چپتر 1419: مادرِ یادگیری
0سانی با نگاه بهگربه مهِ چرخان، آهِ بلندیبعد کشید. ناگهان احساسِ خستگی کرد.
یا بهتر بگویم، نه چندان ناگهانی. زمان درونِ حلقه تکرار میشد و با اینکه بدنش در آغازِ هر چرخه به حالتِ اولیهاش برمیگشت، خستگیِ ذهنی باقی میماند.ترکیبی زنجیرشکن تازه بر ساحلِ گلِ باد فرود آمده بود، اما خودِ سانی... او پیش از این یک روزِ کامل را در بالاترین سطحِ هوشیاری و تنشِ مداومآرامی به بازیِ مرگبارِ موش و گربه با پلیدهای وحشتناک گذرانده بود. و این تازه بعد از آن بود که چند بار پشتسرهم به طرزِ فجیعی جان داده بود.
معلوم استپلیدهای که احساسِگذرانده خستگی میکرد.
سانی با اخم، به روالِ معمول از کاسی و نفیس خواست منتظر بمانند، سپسجان سوار بر کابوس به درونِ مه تاخت تا جت را پیدا کند. بعد او راکابوس به زنجیرشکن برگرداند و بارِ دیگر ماهیتِ گلِ باد را برای اعضای دسته توضیح داد.
اوضاع داشت... تکراری میشد.
با این حال، اگر یک چیز در حلقهٔ زمان مدام تغییر میکرد، آن گناهِ تسلا بود. شبحِ شمشیرکشتارِ انواع و اقسامِ حرفهای نفرتانگیز را برای شلاق زدنِ او داشت و در هر چرخه حرفهای تازهای پیشباغِ میکشید. سانی تقریباً خوشحال بود که کمی تنوع وجود دارد، حتی اگر هم عصبانیکننده بود و هم آزاردهنده.
پس از رسیدگی به اموربعد در کشتیِ بهگِلنشسته، سانی برایفجیعی دومین بار به جستجوی افی رفت.
اما باز هم شکست خورد.
سانی حتی به شکافِ تاریک هموحشتناک نرسید... در حالی که دنبالِ جت میگشت،فجیعی کشتارِ نامیرا او را از پای درآورد.
دفعهٔ بعد، طعمهٔ موجودِ وحشتناکی شد که شبیهِ ترکیبیباز نامقدس از هزارپا، عقرب، انسان و آخوندک بود. اینکشتارِ اتفاق اندکی پس از ترکِ باغِ استخوان رخ داد.
سپس، بارِ دیگر توانست به شکاف برسد. سانی به جای پایین رفتن در تاریکیِ پرخطرِ آن،اخم سعی کرد با تبدیل شدن به کلاغ به طرفِ دیگر پرواز کند. در نیمهراه، خشخشِ آرامیدیگر شنید و چیزی از بالا به سمتش شیرجه رفت. لحظهای بعد، دوباره روی عرشهٔ زنجیرشکن بود.
در تلاشِ بعدی، گرفتارِ پلیدِ عظیمی شد که بلعنده در یکی از چرخههای پیشینجان نزدیکِ برج آن را خورده بود... سانی در حالی که در اسیدِ لزج حلسوار میشد، تنها توانست ناسزایی خشن غرولند کند. سپس، فریادهای دردناک جای کلماتش را گرفت.
سانی روی زنجیرشکن، نردهگربه را گرفت و سرش راچند پایین انداخت. چهرهاش گرفته بود.
آه...
این جزیرهپلیدهای داشت رویگذرانده اعصابش میرفت.
در حالی که نفیس و کاسی دربارهٔ نورِ راهنما صحبت میکردند، او بیحرکت ایستادجان و سعی کرد یادهای هولناکِ آخرین مرگش را از ذهن بیرون کند. با اینکهسوار سانی با درد و حتی مرگ بیگانه نبود، این کار چندان هم آسان نبود.
ناگهان، دیگر مطمئن نبود که لافهای قبلیاش پایهبعد و اساسی داشته باشد. چند سال از اینمعلوم وضعیت؟ شاید گناهِ تسلا به حقیقت نزدیکتر بود...
سانی سر تکان داد، آهی کشید و به همراهانشباز نگاه کرد. پس از کمی تردید، باز هم آنهاکشتارِ را متقاعد کرد که پنهان شوند و منتظرِ بازگشتش بمانند.
دستکم مطمئن بود که میتواند جت را به زنجیرشکن بیاورد.فجیعی سانی دیگر دقیقاً میدانست او چه زمانی کجا خواهد بود. همچنینخواست میدانست کشتارِ نامیرا حدوداً کجاست... زمانبندیِ درستِ کارهایش چندان سخت نبود.
فقط یه روز وقت دارم...
