---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1391: خروجِ شتاب‌زده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1391: خروجِ شتاب‌زده

0

سانی می‌خواست به سراغِ لوح‌ها برگردد، اما وقتی از اتاقِ مخفی‌انداخت​ بیرون آمد، ناگهان احساسِ ناآرامی کرد. چیزی در تالار عوض شده‌زده​ بود... دقیقاً نمی‌دانست چه چیزی، اما انگار سایه‌های درونش داشتند تکان می‌خوردند.

کاسی گفت:‌همه‌چیز​ «یه چیزی‌توی​ رو محکم بگیرین.»

با شنیدنِ صدای کاسی، دستش را روی ستونی سنگی گذاشت. لحظه‌ای‌بزرگ​ بعد، زمینِ زیرِ پایش به‌شدت لرزید. شیبی که از قبل داشت‌می‌شد​ ناگهان تندتر هم شد و بی‌شمار تکه‌سنگِ کوچک به سمتشان غلتید.

صدای ریزشِ‌کوچک​ آب بلندتر‌غلتید​ شده بود.

«لعنت.»

سانی نگاهی به همراهانش‌توی​ انداخت، آهی کشید و‌برگشتیم​ با لحنی گرفته گفت:

«مثل اینکه‌واژه‌ای​ نبرد بدجوری به‌نوشته‌های​ معبد آسیب زده.»

نفیس با‌کوچک​ چهره‌ای گرفته‌غلتید​ سر تکان داد.

«عجله کنیم؟»

لحظه‌ای مردد ماند و بعد سرش را‌سالم​ تکان داد. انبوهی از جرقه‌ها به هوا برخاست‌مقبرهٔ​ و آرام‌آرام به شکلِ صندوقِ آلیاژیِ آشنایی درآمد.

«احتمالاً تا قبل از اینکه کلِ اینجا غرق بشه وقتِ زیادی‌بزرگ​ نداریم. بیاین فقط همه‌چیز رو بریزیم توی صندوقِ حریص... وقتی صحیح‌می‌شد​ و سالم برگشتیم به زنجیرشکن، می‌تونیم به خوندنِ لوح‌ها ادامه بدیم.»

البته در مقبرهٔ آریل، امنیت واژه‌ای نسبی بود. سانی با خواندنِ نوشته‌های این تالارِ‌گرفته​ باستانی، ترسش از رودِ بزرگ بیشتر هم شده بود، اما با این حال... اصلاً‌ماند​ دلش نمی‌خواست مجبور شود از معبدی که داشت جلوی چشمانش غرق می‌شد فرار کند.

آن سه استاد که حس می‌کردند وقتِ چندانی ندارند، قیدِ دسته‌بندیِ لوح‌ها را زدند‌لحنی​ و هر چیزی را که کمابیش سالم مانده بود، درونِ دهانِ گشادهٔ صندوقِ حریص ریختند.‌ماند​ در همین حین معبد یک بارِ دیگر لرزید و سانی از سرِ کلافگی ناسزا گفت.

سرانجام کارشان تمام شد. سانی بی‌آنکه وقت را تلف کند، جلوتر از بقیه از تالارِ مرکزی بیرون رفت، از اتاق‌های پُر از‌این​ طومارهای پوسیده گذشت و واردِ تاریکیِ سردِ راهروهای باریکی شد که به تالارِ بزرگ می‌رسید. تا آن موقع، دیگر انگار داشتند از‌ندارند​ تپه‌ای پُرشیب بالا می‌رفتند؛ کفِ سنگی رو به پایین کج شده بود، آب از زیرِ پایشان می‌خروشید و از بالا هم خیسشان می‌کرد.

«آه، اصلاً‌واژه‌ای​ از این‌خواندنِ​ وضعیت خوشم نمیاد...»

سانی منطقاً می‌دانست که حتی اگر معبد فروبریزد و غرق شود، باز هم می‌تواند از آنجا‌اینکه​ فرار کند. نه‌تنها آن‌قدر زور داشت که دیوارهای سنگی را در هم بشکند، بلکه خاطره‌هایی از‌هوا​ خاندانِ شب داشت که به او اجازه می‌داد مثلِ ماهی شنا کند و زیرِ آب نفس بکشد.

با این حال، همچنان مضطرب بود و حسِ خفگی می‌کرد. گیر افتادن زیرِ‌کشید​ توده‌ای عظیم از سنگ، در حالی که آبِ سرد هر لحظه بالاتر می‌آمد، اصلاً‌کنیم​ حسِ خوشایندی نبود. معبدِ باستانی می‌لرزید و ناله می‌کرد و داشت آرام‌آرام دورشان فرومی‌ریخت.

«می‌تونم راحت یکی از سایه‌ها رو بفرستم جلو‌برگشتیم​ و با گامِ سایه خودم رو به سطح‌آریل​ برسونم. می‌تونم نفیس رو هم با خودم ببرم.»

نگاهی به کاسی انداخت که پشتِ سرشان می‌آمد و از‌رودِ​ عصای مقدسش مثلِ عصای راه‌پیمایی استفاده می‌کرد. سانی پس از‌جلوی​ لحظه‌ای تردید، تصمیم گرفت همهٔ سایه‌ها را پیشِ خودش نگه دارد.

