---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1205: به درونِ آتش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1205: به درونِ آتش

0

گرما.

هوا گرم بود. گرمایی کشنده... انسانِ عادی نمی‌توانست مدتِ‌امتدادِ​ زیادی در این گرمای خفه‌کننده دوام بیاورد. سانی حتی‌هولناک​ به‌عنوان یک استاد هم به‌سختی نفس می‌کشید. پوستش می‌سوخت.

قوزکرده روی شن‌ها نشسته بود،‌گذاشتن​ چشمانش را پوشاند و به‌بهتری​ خورشیدِ سفید و بی‌رحم نگاه کرد.

خورشید مانند سکهٔ نقره‌ایِ‌قدم​ کوچکی بالا در آسمانِ‌شناخته‌شده​ لاجوردیِ بی‌ابر آویزان بود.

شن‌های سفید. آسمانِ لاجوردی.

اینجا واقعاً همان بیابانی بود که نفیس روزگاری سعی کرده‌کوه‌های​ بود از آن بگذرد. همان که در شرقِ ساحلِ فراموش‌شده قرار‌بیابانِ​ داشت و در امتدادِ کوه‌های تهی تا دوردست کشیده شده بود.

با این حال قله‌های سیاه و هولناک را نمی‌دید. یا این بخش‌چیزِ​ از بیابانِ کابوس خیلی شمالی‌تر از آن تکهٔ کوچکی بود که نفیس‌کشید​ پیموده بود، یا خیلی شرقی‌تر، جایی که کوه‌های تهی دیگر وجود نداشتند.

در هر صورت، سانی در دردسرِ بزرگی افتاده بود. نفیس به آن‌ها گفته‌اگر​ بود که هرچه بیشتر در بیابان پیش بروی، خطرناک‌تر می‌شود. سرانجام دیگر نتوانسته بود‌واضح​ جلوتر برود و در عوض تصمیم گرفته بود شانسش را در کوه‌ها امتحان کند...

آخه این بیابان چقدر مرگبار بود که‌بگذرد​ نفیس به این نتیجه رسیده بود قدم گذاشتن‌تهی​ در یک منطقهٔ مرگِ شناخته‌شده انتخابِ بهتری است؟

یک چیزِ دیگر هم بود... اگر اینجا همان‌داشت​ بیابان بود، باید پیش از فرارسیدنِ شب پناهگاهی پیدا‌سیاه​ می‌کرد. ناکامی در این کار به معنای مرگ بود.

مرگ...

سانی آهی کشید.

روی شن‌های سفید نشسته بود و پنج سایهٔ واضح بر زمین می‌انداخت.‌داشت​ همین حالا هم چند ده ثانیه از ورودش به این سرزمینِ نفرین‌شده‌بخش​ می‌گذشت و خیلی زود، حتماً چیزی پیدایش می‌کرد و به او حمله می‌برد.

باید حرکت می‌کرد،‌بگذرد​ اما ذهنش درگیرِ‌فراموش‌شده​ افکارِ بی‌شماری بود.

«بی‌فایده‌ست... همه‌چیز بی‌فایده‌ست...»

همین چند دقیقه پیش، سانی سرشار از حسِ پیروزی‌انتخابِ​ بود. یک قدیس را شکست داده بود. پیروز شده بود.‌ناکامی​ نقشهٔ ناامیدانه‌اش تا یک‌قدمیِ به ثمر نشستن پیش رفته بود...

با مرگِ نیشِ مهیب، توازنِ میدانِ نبرد حتماً به‌ساحلِ​ هم می‌خورد. بازتاب‌های موردرت نابود می‌شدند... دو قدیسِ باقی‌ماندهٔ‌شده​ دشمن یا کشته می‌شدند یا به عقب‌نشینی تن می‌دادند.

خاندانِ دلاوری به پیروزیِ قاطعی دست می‌یافت. هیچ‌کدام از چهره‌های‌کوه‌های​ کلیدی‌اش کشته نمی‌شدند و شمارِ زیادی از بیدارشدگان زنده می‌ماندند تا‌بیابانِ​ به دفاع از قطبِ جنوبِ شرقی تا انقلابِ زمستانی ادامه دهند.

