---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1032: سقوطِ فالکون اسکات (۵۰) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1032: سقوطِ فالکون اسکات (۵۰)

0

پیکرِ عظیم و بی‌سرِ جالوت به جلو متمایل شد و بعد شروع‌شهر​ به سقوط کرد. به خاطرِ جثهٔ غول‌آسایش، انگار جسدِ غول به‌جای آنکه‌نکند​ مثلِ بهمنی ویرانگر از سنگ فرو بریزد، داشت آرام در هوا شناور می‌شد.

با این حال، صدها موجودِ کابوس در‌نمایان​ آن پایین به وحشت افتاده بودند و‌عوض​ می‌کوشیدند بگریزند تا زیرِ آوارِ آن لِه نشوند.

سانی خشکش‌ساعت‌های​ زد، لحظه‌ای‌صرفِ​ مبهوت ماند.

...الان چی شد؟

او... او آن حرامزادهٔ‌ببرند​ لعنتی را کشته بود؟‌نمایان​ چطور؟ قرار نبود این‌طور بشود!

سانی ساعت‌های بی‌شماری را صرفِ ساختنِ یادگارِ محاصره کرده بود تا مطمئن شود‌هدف​ قدیس به‌موقع متعالی می‌شود. با این حال، هرگز انتظار نداشت تایتانِ سقوط‌کرده را با‌ساحلی​ یک ضربه از پای درآورد. تایتان، تایتان بود! قرار نبود به این راحتی بمیرند.

نقشه این بود که زوبین پوستهٔ سنگیِ روی سینهٔ غول را در هم بشکند و راهی به سوی قلبش باز کند. قرار بود‌تایتان​ استاد جت واردِ شکاف شود و هسته‌های روحِ جالوت را از درون نابود کند، در حالی که سانی و قدیس از بیرون به‌بیرون​ او یورش می‌بردند. قرار بود با هم غول را آرام‌آرام از پا درآورند... و شاید حتی از این مهلکه جان به در ببرند.

وقتی تایتان چشمِ گداخته‌اش را نمایان کرد و شروع به ذوب کردنِ دیوارِ شهر‌ببرند​ کرد، سانی مجبور شد هدف را عوض کند و به قدیس دستور دهد چشم‌چشم​ را نشانه بگیرد. هرگز فکرش را نمی‌کرد جالوت با همان یک ضربه کشته شود.

...نکند آن‌مهلکه​ چشم پاشنهٔ‌ببرند​ آشیلِ تایتان بود؟

با این حال، وقتی در بزرگراهِ ساحلی با غول روبه‌رو شده بودند، کیم متوجهِ‌عوض​ نقطه ضعفِ بارزی نشده بود. شاید توان‌هایش برای دیدنِ آن کافی نبود؟ یا این‌روبه‌رو​ نقطه ضعف فقط زمانی آشکار می‌شد که جالوت چشمِ درونی و پنهانش را نمایان می‌کرد؟

در هر‌ساعت‌های​ صورت، تایتان... تایتان‌ساختنِ​ بی‌شک مرده بود.

سانی او را کشته بود.

لحظه‌ای، شعفِ‌مهلکه​ تاریکی در‌ببرند​ دلش جرقه زد.

این بهایِ دشتِ ارِبوسه، حرومزادهٔ کثیف...‌گداخته‌اش​ و بهایِ منم هست. این تقاصِ‌مجبور​ اینه که نزدیک بود منو بکشی...

اما بعد، شعفش ناپدید شد. از هر نظر، سانی باید‌شود​ سر از پا نمی‌شناخت؛ هر چه باشد یک تایتان را‌ضربه​ کشته بود! اما به‌جای شادی، سرمایی در ستونِ فقراتش دوید.

سانی که ناگهان مضطرب شده بود، به اطراف نگاه کرد. تسلیحاتِ سدِّ دفاعی‌جان​ تقریباً نابود شده بودند و خودِ دیوار آسیب دیده و از ریخت افتاده‌دستور​ بود. چند بخش به‌کلی فرو ریخته بود، اما بیشترِ آن هنوز پابرجا بود.

