---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 89: استخوان‌های دیو • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 89: استخوان‌های دیو

0

سانی پیش‌باشند​ از غروب‌مسائلی​ کارهای زیادی داشت.

بخش‌های نقشه در سرش می‌چرخید و سرش را به درد می‌آورد. باید مدام متمرکز‌قبل​ می‌ماند، اراده‌اش را تا سرحدِ توان به کار می‌گرفت، فقط برای اینکه نگذارد همه‌چیز‌آسان‌تر​ از یادش برود. وقتی این کافی نبود، مجبور بود با درد تمرکزش را بالا ببرد.

دست‌ها و بازوهایش پوشیده از جای گازگرفتگی‌های وحشتناک بود. بدون بافتِ خون، سانی احتمالاً تا الان‌نمی‌دانست​ از شدتِ خون‌ریزی از حال رفته بود. با این حال، با آن صورتِ رنگ‌پریده که از‌می‌توانست​ خستگی سفیدتر هم شده بود و نورِ تب‌آلودی که در چشمانش می‌سوخت، حتماً شبیه زامبی‌ها شده بود.

خوشبختانه، کاسی‌حال​ هیچ‌کدام از‌صورتِ​ این‌ها را نمی‌دید.

متقاعد کردنش برای پیوستن به این تلاشِ عجیب‌وغریبِ آن‌ها کارِ سختی نبود. وضعیتِ‌راهنمایی​ دخترِ نابینا خیلی بدتر از او یا نفیس بود. انگار به‌زور دوام آورده‌فرسوده​ بود؛ افکارش کُند و ضعیف شده بود. قلبِ سانی از نگرانی فشرده بود.

چرا خیلی بیشتر از ما تحت‌تأثیر‌می‌شد​ قرار گرفته؟ به خاطرِ اینه که‌راهنمایی​ ما نامِ راستین داریم، ولی اون نداره؟

به هر حال، نام‌ها لنگرهایی برای حسِ خویشتن‌مشابهی​ بودند. امکان داشت نام‌های راستین هم نقشِ مشابهی داشته‌سمتِ​ باشند، منتها در مسائلی که به طلسم مربوط می‌شد؟

نمی‌دانست.

سانی کاسی را به سمتِ لاشهٔ دیوِ زره‌پوش راهنمایی کرد. نفیس از قبل‌راهنمایی​ مشغولِ کندنِ صفحاتِ زره از پشتِ آن بود. شمشیرِ نقره‌ای‌اش ظاهراً می‌توانست فلزِ‌فرسوده​ فرسوده را ببرد و این کار را از آنچه او می‌ترسید آسان‌تر می‌کرد.

دخترِ نابینا را به‌آرامی در جایی نشاند که نفیس‌لاشهٔ​ بتواند او را ببیند، سپس از دیوِ مرده بالا‌زره​ رفت و پیشرفتِ کارِ ستارهٔ دگرگون را بررسی کرد.

نفیس با‌حسِ​ اخم به‌بودند​ او نگاه کرد:

«نمی‌خوای کمک کنی؟‌رفته​ هر چی باشه‌خستگی​ ایدهٔ خودت بود.»

سانی شانه بالا انداخت.

«شاید بعداً. به‌هرحال انگار داره بهت خوش‌نمی‌دانست​ می‌گذره. بعضیا ممکنه بگن این یه پروژهٔ‌قبل​ کوچیک و باحاله برای رفعِ بی‌حوصلگی، نه؟»

چند بار‌حسِ​ پلک زد‌بودند​ و بعد گفت:

«گمونم.»

سانی چند بار سر تکان داد و به جاهایی نگاه کرد که با کنده شدنِ صفحاتِ‌مشغولِ​ زره، گوشتِ دیو لخت شده بود. خونِ لاجوردی دلمه بسته و آن را تیره و مثل‌جایی​ سنگ سفت کرده بود. با این حال، اینجا و آنجا لایه‌های سفیدِ چربی دست‌نخورده باقی مانده بود.

«راستش، یه‌منتها​ پروژهٔ دیگه‌طلسم​ تو ذهنمه.»

نفیس ابرویی بالا انداخت.

«اوه، واقعاً؟»

سانی شمشیرش را احضار‌مسائلی​ کرد و به شکافِ‌نمی‌دانست​ زرهِ موجود نزدیک‌تر شد.

«آره. می‌خوام شمع درست کنم.»

