---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 129: تسلا • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 129: تسلا

0

پس از آن افشای تکان‌دهنده دربارهٔ بیهودگیِ بی‌رحمانهٔ سفرِ طولانی و طاقت‌فرسایشان به شهرِ‌تلخِ​ تاریک، میل به رسیدن به قلعهٔ موعود که مدت‌ها هر سه‌شان را سرِ پا نگه‌کاری​ داشته بود، به‌شدت فروکش کرد. با این حال، همچنان می‌خواستند هرچه زودتر به آنجا برسند.

هنوز کورسویی از امید در دلِ‌ساکت​ سانی می‌سوخت. شاید... شاید افی به آن‌ها‌وضعیتِ​ دروغ می‌گفت، یا دربارهٔ همه‌چیز اشتباه می‌کرد.

به طریقی.

اما خودش هم این را چندان باور نداشت. شکارچیِ‌گوشه‌ای​ زیبا، هرچند کمی عجیب‌وغریب، اما صادق و کاربلد به نظر‌جدیدشان​ می‌رسید. مهم‌تر از آن، حرف‌هایش بیش از حد منطقی بود.

اما افی برای‌زدن​ رفتن از برجِ‌گوشه‌ای​ گرانیتی عجله‌ای نداشت.

«اون‌قدر از روز نمونده که بشه این‌همه راه‌بودند​ رو رفت. حرکت تو خرابه‌ها کُند و عذاب‌آوره.‌کنند​ راحت باشین و استراحت کنین. فردا سپیده‌دم راه می‌افتیم.»

پس از آن، با چاقوی بلندی که در دستش ظاهر شد، به جانِ لاشهٔ هیولاها افتاد‌کنند​ تا تکه‌تکه‌شان کند. حتی خاطره‌ای شبیه به پیش‌بندِ چرمی احضار کرد تا خون روی لباسش نپاشد.‌دنیا​ زنِ جوانِ پرانرژی که زیرِ لب ملودیِ شادی را سوت می‌زد، شبیه سرآشپزی مشتاق به نظر می‌رسید.

نفیس، سانی و کاسی اصلاً حوصلهٔ حرف زدن نداشتند.‌گوشه‌ای​ هر کدام در گوشه‌ای غمگین و ساکت نشسته بودند‌وضعیتِ​ و سعی می‌کردند واقعیتِ تلخِ وضعیتِ جدیدشان را هضم کنند.

سانی به‌کلی دلسرد شده بود.

حس می‌کرد کسی باتری‌های بدنش را درآورده و‌بودند​ هیچ نیرو و رمقی برای هیچ کاری برایش‌کنند​ باقی نگذاشته است. دنیا تاریک و ملال‌آور شده بود.

اینم از امید.

حتی انگیزهٔ کافی برای عصبانی شدن نداشت. انگار... انگار ماراتنی‌غمگین​ طاقت‌فرسا را دویده و از خطِ پایان گذشته بود، اما‌هضم​ تازه می‌فهمید مسابقهٔ دیگری آن سوی خط انتظارش را می‌کشد.

در واقع، باید‌زدن​ تا ابد به‌گوشه‌ای​ دویدن ادامه می‌داد.

دیگر هرگز استاد جت و معلم جولیوس را نمی‌دید تا بابتِ توصیه‌ها و آموزش‌هایی که جانش را نجات داده‌شده​ بود تشکر کند و شاید حتی محبتشان را جبران کند. هرگز بیدارشده نمی‌شد و رازهای بیشتری از سرشتِ عجیبش نمی‌آموخت.‌انگار​ مهم‌تر از همه، رؤیای ثروتمند شدن و گذراندنِ باقیِ عمرش در رفاه نیز قرار نبود رنگِ واقعیت به خود بگیرد.

و این‌نداشتند​ یکی بیشتر از‌غمگین​ همه درد داشت.

بایدم همین می‌شد.

با دلی شکسته، تلاش‌نداشتند​ کرد در این افتضاحِ فاجعه‌بار‌نشسته​ کورسویی از تسلا پیدا کند.

