---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1409: پاک کردنِ ردپا • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1409: پاک کردنِ ردپا

0

سانی کابوس را مستقیم به سمتِ زنجیرشکن هدایت نکرد. هرچه باشد، خودش توانسته بود‌ردپاهایی​ ردِ خونینِ جت را دنبال کند، پس کشتارِ نامیرا هم به‌احتمالِ زیاد می‌توانست. چون سانی‌می‌کردند​ نمی‌خواست او را به سمتِ نفیس و کاسی بکشاند، اول باید ردپایشان را پاک می‌کرد.

مشکل اینجا بود که دقیقاً نمی‌دانست چطور باید این کار را بکند. ردیابی یکی از مهارت‌های پایه‌ایِ دورهٔ‌چهرهٔ​ بقا در طبیعت بود که مشخصاً شاملِ پاک کردنِ ردپا هم می‌شد. اما... برای اینکه بداند چطور از‌نقصش​ دستِ دشمن پنهان شود، باید از توانایی‌هایش خبر می‌داشت و کشتارِ نامیرا هنوز تا حدِ زیادی یک معما بود.

سانی با یادآوریِ خطِ ردپاهایی که به لبهٔ جزیره ختم می‌شد، چند لحظه‌جدا​ مکث کرد و بعد مرکبش را به چپ چرخاند. هنوز در مسیرِ کلیِ‌توجه​ صخره‌ها حرکت می‌کردند، اما به سمتِ نقطه‌ای که از پله‌های سنگی فاصلهٔ زیادی داشت.

باد در گوش‌هایش‌همه​ زوزه می‌کشید. سانی کمی‌می‌ترسید​ صدایش را بالا برد:

«افی کجاست؟»

خیلی چیزها بود که باید از جت می‌پرسید و‌صدایی​ به او می‌گفت، اما این سؤال از همه مهم‌تر‌چهرهٔ​ بود. برای شنیدنِ جواب هم می‌ترسید و هم بی‌قرار بود.

جت لحظه‌ای ساکت ماند. احتمالاً با خودش‌خفه​ فکر می‌کرد سانی از کجا فهمیده آن‌ها‌شدیم​ با هم بوده‌اند. بعد با صدایی خفه گفت:

«...مطمئن نیستم.‌سؤال​ توی گرداب از‌شنیدنِ​ هم جدا شدیم.»

چهرهٔ سانی در هم رفت. دندان‌هایش‌خبر​ را به هم سابید و بعد‌یادآوریِ​ خودش را مجبور کرد آرام بگیرد.

«طوری نیست.»

راستش، بهتر از طوری نیست بود. با توجه به حرف‌های جت، افی‌گرداب​ به‌احتمالِ زیاد هنوز زنده بود. حلقه حتی مشکلِ وخیمِ نقصش را هم‌راستش​ به‌راحتی حل کرده بود. اینجا در گلِ باد، او هرگز از گرسنگی نمی‌مرد.

سانی لحظه‌ای مکث کرد.

«...نکنه دلیلِ اینکه‌پنهان​ کشتارِ نامیرا هم‌خبر​ اینجاست، همین باشه؟»

شبحِ مه همان نقصِ جت را داشت، به این معنی که برای زنده ماندن باید می‌کشت. این‌شدیم​ موضوع شاید آن زمان که نیروهای آلودگی شهرهای کاهنه‌ها را محاصره کرده بودند، مشکلی نداشت. اما حالا‌مشکلِ​ که این شهرها نابود شده بودند، دیگر چه چیزی برای کشتارِ نامیرا مانده بود تا... کشتار کند؟

«سانی، باید‌کجا​ بهت هشدار‌آن‌ها​ بدم. ...افتاده دنبالم.»

صدای جت دردمند‌همه​ و گرفته بود.‌جواب​ گوشهٔ لبِ سانی پرید.

«می‌دونم. بعداً‌دشمن​ حرف می‌زنیم...‌شود​ فعلاً، محکم بچسب.»

درست همان موقع، کابوس به مرزِ جنگل رسید. نریانِ سیاه با‌گفت​ عبور از ردیفِ درختانِ بلند، در باریکهٔ خالیِ بینِ جنگل و لبهٔ‌آرام​ صخره‌ها تاخت. سم‌هایش خطی از ردپا روی خزهٔ نرم به جا گذاشت.

اسبِ جنگیِ تاریک با رسیدن به خودِ لبه، اصلاً سرعتش را‌توی​ کم نکرد. بلکه بیشتر هم سرعت گرفت... و به جلو جَست‌طوری​ زد و در هوا بر فرازِ شکافِ پنهانِ مغاکِ تاریک اوج گرفت.

جت از‌سؤال​ سرِ بهت‌مهم‌تر​ فریادِ کوتاهی کشید.

سانی سایه را مرخص کرد، چرخید، او را گرفت و بالِ تاریک را احضار کرد. پیش از‌ختم​ آنکه شتابِ پرشِ کابوس به‌کلی از بین برود، ردای نیمه‌شفاف روی پشتش ظاهر شد و تار شد.‌داشت​ آن دو به‌آرامی در هوا سُر خوردند و در امتدادِ سطحِ سنگِ سیاه و فرسوده پایین رفتند.

سانی حس کرد بازویش که پشتِ جت را نگه داشته بود،‌گفت​ خیسِ خون شد. چهره‌اش در هم رفت. پیش‌تر متوجه نشده بود،‌مجبور​ اما زخم‌های روی بدنِ او بیشتر از چیزی بود که فکر می‌کرد.

