چپتر 767: معیارِ قدرت
0خبرِ بازگشتِ ستارهٔ دگرگون چون آتش در سراسرِ جهان پیچید. شبکه عملاً از بحث وامید گفتگوهای بیپایان منفجر شد. همه میخواستند در این شور و شوق شریک باشند و بازگشتِمحکوم قهرمانِ جوانی را جشن بگیرند که بیشک بهزودی به یکی از قدرتمندترین مدافعانِ بشریت بدل میشد.
هرچند واکنشها اغراقآمیز بود، اما درکِ احساساتِ انسانهای عادی و بیدارشدگان کارِ سختی نبود. دراعتراف این جهانِ تاریک و شکننده که در لبهٔ نابودی تلوتلو میخورد، همه تشنهٔ چیزی بودندچهرهای که به زندگیشان نور بتاباند و ترسهایشان را فراری دهد. همه دیوانهوار در جستجوی امید بودند.
سانی با فکر کردن بهاندکی این موضوع، بیاختیار توصیفِ سرشتِباید نف را به یاد آورد. نورآور...
[موجودی از نور هستی که طرد شده و محکوم است در تاریکی سر کند. به هر کجا که پا بگذاری، درخشش و گرما میآوری، اما همراه با آن، اشتیاقی وصفناپذیر نیز میآید.]
آیا امید همان اشتیاقی بود کهاقتباسِ در توصیف آمده بود؟ هر چهسرهم باشد، اشتیاق نامِ دیگرِ تمنا بود...
در هر حال، حکومت از مدتها پیش نفیس را برای سیراباعتراف کردنِ این تمنا به کار گرفته بود. آنها روایتی الهامبخش ازتأثیر وقایعِ ساحلِ فراموششده ساخته و او را محورِ داستان قرار داده بودند.
هرچند سانی از آن اقتباسِ سینماییِ مزخرف که اندکی پس از بیداریشان باگرفته عجله سرهم شده بود متنفر بود، اما باید اعتراف میکرد که این موضوع نشانمزخرف میداد بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین و رهبرشان تا چه حد روی افکارِ عمومی تأثیر گذاشتهاند.
انصافاً حکومت برای تبدیل کردنِ ستارهٔ دگرگون به چهرهایبتاباند نمادین، زحمتِ چندانی نکشیده بود. دستاوردهایش واقعاً بینظیر وکردن چشمگیر بود. شهادتِ ظاهریاش نیز بهراستی قلبها را تسخیر میکرد.
از این گذشته، نفیس صرفاً بهخاطرِ تبارش، افسانهای ریشهدار و قدرتمند را به ارث برده بود. پدربزرگش نخستینمیداد انسانی بود که کابوسِ دوم را فتح کرد و استاد شد. پدرش اولین کسی بود که کابوسِ سومواقعاً را فتح کرد و قدیس شد. هر دوی آنها جنگاورانی بزرگ، پیشگام و قهرمانانی ستودنی برای بشریت بودند.
...و حالا، او با تبدیل شدن بهعجله نخستین انسانی که مستقیماً از رتبهٔ خفتهمیداد عروج میکرد، به جمعِ آنان پیوسته بود.
با در نظر گرفتنِ تمامِ اینها، از واکنشِ شدیدِ مردم به این خبر تعجب نکرد. از همین حالاساحلِ بحثهای زیادی در شبکه به راه افتاده بود که پیشبینی میکردند ستارهٔ دگرگون بیشک نخستین کسی خواهد بودنشان که کابوسِ چهارم را فتح میکند و مانندِ والدین و پدربزرگش، بشریت را یک قدم به رستگاری نزدیکتر میسازد.
ای کاش میدانستند...
ای کاش میدانستند که فرمانروایان از پیش، این جهاناندکی را به حالِ خود رها کردهاند و احتمالاً بهزودیمیداد صدها میلیون نفر بر سرِ همین موضوع جان خواهند داد.
و اینکه قهرمانِسینماییِ ستودنیشان، جاهطلبیهای بسیاربیداریشان بزرگتری در سر دارد.
فتحِ کابوسِ چهارم؟ نه، این کار برای ستارهٔ دگرگون ازسیراب خاندانِ شعلهٔ جاودان بیش از حد پیشپاافتاده بود. او میخواست تمامِمحورِ کابوسها را فتح کند. میخواست خودِ طلسم را از بین ببرد...
یا دستکم تلاشش را بکند،چیزی حتی اگر بهای آن، سوختنِترسهایشان جهانِ بیداری در آتش باشد.
در حالی که مأمورانِ حکومت با چهرههایی وحشتزده به اینسو و آنسو میدویدند و بیشترِ جمعیتِمیکرد منتظر پراکنده شده بودند، سانی از گروه جدا شد و به راه افتاد تا چیزی برای خوردنچندانی پیدا کند. مورگانِ دلاوری مدتی پیش آنجا را ترک کرده بود، برای همین احساسِ خطرِ چندانی نمیکرد.
آها، درسته... مذاکراتِ اصلی آخرشاندکی هم انجام نشد. نمیدونم اینباید برای آیندهم چه معنیای داره...
