چپتر 823: ۶ بیدارشده
0لاسترِ بیدارشده حالوهوای عجیبی داشت.
از یک طرف، زندگی و کارش بهتر از همیشه پیش میرفت.عملیاتش نهتنها توانسته بود به عضویتِ نیروهای ویژه دربیاید، بلکه فرصتِ شرکتتماشا در هیجانانگیزترین عملیاتِ چند دههٔ اخیر را هم به دست آورده بود!
جایگاه، رتبهٔ شهروندی و حتی حقوقش حالا بالاتر از چیزی بود که تا به حال امیدش را داشت. سخت میشد تصوردوباره کرد پسری مثلِ او، بدونِ اینکه یک میراثدار باشد یا حتی سرشتِ مبارزه داشته باشد، توانسته تا این حد بالا برود. قطعاًامروز بهتر از کار کردن در یک مرکزِ تحقیقاتیِ خستهکنندهٔ طلسمفناوری بود؛ کاری که پیش از پیوستن به ارتشِ حکومت در نظر داشت.
تازه، هر روز هم دوروبرش پر از دخترهای زیبا بود. هزاران نفر از آنها در دژِدخترهای بندری حضور داشتند و حتی تعدادِ بیشتری هم در اردوگاهِ بزرگترِ آنسوی دژ بودند. با آنشیک یونیفرمِ شیک، شهرتش بهعنوانِ یک نخبهٔ دلاور و شخصیتِ مقاومتناپذیرش، خیلیهایشان توجهِ ویژهای به لاستر نشان میدادند.
در کل، همهچیز عالی بود!
...از طرفِ دیگر، انگار دنیا داشت از همراحت میپاشید. همان عملیاتِ هیجانانگیزی که اینقدر برایش ذوقساختمانِ داشت، خیلی راحت ممکن بود آخرین عملیاتش باشد.
چه ضدحالی.
لاستر روی پنلِ شکستهای از یک ساختمانِ پیشساختهٔ متروکه نشسته بود، شلوغیِ اردوگاهِ پایین را تماشا میکرد وهزاران قهوهاش را مینوشید. این هم یک مسئلهٔ دیگر بود... وقتی به ربعِ جنوبی اعزام میشدند، احتمالاً چیزهای لوکسی مثلِشخصیتِ قهوه نایاب میشد. مجبور میشد دوباره به جایگزینهای مصنوعی رو بیاورد، یا حتی بدتر، چیزِ حالبههمزنی مثلِ چای بنوشد!
چه وحشتناک!
لاستر چهره در هم کشید وذوق بعد به زنِ جوان و سادهایضدحالی که کنارش نشسته بود نگاهی انداخت.
«نظرت چیهنشسته کیمی؟ امروزپایین مأموریتهامون رو میگیریم؟»
کیمِ بیدارشده کمیکردن مکث کرد و بعدطلسمفناوری با لحنِ معذبی گفت:
«من، اِم... نمیدونم؟»
لاستر سر تکان داد. کیمی عجیبترین آدمی بود که تا به حال دیده بود. اینشکستهای دخترِ خجالتی تنها بیدارشدهای بود که میشناخت... که بهنوعی توانسته بود جذاب نباشد! از نظرِ او،میشدند این خودش یک دستاوردِ عجیبوغریب بود. همهٔ بیدارشدگان جذاب بودند. این یک حقیقتِ کاملاً بدیهی بود.
...همه بهجز کیمی. او بهتنهایی تمامِمیکرد جهانبینیِ لاستر را نابود کرده بود. اصلاًاعزام نمیدانست با این حقیقت چه کار کند.
بل که روی همانمرکزِ پنلِ پیشساخته نشسته بود،کاری نگاهشان کرد و لبخندی زد.
«فکر کنم بگیریم.»
لاستر موجی ازهیجانانگیزی هیجان را درذوق خود حس کرد.
«اوه، چیزی میدونی؟»
پسرِ موطلاییِ کلهخر بهمرکزِ جلو خم شد وکاری با صدایی خفه گفت:
«از رفیقم توی تدارکات شنیدم که دروگرِ روح دیروز ساختارِ فرماندهیِ یگانشکاری رو نهایی کرده. این یعنی از امروز عضوگیری رو شروع میکنن. وقتیآنها کارشون تموم بشه، بقیهٔ یگانهای نخبه آزادن که بقیهمون رو انتخاب کنن.»
ایول بابا!
لاستر نیشخندی زد، کمیپایین ساکت ماند و بعدمینوشید با حسرت آه کشید.
«میدونم احتمالش کمه، ولی عالی نمیشد اگهطلسمفناوری یگانِ دروگرِ روح ما رو انتخاب میکرد؟روز فقط تصور کن... جتِ عروجیافته، اون بدجوری خفـ...»
پیش از آنکه فرصتبرود کند جملهاش را تمام کند،تحقیقاتیِ رابطهایشان ناگهان اعلانی دریافت کردند.
بخشِ عجیبش اینهیجانانگیزی بود که هرذوق سه همزمان روشن شدند.
کیمی اولین نفریشلوغیِ بود که پیام راقهوهاش خواند. چشمانش گرد شد.
با دیدنِکار واکنشِ او،مرکزِ دلِ لاستر ریخت.
«کیمی؟ چـ... چی شده؟»
لحظهای مکث کردهیجانانگیزی و بعد صفحه راخیلی به او نشان داد.
«گروهانِ... گروهانِ نامنظمِ اول!پایین ما رو فرستادن یگانِمینوشید دروگرِ روح! واقعاً خودشه!»
