چپتر 1205: به درونِ آتش
0گرما.
هوا گرم بود. گرمایی کشنده... انسانِ عادی نمیتوانست مدتِامتدادِ زیادی در این گرمای خفهکننده دوام بیاورد. سانی حتیهولناک بهعنوان یک استاد هم بهسختی نفس میکشید. پوستش میسوخت.
قوزکرده روی شنها نشسته بود،گذاشتن چشمانش را پوشاند و بهبهتری خورشیدِ سفید و بیرحم نگاه کرد.
خورشید مانند سکهٔ نقرهایِقدم کوچکی بالا در آسمانِشناختهشده لاجوردیِ بیابر آویزان بود.
شنهای سفید. آسمانِ لاجوردی.
اینجا واقعاً همان بیابانی بود که نفیس روزگاری سعی کردهکوههای بود از آن بگذرد. همان که در شرقِ ساحلِ فراموششده قراربیابانِ داشت و در امتدادِ کوههای تهی تا دوردست کشیده شده بود.
با این حال قلههای سیاه و هولناک را نمیدید. یا این بخشچیزِ از بیابانِ کابوس خیلی شمالیتر از آن تکهٔ کوچکی بود که نفیسکشید پیموده بود، یا خیلی شرقیتر، جایی که کوههای تهی دیگر وجود نداشتند.
در هر صورت، سانی در دردسرِ بزرگی افتاده بود. نفیس به آنها گفتهاگر بود که هرچه بیشتر در بیابان پیش بروی، خطرناکتر میشود. سرانجام دیگر نتوانسته بودواضح جلوتر برود و در عوض تصمیم گرفته بود شانسش را در کوهها امتحان کند...
آخه این بیابان چقدر مرگبار بود کهبگذرد نفیس به این نتیجه رسیده بود قدم گذاشتنتهی در یک منطقهٔ مرگِ شناختهشده انتخابِ بهتری است؟
یک چیزِ دیگر هم بود... اگر اینجا همانداشت بیابان بود، باید پیش از فرارسیدنِ شب پناهگاهی پیداسیاه میکرد. ناکامی در این کار به معنای مرگ بود.
مرگ...
سانی آهی کشید.
روی شنهای سفید نشسته بود و پنج سایهٔ واضح بر زمین میانداخت.داشت همین حالا هم چند ده ثانیه از ورودش به این سرزمینِ نفرینشدهبخش میگذشت و خیلی زود، حتماً چیزی پیدایش میکرد و به او حمله میبرد.
باید حرکت میکرد،بگذرد اما ذهنش درگیرِفراموششده افکارِ بیشماری بود.
«بیفایدهست... همهچیز بیفایدهست...»
همین چند دقیقه پیش، سانی سرشار از حسِ پیروزیانتخابِ بود. یک قدیس را شکست داده بود. پیروز شده بود.ناکامی نقشهٔ ناامیدانهاش تا یکقدمیِ به ثمر نشستن پیش رفته بود...
با مرگِ نیشِ مهیب، توازنِ میدانِ نبرد حتماً بهساحلِ هم میخورد. بازتابهای موردرت نابود میشدند... دو قدیسِ باقیماندهٔشده دشمن یا کشته میشدند یا به عقبنشینی تن میدادند.
خاندانِ دلاوری به پیروزیِ قاطعی دست مییافت. هیچکدام از چهرههایکوههای کلیدیاش کشته نمیشدند و شمارِ زیادی از بیدارشدگان زنده میماندند تابیابانِ به دفاع از قطبِ جنوبِ شرقی تا انقلابِ زمستانی ادامه دهند.
...البته هیچکدام از اینهاقدم رخ نداده بود. همهچیزشناختهشده به ویرانی ختم شده بود.
باخته بود. یکرسیده بارِ دیگر، شکستیمنطقهٔ تمامعیار خورده بود.
خیلی خستهکننده بود کهروزگاری همیشه پیروزی در آخرینشرقِ لحظه از چنگش سُر میخورد.
«لعنت به همهچی...»
سانی زیرِنتیجه بارِ این شکستگذاشتن داشت لِه میشد.
دو خاندانِ بزرگ با هم درگیر شده بودند، اما تنها پیروزِاست میدان طلسمِ کابوس بود. این سه دروازهٔ ردهٔ ۴... تصورِ اینکهمرگ بعد از این در ربعِ جنوبی چه اتفاقی میافتاد، سخت نبود.
هر دو ارتش یا تا الان نابود شده بودند یا بهزودی میشدند... اوه، و البته شمارِ زیادی ازشده نخبگانِ حکومت هم همینطور. تمامِ بیدارشدگانِ دلاوری و تمامِ بیدارشدگانِ سرود عملاً مرده به حساب میآمدند. تنها کسانی کهدردسرِ شانسِ زندهماندن داشتند، استادها، قدیسها و عدهٔ انگشتشماری بودند که این قدیسها میتوانستند با خود به عالمِ رؤیا بکشانند.
حتی در آن صورتشرقِ هم تضمینی نبود که وقتِامتدادِ کافی برای فرار داشته باشند.