با گفتنِ این حرف‌ها، شروع‌امکان​ به بریدن کرد و چربی را‌منتها​ از بافتِ عضلانیِ سفت‌شده جدا کرد.

نفیس چند بار‌رفته​ پلک زد و بعد‌سفیدتر​ به کاسی نگاه کرد:

«هی، کاس.‌باشند​ سانی عقلش رو‌طلسم​ از دست داده؟»

دخترِ نابینا‌منتها​ با شنیدنِ اسمش‌مربوط​ به خودش آمد.

«ها؟ اِهم... مطمئن‌خویشتن​ نیستم. فکر کنم‌نام‌های​ فقط حوصله‌ش سر رفته.»

سانی روی کارش متمرکز شد و هیچ توجهی به آن‌ها نکرد. برای لحظه‌ای، به‌شبیه​ این فکر افتاد که خودش را با تیغهٔ تیزِ تکهٔ نیمه‌شب ببرد، اما بعد منصرف‌وضعیتِ​ شد. بریدنِ کفنِ عروسک‌گردان واقعاً سخت بود و نمی‌توانست زره را جلوی دخترها مرخص کند.

خب... دقیق‌تر بگوییم، خودش نمی‌خواست.

سانی با تکهٔ بزرگی از چربیِ دیو‌نمی‌دانست​ در دستش، از روی لاشه پایین پرید‌قبل​ و روی تلی از برگ‌های ریخته فرود آمد.

ساختنِ شمع از چربیِ حیوان خیلی سخت نبود. فقط به آتش،‌منتها​ آب و زمان نیاز داشت. فتیله را می‌شد از الیافِ جلبکِ دریایی‌قبل​ درست کرد. قرار نبود قشنگ بشود، اما او به زیبایی‌شناسی اهمیتی نمی‌داد.

سانی نفیس و کاسی‌صورتِ​ را جا گذاشت و‌شده​ با عجله به اردوگاهشان برگشت.

خورشید دیگر‌باشند​ در آسمان‌مسائلی​ بالا آمده بود.

بقیهٔ روز را صرفِ دو کار کرد:‌نمی‌دانست​ نظارت بر روندِ ساختِ شمع و دویدن در‌مشغولِ​ گوشه‌وکنارِ جزیره برای جمع‌کردنِ هرچه بیشترِ برگ‌های ریخته.

هرازگاهی نگاهش به نفیس می‌افتاد که روی قایق کار می‌کرد و‌منتها​ گاهی به کاسی می‌گفت در کارهای پیش‌پاافتاده کمکش کند. تا جایی که‌قبل​ می‌دید، ساختِ قایق خوب پیش می‌رفت. ستارهٔ دگرگون می‌دانست دارد چه‌کار می‌کند.

البته این تنها به این دلیل ممکن بود که قانعش کرده بود این کار را صرفاً برای‌کاسی​ سرگرمی می‌خواهد. اگر دخترها می‌دانستند سانی قصد دارد از قایق برای فرار از گورتپهٔ خاکستری استفاده کند،‌نفیس​ اثراتِ دربند بودن مدام یادِ این کار را از ذهنشان پاک می‌کرد و تمام کردنش غیرممکن می‌شد.

در این وضعیت، سانی تنها کسی بود که هدفِ‌سمتِ​ واقعیِ قایق را می‌دانست. به همین دلیل مجبور بود تمامِ‌زره​ بارِ تباهیِ ذهنیِ درختِ روح را به‌تنهایی به دوش بکشد.

حس می‌کرد هر آن ممکن است از‌نمی‌دانست​ خستگی بیفتد و بمیرد. انگار سرش پر‌قبل​ از آهنِ مذاب بود. دیدش داشت تار می‌شد.

اما سانی با لجاجت از تسلیم شدن سر باز زد. مهم نبود چقدر خسته‌مربوط​ است، یا چقدر دلش می‌خواهد همه‌چیز را رها کند، به این رنج پایان دهد و‌شمشیرِ​ به آرامشِ ندانستن برگردد؛ افکارش را فقط و فقط روی یک هدف متمرکز نگه داشت.

فرار از چنگالِ روح‌خوار.

سرانجام با‌باشند​ نزدیک شدنِ غروب،‌طلسم​ قایق آماده شد.

