابست میفشردند بسیار سردتر بودند.
«لعنت...»
سانی قدمی به جلو برداشت، تلوتلودوخت خورد، بعد تعادلش را به دستچشمانش آورد و ایستاد. مشتهایش گره خورده بود.
«آریادنه. حتماً آریادنه بوده.»
تکهٔ شکستهٔ بدنهٔ کشتی، دکمهٔ برنجی، همهٔ اینها به طرزِ وحشتناکیباعث با عقل جور درمیآمد. البته این مدرک بهتنهایی برای نتیجهگیریِ قطعیگرمی کافی نبود، اما سانی اطمینان داشت. حِسش همین را به او میگفت.
هیچکس برای نجاتِچند افرادِ گرفتار درزیر رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ نمیآمد.
...و بدونِ شک،مات ترور بهزودی بردوخت سرشان آوار میشد.
سانی که ناگهان احساسِ درماندگی میکرد، با نگاهی مات بهخستهم دیوارِ دژ چشم دوخت. چند لحظه با زوزهٔ باد گذشت.باید بعد سر به زیر انداخت، چشمانش را بست و نالید.
«آه... خیلی خستهم.»
سرما باعث شد این لحظهٔ تردید راانداخت پس بزند و به راه بیفتد. وضعیت هرطوربزند که بود، اول باید به جای گرمی میرفت.
یک قدم، و بالای دیوار بود. قدمِ دوم، و در یکی از خیابانهایبست سکونتگاه ایستاده بود. قدمِ سوم، و ناگهان گوشهٔ آزمایشگاهی تحقیقاتی ظاهر شد؛ جاییجای که گروهی از دانشمندان، از جمله پروفسور اوبل و بث، تحتالحفظ آنجا مستقر بودند.
زنِ جوان اولین کسیگذشت بود که متوجهش شد. بانالید دیدنِ او کمی جا خورد.
«...سانلسِ عروجیافته؟ اینجا چیکار میکنی؟»
سانی نگاهشدوخت کرد و بهزورگذشت لبخندِ بیجانی زد.
«به من کاریمات نداشته باش. بیروندوخت فقط سردم شد.»
چند لحظه با حالتی عجیبزیر و سنگین به بث خیرهخستهم ماند و بعد سر تکان داد.
«بههرحال، من دیگه میرم.»
سانی اول باید ورن را میدید. خودش را خشکبست کرد و بعد به مرکزِ امنیتی برگشت، در حالی کههرطور حس میکرد آژیرِ خطرِ درونِ سرش دارد لحظهبهلحظه بلندتر میشود.
پیشتر، سانی منشأ این خطر را نمیدانستچند و فکر میکرد روزها فرصت دارد تانالید کشفش کند. اما حالا دیگر مطمئن نبود...
شاید تا وقوعِ فاجعهایگذشت که حِسش هشدار میداد، تنهانالید چند ساعت باقی مانده بود.
...شاید هم چند دقیقه.
«...گوش نمیدی.»
ثانیهها میگذشت و سانی به ورن چشمغره میرفت. تیکتاک.نالید با هر ثانیه، یک قدم به رقم خوردنِ سرنوشتشانهرطور نزدیکتر میشدند. با این حال، استادِ قدبلند داشت ناسازگاری میکرد.
«دارم گوش میدم.»
سانی میلِ کوبیدنِ مشت روی میز را پس زد. این کار نهتنها میز را خردبزند میکرد و سروصدای زیادی راه میانداخت، بلکه هیچ کمکی هم به حرفش نمیکرد. مهمتر از آن،خیابانهای خیلی خسته بود و اصلاً انرژی نداشت که بیفتد به جانِ وسایل و آنها را بشکند.
«پس چرا هیچ غلطی نمیکنی؟!»
ورن آهی کشید.
«باید چیکار کنم؟»
سانی پلک زد.
«همه رو جمع کن، سوارِچشم نفربرها کن و از اینزیر جای لعنتی دور شو! دیگه چی؟!»
ورن مدتی بهزوزهٔ او نگاه کرد،انداخت اخمش عمیقتر شد.
«با تمامِ احترام، سانلس، حرفات زیاد منطقی نیست. داری سعی میکنی منو قانع کنی که آریادنه نمیاد، اما تنهااول مدرکت یه دکمه و یه تیکه فلزه که زیرِ آب پیدا کردی. هر دومون میدونیم بعد از دورانِ تاریک چقدرگروهی خرتوپرت و لاشهٔ قدیمی توی اقیانوسها رها شده. اون تکه زره ممکنه مالِ هر جایی باشه، چه زنگزده چه سالم.»