...البته هیچ‌کدام از این‌ها‌قدم​ رخ نداده بود. همه‌چیز‌شناخته‌شده​ به ویرانی ختم شده بود.

باخته بود. یک‌رسیده​ بارِ دیگر، شکستی‌منطقهٔ​ تمام‌عیار خورده بود.

خیلی خسته‌کننده بود که‌روزگاری​ همیشه پیروزی در آخرین‌شرقِ​ لحظه از چنگش سُر می‌خورد.

«لعنت به همه‌چی...»

سانی زیرِ‌نتیجه​ بارِ این شکست‌گذاشتن​ داشت لِه می‌شد.

دو خاندانِ بزرگ با هم درگیر شده بودند، اما تنها پیروزِ‌است​ میدان طلسمِ کابوس بود. این سه دروازهٔ ردهٔ ۴... تصورِ اینکه‌مرگ​ بعد از این در ربعِ جنوبی چه اتفاقی می‌افتاد، سخت نبود.

هر دو ارتش یا تا الان نابود شده بودند یا به‌زودی می‌شدند... اوه، و البته شمارِ زیادی از‌شده​ نخبگانِ حکومت هم همین‌طور. تمامِ بیدارشدگانِ دلاوری و تمامِ بیدارشدگانِ سرود عملاً مرده به حساب می‌آمدند. تنها کسانی که‌دردسرِ​ شانسِ زنده‌ماندن داشتند، استادها، قدیس‌ها و عدهٔ انگشت‌شماری بودند که این قدیس‌ها می‌توانستند با خود به عالمِ رؤیا بکشانند.

حتی در آن صورت‌شرقِ​ هم تضمینی نبود که وقتِ‌امتدادِ​ کافی برای فرار داشته باشند.

و آن‌هایی هم که وقت‌گذاشتن​ داشتند، تازه باید از بیابانِ‌بهتری​ کابوس جان به در می‌بردند.

...پایتخت‌های محاصره بدونِ قدرتمندترین مدافعانشان رها می‌شدند. و‌شناخته‌شده​ از آن هم بدتر، حالا دسته‌های انبوهی از‌پناهگاهی​ پلیدهای فاسد‌شده و اعظم در قاره پرسه می‌زدند.

همه می‌مردند.

بهش فکر‌کرده​ نکن. هنوز‌شرقِ​ بهش فکر نکن.

سانی دندان‌هایش‌نتیجه​ را به‌قدم​ هم سایید.

فکرهای زیادی در سر داشت... اما اگر به آن فکر‌بهتری​ می‌کرد، در خشم و ناامیدی غرق می‌شد. فعلاً نمی‌توانست اجازه‌کار​ دهد تمرکزش به هم بریزد — اول باید زنده می‌ماند.

سانی در منطقه‌ای از عالمِ رؤیا گم شده بود که بسیار هولناک‌تر‌داشت​ از ساحلِ فراموش‌شده بود، بی‌آنکه هیچ راهی برای بازگشت به جهانِ بیداری داشته‌بیابانِ​ باشد. دوستانش هم ممکن بود جایی میانِ تپه‌های شنیِ سفید گم شده باشند.

باید پیدایشان می‌کرد... اگر هنوز‌ساحلِ​ زنده بودند... و راهی برای‌کوه‌های​ فرار از این جهنم می‌یافت.

خب... این اولین‌رسیده​ بارش نبود که از‌مرگِ​ جهنم فرار می‌کرد، بود؟

هر جا‌نتیجه​ اراده‌ای بود، راهی‌گذاشتن​ هم پیدا می‌شد...

چه چرت‌وپرت‌هایی...

لرزشِ خفیفی در شن‌های‌شرقِ​ زیرِ پایش حس کرد‌داشت​ و چهره در هم کشید.

