---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1520: روحِ مخوف • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1520: روحِ مخوف

0

«چه منظره‌ای...»

موردرت نگاه می‌کرد که چطور بلبل، که با‌خیلی​ وجودِ سرتاپا خون و خاک بودن هنوز هم‌کنترل​ تماشایی بود، کمانش را کشید و تیری رها کرد.

او پس از اینکه متوجه شد حرزِ انکار در فلس‌های سرورِ هراس جوش خورده، به دژِ شناور فرار کرده بود — و درست به‌موقع‌منطقی​ هم این کار را کرد. اتفاقِ واقعاً عجیبی در گرگ‌ومیش افتاده بود و تمامِ بازتاب‌هایی را که می‌توانست برای نگاه کردن استفاده کند، از بین‌به‌خصوص​ برده بود. احتمالاً تقصیرِ ستارهٔ دگرگون بود... یا تقصیرِ روح‌دزد. در هر حال، اگر موردرت شهر را ترک نکرده بود، تا الان جزغاله شده بود.

پس از عبور از آبِ راکد و رسیدن به دژ، در بازتاب‌ها پنهان شد‌جانش​ و اتفاقاتِ داخل را زیر نظر گرفت. سانلس مثلِ دیوانه‌ها می‌جنگید... دیوانه‌تر از حالتِ‌اطلاعاتش​ عادی‌اش... و در این حین، سرورِ هراس بی‌رحمانه او را لت‌وپار می‌کرد و کتک می‌زد.

واقعاً معجزه بود که سانلس توانسته بود این‌قدر طولانی با حاکمِ آستانه‌طاعون​ بجنگد و حتی زخم‌های بی‌شماری به اژدهای قدرتمند وارد کند. کدام استادِ‌بازدارنده‌ای​ دیگری می‌توانست چنین کاری کند؟ آن پسر واقعاً عقل از سرِ آدم می‌پراند.

با این حال، چیزِ عجیبی در مبارزه‌شان به چشم می‌خورد. قدیسِ‌جانش​ آلوده خیلی وقت پیش می‌توانست جانش را بگیرد، اما داشت خودش‌منطقی​ را کنترل می‌کرد. احتمالاً چون می‌خواست سانلس را زنده دستگیر کند.

و دوباره‌آدم​ او را‌چیزِ​ برده کند.

منطقی بود. اگرچه موردرت بیشترِ اطلاعاتش دربارهٔ شش طاعون را از اسنادی می‌دانست که در‌بگیرد​ بازتابِ یخ‌زدهٔ گرگ‌ومیش دید زده بود، اما به نظر می‌رسید شاهزادهٔ دیوانه همان عاملِ بازدارنده‌ای باشد‌اسنادی​ که حاکمِ آستانه برای مهار کردنِ پنج قهرمانِ آلودهٔ دیگر از آن استفاده می‌کرد... به‌خصوص روح‌دزد.

حالا که روح‌دزد بالاخره به او خیانت کرده‌اگرچه​ بود، سانلس و روحِ شومش بهترین سلاحی بودند که‌دید​ سرورِ هراس می‌توانست علیه آن دیوِ یاغی استفاده کند.

موردرت مدتی‌چیزِ​ با سرگرمی بلبل‌می‌خورد​ را برانداز کرد.

«...واقعاً تسلیمِ‌آدم​ اون احمقِ‌چیزِ​ ساده‌لوح شده‌ام؟»

خب، بعد از آلوده شدن حتماً مدتِ زیادی ساده‌لوح نمانده بود. با این‌پیش​ حال... چطور روح‌دزد فرصتِ این را که خودش اربابِ شاهزادهٔ دیوانه شود، پس‌اگرچه​ از رفتنِ ستارهٔ دگرگون از دست داده بود؟ آن شیاد... واقعاً مایهٔ ناامیدی بود.

صرف‌نظر از این‌ها، موردرت درست قبل از اینکه گرگ‌ومیش در‌اطلاعاتش​ آتش بسوزد، با بلبل — حاملِ اصلیِ حرزِ انکار —‌شاهزادهٔ​ صحبت کرده بود. کماندارِ جذاب نقشی برای بازی کردن داشت...

و حالا، به نظر‌چشم​ می‌رسید که آن را به‌وقت​ بهترین شکل ایفا کرده است.

تیرِ سرخی هوا را شکافت و‌چشم​ به فلسِ کوچکِ روی سینهٔ اژدهای عظیم‌جانش​ برخورد کرد و آن را ترک انداخت.

«عجب شلیکی.»

زدنِ هدفی به این‌زنده​ کوچکی، اون هم هدفی‌اگرچه​ متحرک، چقدر سخت بود؟

موردرت به خودش اجازه داد‌می‌خورد​ تا برای کسری از ثانیه،‌پیش​ دقتِ کماندارِ عروج‌یافته را تحسین کند.

و سپس به‌می‌پراند​ درونِ روحِ فاسدِ‌چشم​ سرورِ هراس شیرجه زد.