دروگرِ روح از درد چهره در‌صدایی​ هم کشید و بعد با لحنی‌گرداب​ که رگه‌هایی از شوخیِ تلخ داشت گفت:

«تو... واقعاً می‌دونی چطور‌مهم‌تر​ صدای جیغِ یه دختر‌بی‌قرار​ رو دربیاری، مگه نه، سانی؟»

لحظه‌ای خشکش زد و‌بی‌قرار​ شرمنده شد. یأسی هولناک با‌فکر​ چنگال‌های یخی قلبش را فشرد.

نه، نه... امکان نداره!

این حس را می‌شناخت.

نکنه جت... بیش‌همه​ از حد با‌جواب​ افی وقت گذرونده بود؟

نکنه اون منحرفِ‌می‌ترسید​ بی‌ادب و بددهن‌ساکت​ فاسدش کرده بود؟!

لعنت به همه‌چی!

زیر لب ناسزایی گفت، مسیرِ‌گفت​ پروازشان را تنظیم کرد و‌جدا​ از لای دندان‌های کلیدشده جواب داد:

«فکر... کنم.»

با وجودِ‌سؤال​ چهرهٔ دردمندش،‌مهم‌تر​ دروگرِ روح خندید.

از ساحلِ مه‌آلود نسبتاً دور بودند، برای همین کمی طول کشید تا پروازکنان به آنجا برگردند. سانی‌ختم​ مجبور شد چند بار به صخره‌ها نزدیک شود و خودشان را به بالا هل بدهد، چون می‌ترسید به‌باد​ زیرِ جزیره سقوط کنند. با این حال، سرانجام دیوارِ صخرهٔ سیاه کنار رفت و واردِ خلیجِ آشنا شدند.

سانی روی شن‌های سفید فرود آمد،‌فهمیده​ جت را پایین گذاشت و او‌مطمئن​ را نگه داشت. نگاهش کمی نگران بود.

«می‌تونی راه بری؟»

سر تکان داد.

«طوری نیست. اون‌همه​ جونور زیاد بهم صدمه‌می‌ترسید​ نزد. پس... زنده می‌مونم.»

جت پوزخند زد.

به هر حال قرار نبود از خون‌ریزی بمیرد... در‌صدایی​ بدترین حالت، فقط به حالتِ جسدمانندتری برمی‌گشت. سانی چند‌چهرهٔ​ لحظه او را برانداز کرد و بعد سر تکان داد.

«پس بریم.‌بوده‌اند​ کشتیمون از‌خفه​ اینجا دور نیست.»

در مه به راه افتادند.

کمی بعد، در انبارِ بارِ اصلیِ زنجیرشکن بودند. بوی خون در هوا پیچیده بود، اما جت خیلی‌مطمئن​ بهتر به نظر می‌رسید — با اینکه نفیس هنوز جوهرِ کافی برای استفاده از توان‌های شفابخشش به‌توجه​ دست نیاورده بود، هم او و هم کاسی خاطره‌هایی داشتند که از پسِ درمانِ زخم‌های کوچک برمی‌آمدند.

این یکی از‌نیستم​ مزایای عضویت در‌جدا​ خاندانی بزرگ بود.

جت بخشِ بالاییِ زرهش را مرخص کرده بود و روی جعبه‌ای نشسته بود؛ بالاتنه‌اش‌دندان‌هایش​ در باند پیچیده شده بود. روی جعبهٔ دیگری روبه‌رویش، مقدارِ زیادی غذا، همراه با‌مشکلِ​ آب‌میوه و چایِ تازه‌دم قرار داشت. او با ولع داشت این غذای حاضری را می‌بلعید.

کلاغ‌کلاغ روی شانه‌اش نشسته بود، انگار مسحور شده‌بی‌قرار​ بود و به اربابش چسبیده بود. جت هر‌آن‌ها​ از گاهی با حواس‌پرتی تکه‌ای میوه به او می‌داد.

هنوز هیچ‌چیز کشتیِ به‌گل‌نشسته را پیدا نکرده و به آن هجوم نیاورده بود،‌بوده‌اند​ اما سانی همچنان در تنش بود. در عین حال... به طرزِ عجیبی احساسِ آسودگی‌مجبور​ می‌کرد. حضورِ جت در اینجا کنارِ او، زنده و نسبتاً سالم، بسیار دلگرم‌کننده بود.

نفیس و کاسی هم خوشحال به نظر می‌رسیدند،‌چهرهٔ​ حتی اگر آن‌قدرها با این استادِ بدنامِ حکومت‌نیست​ صمیمی نبودند. گروه سه‌نفره‌شان حالا چهارنفره شده بود.

خوبه...

یکی دیگر از خوبی‌های برگرداندنِ جت‌جواب​ این بود که سانی حالا راحت‌تر‌احتمالاً​ می‌توانست همه‌چیز را برای بقیه توضیح دهد.

وقتی به نظر رسید تا‌لحظه‌ای​ حدودی گرسنگی‌اش برطرف شده، سانی‌کجا​ به جلو خم شد و گفت:

«بسیار خب. حالا‌پنهان​ سعی می‌کنم چند تا‌می‌داشت​ چیز رو توضیح بدم.»

ناولها | novelha.net