خیلی زود به تالارِ بزرگی رسیدند که نبرد در آن رخ داده بود. با اینکه زمانِ زیادی نگذشته‌بدجوری​ بود، وضعیتش از قبل هم بسیار بدتر شده بود — از شکاف‌های پهنِ سقفِ دوردست آبشارهای واقعی جاری‌صندوقِ​ بود و سکویی که کاسی و کاهنه روی آن درگیر شده بودند، تا حدی زیرِ آب رفته بود.

سایه‌هایش که آن‌ها را برای‌غلتید​ نگهبانی آنجا گذاشته بود، بی‌صدا‌همراهانش​ بالا آمدنِ آب را تماشا می‌کردند.

«کابوس! بیا!»

در یک چشم‌برهم‌زدن، نریانِ سیاه کنارش‌این​ بود. سانی لحظه‌ای مکث کرد، سپس‌بیشتر​ برگشت و کمرِ باریکِ کاسی را گرفت.

«ببخشید...»

به‌راحتی دخترِ ظریف را بلند کرد، او را روی‌نگاهی​ پشتِ پهنِ اسبِ جنگیِ تاریک گذاشت و فرمانِ بی‌صدایی‌نبرد​ به کابوس داد تا هرچه زودتر به سطح برسد.

«بهتره محکم بچسبی!»

کاسی کسری از ثانیه بی‌حرکت ماند، سپس ناگهان رنگش پرید و یالِ اسبِ مخوف را محکم چسبید.‌مجبور​ دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما لحظه‌ای بعد، هر دو در فورانِ بادی ناپدید شدند. تنها‌درونِ​ چیزی که به گوش می‌رسید، طنینِ سم‌های الماسی بر سنگ در دوردست بود و یک جیغِ کوتاه.

«خب، حالا...»

هر چقدر هم که سانی و سایه‌هایش سریع بودند، کابوس بارها سریع‌تر بود.‌کشید​ و چون یکی از آن سایه‌ها نریانِ سیاه را همراهی می‌کرد، هر سه‌شان —‌کنیم​ سایه، سایهٔ سانی و پیشگوی نابینا — بسیار زودتر از سانی به سطح رسیدند.

تا او و نفیس به لبهٔ سکو برسند،‌برگشتیم​ می‌توانست تابشِ سرخ‌رنگِ آسمانِ گرگ‌ومیش را ببیند. درست در‌امنیت​ همان لحظه، معبد با لرزشِ شدیدِ دیگری تکان خورد...

سانی دستِ نفیس را گرفت و او را به آغوشِ تاریکِ‌بزرگ​ سایه‌ها کشید. لحظهٔ کوتاهی بعد، روی خاکِ خاکستریِ باغِ سوخته قدم‌می‌شد​ گذاشتند و نورِ درخشانِ خورشید برای لحظه‌ای هر دو را کور کرد.

بیناییِ سانی که برگشت، اولین چیزی که دید کاسی بود که جلوی کابوس روی‌گرفته​ زمین زانو زده بود و رنگِ صورتش به سبزیِ بیمارگونه‌ای می‌زد. دخترِ نابینا چند نفسِ‌سرش​ عمیق کشید، دستِ لرزانش را بالا آورد و انگشتِ اتهامش را به سمتِ او گرفت.

«د... دفعهٔ‌تکه‌سنگِ​ بعد خبر‌سمتشان​ بده! کـ... لعنتی!»

سانی پوزخند زد.

«که چی بشه؟‌نسبی​ مگه خودت از قبل‌تالارِ​ نمی‌دونستی می‌خوام چیکار کنم؟»

سانی با عجله کمکش کرد‌ریزشِ​ بایستد و در همان حال‌انداخت​ از نوکِ نورِ راهنما جاخالی داد.

«حواست باشه اینو سمتِ کی می‌گیری... به هر حال، وقتِ‌همراهانش​ معطلی نیست! شاید از معبد فرار کرده باشیم، اما کلِ‌معبد​ این جزیره به‌زودی از هم می‌پاشه. پس بجنبید و فرار کنید!»

در آن لحظه، نفیس‌توی​ نگاهِ گرفته‌ای به او انداخت‌زنجیرشکن​ و با صدایی بی‌احساس گفت:

«می‌جنبم و فرار‌نسبی​ می‌کنم... به محضِ‌این​ اینکه دستمو ول کنی.»

لحظه‌ای مکث کرد‌سمتشان​ و با همان‌بلندتر​ لحنِ یکنواخت اضافه کرد:

«...یا می‌خوای بغلت کنم؟»

سانی خشکش زد، نگاهش را پایین آورد و فهمید که‌می‌تونیم​ واقعاً هنوز دستِ نفیس را گرفته است. چند بار پلک‌خواندنِ​ زد، سرش را بالا آورد و لبخندی به او زد.

«راستش، آره.‌واژه‌ای​ بدم نمیاد‌خواندنِ​ بغلم کنی.»

با این حرف، سانی‌غلتید​ دستش را ول کرد و‌همراهانش​ به سمتِ ساحلِ کشتی‌جزیره دوید.

خیلی زود، نیمرخِ زیبای زنجیرشکن در برابرشان پدیدار شد.‌نگاهی​ از دیدنِ کشتیِ باستانی بیش از حد خوشحال شد و‌بدجوری​ بی‌آنکه حتی یک ثانیه را تلف کند، روی عرشه‌اش پرید.

درست در همان لحظه، صدای شکستنِ‌صحیح​ کرکننده‌ای در جزیرهٔ در حالِ غرق‌شدن‌ادامه​ طنین‌انداز شد و جزیره از هم شکافت.

ناولها | novelha.net