«بزن بریم...»

موردرت در حالی که‌زنده​ لبخند می‌زد، دید که‌اگرچه​ تاریکی احاطه‌اش کرده است.

تاریکی پیچک‌های چندش‌آورش را دراز کرد و سعی داشت او را بگیرد.‌بگیرد​ جنگلی از آن‌ها از هر طرف سر برآوردند و مثلِ مار می‌خزیدند.‌بیشترِ​ او که کمی می‌لرزید، از چنگِ تباهی جاخالی داد و به جلو شتافت.

«برای همینه که‌می‌پراند​ از نفوذ به‌چشم​ روحِ موجوداتِ کابوس متنفرم...»

حداقل اینجا هر دو دستش را داشت. متأسفانه، موردرت تنها می‌توانست قدرت‌ها و سلاح‌های اربابِ روحِ تسخیرشده را‌خودش​ بازتاب دهد، نه اینکه از قدرت‌های خودش استفاده کند. و از آنجا که سرورِ هراس تسلیمِ آلودگی شده بود‌می‌رسید​ و در نتیجه از طلسمِ کابوس طرد شده بود، هیچ خاطره‌ای در اینجا وجود نداشت که موردرت احضارش کند.

خاطره‌ها را طلسم‌می‌خواست​ می‌داد و طلسم‌دوباره​ هم پس می‌گرفت.

با این حال،‌مبارزه‌شان​ چیزهای دیگری هم‌قدیسِ​ بود که می‌توانست بدزدد...

در حالی که چیزی نمانده بود گرفتارِ پیچک‌های عذاب‌آور شود، پرید و به هوا رفت.‌اما​ پرواز کاری نبود که موردرت زیاد انجام دهد، اما پیش‌تر آن را تجربه کرده بود‌اسنادی​ — بنابراین، یادگیریِ نحوهٔ استفاده از این توانِ خاص تنها یک لحظه برایش زمان برد.

بدنش موج برداشت و متورم شد و پوشیده از‌قدیسِ​ فلس‌های نفوذناپذیر گشت. دو بالِ قدرتمند از پشتش جوانه‌خودش​ زدند و دندان‌هایش به نیش‌های تیزِ چینی تبدیل شدند.

اژدها شد.

موردرت پیش از آن اژدها نشده بود، اما‌خیلی​ بدنِ موجوداتِ کابوسِ مشابهی را دزدیده بود. پس‌کنترل​ خیلی زود به این شکلِ تازه عادت کرد.

سرانجام، نگاهِ وهم‌انگیزش تاریکیِ پست را‌چشم​ شکافت و پیکری را یافت که در‌جانش​ دلِ آن ایستاده بود؛ تنها و گمشده.

روحِ سرورِ هراس هنوز ظاهرِ‌چیزِ​ انسانی‌اش را حفظ کرده بود... لابد‌خیلی​ هنوز تمام‌وکمال تسلیمِ تباهی نشده بود.

لبخندِ خبیثانه‌ای‌چون​ لبانِ خزنده‌مانندِ موردرت‌دستگیر​ را کج کرد.

وقتِ مردنه...

مطمئن نبود کدامشان‌می‌پراند​ قرار است بمیرد،‌چشم​ اما مشتاق بود بفهمد.

موردرت در حالِ حاضر تنها یک هیولای عروج‌یافته بود، در حالی‌خیلی​ که سرورِ هراس... پنج تودهٔ زننده از تباهی در تاریکیِ بی‌کرانِ روحِ‌دستگیر​ آلوده‌اش پنهان بود، پس باید تایرنتِ فاسد‌شده می‌بود. شانسِ پیروزی ناچیز بود.

اما از طرفی، موردرت دشمنانِ بی‌شماری را کشته بود که از‌دربارهٔ​ او قوی‌تر بودند... از او باتجربه‌تر بودند، بیشتر از او به‌همان​ ظرایفِ سرشتشان آگاهی داشتند و در استفاده از خاطره‌هایشان ماهرتر بودند.

با این حال، هیچ‌کدامشان‌چشم​ به اندازهٔ او چاره‌جو،‌خیلی​ مصمم یا بی‌رحم نبودند.

بلبل ابلهی شجاع اما‌چیزِ​ ساده‌لوح بود... پس نسخهٔ‌قدیسِ​ فاسدشده‌اش چقدر می‌توانست بهتر باشد؟

اما اگر موردرت از‌می‌پراند​ یک چیز می‌ترسید، آگاهیِ‌می‌خورد​ سرورِ هراس از آلودگی بود.

به همین دلیل این نبرد یک قمار‌منطقی​ بود، حتی بیشتر از تمامِ نبردهای روحیِ‌می‌دانست​ دیگری که موردرت در گذشته جنگیده بود.

پس فقط باید‌مبارزه‌شان​ قبل از اینکه وقت‌آلوده​ کنه چیزی بگه بکشمش...

