چپتر 1010: سقوطِ فالکون اسکات (۲۸)
0تایرنت که در حبابِ کوچکِ حفاظِ انرژی گرفتار شده بود، به توفانیغیرانسانیاش مرگبار تبدیل شد. با سرعتی که برای چنان موجودِ عظیمی غافلگیرکننده بودحالا حرکت میکرد؛ دستوپازنان میچرخید و سعی داشت انسانهای منفور را تکهتکه کند.
سانی و دیل فعلاً توانسته بودند حملاتِ پیدرپی و ویرانگر را جاخالی بدهند یا دفع کنند، امامیتوانستند در امان ماندن از لهشدن زیرِ هیکلِ عظیمِ این موجودِ مهیب و دیوانه حتی سختتر بود. حفاظ کوچکترتنها از آن بود که بتوانند از موجود دور شوند و چارهای نداشتند جز اینکه سعی کنند سوارش شوند.
انتخابِ خوبی نبود... حتی روی پشتِ تایرنت هم آن سه آروارهجنون و نیش میتوانستند آزادانه به آنها حمله کنند. بدتر از آن،خطرناکتر پلید بیدرنگ روی زمین غلت زد و آنها را پایین انداخت.
سانی بهسختی توانست از دفنشدن زیرِ آن کوهِ گوشت جان به در ببرد.حیوانیِ تنها چند ثانیه پس از اینکه دیل حفاظ را برپا کرد، طعمِ شورِمرگبارتر خون را روی زبانش چشید. هر دو عروجیافته ضربه خورده و مجروح بودند.
البته تایرنتگناهِ هم بیگزندمرزِ نمانده بود.
سه پایش قطع شده بود، بدنش پر از بریدگیهای عمیق بود و یکیروی از گردنهایش تا نیمه جدا شده بود. از آن بهتر، انگار موجود تسلیمِپایین بدویترین غرایزش شده و گناهِ تسلا او را به مرزِ جنون کشانده بود.
خشمِ حیوانیِ تایرنت رعبآور بود، اما اگر هوشِ غیرانسانیاشتسلا را حفظ میکرد، مبارزه با این موجودِ مهیب بسیارغیرانسانیاش خطرناکتر میشد. دشمنِ باهوش بینهایت مرگبارتر از دشمنی بیعقل بود.
حالا فقطبهتر باید کارشتسلیمِ را تمام میکردند.
«سرشو بزن!»
«دارم... تلاشمو... میکنم...»
سپرِ دیل در یکی از گردنهای تایرنت گیر کرده بود. با فریادِ سانی، دیلحیوانیِ با گرزش روی لبهٔ سپر کوبید؛ انگار بخواهد میخی را در چوب فرو کند. سپربیعقل مثل شمشیری گوشتِ پلید را شکافت و رودی از خونِ سیاه روی سنگها جاری شد.
سانی که از جیغِ موجود گوشهایش نیمهکر شده بود، دیواری از سایه پدید آورد تا از دیلغیرانسانیاش در برابر یکی از دو آروارهٔ باقیمانده محافظت کند. دیوار زیرِ هجومِ مهیبِ هیولا در هم شکست، اماسرشو در همان حین، عروجیافته برای آخرین بار روی سپرش کوبید و یکی از سرهای تایرنت به هوا رفت.
لعنتی!
بعد از آن، سانی باید به فکرِ نجاتِ خودش میافتاد. موجودِ مجروح تکانی خورد و با جثهٔ عظیمش اوآنها را به حفاظ کوبید. بافتِ استخوان و پوستهٔ مرمرین نجاتش دادند تا به خمیری خونین تبدیل نشود، اما گیربرپا افتاده بود، زیرِ فشار له میشد و نمیتوانست نفس بکشد. بدتر از آن، راهِ فراری هم در کار نبود...
البته برای بیشترِ آدمها. سانی بهراحتی در سایهای که حفاظِ درخشان رویکشانده بدنِ موجود انداخته بود محو شد و سمتِ دیگرِ پلید پدیدار گشت؛ درباهوش حالی که شمشیرش در حالِ فرود آمدن بود تا پهلوی هیولا را بشکافد.
