چپتر 191: تعقیبگر
0«چیزی داره تعقیبمون میکنه.»
اخمِ سانی عمیقتر شد. بیدرنگ جلو رفت و خودشداشتند را به نفیس، کاستر و افی رساند. زنِ شکارچیروی نگاهی به او انداخت و بدنش کمی منقبض شد.
«سایهت دشمنی دیده؟»
سایه در آن لحظه چندصدعادت متر جلوتر از دسته بودفرمان و دنبالِ نشانهای از خطر میگشت.
سر تکان داد.
«کاسی حس کرده یکی داره تعقیبمونهمکاری میکنه. میخوام سایه رو برگردونم ونبود بفرستمش عقب تا نگاهی بندازه. هوشیار باشین.»
افی سر تکان داد. البته، او بهعنوانِ راهیابِسرانجام گروه همیشه هوشیار بود. سانی فقط هشدار دادتازه تا او بتواند شیوهٔ حرکتش را تنظیم کند.
آن دو به همکارییکدیگر با یکدیگر عادت داشتند،پرحرفی پس نیازی به پرحرفی نبود.
سانی به سایه فرمان داد برگردد و خودش به انتهای دستهمخوفشان رفت. آنجا که رسید، روی سایههای اطرافشان تمرکز کرد تا ببیندفرستادش آیا میتواند چیزی را که دیده نمیشود حس کند یا نه.
اما چیزی نبود.
پیشِ رویش، بقیهٔ دسته در سکوت برای بدترین حالت آماده میشدند. از آنجا که نمیخواستند تعقیبگرِ ناشناس بفهمدگذاشته برای اقدام آمادهاند، هنوز هیچکس سلاحش را احضار نکرده بود. حتی کسی سرش را برنگردانده بود. با اینکشید حال، سانی از انقباضِ عضلاتشان میدید که این آرامش هر لحظه ممکن است به توفانی از حرکت تبدیل شود.
ستارهٔ دگرگون و گروهِیکدیگر شکارش شهرتِ مخوفشان راپرحرفی بیدلیل به دست نیاورده بودند.
سرانجام سایه برگشت. سانی بیآنکه حتی یک ثانیه به آن استراحتمخوفشان بدهد، بیدرنگ فرستادش تا خیابانهایی را که تازه پشتِ سر گذاشته بودندخیابانهایی زیرِ نظر بگیرد. ادراکش میانِ دیدِ سایه و دیدِ خودش تقسیم شد.
حسِ آسیبپذیریاش در زمانِ دوریِ سایه شدت یافت. سانی از سرِپرحرفی ناچاری آهِ تلخی کشید. اینکه در انتهای دسته بود و درکرد صورتِ بروزِ اتفاق اولین هدفِ حمله میشد، اصلاً کمکی به اوضاع نمیکرد.
آروم باش. حتیمخوفشان نمیدونی چی دارهنیاورده دسته رو تعقیب میکنه.
چند لحظه بعد، سایه در تاریکیِ ساختمانی مخروبه پنهان شد و تقاطعیانتهای را زیرِ نظر گرفت که تعقیبگرشان برای دنبال کردنِ آنها باید ازاما آن میگذشت. سانی به راه رفتن ادامه داد و وانمود کرد چیزی نمیداند.
چند ثانیه درحرکت سکوتی پرالتهاب گذشت ودگرگون بعد چند ثانیهٔ دیگر.
کجایی؟ چی هستی؟
بسته به ماهیتِ تعقیبگرِ مرموز، واکنششان متفاوت میبود. اگر موجودِ کابوس بود، یا باید با آنتازه میجنگیدند یا سعی میکردند ردشان را گم کند. اما اگر معلوم میشد این موجود یکی ازسرِ آن هستیهای واقعاً وحشتناکی است که در ویرانههای باستانی پرسه میزدند... آنوقت اوضاع حسابی گره میخورد.
احتمالِ دیگری هم در کار بود. اینکه نه یک هیولا،فرمان بلکه انسانها در تعقیبشان باشند. شاید گانلاگ تیمی از شکارچیانببیند را فرستاده بود تا برای ستارهٔ دگرگون و افرادش کمین بگذارند.
در آن صورت... راستش، سانی نمیدانست چه پیش میآید.شکارش با این حال، از تواناییشان برای مقاومت در برابرِبیآنکه حملهٔ لشکر مطمئن بود، حتی اگر دشمن برتریِ عددی میداشت.
دیگران همشیوهٔ ظاهراً همینتنظیم فکر را میکردند.
پس از چند دقیقه، سایه بالاخره متوجهِ حرکتی شد. کسی داشت آهسته وسطِ خیابان راه میرفت و حتی سعی نمیکردنظر حضورش را پنهان کند. در ابتدا، سانی فکر کرد یکی از مردگانِ متحرکی است که در شهرِ تاریک پرسه میزنند. آناولین پیکر با وجودِ ظاهرِ انسانیاش، بهطرزِ عجیبی کجوکوله بود و شنلی تاریک و ساده اندام و چهرهاش را میپوشاند. اما بعد...