فرار... چطور‌نتیجه​ می‌توانست از بیابانِ‌گذاشتن​ کابوس فرار کند؟

چهار راه پیشِ رویش بود.

راهِ اول این بود که از بیابان بگذرد و مسیری در میانِ‌داشت​ کوه‌های تهی پیدا کند. نیازی به گفتن نبود که جان به در‌بخش​ بردن از سفری در میانِ دو منطقهٔ مرگِ کامل بسیار بعید بود.

راهِ دوم پیدا کردنِ یکی از قدیس‌هایی بود که از دروازه‌های کابوس جان به در برده و موفق شده بودند به بیابان بگریزند. قدیس‌ها می‌توانستند‌تکهٔ​ بدونِ کمکِ گذرگاه به جهانِ بیداری برگردند و حتی می‌توانستند یک یا دو نفر را با خود ببرند. سانی مطمئن نبود که بتواند کسی جز‌تصمیم​ قدیس تایریس را قانع کند تا او را به جایِ بقیه نجات دهد... و هنوز باید به فکرِ نفیس، کاسی، افی، کای و جت هم می‌بود.

هر قدیسی که می‌رفت دیگر به این‌مرگِ​ گوشه از بیابان برنمی‌گشت، چون این کار‌باید​ نیازمندِ بازگشت به نزدیکیِ دروازه‌های غول‌پیکرِ کابوس بود.

پس... این راه‌رسیده​ هم به احتمالِ‌منطقهٔ​ زیاد جواب نمی‌داد.

راهِ سوم این بود که خودش قدیس شود. این کار، البته، حتی از تلاش برای عبور از بیابانِ کابوس و کوه‌های تهی هم خودکشانه‌تر بود. سانی به‌سختی‌خیلی​ از کابوسِ دوم جان به در برده بود. سرش قطع شده بود، قلبش را از سینه‌اش بیرون کشیده بودند، تنها به لطفِ برخوردِ کاملاً اتفاقی با نوکتیس‌تصمیم​ زنده مانده بود، تقریباً خودش را در دریای بی‌پایانِ کابوس‌ها گم کرده بود، با کلِ ارتشِ بیدارشدگان جنگیده بود و در پایان حتی با موردرت روبه‌رو شده بود.

کابوسِ سوم بسیار هولناک‌تر می‌بود... و حتی اگر‌داشت​ به‌نوعی متعالی می‌شد، احتمالِ زیادی وجود داشت که‌قله‌های​ فرمانروایان در نتیجهٔ این کار سر به نیستش کنند.

که فقط راهِ‌رسیده​ چهارم را باقی‌منطقهٔ​ می‌گذاشت. تنها راهِ معقول.

سانی باید دژِ جمجمهٔ سیاه را‌منطقهٔ​ پیدا می‌کرد و از گذرگاهش برای‌چیزِ​ بازگشت به جهانِ بیداری بهره می‌برد.

گفتنِ این هم راحت‌تر از انجام دادنش‌بگذرد​ بود. هر چه بود، بیابانِ کابوس پهناور‌کوه‌های​ بود. و پر از انواع و اقسامِ وحشت‌ها.

اما مشکلِ اصلی این‌شرقِ​ بود که تنها دو نفر‌امتدادِ​ از مکانِ دژ خبر داشتند.

یکی از‌نتیجه​ آن‌ها مورگان بود‌گذاشتن​ و دیگری موردرت.

...پس، اول باید‌رسیده​ یکی از آن‌ها‌منطقهٔ​ را پیدا می‌کرد.

هر کدوم باشه فرقی نمی‌کنه.

سانی لحظه‌ای چشمانش‌بگذرد​ را بست و بعد‌قرار​ ناگهان به عقب پرید.

کسری از ثانیه بعد از این کار، شن‌های‌شناخته‌شده​ زیرِ پایش منفجر شد و دست‌های بی‌شماری از‌پناهگاهی​ زیرِ آن بیرون آمدند و هوا را چنگ زدند.

بفرما. شروع شد...

ناولها | novelha.net