چپتر 1163: سرزمینِ درهمشکسته
0پس از مدتها سکوتِ آرامشبخش،هیچ سانی نگاهی به نفیس انداخت،سردرگمی چند لحظه فکر کرد و پرسید:
«خب، نظرتمیتوانست راجع بهبیگانه اینجا چیه؟»
دیگر اعضای دسته همگی ارتباطِ عمیقی با جزایرِ زنجیری داشتند. سانی و کاسینداری بیشترین زمان را اینجا گذرانده بودند، اما افی و کای هم پیوندِ تنگاتنگی باخاک بقایای پادشاهیِ امید داشتند. تجربیاتشان در کابوس چیزی نبود که هرگز از یاد برود.
آنجا جایی بودبیشتری که آنها راهیچ تغییر داده بود.
از سوی دیگر، نفیس در اینجااحساسِ غریبه بود. میتوانست با چشمِ یکباید بیگانه به جزایرِ زنجیری نگاه کند.
پس، بیدلیلمیتوانست کنجکاوِ دیدگاهِبیگانه او بود.
نف کمیکشید مکث کرد ونظرِ بعد آرام گفت:
«مثلِ همهجای دیگهست. درهمشکسته.»
سانی لبخند زد.
«آره انگار. جزایرِ زنجیریبیگانه تو این زمینه صادقترن، مگهدیدگاهِ نه؟ ماهیتِ درهمشکستهشونو پنهون نمیکنن.»
در واقع،کشید عالمِ رؤیامیکردم جهانی ویران بود.
...جهانِ بیدارینظرِ هم ویرانهایداشته بیش نبود.
و زنِ جوانی که کنارش ایستادهاحساسِ بود، ستارهٔ ویرانی بود. نامی برازنده برایباشم کسی که زادهٔ دو جهانِ درهمشکسته بود.
آهی کشید.
«با این حال، فکر میکردمنظرِ نظرِ بیشتری داشته باشی. هیچاحساسِ احساسِ پیوندی با این سرزمین نداری؟»
نفیس بانظرِ کمی سردرگمی نگاهیباشی به او انداخت.
«چرا باید داشته باشم؟»
سانی شانهای بالا انداخت.
«خب، پادشاهیِ امید رو ایزدِ خورشید نابود کرد. اون آتشش رو فرود آورد و اینجاچرا رو با خاک یکسان کرد. تو وارثِ اون آتشی، مگه نه؟ خونِ ایزدِ خورشید تو رگهاتخونِ جریان داره. پس، یهجورایی تو آخرین نوادهٔ همون موجودی هستی که این سرزمین رو ویران کرد.»
نفیس مدتینظرِ ساکت ماند وباشی بعد لبخند زد.
«میفهمم. آره، منطقیه که با ایزدِ خورشیدپیوندی احساسِ پیوند کنم. اما، در واقع... توشانهای این مورد، بیشتر با امید احساسِ نزدیکی میکنم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«امید؟ همون دیمونِ شروری که هزار سال ذهنِ همهٔ ساکنانِ اینپیوندی ویرانهها رو به بازی گرفت، دیوونهشون کرد و باعثِ هر جورنابود شرارتِ ناگفتنی و شنیعی شد؟ ملکهٔ پستِ جنون، اون امید رو میگی؟»
نف کمی سرش راداشته کج کرد. چند لحظهپیوندی مکث کرد و بعد گفت:
«امیدی که دشمنی شکستناپذیر تمامِ داروندارش رو نابود کرد. کسی که هزار سالباشم در زنجیر موند، اما هرگز از تلاش برای آزادی دست نکشید. کسی که ازخونِ زندانش فرار کرد و با ایزدانِ جاودان واردِ جنگ شد. و کشتشون. اون امید.»
سانی لبخندش را پنهان کرد.
«ها. خب، اگه اینطوری به قضیهبیشتری نگاه کنی... راستش منم یهجورایی ازسرزمین امید خوشم میاد. میدونستی یه بار دیدمش؟»
برای اولین بار پس از مدتها، دید کهپیوندی حالتِ معمولاً آرامِ چهرهٔ نف کمی در همبالا شکست. با حالتی جاخورده به او نگاه کرد.
«تو... توبیشتری امید رو دیدی؟هیچ دیمونِ آرزو رو؟»
سانی سر تکان داد.
«آره. خب... حداقل نسخهای از اون رو. درستباشی تو آخرین لحظاتِ کابوس، واردِ برج شدم و برایباشم چند لحظهٔ گذرا دیدمش. حتی باهام حرف هم زد.»
چند لحظه تردید کرد.
«بهم گفت که دیمونها نقصِ ایزداناحساسِ بودن. با این حال، مطمئن نیستم منظورشباشم چی بود. همیشه فکر میکردم ایزدان بینقصن.»
نفیس اخم کرد،چشمِ بعد رو برگرداند وبیدلیل به ستارهها خیره شد.
«...شنیدم که ایزدان زمانی موجوداتی کامل بودن،داشته اما بعد دیگه نبودن. خیلی منطقی به نظرچرا نمیاد، مگه نه؟ منم نمیدونم منظورش چی بوده.»
مدتی ساکت ماندبیشتری و بعد باهیچ لحنی یکنواخت گفت:
«اما آدم رو به فکر میندازه. ایزدِ خورشید هم برایسردرگمی استفاده از قدرتش مجبور بود بهایی بپردازه؟ مجبور بود بسوزه؟آتشش مجبور بود رنج بکشه؟ نابود کردنِ پادشاهیِ امید براش دردناک بود؟»
نفیس با چهرهایچشمِ سرد به ستارگانِکند دوردست چشم دوخت.