خب... اگه بهش فکر کنی...‌غمگین​ من هنوز زنده‌ام. این باید‌می‌کردند​ یه ارزشی داشته باشه، مگه نه؟

سایه‌اش نگاهی به‌کدام​ او انداخت؛ چندان‌ساکت​ متقاعد نشده بود.

تازه‌ش هم، تا آیندهٔ قابل‌پیش‌بینی می‌تونم راحت زنده بمونم. آره، تصویرِ کلی به بدترین حالتِ ممکن‌واقعیتِ​ دراومده، ولی وضعیتِ فعلی‌مون در واقع خیلی بهتر شده. از خطرِ همیشگیِ غرق شدن یا خورده شدن‌برایش​ به دستِ ساکنانِ دریایِ تاریک و عمیق در امانیم. یه جامعهٔ قوی از آدم‌ها هم پیدا کردیم.

مهم نبود اوضاعِ قلعه چطور اداره می‌شد، صدها نفر آنجا زندگی می‌کردند. تعداد و تجربه در عالمِ رؤیا حرفِ اول‌دلسرد​ را می‌زد. با پیوستن به جمعِ انسان‌ها، قرار بود بیشترِ آن بارهایی را که تمامِ این مدت بی‌صدا آن‌ها را‌شدن​ خرد می‌کرد، از دوش بردارند. در مقایسه با مسیرِ جهنمیِ هزارتو، زندگی در قلعه قرار بود مثلِ یک رؤیا باشد.

البته به شرطی که حاضر می‌شدند سرِ تسلیم‌بودند​ در برابرِ اربابِ قلدرش فرود بیاورند. اگر سانی‌کنند​ تنها بود، احتمالاً همین کار را می‌کرد. اما حالا...

اما حتی اگر هم قبول نمی‌کردند، سکونتگاهِ بیرونی هنوز‌سعی​ سر جایش بود. انگار افی به‌عنوان یک شکارچیِ مستقل‌دلسرد​ هیچ مشکلی نداشت. حتی فلک‌زده هم به نظر نمی‌رسید.

راستش، شاید راضی‌ترین آدمی باشه که‌زدن​ تا حالا دیدم. جداً چطور می‌تونه‌نشسته​ این‌قدر بی‌خیال و شاد باشه؟ مگه دیوانه‌ست؟

نگاهی زیرچشمی به‌زدن​ آن شکارچیِ بیش‌ازحد قدبلند‌غمگین​ انداخت و اخم کرد.

خب، بذار یکم بهش فکر کنم. یه سقف بالای سرشه و‌واقعیتِ​ یه منبعِ بی‌نهایت از غذای خوشمزه داره، البته به‌شرطی که خودش‌بدنش​ شکارشون کنه. همین الانش هم از زندگیِ من توی حاشیه بهتره.

حالا که فکرش را می‌کرد، ماندن در شهرِ تاریک تا آخرِ عمر چیزی‌وضعیتِ​ نبود که برای آینده‌اش متصور شده باشد، اما با دست‌وپازدن برای زنده‌ماندن در‌رمقی​ زاغه‌های جهانِ واقعی هم فرقِ چندانی نداشت. راستش، از خیلی جهات به‌مراتب بهتر بود.

پس شاید اوضاع به این دلیل این‌قدر‌نداشتند​ بد به نظر می‌رسید که با توقعاتِ دورودرازش‌می‌کردند​ جور درنمی‌آمد، نه اینکه واقعاً آن‌قدر بد باشد.

شاید افی اصلاً هیچ توقعی از زندگی‌غمگین​ نداشت و برای همین بود که حتی وسطِ‌وضعیتِ​ این جهنمِ نفرت‌انگیز، این‌قدر شاد و سرزنده بود.

آره... باید همین‌کدام​ باشه. معما حل‌ساکت​ شد. به همین راحتی.

سایه سر تکان داد و رویش را برگرداند. سانی آه کشید. با وجودِ این‌جدیدشان​ تلاشِ نسبتاً منطقی برای یافتنِ نیمهٔ پرِ لیوان در این مصیبت، اصلاً حسِ بهتری‌برایش​ پیدا نکرد. راستش، فکرکردن به اینکه آینده‌شان چقدر گریزناپذیر و تاریک است، فقط خسته‌ترش می‌کرد.