زمانبندی هنوز معضلِ اصلی نبود، اما در نهایت باید سریعترین و کارآمدترین راهفجیعی را برای طی کردنِ مراحلِ فرار از گلِ باد پیدا میکرد. فعلاً سانیبمانند همچنان باید مشاهده میکرد، چیزهای تازهای میفهمید و جزئیاتِ بیشتری را به خاطر میسپرد.
اما... داشت خسته میشد.
اگه زودتر نتونیم از اینبعد جهنم فرار کنیم، باید جداًفجیعی به فکرِ سلامتِ روانم باشم.
با توجه به جایی که در آن قرار داشت و بلاهایی که سرش میآمد، حتی فکر کردن به سلامتِ روان هم خندهدارکاسی بود، اما مسئلهای جدی به شمار میرفت. سانی باید مراقبِ روانش میبود. در حالِ حاضر، داشت بیآنکه به خودش فرصتِ استراحت وتکراری بازیابی بدهد، ضربه پشتِ ضربه را تحمل میکرد. در نهایت باید سرعتش را کم میکرد و به خودش فرصتی برای نفستازه کردن میداد.
برای اینکهمرگبارِ پیش از دیوانهشدنپلیدهای بیشتر دوام بیاورد.
ولی هنوز نه.
سانی جت را پیدا کرد و پیش از آنکه کشتارِ نامیرا فرصتی برای رسیدناست به خودِ گذشتهاش پیدا کند، او را از آنجا فراری داد. با بازگشت بهپیدا زنجیرشکن، حرفهای همیشگیاش را زد و بارِ دیگر در جستجوی افی به راه افتاد.
به باغِ استخوان رسید و به سمتِ داخلِ جزیره پیچید. از آخوندکِ مورمورکننده دوری کرد. هیولای عظیمِ هشتپامانند را دستبهسرروالِ کرد و حتی بیآنکه کسی متوجهش شود، از چنگِ بلعنده گریخت. با عبور از کنارِ برجِ دورافتاده، دوباره به دلِ جنگلِداد مهآلود زد و با موفقیت توانست از کشتهشدن به دستِ موجوداتِ کابوسی که آنجا انتظارش را میکشیدند، جان به در ببرد.
سرانجام سانیمرگبارِ دوباره بهگربه شکاف رسید.
زیرِ درختی پنهان شد و با چهرهای درهم به مهِ بالای سرش نگاه کرد. هنوز هیچ ایدهای نداشت آخرین باریپای که سعی کرد از شکاف بگذرد، چه نوع وحشتِ پرندهای جانش را گرفت... آن موجود هرگز در جنگل به او حملهجای نکرده بود، اما چون هنگام عبورِ هوایی از روی شکاف هیچچیز برای پنهانشدن وجود نداشت، خطرش بیش از حد زیاد بود.
دوباره پایینرفتن هم ایدهٔ بدی بود. سپاهِ هزارپاهای سیاهی که در تهِ درهٔ عمیق پنهان شده بودند، دشمنیمعمول بیش از حد هولناک به شمار میرفت... سانی با دانستنِ اینکه چه چیزی در انتظارش است، شاید میتوانستدسته از چنگشان بگریزد. اما از طرفی هم ممکن بود خورده شود یا او را به داخلِ غارها فراری دهند.
خب، همهشونمرگبارِ میتونن برنگربه به جهنم.
کمانِ جنگیِ مورگان را احضار کرد، یکی از سایههایش را دورِ تیر پیچیدفجیعی و آن را به آنسوی شکاف پرتاب کرد. تیر با سرعتی همچون صاعقهبمانند مه را شکافت و در تنهٔ درختِ کاجِ بلندی در آنسوی شکاف فرو رفت.
...راستش چندتایی از آن درختها راجستجوی قطع کرد و تازه بعد از سوراختاریک کردنِ چهارمین یا پنجمین درخت متوقف شد.
سایه از تنه پایین سُر خورد و به زمینطرزِ رسید. سانی کابوس را مرخص کرد، از گامِ سایه بهرهکاسی برد و صحیح و سالم در آنسوی شکاف ظاهر شد.
بفرما. همینو بخورین عوضیا.
این قویترین موجود نبود که زنده میماند، بلکه سازگارترینِ آنها بود.پشتسرهم و با اینکه سانی در میانِ زندانیانِ گلِ باد آنقدرها همکاسی قوی نبود... اما اگر هیچ ویژگیِ دیگری نداشت، دستکم بهشدت چارهاندیش بود.
با پوزخندی شوم،کشتیِ کابوس را احضار کردافی و روی زین پرید.
فقط به نظرش میرسید،گذرانده یا درخششِ نورِ راهنماپشتسرهم واقعاً کمی بیشتر شده بود؟
زنده بمون افی...