لاستر، کیمی و بل محلِ دیدهبانیشان را ترک کردندتحقیقاتیِ و به سمتِ مرکزِ آموزشی به راه افتادند؛ جاییروز که دستور داشتند تا سرِ ساعت در آنجا جمع شوند.
آنها سهگانهٔ عجیبی بودند. درست است که هر کدامشان نخبه به حساب میآمدند، اما درشکستهای شرایطِ عادی، یک متخصصِ مبارزه مثلِ بل با دو نیروی پشتیبانیِ جوانتر دمخور نمیشد. مگراعزام اینکه عضوِ دستهاش باشند که البته نه لاستر و نه کیمی عضوِ دستهٔ او نبودند.
با این حال، کارزارِپایین قطبِ جنوب خیلی چیزهامینوشید را تغییر داده بود.
در حالی که جابهجاییِ نیروها در جهانِ بیداری در مقیاسی عظیم در جریان بود، اتفاقی مشابه اما کمتر بهنفر چشمآمدنی، در عالمِ رؤیا رخ میداد. بیدارشدگانی که به ارتشِ تخلیهٔ اول اختصاص یافته بودند، با شتاب در حالِمقاومتناپذیرش انتقال به دژهای بزرگتر و امنتر بودند تا حملهٔ ناگهانیِ موجوداتِ کابوس نتواند استقرارشان در قطبِ جنوب را مختل کند.
برخی به دژهای حکومتی میرفتند و برخی دیگر راهیِ پایگاههایخستهکنندهٔ نفوذناپذیرِ میراث مانند حصار یا قلبِ زاغ میشدند. در سراسرِدخترهای عالمِ رؤیا، هزاران بیدارشده در این کوچِ خاموش شرکت داشتند.
لاستر، کیمی و بل بر حسبِ تصادف در یک منطقهٔ کلی از عالمِ رؤیا مستقر بودند. بیدارشدگانیپیشساختهٔ که به حکومت خدمت میکردند، گردِ هم آمدند تا به دلِ طبیعتِ وحشی بزنند و خود رالوکسی به حصار برسانند؛ آنها کاروانِ بزرگی تشکیل دادند که با عبور از دژهای مختلف، مدام بزرگتر میشد.
در نهایت، چند صد بیدارشده با هم همسفرمینوشید شدند، در حالی که بدنهای فیزیکیشان درونِ کپسولهای خوابلوکسی قفل شده بود و به بندرهای مختلف منتقل میشد.
چیزِ عجیبی بود. لاستر در یک جا به خواب رفته بود، اما هزاران کیلومتر جنوبیتر از آن بیدار شد. در هردژِ صورت، در طولِ یک ماهی که طول کشیده بود تا با پای پیاده به حصار برسد، او و دو متخصصِ نخبهٔلاستر دیگر که با کاروان سفر میکردند، تا حدودی به هم نزدیک شده بودند. آنها واقعاً دوست نبودند، اما دستکم یکدیگر را میشناختند.
اما در موردِ سه بیدارشدهٔ دیگری کهکردن پس از رسیدن به ساختمانِ پیشساختهٔ تقویتشدهارتشِ با آنها روبهرو شدند، نمیشد چنین حرفی زد.
وقتی لاستر فهمید دو نفربرایش از آنها مرد هستند، چهرهاش کمیعملیاتش در هم رفت. اما نفرِ سوم...
«واو!»
زنِ موقرمزِ قدبلند و جذاب واقعاً محشر بود! درست استارتشِ که دستنیافتنی به نظر میرسید و دستکم یک دهه ازآنها او بزرگتر بود... اما این فقط به جذابیتش اضافه میکرد...
بل آهستهاین به شانهٔبرود مردِ جوان زد.
«چشمتو درویش کن، احمق.»
لاستر چند بار پلکپایین زد و بعد با لبخندیمسئلهٔ خجالتزده به شمشیرزن نگاه کرد.
«اوه... ببخشید.»
کیمی با گیجیبالا به آن دو نگاهکردن کرد و آرام گفت:
«من... فکر کنم میشناسمش. اون سامارای بیدارشدهست.خیلی وقتی برای گرفتنِ مدرکِ تکنسین آموزش میدیدم،پنلِ کلاسِ مقدماتیِ طلسمفناوری رو به ما درس میداد.»
کمی به خود پیچید، بعدتماشا به زنِ قدبلند نزدیک شدوقتی و بهزور لبخندِ کوچکی زد.
«استاد سامارا.کار خـ... خیلی خوشحالمتحقیقاتیِ که دوباره میبینمتون.»
زنِ زیبای گوشهگیر نگاهیبرود به زنِ جوانِ سربهزیرمرکزِ انداخت و سر تکان داد.
«...میتونی سامهمان صدام کنی.اینقدر ما الان همکاریم.»
کیمی لحظهای خشکش زد.
«چشم! همین کارکردن رو میکنم، استاد سامارا.طلسمفناوری یعنی... امم... استاد سام.»
کمی سرخ شدبالا و بعد بهکار دو همراهش اشاره کرد.
«اینا بلِ بیدارشده واینقدر لاسترِ بیدارشده هستن. ماراحت با هم به حصار اومدیم.»
سامارا به دوشلوغیِ مرد نگاه کرد وقهوهاش با لحنی بیاحساس گفت:
«اینا کوئنتینِ بیدارشده ومرکزِ دورنِ بیدارشده هستن. ماکاری تازه با هم آشنا شدیم.»
شش نخبهاین مدتی یکدیگربرود را برانداز کردند.
در نهایت، بلهیجانانگیزی پشتِ سرش راذوق خاراند و پرسید:
«امم... کسی میدونه فرماندهمون کیه؟»