ناگهان مورمورِ بدی به جانش افتاد. حسِ آشنای‌کدام​ هراس و بی‌قراری به ذهنش هجوم آورد، با‌واقعیتِ​ این تفاوت که حالا بسیار عمیق‌تر و رخنه‌کننده‌تر بود.

سایهٔ منارهٔ‌حرف​ سرخ بر شهرِ‌کدام​ تاریک افتاده بود.

...طولی نکشید که صدای برخوردِ امواج به سنگ، فرارسیدنِ شب‌می‌کردند​ را خبر داد. سانی که حتی حوصله نداشت از جایش‌کسی​ بلند شود، بی‌صدا سایه‌اش را فرستاد تا نگاهی به بیرون بیندازد.

با رنگ‌گرفتنِ جهان از آخرین پرتوهای خورشیدِ در حالِ غروب، دریای نفرین‌شده از آن دهانهٔ عظیم بالا‌به‌کلی​ می‌آمد. سانی غرق‌شدنِ آرامِ مجسمهٔ دوردستِ آن زنِ زیبای بی‌چهره در دلِ تاریکی را تماشا کرد، تا‌اینم​ جایی که تنها دستِ بازش روی امواج باقی ماند. سپس، نگاهش را برگرداند و به پایین خیره شد.

سطحِ سیاه و مواجِ دریای نفرین‌شده، درست چند‌کدام​ متر پایین‌تر از لبهٔ دیوارِ گرانیتی متوقف شد.‌واقعیتِ​ انگار می‌توانست دست دراز کند و لمسش کند.

آن‌سوی سدِّ سنگی، شهرِ ویران‌کدام​ ده‌ها متر پایین‌تر از سطحِ‌بودند​ آب، غرق در سایه‌ها آرمیده بود.

آن دیوارِ عظیم که میانِ پهنهٔ بی‌پایانِ دریای تاریک و وسعتِ خالیِ ویرانه‌ها گرفتار شده بود، به نازکیِ یک ورقِ کاغذ‌باتری‌های​ به نظر می‌رسید. با این حال، بی‌صدا در برابرِ فشارِ خردکنندهٔ امواجِ سیاه مقاومت می‌کرد و همچون سدّی، مانع از آن می‌شد‌خطِ​ که سیلابِ وحشتناک، شهرِ زیرین را از روی زمین محو کند... درست همان‌طور که هزاران سالِ تمام این کار را کرده بود.

با این حال، سانی بی‌اختیار تصور کرد که تمامِ آن‌می‌کردند​ وزنِ خردکننده، دیوار را در هم می‌شکند و در قالبِ سیلابی‌باتری‌های​ همه‌چیزخوار از تاریکی، به داخل سرازیر می‌شود. لرزه بر اندامش افتاد.

سانی به سایه‌اش فرمانِ بازگشت داد،‌زدن​ سرانجام به زور از جا بلند‌نشسته​ شد و به سمتِ نفیس رفت.

ستارهٔ دگرگون در حالی که به دیوار‌غمگین​ تکیه داده بود، با چهره‌ای درهم‌رفته نشسته‌تلخِ​ بود. با شنیدنِ صدای قدم‌هایش، سر بلند کرد.

سانی کنارش نشست،‌کدام​ کمی مکث کرد‌ساکت​ و بعد گفت:

«نظرت چیه؟»

نفیس مدتِ طولانی ساکت ماند و فقط با چهره‌ای نفوذناپذیر‌غمگین​ نگاهش کرد. درست وقتی که سانی داشت به این نتیجه‌هضم​ می‌رسید که جوابی در کار نیست، بالاخره به حرف آمد.

هم‌زمان با حرف‌زدنش، جرقه‌هایی‌نداشتند​ سفید در اعماقِ چشمانِ‌ساکت​ خاکستری و سردش شعله‌ور شد.

«راهی برای برگشتن پیدا‌گوشه‌ای​ می‌کنیم. مهم نیست چه‌بودند​ کار باید بکنیم، پیداش می‌کنیم.»

کلماتش در برجِ گرانیتی پیچید‌غمگین​ و سایه‌های روی دیوارها را‌می‌کردند​ به رقصی شوم و سرخوشانه واداشت.

ناولها | novelha.net