و آنهایی هم که وقتگذاشتن داشتند، تازه باید از بیابانِبهتری کابوس جان به در میبردند.
...پایتختهای محاصره بدونِ قدرتمندترین مدافعانشان رها میشدند. وشناختهشده از آن هم بدتر، حالا دستههای انبوهی ازپناهگاهی پلیدهای فاسدشده و اعظم در قاره پرسه میزدند.
همه میمردند.
بهش فکرکرده نکن. هنوزشرقِ بهش فکر نکن.
سانی دندانهایشنتیجه را بهقدم هم سایید.
فکرهای زیادی در سر داشت... اما اگر به آن فکربهتری میکرد، در خشم و ناامیدی غرق میشد. فعلاً نمیتوانست اجازهکار دهد تمرکزش به هم بریزد — اول باید زنده میماند.
سانی در منطقهای از عالمِ رؤیا گم شده بود که بسیار هولناکترداشت از ساحلِ فراموششده بود، بیآنکه هیچ راهی برای بازگشت به جهانِ بیداری داشتهبیابانِ باشد. دوستانش هم ممکن بود جایی میانِ تپههای شنیِ سفید گم شده باشند.
باید پیدایشان میکرد... اگر هنوزساحلِ زنده بودند... و راهی برایکوههای فرار از این جهنم مییافت.
خب... این اولینرسیده بارش نبود که ازمرگِ جهنم فرار میکرد، بود؟
هر جانتیجه ارادهای بود، راهیگذاشتن هم پیدا میشد...
چه چرتوپرتهایی...
لرزشِ خفیفی در شنهایشرقِ زیرِ پایش حس کردداشت و چهره در هم کشید.
فرار... چطورنتیجه میتوانست از بیابانِگذاشتن کابوس فرار کند؟
چهار راه پیشِ رویش بود.
راهِ اول این بود که از بیابان بگذرد و مسیری در میانِداشت کوههای تهی پیدا کند. نیازی به گفتن نبود که جان به دربخش بردن از سفری در میانِ دو منطقهٔ مرگِ کامل بسیار بعید بود.
راهِ دوم پیدا کردنِ یکی از قدیسهایی بود که از دروازههای کابوس جان به در برده و موفق شده بودند به بیابان بگریزند. قدیسها میتوانستندتکهٔ بدونِ کمکِ گذرگاه به جهانِ بیداری برگردند و حتی میتوانستند یک یا دو نفر را با خود ببرند. سانی مطمئن نبود که بتواند کسی جزتصمیم قدیس تایریس را قانع کند تا او را به جایِ بقیه نجات دهد... و هنوز باید به فکرِ نفیس، کاسی، افی، کای و جت هم میبود.
هر قدیسی که میرفت دیگر به اینمرگِ گوشه از بیابان برنمیگشت، چون این کارباید نیازمندِ بازگشت به نزدیکیِ دروازههای غولپیکرِ کابوس بود.
پس... این راهرسیده هم به احتمالِمنطقهٔ زیاد جواب نمیداد.
راهِ سوم این بود که خودش قدیس شود. این کار، البته، حتی از تلاش برای عبور از بیابانِ کابوس و کوههای تهی هم خودکشانهتر بود. سانی بهسختیخیلی از کابوسِ دوم جان به در برده بود. سرش قطع شده بود، قلبش را از سینهاش بیرون کشیده بودند، تنها به لطفِ برخوردِ کاملاً اتفاقی با نوکتیستصمیم زنده مانده بود، تقریباً خودش را در دریای بیپایانِ کابوسها گم کرده بود، با کلِ ارتشِ بیدارشدگان جنگیده بود و در پایان حتی با موردرت روبهرو شده بود.
کابوسِ سوم بسیار هولناکتر میبود... و حتی اگرداشت بهنوعی متعالی میشد، احتمالِ زیادی وجود داشت کهقلههای فرمانروایان در نتیجهٔ این کار سر به نیستش کنند.
که فقط راهِرسیده چهارم را باقیمنطقهٔ میگذاشت. تنها راهِ معقول.
سانی باید دژِ جمجمهٔ سیاه رامنطقهٔ پیدا میکرد و از گذرگاهش برایچیزِ بازگشت به جهانِ بیداری بهره میبرد.
گفتنِ این هم راحتتر از انجام دادنشبگذرد بود. هر چه بود، بیابانِ کابوس پهناورکوههای بود. و پر از انواع و اقسامِ وحشتها.
اما مشکلِ اصلی اینشرقِ بود که تنها دو نفرامتدادِ از مکانِ دژ خبر داشتند.
یکی ازنتیجه آنها مورگان بودگذاشتن و دیگری موردرت.
...پس، اول بایدرسیده یکی از آنهامنطقهٔ را پیدا میکرد.
هر کدوم باشه فرقی نمیکنه.
سانی لحظهای چشمانشبگذرد را بست و بعدقرار ناگهان به عقب پرید.
کسری از ثانیه بعد از این کار، شنهایشناختهشده زیرِ پایش منفجر شد و دستهای بیشماری ازپناهگاهی زیرِ آن بیرون آمدند و هوا را چنگ زدند.
بفرما. شروع شد...