---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 767: معیارِ قدرت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 767: معیارِ قدرت

0

خبرِ بازگشتِ ستارهٔ دگرگون چون آتش در سراسرِ جهان پیچید. شبکه عملاً از بحث و‌امید​ گفتگوهای بی‌پایان منفجر شد. همه می‌خواستند در این شور و شوق شریک باشند و بازگشتِ‌محکوم​ قهرمانِ جوانی را جشن بگیرند که بی‌شک به‌زودی به یکی از قدرتمندترین مدافعانِ بشریت بدل می‌شد.

هرچند واکنش‌ها اغراق‌آمیز بود، اما درکِ احساساتِ انسان‌های عادی و بیدارشدگان کارِ سختی نبود. در‌اعتراف​ این جهانِ تاریک و شکننده که در لبهٔ نابودی تلوتلو می‌خورد، همه تشنهٔ چیزی بودند‌چهره‌ای​ که به زندگی‌شان نور بتاباند و ترس‌هایشان را فراری دهد. همه دیوانه‌وار در جستجوی امید بودند.

سانی با فکر کردن به‌اندکی​ این موضوع، بی‌اختیار توصیفِ سرشتِ‌باید​ نف را به یاد آورد. نورآور...

[موجودی از نور هستی که طرد شده و محکوم است در تاریکی سر کند. به هر کجا که پا بگذاری، درخشش و گرما می‌آوری، اما همراه با آن، اشتیاقی وصف‌ناپذیر نیز می‌آید.]

آیا امید همان اشتیاقی بود که‌اقتباسِ​ در توصیف آمده بود؟ هر چه‌سرهم​ باشد، اشتیاق نامِ دیگرِ تمنا بود...

در هر حال، حکومت از مدت‌ها پیش نفیس را برای سیراب‌اعتراف​ کردنِ این تمنا به کار گرفته بود. آن‌ها روایتی الهام‌بخش از‌تأثیر​ وقایعِ ساحلِ فراموش‌شده ساخته و او را محورِ داستان قرار داده بودند.

هرچند سانی از آن اقتباسِ سینماییِ مزخرف که اندکی پس از بیداری‌شان با‌گرفته​ عجله سرهم شده بود متنفر بود، اما باید اعتراف می‌کرد که این موضوع نشان‌مزخرف​ می‌داد بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین و رهبرشان تا چه حد روی افکارِ عمومی تأثیر گذاشته‌اند.

انصافاً حکومت برای تبدیل کردنِ ستارهٔ دگرگون به چهره‌ای‌بتاباند​ نمادین، زحمتِ چندانی نکشیده بود. دستاوردهایش واقعاً بی‌نظیر و‌کردن​ چشمگیر بود. شهادتِ ظاهری‌اش نیز به‌راستی قلب‌ها را تسخیر می‌کرد.

از این گذشته، نفیس صرفاً به‌خاطرِ تبارش، افسانه‌ای ریشه‌دار و قدرتمند را به ارث برده بود. پدربزرگش نخستین‌می‌داد​ انسانی بود که کابوسِ دوم را فتح کرد و استاد شد. پدرش اولین کسی بود که کابوسِ سوم‌واقعاً​ را فتح کرد و قدیس شد. هر دوی آن‌ها جنگاورانی بزرگ، پیشگام و قهرمانانی ستودنی برای بشریت بودند.

...و حالا، او با تبدیل شدن به‌عجله​ نخستین انسانی که مستقیماً از رتبهٔ خفته‌می‌داد​ عروج می‌کرد، به جمعِ آنان پیوسته بود.

با در نظر گرفتنِ تمامِ این‌ها، از واکنشِ شدیدِ مردم به این خبر تعجب نکرد. از همین حالا‌ساحلِ​ بحث‌های زیادی در شبکه به راه افتاده بود که پیش‌بینی می‌کردند ستارهٔ دگرگون بی‌شک نخستین کسی خواهد بود‌نشان​ که کابوسِ چهارم را فتح می‌کند و مانندِ والدین و پدربزرگش، بشریت را یک قدم به رستگاری نزدیک‌تر می‌سازد.