نبردِ هولناک به همین منوال ادامه یافت. سانی و دیل هر لحظه تنها یک اشتباه تا جراحتِ شدید یا مرگ فاصلهخطرناکتر داشتند، اما هنوز هیچکدام مرتکبِ این اشتباه نشده بودند. هرچه میگذشت دشمنشان جنونآمیزتر تقلا میکرد، اما ضرباتِ آن دو استاد برایگیر تکهتکه کردنِ هیولا فقط کارآمدتر میشد. با هر ضربه، جاخالی و قدم، یاد میگرفتند چطور آسیبِ بیشتری به آن وارد کنند.
زرهِ دیل ترک برداشت، اما در عوض، گرزِ سنگین نیشِ تایرنت راغیرانسانیاش خرد کرد. حالا از بریدگیِ عمیقِ بالای چشمِ چپِ سانی خون میریخت،حالا اما در عوض، نیمی از دندانهای یکی از آروارههای تایرنت ریخته بود.
وقتی موجودِ مهیب تمامِ وزنش را روی حفاظ انداخت، روزنهٔ کوتاهی ایجاد شد. سانی از این فرصتمیتوانستند استفاده کرد و سرانجام در موقعیتِ یک حملهٔ همهجانبه قرار گرفت. به جلو یورش برد، بدنش راببرد سبک کرد تا شتاب بگیرد و گناهِ تسلا را روی پایهٔ یکی از گردنهای موجود فرود آورد.
شمشیرِ یشمی انگار میخندید؛ پوستِ ضخیم، عضلاتِ فولادین و استخوانهای نشکنِجنون تایرنت را شکافت و همراه با فوارهای از خون از آن سویمیشد گردنش بیرون زد. دومین آرواره از آن سه آرواره روی زمین افتاد.
«یکی دیگه!»
دیل ضربهای مهیب روی سپرشجنون خورد و با نالهای خفه بههوشِ عقب سُر خورد. دستش کمی میلرزید.
«سد دیگهبتوانند زیاد دوام نمیاره.شوند باید... عجله کنیم...»
سانی نیازی به یادآوری نداشت. از قبل حس کرده بود که سایههایکشانده اطرافشان دارند تغییر میکنند؛ هر بار که تایرنت خود را به آندشمنِ میکوبید، انرژیِ درخشانش کمنورتر میشد. الان دیگر بیشترِ درخشش از بین رفته بود.
اما جانور همانگار بیشترِ سلاحهایش راغرایزش از دست داده بود.
بهشدت خونریزی میکرد، لتوپاره و مجروح بود و سرعتش رفتهرفته کم میشد. سانی میدانست نباید گاردش را پایین بیاورد؛باهوش این لحظاتِ آخر اغلب مرگبارترین لحظات بودند، هم چون مبارزانِ انسانی با نزدیک شدنِ پیروزی بیش از حد مغرورکرده میشدند، و هم چون دشمنانشان اغلب در آخرین تلاشِ مذبوحانه برای نابودیِ حریف و زندهماندن، تمامِ احتیاط را کنار میگذاشتند.
با این حال...موجود این کار بایدچارهای زود تمام میشد.
«خطرناکه...»
این فکر از ذهنش گذشت، اما سانی از قبل به حرکتکشانده درآمده بود. خودش را به جلو پرتاب کرد، ضربهٔ سطحیِ دمِمیشد جانور را دفع کرد... و مثل گلولهٔ توپ به تایرنت کوبید.
تعادلِ هیولا به هم خورد و تلوتلو خورد، و بعد در حملهای تلافیجویانه و وحشیانهبسیار به جلو پرید. سانی توانست پاهایش را جاخالی بدهد، اما دهانش را نه. فقط باسرشو گناهِ تسلا ضربهای به آن زد و شکافتهشدنِ گوشت را در برابرِ تیغهٔ یشمی حس کرد.
همزمان، جانور خودش را کاملاً در برابرِ دیل بیدفاع گذاشت. استادِ استوار به جلو یورش بردنیش و گرزش ناگهان با درخششِ سرخ و خطرناکی شعلهور شد. لحظهای که گرز به پایهٔ آخرینگوشت گردنِ باقیماندهٔ تایرنت برخورد کرد، سرِ پرهدارِ گرز با نوری شوم منفجر شد و صدایی غرمبید.