مدافعان تلفاتِ سنگینی داده بودند، به‌ویژه خلبانانی که در ماشین‌های جنگی‌شان زنده در آتش سوختند. بسیاری‌دستور​ از سربازان تفنگ‌هایشان را از دست داده بودند و لایه‌های بیرونیِ زره‌های مکانیزه‌شان به‌شدت آسیب دیده‌متوجهِ​ بود. با این حال، هنوز شمارِ کافی از آن‌ها زنده بودند تا به نبرد ادامه دهند... شاید.

خوشبختانه، بیشترِ بیدارشدگان توانسته بودند خاطره‌های فولادی‌شان‌نمایان​ را مرخص کنند و آن‌ها را از نابودی‌دستور​ نجات دهند، و حالا داشتند دوباره احضارشان می‌کردند.

همه هنوز در بهتِ‌صرفِ​ مطلق بودند و مسحورِ منظرهٔ‌مطمئن​ غولی که آرام‌آرام واژگون می‌شد.

اما یک‌درون​ جای کار می‌لنگید.‌بیرون​ بدجوری هم می‌لنگید.

...جالوت نباید به‌جان​ این راحتی یا‌چشمِ​ به این سرعت می‌مرد.

استاد جت که بیرونِ دیوار آویزان بود تا طبقِ نقشه خود را به‌هدف​ جلو پرتاب کند و به تایتان یورش ببرد، بالا آمد و به او‌بزرگراهِ​ نگاه کرد؛ با حالتی کم‌نظیر از سردرگمی که در چهره‌اش نقش بسته بود.

«سانی، این‌ساعت‌های​ دیگه چه‌صرفِ​ وضعشه... چطور؟»

در جواب دادن درنگ کرد‌بیرون​ و از کنارِ او به‌شاید​ کوهِ در حالِ سقوط خیره ماند.

«من... نمی‌دونم.»

«من کشتمش. خودم کشتمش...»

حتی پیش از آنکه جسد به زمین بیفتد، ترک‌های پهنی سراسرِ‌قدیس​ آن پدیدار شد. تکه‌های سنگ خرد می‌شدند و پایین می‌ریختند. از دور،‌تایتان​ انگار غول... بیمار بود و پوستش را زخم و دمل پوشانده بود.

و ترک‌ها. پشتِ برخی از آن‌ها، به‌جای سنگِ سخت،‌درآورند​ چیزی جز تاریکی نبود. انگار خیلی پیش‌تر از نبرد،‌نمایان​ درونِ بخش‌هایی از بدنِ تایتان را خالی کرده بودند.

لحظاتی پیش از آنکه‌ببرند​ جسدِ عظیم به زمین برخورد‌ذوب​ کند، چشمانِ سانی گشاد شد.

«لعنت بهش!»

در ثانیهٔ بعد، تودهٔ عظیمِ سنگ به زمین خورد و کلِ دنیا را لرزاند. ابرهای عظیمی از برف،‌تایتانِ​ خاک و آوار به هوا برخاست و موجوداتِ کابوسِ بی‌شماری زیرِ سنگینیِ ویرانگرِ آن له شدند. غریوی رعدآسا در‌کند​ میدانِ کشتار پیچید و تکه‌های سنگ مانندِ گلوله به اطراف شلیک شدند و پلیدهای بیشتری را از بین بردند.

بخشِ دیگری از دیوار فروریخت.

با این حال، سانی به‌وقتی​ آن نگاه نمی‌کرد. نگاهش روی‌کردنِ​ خودِ جسدِ عظیم قفل شده بود.

با برخوردِ جسدِ جالوت به زمین،‌گداخته‌اش​ بخش‌های بزرگی از آن مثلِ پوستهٔ‌مجبور​ تخم‌مرغی گندیده ترک برداشت. و از درونش...

