چپتر 1032: سقوطِ فالکون اسکات (۵۰)
0پیکرِ عظیم و بیسرِ جالوت به جلو متمایل شد و بعد شروعشهر به سقوط کرد. به خاطرِ جثهٔ غولآسایش، انگار جسدِ غول بهجای آنکهنکند مثلِ بهمنی ویرانگر از سنگ فرو بریزد، داشت آرام در هوا شناور میشد.
با این حال، صدها موجودِ کابوس درنمایان آن پایین به وحشت افتاده بودند وعوض میکوشیدند بگریزند تا زیرِ آوارِ آن لِه نشوند.
سانی خشکشساعتهای زد، لحظهایصرفِ مبهوت ماند.
...الان چی شد؟
او... او آن حرامزادهٔببرند لعنتی را کشته بود؟نمایان چطور؟ قرار نبود اینطور بشود!
سانی ساعتهای بیشماری را صرفِ ساختنِ یادگارِ محاصره کرده بود تا مطمئن شودهدف قدیس بهموقع متعالی میشود. با این حال، هرگز انتظار نداشت تایتانِ سقوطکرده را باساحلی یک ضربه از پای درآورد. تایتان، تایتان بود! قرار نبود به این راحتی بمیرند.
نقشه این بود که زوبین پوستهٔ سنگیِ روی سینهٔ غول را در هم بشکند و راهی به سوی قلبش باز کند. قرار بودتایتان استاد جت واردِ شکاف شود و هستههای روحِ جالوت را از درون نابود کند، در حالی که سانی و قدیس از بیرون بهبیرون او یورش میبردند. قرار بود با هم غول را آرامآرام از پا درآورند... و شاید حتی از این مهلکه جان به در ببرند.
وقتی تایتان چشمِ گداختهاش را نمایان کرد و شروع به ذوب کردنِ دیوارِ شهرببرند کرد، سانی مجبور شد هدف را عوض کند و به قدیس دستور دهد چشمچشم را نشانه بگیرد. هرگز فکرش را نمیکرد جالوت با همان یک ضربه کشته شود.
...نکند آنمهلکه چشم پاشنهٔببرند آشیلِ تایتان بود؟
با این حال، وقتی در بزرگراهِ ساحلی با غول روبهرو شده بودند، کیم متوجهِعوض نقطه ضعفِ بارزی نشده بود. شاید توانهایش برای دیدنِ آن کافی نبود؟ یا اینروبهرو نقطه ضعف فقط زمانی آشکار میشد که جالوت چشمِ درونی و پنهانش را نمایان میکرد؟
در هرساعتهای صورت، تایتان... تایتانساختنِ بیشک مرده بود.
سانی او را کشته بود.
لحظهای، شعفِمهلکه تاریکی درببرند دلش جرقه زد.
این بهایِ دشتِ ارِبوسه، حرومزادهٔ کثیف...گداختهاش و بهایِ منم هست. این تقاصِمجبور اینه که نزدیک بود منو بکشی...
اما بعد، شعفش ناپدید شد. از هر نظر، سانی بایدشود سر از پا نمیشناخت؛ هر چه باشد یک تایتان راضربه کشته بود! اما بهجای شادی، سرمایی در ستونِ فقراتش دوید.
سانی که ناگهان مضطرب شده بود، به اطراف نگاه کرد. تسلیحاتِ سدِّ دفاعیجان تقریباً نابود شده بودند و خودِ دیوار آسیب دیده و از ریخت افتادهدستور بود. چند بخش بهکلی فرو ریخته بود، اما بیشترِ آن هنوز پابرجا بود.
مدافعان تلفاتِ سنگینی داده بودند، بهویژه خلبانانی که در ماشینهای جنگیشان زنده در آتش سوختند. بسیاریدستور از سربازان تفنگهایشان را از دست داده بودند و لایههای بیرونیِ زرههای مکانیزهشان بهشدت آسیب دیدهمتوجهِ بود. با این حال، هنوز شمارِ کافی از آنها زنده بودند تا به نبرد ادامه دهند... شاید.
خوشبختانه، بیشترِ بیدارشدگان توانسته بودند خاطرههای فولادیشاننمایان را مرخص کنند و آنها را از نابودیدستور نجات دهند، و حالا داشتند دوباره احضارشان میکردند.
همه هنوز در بهتِصرفِ مطلق بودند و مسحورِ منظرهٔمطمئن غولی که آرامآرام واژگون میشد.
اما یکدرون جای کار میلنگید.بیرون بدجوری هم میلنگید.
...جالوت نباید بهجان این راحتی یاچشمِ به این سرعت میمرد.
استاد جت که بیرونِ دیوار آویزان بود تا طبقِ نقشه خود را بههدف جلو پرتاب کند و به تایتان یورش ببرد، بالا آمد و به اوبزرگراهِ نگاه کرد؛ با حالتی کمنظیر از سردرگمی که در چهرهاش نقش بسته بود.
«سانی، اینساعتهای دیگه چهصرفِ وضعشه... چطور؟»
در جواب دادن درنگ کردبیرون و از کنارِ او بهشاید کوهِ در حالِ سقوط خیره ماند.
«من... نمیدونم.»
«من کشتمش. خودم کشتمش...»