سانی ناگهان حسهمکاری کرد ترسِ سردیداشتند قلبش را فشرد.
آن چشمانِ شیشهای و بیجان راستارهٔ شناخت. آن چهرهٔ رنگپریده و کریهبیدلیل را که خیلیها را به وحشت میانداخت.
...هاروس. هاروس بود. همان قصابِ قاتلی کهیکدیگر جوبی را با دستِ خالی تکهتکه کردهبرگردد بود؛ جلادِ بیرحم و تیغهٔ پنهانِ گانلاگ.
هاروس با همان حالتِ بیحوصلهای که روزِ اعدامِسرانجام جوبی در تالارِ بزرگِ قلعهٔ روشن داشت، در میانِپشتِ خرابههای نفرینشده راه میرفت و ردشان را دنبال میکرد.
گانلاگ دهها شکارچی را برای کمین کردننیازی سرِ راهِ ستارهٔ دگرگون نفرستاده بود. دررسید عوض، فقط یک نفر را فرستاده بود.
سانی لرزید.
لعنتی. چرا...شیوهٔ چرا اینقدر ازکند این یارو میترسم؟
اما دلیلش را میدانست. چون در اعماقِ وجودشسرانجام حس میکرد که شبیهِ هماند. هاروس تجسمِ تمامِتازه چیزهایی بود که سانی میترسید به آنها تبدیل شود.
سانی که سعی داشت ترسش راداشتند پس بزند، جلو رفت و نگاهی بهآنجا نفیس انداخت. بعد با صدای گرفتهای گفت:
«همون... همونتوفانی قوزدارِ لعنتیه.تبدیل داره دنبالمون میاد.»
تنشِ ناگهانی در هوا پیچید. سانی بدونِیکدیگر اینکه نیازی به نگاه کردن داشته باشد،برگردد میدانست که چهرهٔ همه در هم رفته است.
هاروس یک معما بود. هیچکس نمیدانست توانِ سرشتش چیست، چه برسدثانیه به نقصش. تنها چیزی که از این مردِ ترسناک میدانستند اینادراکش بود که بسیار قدرتمند است و هیچیک از قربانیانش زنده نماندهاند.
نف اخم کرد.
«تنهاست؟»
سانی سر تکان داد.
«آره.»
سمتِ راستش،کند کاستر آرامیکدیگر پوزخند زد.
«گانلاگ پیشِ خودش چی فکرشود کرده که یه نفر روشهرتِ به جنگِ ما شش نفر فرستاده؟»
اما نف با تحقیرِ او همراههمکاری نشد. به سمتِ چپ چرخید و نگاهیفرمان به افی انداخت. حالتِ چهرهاش عبوس بود.
«تو چی فکر میکنی؟»
شکارچی چند لحظه مکث کرد.عادت بعد، از ارتفاعِ قدِ بلندش بهبرگردد پایین نگاه کرد و فقط گفت:
«به نظرم باید فرار کنیم.»
کاستر اخم کرد.
«فرار؟ چرا؟ هاروس هر چقدر هم قوی باشه،سرانجام مطمئناً میتونیم از پا درش بیاریم. هیچکدومِ ماتازه هم ضعیف نیستیم. حتی اگه نتونیم تنبهتن شکستش بدیم...»
افی سر تکان داد.
«نمیفهمی، نه؟ ما نمیتونیم باشود هاروس بجنگیم. هیچکس نمیتونه. خیلیهاشهرتِ سعی کردن و الان همهشون مردهن.»
دندانهایش را به هم سایید.
«کاستر، اون یه هیولا تو پوستِ انسانه. بهطرزِ دیوانهواری قویه. ولیثانیه مشکل اصلاً این نیست. مشکل اینه که هیچکس سرشتش رو نمیدونه.ادراکش تنها چیزی که میدونیم اینه که وقتی هاروس بیاد سراغت، میمیری.»
آهی کشید.
«آدمای زیادی رو دیدم که وقتی بو بردن گانلاگ میخواد هاروس رو برای سر به نیست کردنشون بفرسته، سعی کردن مقاومت کنن. آدمای قوی،تازه آدمای ضعیف. بعضیها سعی کردن تنهایی باهاش بجنگن، بعضیهای دیگه متحدای ترسناکی جمع کردن. فردا صبحش که میشد، همهشون مرده بودن. مهم نبود چقدر قویاولین بودن یا چند نفر برای جنگیدن باهاش دورِ هم جمع شده بودن، هیچکس هرگز زنده نموند. تنها چیزی که باقی موند، خون بود و جنازه...»