ای کاش می‌دانستند...

ای کاش می‌دانستند که فرمانروایان از پیش، این جهان‌اندکی​ را به حالِ خود رها کرده‌اند و احتمالاً به‌زودی‌می‌داد​ صدها میلیون نفر بر سرِ همین موضوع جان خواهند داد.

و اینکه قهرمانِ‌سینماییِ​ ستودنی‌شان، جاه‌طلبی‌های بسیار‌بیداری‌شان​ بزرگ‌تری در سر دارد.

فتحِ کابوسِ چهارم؟ نه، این کار برای ستارهٔ دگرگون از‌سیراب​ خاندانِ شعلهٔ جاودان بیش از حد پیش‌پاافتاده بود. او می‌خواست تمامِ‌محورِ​ کابوس‌ها را فتح کند. می‌خواست خودِ طلسم را از بین ببرد...

یا دست‌کم تلاشش را بکند،‌چیزی​ حتی اگر بهای آن، سوختنِ‌ترس‌هایشان​ جهانِ بیداری در آتش باشد.

در حالی که مأمورانِ حکومت با چهره‌هایی وحشت‌زده به این‌سو و آن‌سو می‌دویدند و بیشترِ جمعیتِ‌می‌کرد​ منتظر پراکنده شده بودند، سانی از گروه جدا شد و به راه افتاد تا چیزی برای خوردن‌چندانی​ پیدا کند. مورگانِ دلاوری مدتی پیش آنجا را ترک کرده بود، برای همین احساسِ خطرِ چندانی نمی‌کرد.

آها، درسته... مذاکراتِ اصلی آخرش‌اندکی​ هم انجام نشد. نمی‌دونم این‌باید​ برای آینده‌م چه معنی‌ای داره...

سرانجام در کافه‌تریای بیمارستان نشست و به‌زور کمی غذا قورت داد. چند سال پیش،‌آن‌ها​ از اینکه می‌توانست چنین غذای باکیفیتی بخورد سر از پا نمی‌شناخت. اما حالا، حتی‌اندکی​ مزهٔ غذاهای مختلف را هم نمی‌فهمید. فرقی با گوشتِ مقلد یا خمیرِ مصنوعی نداشتند.

سانی غرق در افکارش ساکت نشسته بود که ناگهان افی‌ترس‌هایشان​ پیدایش شد و روی صندلیِ کنار او نشست. کوهی از‌بی‌اختیار​ غذا در سینی‌اش بود. شکارچی با لبخند به او نگاه کرد:

«آدمای باهوش‌محورِ​ مثل هم‌قرار​ فکر می‌کنن، نه؟»

گازی به کیکِ کوچکی زد،‌اندکی​ بعد آن را درسته قورت‌باید​ داد و با رضایت گفت:

«درمانگرا می‌خوان وقتی نفیس بیدار شد،‌مدت‌ها​ ما چهارتا بریم کمکشون. می‌دونی، برای‌کار​ وقتایی که ممکنه دوباره... بی‌قراری کنه.»

سانی در‌تلوتلو​ سکوت سر‌تشنهٔ​ تکان داد.

افی آهی کشید.

«باورم نمی‌شه همین‌جوری رفت و عروج پیدا کرد... خب، راستش‌باید​ باورم می‌شه. ولی بازم محشره! نف حتماً یه داستانِ عجیب‌غریب برای‌عمومی​ تعریف کردن داره. شاید حتی از داستانِ خودمون هم باورنکردنی‌تر باشه.»

سانی شانه بالا انداخت، بعد‌حکومت​ یک قاشق از غذایی کمی‌سیراب​ تند را در دهانش گذاشت.

شکارچی مدتی‌تلوتلو​ براندازش کرد‌تشنهٔ​ و ناگهان گفت:

«می‌دونی... برای کسی که تازه‌داده​ به اولین و بهترین دوستش رسیده،‌عجله​ خیلی خوشحال به نظر نمی‌رسی خنگول.»