حتی پیش از آنکه جسد به زمین بیفتد، ترکهای پهنی سراسرِقدیس آن پدیدار شد. تکههای سنگ خرد میشدند و پایین میریختند. از دور،تایتان انگار غول... بیمار بود و پوستش را زخم و دمل پوشانده بود.
و ترکها. پشتِ برخی از آنها، بهجای سنگِ سخت،درآورند چیزی جز تاریکی نبود. انگار خیلی پیشتر از نبرد،نمایان درونِ بخشهایی از بدنِ تایتان را خالی کرده بودند.
لحظاتی پیش از آنکهببرند جسدِ عظیم به زمین برخوردذوب کند، چشمانِ سانی گشاد شد.
«لعنت بهش!»
در ثانیهٔ بعد، تودهٔ عظیمِ سنگ به زمین خورد و کلِ دنیا را لرزاند. ابرهای عظیمی از برف،تایتانِ خاک و آوار به هوا برخاست و موجوداتِ کابوسِ بیشماری زیرِ سنگینیِ ویرانگرِ آن له شدند. غریوی رعدآسا درکند میدانِ کشتار پیچید و تکههای سنگ مانندِ گلوله به اطراف شلیک شدند و پلیدهای بیشتری را از بین بردند.
بخشِ دیگری از دیوار فروریخت.
با این حال، سانی بهوقتی آن نگاه نمیکرد. نگاهش رویکردنِ خودِ جسدِ عظیم قفل شده بود.
با برخوردِ جسدِ جالوت به زمین،گداختهاش بخشهای بزرگی از آن مثلِ پوستهٔمجبور تخممرغی گندیده ترک برداشت. و از درونش...
سیلی از تاریکی جاری شد، معدود موجوداتِ کابوسِ زخمیمطمئن را که هنوز نیمهجانی داشتند پارهپاره کرد و مانندِتایتانِ شاخکهایی سیاه به سمتِ دیوارِ شکستهٔ شهر کشیده شد.
«قلبِ تاریکی...»
رودِ سوسکهای سیاه چند روز پیش بهطرزِگداختهاش مرموزی ناپدید شده بود و تقریباً درهدف همان زمان، سرعتِ جالوت کاهش یافته بود.
سوسکها دوست داشتند در کوهها تونل بزنند و موجوداتِ قدرتمند را از درون ببلعند. تایتانِ سقوطکردهدهد خودش شبیهِ کوهی متحرک بود و قدرتی باورنکردنی هم داشت. یک نفر باید حدس میزد کهنقطه شاید سپاهِ این موجوداتِ کوچک و هولناک به جانِ غول افتاده باشند. اما هیچکس حدس نزده بود.
حالا که نگاه میکرد... خیلی واضح بود. خودِ سانی آنقدر از خطرِ تایتانمتعالی کور شده بود که اصلاً به چنین احتمالی فکر نکرد. پیشفرضهایش دربارهٔ ماهیتِ قدرتزوبین و دشمنیِ شخصیاش با غولِ سنگی، باعث شده بود دیدش بهطرزی فاجعهبار محدود شود.
«لعنت!»
بارِ دیگر نگاهی به استحکاماتِ دفاعیِ شهر انداخت و فهمید جالوت تقریباً هر چیزی را کهدستور میشد علیه دستههای عظیمِ حشراتِ موذیِ کوچک استفاده کرد، از بین برده است. ارتشِ اول برایمتوجهِ رویارویی با یک دشمنِ مقاومتناپذیر آماده شده بود، نه انبوهی از موجوداتِ خطرناک اما نسبتاً ضعیف.
با لبانیجان لرزان بهوقتی جت نگاه کرد.
«موجِ خون...»
جت اخم کرد.
«چی؟»
سانی شانههایجان دروگرِ روح راچشمِ گرفت و غرید:
«موجِ خون! موجِ خون روساختنِ اینجا احضار کن! اون بهترینشود امیدمون برای متوقف کردنِ قلبِ تاریکیه!»
لحظهٔ کوتاهی تردید کرد، بعد نگاهی به آنسوی دیوار انداخت و زیرِ لب ناسزای رکیکیوقتی داد. سپس یک قدم عقب رفت و مشغولِ احضارِ خاطرهای شد که قرار بود بهبگیرد آن قدیسِ هولناک علامت بدهد تا از محافظتِ کشتیها دست بکشد و به نبرد بپیوندد.
در این میان، سانی بهوقتی راه افتاده بود و چندکردنِ خاطرهٔ خودش را احضار میکرد.
هیچ ایدهای نداشت که با وجودِ سدِ دفاعیِ ویرانشدهای که بهسختی دواممجبور آورده بود، چطور میتوانستند هم از پسِ لشکرِ عظیمِ موجوداتِ کابوسی کهپاشنهٔ با جالوت آمده بودند بربیایند و هم سیلِ سوسکهای سیاه را مهار کنند.
دیوار بهشدت آسیب دیده بود و بسیاریمحاصره از سربازان یا کشته شده بودند یامیشود با نابودیِ سلاحهایشان، کاری از دستشان برنمیآمد.
...با این حال، چارهای جزبیرون جنگیدن نداشتند؛ باید هرطور شده پیروزیحتی را از چنگِ تقدیر بیرون میکشیدند.
خیلی ساده،مهلکه جایی برایببرند عقبنشینی نبود.