سیلی از تاریکی جاری شد، معدود موجوداتِ کابوسِ زخمی‌مطمئن​ را که هنوز نیمه‌جانی داشتند پاره‌پاره کرد و مانندِ‌تایتانِ​ شاخک‌هایی سیاه به سمتِ دیوارِ شکستهٔ شهر کشیده شد.

«قلبِ تاریکی...»

رودِ سوسک‌های سیاه چند روز پیش به‌طرزِ‌گداخته‌اش​ مرموزی ناپدید شده بود و تقریباً در‌هدف​ همان زمان، سرعتِ جالوت کاهش یافته بود.

سوسک‌ها دوست داشتند در کوه‌ها تونل بزنند و موجوداتِ قدرتمند را از درون ببلعند. تایتانِ سقوط‌کرده‌دهد​ خودش شبیهِ کوهی متحرک بود و قدرتی باورنکردنی هم داشت. یک نفر باید حدس می‌زد که‌نقطه​ شاید سپاهِ این موجوداتِ کوچک و هولناک به جانِ غول افتاده باشند. اما هیچ‌کس حدس نزده بود.

حالا که نگاه می‌کرد... خیلی واضح بود. خودِ سانی آن‌قدر از خطرِ تایتان‌متعالی​ کور شده بود که اصلاً به چنین احتمالی فکر نکرد. پیش‌فرض‌هایش دربارهٔ ماهیتِ قدرت‌زوبین​ و دشمنیِ شخصی‌اش با غولِ سنگی، باعث شده بود دیدش به‌طرزی فاجعه‌بار محدود شود.

«لعنت!»

بارِ دیگر نگاهی به استحکاماتِ دفاعیِ شهر انداخت و فهمید جالوت تقریباً هر چیزی را که‌دستور​ می‌شد علیه دسته‌های عظیمِ حشراتِ موذیِ کوچک استفاده کرد، از بین برده است. ارتشِ اول برای‌متوجهِ​ رویارویی با یک دشمنِ مقاومت‌ناپذیر آماده شده بود، نه انبوهی از موجوداتِ خطرناک اما نسبتاً ضعیف.

با لبانی‌جان​ لرزان به‌وقتی​ جت نگاه کرد.

«موجِ خون...»

جت اخم کرد.

«چی؟»

سانی شانه‌های‌جان​ دروگرِ روح را‌چشمِ​ گرفت و غرید:

«موجِ خون! موجِ خون رو‌ساختنِ​ اینجا احضار کن! اون بهترین‌شود​ امیدمون برای متوقف کردنِ قلبِ تاریکیه!»

لحظهٔ کوتاهی تردید کرد، بعد نگاهی به آن‌سوی دیوار انداخت و زیرِ لب ناسزای رکیکی‌وقتی​ داد. سپس یک قدم عقب رفت و مشغولِ احضارِ خاطره‌ای شد که قرار بود به‌بگیرد​ آن قدیسِ هولناک علامت بدهد تا از محافظتِ کشتی‌ها دست بکشد و به نبرد بپیوندد.

در این میان، سانی به‌وقتی​ راه افتاده بود و چند‌کردنِ​ خاطرهٔ خودش را احضار می‌کرد.

هیچ ایده‌ای نداشت که با وجودِ سدِ دفاعیِ ویران‌شده‌ای که به‌سختی دوام‌مجبور​ آورده بود، چطور می‌توانستند هم از پسِ لشکرِ عظیمِ موجوداتِ کابوسی که‌پاشنهٔ​ با جالوت آمده بودند بربیایند و هم سیلِ سوسک‌های سیاه را مهار کنند.

دیوار به‌شدت آسیب دیده بود و بسیاری‌محاصره​ از سربازان یا کشته شده بودند یا‌می‌شود​ با نابودیِ سلاح‌هایشان، کاری از دستشان برنمی‌آمد.

...با این حال، چاره‌ای جز‌بیرون​ جنگیدن نداشتند؛ باید هرطور شده پیروزی‌حتی​ را از چنگِ تقدیر بیرون می‌کشیدند.

خیلی ساده،‌مهلکه​ جایی برای‌ببرند​ عقب‌نشینی نبود.

ناولها | novelha.net