«ایزدان میتونستن بمیرن،حال پس حتماً اونابیشتری هم رنج کشیدن.»
به آسمانِ سیاه خیره ماند.
سپس، آرامآرام،بیشتری لبخندی کمرنگ رویهیچ لبهایش نقش بست.
«...امیدوارم خیلی رنج کشیده باشه.»
سرانجام، به جزیرهٔ عاج برگشتند.
خورشید داشت پشتِ افق ناپدید میشد و هلالِ ماه در آسمانِ گرگومیش خودنماییباشم میکرد. هر پنج نفر در ساحلِ دریاچهٔ زلال، دورِ آتشی جمع شدند تاآتشی پیش از بازگشت به جهانِ بیداری، آخرین وعدهٔ غذاییشان را با هم بخورند.
این مهلتِمیتوانست کوتاه تقریباً بهنگاه پایان رسیده بود.
سانی از آخرین دستپختِ نفیس که تا مدتی نصیبش نمیشد لذت میبرد و چهرهٔسردرگمی همراهانش را میکاوید — نفیس، کاسی، افی، کای... با رقصِ آتش، سایهها تکان میخوردندیکسان و آنها را به رنگِ نارنجی و خاکستری درمیآوردند. چهرهشان آسوده و آرام بود.
خودش هم احساسِ آرامش میکرد.
پس از مدتی، سانی سرش را چرخاند تا بهنداری دریاچه نگاه کند؛ جایی که کشتیِ پرنده آرام روینابود سطحِ آب تکان میخورد. اخمِ کوچکی روی صورتش نشست.
«...هی. ما هنوزچشمِ اسمی برای اونکند چیز پیدا نکردیم، نه؟»
بقیه با گیجیحال به او نگاه کردند.داشته سپس، چهرهشان باز شد.
«آها!»
کای اولین نفری بود کههیچ به حرف آمد. چند لحظهسردرگمی فکر کرد و بعد لبخند زد.
«شناگرِ آسمان چطوره؟»
سانی نگاهی خریدارانه بهمیکردم او انداخت؛ نگاهی که کماندارِهیچ خوشقیافه را به تردید انداخت.
«چیه؟»
سانی سر تکان داد.
«نه، نه. به من توجهنگاه نکن. فقط فکر کنم الان میفهمممکث چطور اسمِ گروهِ موسیقیت شد نایتاندگیل...»
کای وکشید نفیس هرمیکردم دو پلک زدند.
«نایتاندگیل چشه مگه؟»
«نایتاندگیل اسمِبیشتری فوقالعادهای برایباشی یه گروهه!»
سانی پوزخندِ کجی زد.
«باشه، باشه! اون اسممیکردم هیچ مشکلی نداره. ولی،باشی شناگرِ آسمان؟ خیلی باابهت نیست.»
کای ازنظرِ روی خجالت سرشباشی را پایین انداخت.
«اوه، خب... حالاداشته که فکر میکنم،احساسِ حق با توئه...»
در آن لحظه، افی گفت:
«من یهکشید اسمِ عالیمیکردم تو ذهنم دارم.»
همه به سمتِ اوداشته برگشتند و زنِ شکارچیپیوندی نگاهی شیطنتآمیز به سانی انداخت.
«این یه کشتیِ پرندهست، مگه نه؟احساسِ تو آسمون اوج میگیره و غرقِ نورِباشم آفتاب میشه. پس... چطوره... اسمشو بذاریم سانفول؟»
گوشهٔ چشمِ سانی پرید.
«...پیشنهادِ بعدی.»
کاسی چند لحظه تردید کرد.
«راستش نمیدونم. دلم میخواد به افتخارِ نوکتیس براش اسم بذارم، اما در عینِباشم حال... این الان کشتیِ آتشبانانه. برای جمعآوریِ شعلههای ایزدی ساخته شده و در آینده،خونِ نمادِ ستارهٔ دگرگون و آدمهاش میشه. باید به خاطرِ گذشته نامگذاریش کنیم یا آینده؟»
همه به نفیسچشمِ نگاه کردند. او مدتیبیدلیل ساکت ماند. سرانجام گفت:
«بیاید به دوستِ تو، نوکتیس، ادای احترامداشته کنیم. سانی بهتر از همه میشناختش، پسسردرگمی بهترین شخص برای اسم گذاشتن روی کشتی خودشه.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
چطور شدبیشتری که این کارهیچ افتاد گردنِ من؟
با اینمیتوانست حال... از اوننگاه مسئولیتهای بد نبود.
به نوکتیس فکر کرد، کسی کهبیشتری خودش را بهترین دوستِ او میخواند،سرزمین و به چیزی که نوکتیس میخواست.
...شکستنِ ارادهٔ ایزدانبیشتری و رها کردنِهیچ امید از غلوزنجیرش.
همچنین به اودیسیوس فکرباشی کرد، و به میلِسرزمین ناامیدانهٔ خودش برای آزادی.
به دستاوردهای نوکتیس اندیشید.
در نهایت، نوکتیس کهمیکردم بود؟ چه کلماتی او راهیچ بهتر از همه توصیف میکرد؟
اون دروغگوی پستِ حقهباز...
پس از مدتی،داشته سانی آهی کشیداحساسِ و سر تکان داد.
«آره. فکرمیتوانست کنم میدونم. یهنگاه اسمِ خوب دارم.»
به شبحِ باشکوهِ کشتیِمیکردم باستانی نگاه کرد وباشی چند لحظه ساکت ماند.
سرانجام، گفت:
«...زنجیرشکن. اسمشو همین میذاریم.»