سانی دید که گردنِ پلیدتسلیمِ در نورِ سرخ و خشمگینمرزِ ذوب شد و از هم درید.
بعد، برای یکانگار ثانیه، دیگر نتوانستغرایزش به هیچچیز فکر کند.
لحظاتی پیش از مرگ، تایرنت توانست با دهانش شانهٔ او را بگیرد و سانی را به هوا پرت کند.باهوش با احساسِ نبضی از دردی کشنده، به خودش که آمد داشت به عقب و دور از جانورِ در حالِکرده مرگ پرتاب میشد. پشتش به سدِ ضعیفشده خورد... و آن را خرد کرد؛ پوستهٔ مرمرین بر اثرِ ضربه سفت شد.
سانی بیهیچ ظرافتی دوازده متر دورتر از بدنِ در حالِ تشنجِخوبی تایرنت به زمین افتاد، چند متر دیگر غلت زد و درپلید لبهٔ آب متوقف شد. نالهای از سرِ درد از لبانش خارج شد.
«این... درد داشت...»
آرام نشست و نگاهی به شانهاش انداخت. زرهِ چرمیِ شانهٔ کفنِ عروسکگردانخشمِ در چند جا سوراخ شده بود و خراشهای عمیقی روی پوستش بهباهوش چشم میخورد. با این حال، نیشهای تایرنت عمیق نبریده بودند. پارگیها سطحی بود.
نفسِ لرزانی کشید و سرش را بالا آورد. در آن بالا، ابرِغیرانسانیاش بلعنده... بیهدف و سرگردان به نظر میرسید. بدونِ هدفِ شومی که دستهٔحالا جانوران را هدایت کند، دفاعِ شهر داشت آنها را بهآرامی محو میکرد.
قدیس و استاد جتدور هم باید کارِ تایرنتِاینکه خودشان را تمام کرده باشند.
سانی نگاهی به دیلانگار انداخت که حسابی لتوپاره بهتسلا نظر میرسید، اما زنده بود.
«ما... بردیم.»
از هر نظر، قاعدتاً باید احساسِ شادی و آسودگی میکرد.اگر با اینکه نبرد تمام نشده بود، نامنظمها مأموریتشان را انجامبینهایت داده بودند. امروز، ارتشِ اول قرار بود پیروزیاش را جشن بگیرد.
با اینبتوانند حال، سانیدور احساسِ آسودگی نمیکرد.
در عوض...جدا سردش بود.انگار خیلی، خیلی سرد.
و میترسید.
«این دیگه چه حسِ لعنتیایه؟»
در حالی که با حسِ عمیقی از ناآرامیاینکه دستوپنجه نرم میکرد، سانی لرزید و رو به امواجِمیتوانستند سیاه چرخید، دستش به سمتِ قبضهٔ گناهِ تسلا رفت.
درست همان موقع، آبانگار شکافت و چیزی... کسی...گناهِ از زیرِ آن بیرون آمد.
سانی خشکش زد وتسلیمِ با چشمانی گشاد خیرهتسلا ماند. رنگش بهشدت پرید.
مردی داشت از اقیانوس بیرون میآمد و آب از زرهش شرههوشِ میکرد. بلندقامت و تنومند بود. موهایی تیره داشت و چهرهٔ بیخونش...دشمنی خالی بود، بیهیچ نشانی از احساس که در چشمانِ گودافتادهاش پنهان باشد.
در عوض، چیزِ متفاوتیدور در آنها بود. چیزیاینکه بیکران، بیگانه و رعبآور.
مرد آرام از آب بیرون آمد و قدمی محکمتسلا به سمتِ سانی برداشت و مثل شبحی توخالی بالایغیرانسانیاش سرش سایه انداخت. نگاهِ خالیِ چشمانِ شیشهایاش به پایین افتاد.
دستِ سانی لرزید.
مبهوت، سعی کرد بهمرزِ عقب بخزد و با صداییرعبآور ضعیف و لرزان زمزمه کرد:
«...و—ورن؟»