---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 240: نگاهِ ناشناخته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 240: نگاهِ ناشناخته

0

جمجمهٔ غول‌پیکری در دستِ مجسمهٔ باستانی بود‌البته​ که تقریباً به جمجمهٔ انسان شباهت داشت،‌سالم​ اما در عین حال بسیار متفاوت بود.

گذشته از اندازه، شکلش کاملاً غیرعادی بود. اگر سانی می‌خواست‌هزار​ دقیقاً تفاوتش را توصیف کند برای بیانش کلمه کم می‌آورد،‌سومی​ اما همه‌چیزِ آن جمجمه نشان از نادرستی، کینه‌توزی و شرارت داشت.

هالهٔ پستی که از آن ساطع می‌شد، تقریباً قابل‌لمس‌تلاش​ بود. سانی ناگهان احساسِ تهوع و ضعف کرد، انگار فقط‌برجسته‌ترین​ نگاه کردن به آن جمجمهٔ غول‌پیکر داشت جانش را می‌گرفت.

این حس تا حدودی شبیهِ چیزی بود‌موجودِ​ که هنگامِ تلاش برای خواندنِ رون‌های توصیف‌کنندهٔ‌است​ ناشناخته تجربه کرده بود، فقط هزار برابر شدیدتر.

...اما برجسته‌ترین و بارزترین تفاوت این بود که آن جمجمهٔ غول‌پیکر به جای‌جانِ​ دو حفرهٔ چشم، سه حفره داشت و سومی بالای بقیه، درست وسطِ پیشانی‌اش‌درخششِ​ قرار گرفته بود. دندان‌های نیشِ آن نیز برجسته‌تر و سنگین‌تر از دندان‌های انسان بود.

فکِ پایینِ جمجمه وجود نداشت و از همان‌جا بود که‌هزار​ هفت شاخکِ غول‌پیکر بیرون زده بودند. در کمالِ تعجب، نگاه‌سومی​ کردن به خودِ شاخک‌ها همان اثرِ تهوع‌آور را روی سانی نداشت.

با نوعی حیرتِ تاریک فهمید که آن وحشتِ اعماق دارد از آن جمجمهٔ وحشتناک به عنوانِ پوسته استفاده می‌کند و مانندِ یک موجودِ‌حفرهٔ​ دریاییِ ضعیف و آسیب‌پذیر درونش پنهان شده است... البته هیچ موجودِ ضعیف یا آسیب‌پذیری هرگز از تباهیِ این استخوان‌های باستانی جانِ سالم به‌بیرون​ در نمی‌برد. در واقع می‌توانست گوشتِ سیاه و روغنی را ببیند که از شکاف‌های تاریکِ سه حفرهٔ چشمِ غارمانندِ جمجمه بیرون زده بود.

در درخششِ رعدوبرق، سانی متوجه شد که شاخک‌ها در حرکت‌اند و خود‌پنهان​ را دورِ بازوی مجسمهٔ سنگیِ عظیم‌الجثه می‌پیچند. سه تا از آن‌ها به شدت‌می‌توانست​ آسیب دیده بودند، اما چهار تای باقی‌مانده هنوز سرشار از قدرتی غیرقابل‌تصور بودند.

قدرتِ ترکیبیِ آن‌ها برای‌پنهان​ خرد کردنِ سنگِ باستانی‌هیچ​ بیش از حدِ نیاز بود.

با وجودِ اینکه بازویش از قبل شروع‌ناشناخته​ به ترک خوردن کرده بود، انگار مجسمهٔ عظیم‌الجثه‌تفاوت​ نسبت به آغوشِ ویرانگرِ موجودِ مغاکی بی‌تفاوت بود.

داره... داره چی‌کار می‌کنه؟!

انگار در پاسخ به سؤالش، دریای تاریک ناگهان خروشید و شکافت و بازوی دیگرِ غولِ‌البته​ سنگی را از اعماقِ سردش رها کرد. در حالی که رودهایی از آبِ سیاه از‌شکاف‌های​ آن جاری بود، دستِ مجسمهٔ عظیم‌الجثه به آرامی بالا رفت و تا آسمان‌های خروشان امتداد یافت.