سانی که شبیه به جسدی متحرک شده بود، آهسته به لاشهٔ دیو نزدیک شد‌قبل​ که حالا شکافته و تکه‌تکه شده بود. انگار کالبدشکافی دیوانه به جزیره آمده بود‌آسان‌تر​ تا غول را تشریح کند و یادش رفته بود جانورِ بیچاره را دوباره بخیه بزند.

نفیس با نگرانی نگاهش کرد.

«سانی... حالت خوبه؟»

لبخندِ کجی‌باشند​ زد و‌مسائلی​ شانه بالا انداخت.

«خوبم. نسبتاً.»

مشخص نکرد دقیقاً‌خویشتن​ وضعیتِ فعلی‌اش را با‌نقشِ​ چه چیزی مقایسه می‌کند.

سانی سر چرخاند‌رفته​ و با رضایتی شوم‌سفیدتر​ به قایق نگاه کرد.

این... آن‌چیزی‌باشند​ نبود که‌مسائلی​ تصورش را می‌کرد.

بدنه از صفحاتِ منحنیِ فلزِ صیقلی ساخته شده بود که خارهای تیزی از هر طرفِ آن‌ها بیرون زده‌زره​ بود. صفحات با طنابِ طلایی که محکم دورشان پیچیده شده بود، کنارِ هم بند شده بودند. ستارهٔ دگرگون‌مرده​ توانسته بود شکافِ بینِ بخش‌های مختلفِ بدنه را چنان باریک درآورد که قطره‌ای آب به داخل نفوذ نکند.

دکل از ستونِ فقرات و دنده‌های دیو ساخته شده بود و شنلِ‌مسائلی​ افسون‌شدهٔ کاسی از آن‌ها آویزان بود تا نقشِ بادبان را ایفا کند. حتی‌کندنِ​ پاروی سکانی هم تعبیه شده بود که از نوکِ داسِ غول ساخته بودند.

انتظار داشت کلکی سرهم‌بندی‌شده ببیند، اما چیزی که پیشِ رویش بود‌چشمانش​ یک شناورِ واقعی بود. بله، زمخت به نظر می‌رسید... اما در‌کردنش​ عینِ حال محکم، به‌طرزِ مورمورکننده‌ای ترسناک و به‌شکلِ عجیبی چشمگیر بود.

«کشتیرانی روی دریای نفرین‌شده با‌طلسم​ قایقی که از استخوان‌های دیو‌لاشهٔ​ ساخته شده... شبیه شروعِ یه افسانه‌ست.»

موقتاً مسحورِ‌منتها​ ظاهرِ مخوفِ شناورِ‌مربوط​ زره‌پوش شده بود.

نفیس با‌حسِ​ رگه‌ای از‌بودند​ رضایت نگاهش کرد.

«راضی شدی؟ حالا چی؟»

سانی افکارش را جمع‌وجور کرد.

«حالا...»

تا سعی کرد به قدمِ بعدی فکر کند،‌مشابهی​ سدّی نامرئی در ذهنش پدیدار شد و جلوی‌نمی‌دانست​ هر تلاشی برای ادامه دادنِ آن فکر را گرفت.

«حالا ما... ما...»

هرچه تلاش کرد،‌منتها​ نتوانست دقیقاً به یاد‌می‌شد​ بیاورد می‌خواست چه‌کار کند.

با اخم دستش را بالا آورد، کفِ‌نمی‌دانست​ دستِ له‌وپاره‌اش را گاز گرفت و حس‌قبل​ کرد قطره‌های خون در دهانش سرازیر می‌شود.

اما حتی آن‌خویشتن​ درد هم کمکی‌نام‌های​ به شکستنِ سد نکرد.

سانی لبخندِ شومی زد، زانو زد و دستش را روی‌تب‌آلودی​ زمین گذاشت. تکهٔ نیمه‌شب را احضار کرد، دستِ دیگرش را‌نمی‌دید​ بالا برد و بی‌هیچ تردیدی ته‌کوبهٔ شمشیر را فرود آورد.

با خرد شدنِ استخوان‌های شکنندهٔ انگشتِ حلقه‌اش در‌نمی‌دانست​ اثرِ آن ضربهٔ محکم، موجی از دردِ جانکاه در‌کندنِ​ ذهنش پیچید و سدِّ نفوذناپذیر را در هم شکست.

«حالا از‌منتها​ این خراب‌شده‌طلسم​ می‌زنیم به چاک!»

ناولها | novelha.net