سانی میخواست با خشم جواب دهد، اما جلوی خودش را گرفت. ورن حق داشت به نظریهٔ نسبتاًبیفتد بیاساسِ او شک کند. هر رهبرِ خوبی درستیِ چنین اطلاعاتی را زیرِ سؤال میبرد. مشکل این بودسوم که ورن، برخلافِ سانی، از مزیتِ ارتباطِ تنگاتنگ با تارهای تقدیر برخوردار نبود. او شهودِ سانی را نداشت.
او درنگاهی برابرِ تقدیردیوارِ کور بود.
«گوش کن... این چیزیهگذشت که حسم بهم میگه. موندننالید تو اینجا یه اشتباهِ وحشتناکه.»
با این حال، ورن نرم نشد. چندچشمانش لحظه مکث کرد و بعد سر تکان داد.راه حرفهای بعدیاش مؤدبانه بود، اما سنگینیِ خاصی داشت.
«نمیتونم بهخاطرِ حسِ تو،زوزهٔ سرِ جونِ هزار وچشمانش چهارصد نفر قمار کنم، سانلس.»
این احمقِ کلهشق!
سانی با کلافگی آه کشید.
ورن... یک افسرِ باتجربهٔ حکومت بود. از شراکتِ کوتاه اما فشردهشان مشخص شده بود که او محتاط و روشمند است وجای کارها را طبقِ مقررات پیش میبرد. از فرماندهیِ ارتش دستور گرفته بود که رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ را تقویت کند و منتظرِ نیرویاوبل امدادِ دریایی بماند، و مصمم بود دقیقاً همین کار را بکند. سرپیچی از دستور برایش آسان نبود. ذهنش بهاندازهٔ کافی انعطافپذیری نداشت.
«باید قبول کنی که حداقل ممکنه حق با من باشه. پسخستهم موندن هم یه قماره. ما الان خارج از چارچوبِ رویههای استانداردیم،جای ورن! نمیتونی برای یه بار هم که شده خودت فکر کنی؟»
با اینکه جملهٔ آخر کمی گستاخانه بود، ورن واکنشِ چندانی نشانانداخت نداد. فقط با همان حالتِ جدیِ همیشگیاش به سانی خیره ماند،وضعیت بعد رو برگرداند و آهی کشید. چند لحظه بعد، آرام گفت:
«به هرچند حال، فرقیگذشت هم نمیکنه.»
سانی اخمچند کرد. اینگذشت حرف غافلگیرش کرد.
منظورش آخه چیه؟
«...چی؟»
استادِ مسنترچند نگاهش راگذشت پایین انداخت.
«سانلس... ارتباطِ ما با فرماندهیِ ارتش قطع شده. اوضاع تو شمال خرابه. نمیدونیم چقدر، اما حتماًبیفتد فاجعهست که اینهمه موجودِ کابوس آزادانه تو کوهستان پرسه میزنن. آخرین چیزی که شنیدیم این بودایستاده که چند تایتان ظهور کردن. حتی نمیدونیم هیچکدوم از پایتختهای محاصره هنوز پابرجا هستن یا نه.»
رفتهرفته کهدوخت حرف میزد، چهرهٔگذشت خستهاش تاریکتر میشد.
«مسیرِ بینِ اینجا و آخرین اردوگاهِ شناختهشدهٔ ارتشِ تخلیهٔ اول مثلِ یه هزارتوئه، با دستههای بیشماری از پلیدها که تو تاریکی پرسه میزنن.هرطور تجهیزاتمون بهزور کار میکنه، البته اگه اصلاً کار کنه. سربازامون همگی خستهن یا در آستانهٔ فروپاشیان. چیزی که میخوام بگم اینه که کاروانی کهپروفسور صدها غیرنظامیِ بیدفاع رو جابهجا میکنه، از این سفر جونِ سالم به در نمیبره. نه با این چیزایی که برای محافظت ازش برامون مونده.»
ورن دندانهایشچند را بهگذشت هم سایید.
«بنابراین، اینطور نیست که نخوام به اینچشمانش فکر کنم که آریادنه ممکنه نرسه. مسئله اینهراه که نمیتونم... چون اون کشتی تنها امیدِ ماست.»
حرفهایش در اتاقِ خالیِزوزهٔ مرکزِ امنیتی پیچید و سرمایبست بیشتری به جانِ سانی انداخت.