سرانجام در کافهتریای بیمارستان نشست و بهزور کمی غذا قورت داد. چند سال پیش،آنها از اینکه میتوانست چنین غذای باکیفیتی بخورد سر از پا نمیشناخت. اما حالا، حتیاندکی مزهٔ غذاهای مختلف را هم نمیفهمید. فرقی با گوشتِ مقلد یا خمیرِ مصنوعی نداشتند.
سانی غرق در افکارش ساکت نشسته بود که ناگهان افیترسهایشان پیدایش شد و روی صندلیِ کنار او نشست. کوهی ازبیاختیار غذا در سینیاش بود. شکارچی با لبخند به او نگاه کرد:
«آدمای باهوشمحورِ مثل همقرار فکر میکنن، نه؟»
گازی به کیکِ کوچکی زد،اندکی بعد آن را درسته قورتباید داد و با رضایت گفت:
«درمانگرا میخوان وقتی نفیس بیدار شد،مدتها ما چهارتا بریم کمکشون. میدونی، برایکار وقتایی که ممکنه دوباره... بیقراری کنه.»
سانی درتلوتلو سکوت سرتشنهٔ تکان داد.
افی آهی کشید.
«باورم نمیشه همینجوری رفت و عروج پیدا کرد... خب، راستشباید باورم میشه. ولی بازم محشره! نف حتماً یه داستانِ عجیبغریب برایعمومی تعریف کردن داره. شاید حتی از داستانِ خودمون هم باورنکردنیتر باشه.»
سانی شانه بالا انداخت، بعدحکومت یک قاشق از غذایی کمیسیراب تند را در دهانش گذاشت.
شکارچی مدتیتلوتلو براندازش کردتشنهٔ و ناگهان گفت:
«میدونی... برای کسی که تازهداده به اولین و بهترین دوستش رسیده،عجله خیلی خوشحال به نظر نمیرسی خنگول.»
سانی نگاهی به او انداخت.
«کی گفته ما دوستیم؟»
افی پوزخند زد.
«به من دروغ نگو سانی.داده میدونم چه حسی به نفیس داریعجله و چقدر برات مهمه. چت شده؟»
سانی چهره در هم کشید.
«دروغ؟ مندیگرِ آخه چطورحال میتونم دروغ بگم؟»
نگاهش را پایینمیخورد انداخت، کمی مکث کردزندگیشان و بعد آرام گفت:
«قویتر... میخواستم از اون قویتر باشم. واقعاً،سینماییِ واقعاً تلاش کردم. و راستش رو بخوای،باید خیلی اعصابم خورده که همهش بیفایده بود.»
شکارچی بااقتباسِ حالتی عجیب بهاندکی او نگاه کرد.
«برای همین بود کهحال اونقدر عجله داشتی برینفیس به مصافِ کابوسِ دوم؟»
سانی به عقبمیخورد تکیه داد وبودند رویش را برگرداند.
«...آره. بخشِ بزرگیش همین بود.»
افی کمی مکثسینماییِ کرد، بعد آرامبیداریشان سر تکان داد.
«ببین سانی. واقعاً متأسفمحال که اینو میگم... ولی توبرای هیچوقت قویتر از نفیس نمیشی.»
سانی تند نگاهشمیخورد کرد؛ جرقههای خشمبودند در چشمانش شعلهور شد:
«آره؟ اونوقت چرا؟»
افی آهی کشید.
«راستش خیلی سادهست. هر دوتاتون استثنایی و بااستعدادین و ارادهٔ عظیمی دارین. هرگرفته دوتاتون فوقالعاده قوی هستین. ولی سانی... مهم نیست چقدر زود یه رتبهٔ جدید بگیری،مزخرف چندتا موجودِ کابوس رو بکشی، یا چندتا قطعهٔ روح جذب کنی. اون همیشه جلوتره.»
به چشمانش خیرهمیخورد شد و بابودند لحنی جدی گفت:
«چون اون چیزی داره که تو نداری. نفیس...مزخرف عزمِ راسخ داره سانی. چیزی که تو نداری.میکرد تا وقتی این قضیه عوض نشه، همیشه عقب میمونی.»
در حالی که سانی با حرصبیداریشان به او خیره شده بود، افیمیکرد ناگهان نیشخندی زد و شانه بالا انداخت.
«ولی خب... گورِ باباش! من که از تو هم عزم و ارادهمکار کمتره و خیلی هم حالم خوبه. اصلاً کی به این چیزا نیاز داره...اقتباسِ من ترجیح میدم شکمم سیر باشه تا اینکه از این چیزا داشته باشم!»
با این حرف خندید وچیزی دوباره مشغولِ خوردن شد وترسهایشان دیگر به بحثشان توجهی نکرد.
اما سانیمحورِ تا مدتیقرار بیحرکت ماند.
حالتی گرفتهاقتباسِ در چهرهاشمزخرف پدیدار شد.
پس از مدتی آهیحال کشید و در سکوتنفیس دوباره مشغولِ خوردن شد.
عزمِ راسخ... عزمِمیخورد راسخ... واقعاً کیبودند بهش نیاز داره...