سانی نگاهی به او انداخت.

«کی گفته ما دوستیم؟»

افی پوزخند زد.

«به من دروغ نگو سانی.‌داده​ می‌دونم چه حسی به نفیس داری‌عجله​ و چقدر برات مهمه. چت شده؟»

سانی چهره در هم کشید.

«دروغ؟ من‌دیگرِ​ آخه چطور‌حال​ می‌تونم دروغ بگم؟»

نگاهش را پایین‌می‌خورد​ انداخت، کمی مکث کرد‌زندگی‌شان​ و بعد آرام گفت:

«قوی‌تر... می‌خواستم از اون قوی‌تر باشم. واقعاً،‌سینماییِ​ واقعاً تلاش کردم. و راستش رو بخوای،‌باید​ خیلی اعصابم خورده که همه‌ش بی‌فایده بود.»

شکارچی با‌اقتباسِ​ حالتی عجیب به‌اندکی​ او نگاه کرد.

«برای همین بود که‌حال​ اون‌قدر عجله داشتی بری‌نفیس​ به مصافِ کابوسِ دوم؟»

سانی به عقب‌می‌خورد​ تکیه داد و‌بودند​ رویش را برگرداند.

«...آره. بخشِ بزرگیش همین بود.»

افی کمی مکث‌سینماییِ​ کرد، بعد آرام‌بیداری‌شان​ سر تکان داد.

«ببین سانی. واقعاً متأسفم‌حال​ که اینو می‌گم... ولی تو‌برای​ هیچ‌وقت قوی‌تر از نفیس نمی‌شی.»

سانی تند نگاهش‌می‌خورد​ کرد؛ جرقه‌های خشم‌بودند​ در چشمانش شعله‌ور شد:

«آره؟ اون‌وقت چرا؟»

افی آهی کشید.

«راستش خیلی ساده‌ست. هر دوتاتون استثنایی و بااستعدادین و ارادهٔ عظیمی دارین. هر‌گرفته​ دوتاتون فوق‌العاده قوی هستین. ولی سانی... مهم نیست چقدر زود یه رتبهٔ جدید بگیری،‌مزخرف​ چندتا موجودِ کابوس رو بکشی، یا چندتا قطعهٔ روح جذب کنی. اون همیشه جلوتره.»

به چشمانش خیره‌می‌خورد​ شد و با‌بودند​ لحنی جدی گفت:

«چون اون چیزی داره که تو نداری. نفیس...‌مزخرف​ عزمِ راسخ داره سانی. چیزی که تو نداری.‌می‌کرد​ تا وقتی این قضیه عوض نشه، همیشه عقب می‌مونی.»

در حالی که سانی با حرص‌بیداری‌شان​ به او خیره شده بود، افی‌می‌کرد​ ناگهان نیشخندی زد و شانه بالا انداخت.

«ولی خب... گورِ باباش! من که از تو هم عزم و اراده‌م‌کار​ کمتره و خیلی هم حالم خوبه. اصلاً کی به این چیزا نیاز داره...‌اقتباسِ​ من ترجیح می‌دم شکمم سیر باشه تا اینکه از این چیزا داشته باشم!»

با این حرف خندید و‌چیزی​ دوباره مشغولِ خوردن شد و‌ترس‌هایشان​ دیگر به بحثشان توجهی نکرد.

اما سانی‌محورِ​ تا مدتی‌قرار​ بی‌حرکت ماند.

حالتی گرفته‌اقتباسِ​ در چهره‌اش‌مزخرف​ پدیدار شد.

پس از مدتی آهی‌حال​ کشید و در سکوت‌نفیس​ دوباره مشغولِ خوردن شد.

عزمِ راسخ... عزمِ‌می‌خورد​ راسخ... واقعاً کی‌بودند​ بهش نیاز داره...

ناولها | novelha.net