بادهای توفان‌زا به آن برخورد می‌کردند،‌است​ اما از تکان دادنِ بازوی مجسمهٔ عظیم‌الجثه‌جانِ​ حتی به اندازهٔ یک سانتی‌متر عاجز بودند.

چکشی که در دستش فشرده‌رون‌های​ شده بود، ناگهان در درخششی‌هزار​ آبی و شبح‌وار فرو رفت.

...نه، در واقع درخشش نبود.‌حدودی​ قوس‌هایی از الکتریسیته در سراسرِ‌خواندنِ​ سطحش جریان داشت. آن‌ها پیش‌آهنگِ...

چشمانِ سانی گشاد شد.

لحظه‌ای بعد، صاعقه‌ای چکش را به آسمان وصل کرد. بعد یکی‌تباهیِ​ دیگر، و یکی دیگر. ده‌ها صاعقه پشت‌سرهم روی چکشِ سنگی فرود‌شکاف‌های​ آمدند و غرشِ رعد نزدیک بود تمامِ دنیا را در هم بشکند.

سنگِ باستانی غرق در کفنِ خروشانِ الکتریسیته‌ناشناخته​ داغ شد، به طرزِ خیره‌کننده‌ای روشن شد‌بارزترین​ و درخششِ نارنجیِ خشمگینی از خود ساطع کرد.

برای یک‌جانش​ لحظه، همه‌چیز‌این​ آرام گرفت.

سپس، با همان بی‌تفاوتیِ آرام، غول چکشِ سوزانش را فرود آورد و ضربهٔ‌شده​ ویرانگری به آن جمجمهٔ نفرت‌انگیز زد. نوکِ چکش به‌راحتی استخوانِ باستانی را در هم‌سیاه​ شکست و تا عمقِ گوشتِ آن موجودِ ترسناک که درونش پنهان بود فرو رفت.

سانی خیره ماند،‌درونش​ از شدتِ حیرت‌است​ خشکش زده بود.

اما در لحظهٔ بعد، با شیونِ وحشتناک، گوش‌خراش و ناهنجاری به عقب پرتاب شد. آن شیون شبیه هیچ صدایی‌حفره​ نبود که یک موجودِ زنده بتواند تولید کند، و حتی از رعدِ کرکننده‌ای که آسمانِ خروشان را می‌شکافت هم‌هفت​ بسیار بلندتر بود. این صدا از ساکنِ اعماق می‌آمد که بدنش با ضربهٔ غولِ سنگی به‌شدت مجروح شده بود.

سانی با دقت که نگاه کرد، دید موجِ عظیمی از‌خواندنِ​ خونِ تیره از زخمِ وحشتناکی که به موجودِ اعماق وارد‌بارزترین​ شده بود، فوران می‌کند. نه... خون نبود. چیزِ دیگری بود.

چیزی که از بدنِ‌استفاده​ موجودِ ترسناکِ اعماق بیرون می‌ریخت،‌ضعیف​ چیزی جز تاریکیِ خالص نبود.

...و دیواری از‌درونش​ آن داشت مستقیم‌است​ به سمتشان می‌آمد.

ناگهان، حسِ خطری‌تلاش​ مرگبار سراسرِ وجودِ‌توصیف‌کنندهٔ​ سانی را فرا گرفت.

چ—چی...

برای بقیهٔ اعضای دسته، تاریکی‌ای که از بدنِ آن موجودِ ترسناک بیرون‌پنهان​ می‌ریخت احتمالاً تفاوتی با تودهٔ تاریکِ ابرهای توفان‌زایی که احاطه‌شان کرده بود، سطحِ‌می‌توانست​ سیاه دریا، یا حتی خونِ متعفنِ ملخ‌های غول‌پیکری که پیش‌تر کشته بودند، نداشت.

اما سانی که می‌توانست درونِ هر سایه‌ای را ببیند،‌آسیب‌پذیری​ در دم فهمید که این یکی فرق دارد. چون نگاهش‌سیاه​ اصلاً نمی‌توانست در سطحِ بی‌نور و مواجِ آن نفوذ کند.