در دوردست، پیکرِ‌می‌پراند​ تنها تکانی خورد و‌می‌خورد​ سرانجام متوجهِ مهاجم شد.

نورِ جنون‌آمیزی‌سرِ​ در چشمانِ سرورِ‌چیزِ​ هراس شعله‌ور شد.

در دوردست، میانِ ویرانه‌های سوختهٔ گرگ‌ومیش، هیچ موجودِ زنده‌ای تکان نمی‌خورد. ساختمان‌ها — آن‌هایی که آن‌قدر‌کنترل​ از مرکزِ انفجار دور بودند که پودر نشده بودند — یا فروریخته بودند یا سیاه و‌دید​ بدشکل سرِ پا مانده بودند. خاکستر همچون برف از آسمانِ تاریک می‌بارید و چشم‌اندازِ متروک را می‌پوشاند.

بیشترِ موجوداتِ زنده‌ای که شاهدِ تولدِ ستارهٔ درخشان بودند خاکستر شده بودند،‌پیش​ اما توده‌هایی از اجسادِ دودکننده هنوز در حاشیهٔ شهر باقی مانده بود.‌منطقی​ دیوارهای گرداگردِ گرگ‌ومیش فروریخته بود و لاشه‌های عظیمِ آن‌سوی دیوارها سوخته بودند.

دستی رنگ‌پریده از‌آدم​ آبِ میانِ آن‌مبارزه‌شان​ لاشه‌ها بیرون آمد.

کاسی روی آب آمد، از لاکِ پلیدیِ مرده‌ای بالا‌بیشترِ​ رفت و نفس‌نفس زد. سپس از حال رفت و‌زده​ بی‌حرکت دراز کشید؛ خاکستر از آسمانِ تاریک روی صورتش می‌نشست.

آویزِ آهنین‌چیزِ​ هنوز صحیح و‌می‌خورد​ سالم پیشش بود.

شمشیرِ باریکی در هوا بالای سرِ دخترِ نابینا شناور‌آلوده​ بود و انگار نگران بود. کاسی روی آن تمرکز‌کنترل​ کرد و حس کرد هوشیاری‌اش دارد از دست می‌رود.

«برو...»

رقصندهٔ خاموش چند لحظه‌زنده​ تردید کرد و سپس‌اگرچه​ در تاریکی ناپدید شد.

کاسی آهی کشید‌مبارزه‌شان​ و گذاشت بدنِ‌قدیسِ​ کوفته‌اش آرام بگیرد.

همان‌طور که روی لاکِ سیاه‌شدهٔ پلیدیِ‌چشم​ مرده دراز کشیده بود، سرش را چرخاند‌جانش​ تا رو به ویرانه‌های گرگ‌ومیش قرار بگیرد.

لبخندِ سرد‌سرِ​ و کم‌رنگی‌می‌پراند​ روی لبانش نشست.

در دلِ شهرِ‌مبارزه‌شان​ ویران، نفیس آرام‌قدیسِ​ چشمانش را باز کرد.

روح‌دزد دیگر وجود نداشت.

درخششِ روشنی که پوستش را فرا گرفته بود، رفته‌رفته کم‌نور‌آلوده​ و ناپدید شد. شعله‌های سفیدی که در چشمانش می‌رقصیدند خاموش شدند.‌می‌خواست​ موهای نقره‌ای‌اش که در بادی اثیری در حرکت بود، پایین افتاد.

برهنه در میانِ آن صحنهٔ‌دستگیر​ ویرانیِ مطلق ایستاده بود، لرزید‌اطلاعاتش​ و به اطراف نگاه کرد.

ذهنش خالی بود.

پس از مدتی، نفیس متوجه شد که لباسش از بین رفته است و خاطرهٔ‌بگیرد​ دیگری را احضار کرد. سنگینیِ آشنای زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان — تنها زرهی که‌دربارهٔ​ برایش باقی مانده بود — روی شانه‌هایش نشست و به او احساسِ آرامش داد.

آن زره...

انگار داشت‌چون​ چیزی را‌زنده​ فراموش می‌کرد.

گرگ‌ومیش... روح‌دزد... سرورِ هراس...

همان‌طور که بی‌حرکت مانده بود و افکارش را سبک‌سنگین می‌کرد،‌خیلی​ شمشیرِ باریکی از آسمانِ تاریک پایین افتاد و با لرزشی‌می‌خواست​ خفیف جلویش شناور ماند. نفیس بی‌تفاوت به آن نگاه کرد.

شمشیر چرخید و‌آدم​ نوکش به سمتِ‌مبارزه‌شان​ تاریکی نشانه رفت.

«می‌خوای منو یه جایی ببری؟»

رقصندهٔ خاموش...‌چیزِ​ این پژواکِ‌چشم​ کاسی بود.

شمشیر دوباره لرزید‌می‌پراند​ و سپس به‌چشم​ جلو پرواز کرد.

نفیس با‌سرِ​ اخمی خفیف‌می‌پراند​ دنبالش رفت.

ناولها | novelha.net