نمی‌دانست چطور، اما مطمئن بود اگر آن تاریکی‌تجربه​ به بدنشان بخورد، کارِ همه‌شان تمام است و‌جای​ به سرنوشتی صد بار بدتر از مرگ دچار می‌شوند.

سرنوشتی که حتی نمی‌توانست‌این​ درکش کند، چه رسد‌هنگامِ​ به اینکه تصورش کند.

سانی بدنش را چرخاند،‌استفاده​ دهانش را باز کرد و‌ضعیف​ با تمامِ توانش فریاد زد:

«نف! نور!»

بیشتر از یک ثانیه نمانده بود تا موجِ تاریکی آن‌ها را در بر بگیرد.‌بارزترین​ اگر ستارهٔ دگرگون حتی یک لحظه دیر می‌کرد یا وقتش را هدر می‌داد تا‌دندان‌های​ به حرف‌های او فکر کند و تصمیم بگیرد که به حرفش گوش کند یا نه...

اما این کار را نکرد.

به‌محضِ اینکه نفیس وحشتِ عریان را‌مانندِ​ در صدای سانی شنید، بی‌درنگ شعله‌هایش‌پنهان​ را احضار کرد و به شمشیرش فرستاد.

ناگهان درخششِ سفید و کورکننده‌ای دسته را در بر گرفت و سیاهیِ توفان را پس‌نمی‌برد​ زد. وقتی موجِ تاریکیِ واقعی که از زخمِ موجودِ اعماق بیرون می‌ریخت به نورِ خالص‌خود​ رسید، خیلی ساده... از بین رفت و مانندِ ردِّ یک کابوس در روشناییِ روز ناپدید شد.

سانی نفسش را بیرون‌خواندنِ​ داد و با تنی‌تجربه​ بی‌رمق روی سنگ‌ها افتاد.

نگاهی به جلو انداخت و دید غولِ باستانی چکش‌اش را بیرون کشید و با بی‌تفاوتی، آن‌هزار​ جمجمهٔ غول‌پیکر و دلخراش را دوباره در آب‌های خروشانِ دریای نفرین‌شده رها کرد. شاخک‌های سیاه با‌قرار​ بی‌جانی تشنج کردند، از دورِ بازویش باز شدند و چند لحظه بعد در امواج ناپدید شدند.

...مجسمهٔ باستانی بی‌آنکه هیچ توجهی به‌مانندِ​ آن‌ها بکند، چکش را پایین آورد و‌شده​ به راهپیمایی‌اش به سمتِ جنوب ادامه داد.

انگار نه‌آسیب‌پذیر​ انگار که‌پنهان​ اتفاقی افتاده بود.

سانی دندان‌هایش را روی هم فشرد‌توصیف‌کنندهٔ​ و هرچه توان برایش مانده بود جمع‌برجسته‌ترین​ کرد تا دوباره به قدیسِ سنگی بچسبد.

توفان هنوز تمام نشده بود.

با این حال، نمی‌دانست چرا،‌می‌کند​ اما دیگر آن‌قدرها هم ترسناک‌آسیب‌پذیر​ و خطرناک به نظر نمی‌رسید.

در واقع، هیچ اتفاقِ دیگری هم برایشان‌البته​ نیفتاد. ساعت‌ها بعد، بادهای خروشان فروکش کردند و‌نمی‌برد​ سیلابِ باران آرام‌آرام به نم‌نمی سبک تبدیل شد.

پردهٔ ابرهای تاریک رفته‌رفته‌خواندنِ​ شکافت و پرتوهای آفتاب از‌کرده​ میانِ پارگی‌ها به پایین تابید.

توفان تمام شده بود.

سانی همان‌طور که روی سطحِ سنگی‌مانندِ​ و سرد افتاده بود، به آسمان‌پنهان​ خیره شد و چهره در هم کشید.

نسبتاً امن و زهر مار...

ناولها | novelha.net