---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 20: دوباره طردشده • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 20: دوباره طردشده

0

بخشِ خفتگان در این مجتمع نسبتاً کوچک بود‌بگذرانند​ و در قسمتِ جنوبیِ آکادمی قرار داشت؛ دورتادورش‌سالِ​ را زمین‌های تمرین و پارک‌ها احاطه کرده بودند.

ساختمانی کم‌ارتفاع و مدرن بود که با مصالحِ تقویت‌شده ساخته شده بود. مانندِ بیشترِ ساختمان‌های آکادمی، بخشِ‌آورده​ اعظمِ آن زیرِ زمین پنهان بود و تنها چند طبقه روی زمین داشت. با دیوارهای آلیاژیِ سفید و‌شدنِ​ بی‌نقص و پنجره‌های پهنش، در تابستان و در تضاد با آن‌همه سرسبزیِ اطراف، حتماً منظرهٔ زیبایی پیدا می‌کرد.

فضای داخلِ ساختمان جادار و پرنور بود. سانی و دخترِ مو‌نقره‌ای را به سالنِ بزرگی‌بدشانسی​ بردند؛ جایی که حدودِ صد مرد و زنِ جوان — خفتگانی که مثلِ آن‌ها بدشانسی‌مدیران​ آورده بودند — از قبل منتظرِ شروعِ مراسمِ معارفه بودند. بیشترشان عصبی، مضطرب و هیجان‌زده بودند.

تدارکاتِ آکادمی همیشه مایهٔ دردسرِ مدیران بود، چرا که سرعتِ آلوده شدنِ مردم به طلسم همواره بی‌نظم و آشفته بود. هیچ‌سالِ​ راهی نبود تا بتوان برای گروه‌های خفتگان برنامه‌ریزیِ منظمی چید تا آموزش‌های استانداردی را در زمان‌بندیِ مشترکی بگذرانند: برخی از آن‌ها‌حاضر​ برای آماده شدن جهتِ ورود به عالمِ رؤیا یک سالِ تمام وقت داشتند، برخی تنها چند ماه، و برخی فقط چند روز.

به همین دلیل، این مراسم‌های معارفه در ابتدای سال هر ماه برگزار می‌شد و با نزدیک شدنِ انقلابِ‌وقت​ زمستانی، به هفته‌ای یک‌بار می‌رسید. برخی از خفتگانِ حاضر در سالن مجبور بودند روزها برای معارفه صبر کنند، در‌حاضر​ حالی که سانی شانس آورده بود و تنها چند ساعت پیش از رویدادِ برنامه‌ریزی‌شده به آکادمی تحویل داده شد.

با ورود‌سانی​ به سالن، دو‌سالنِ​ چیز را فهمید.

اول اینکه، همه خوش‌لباس بودند و چمدان، ساکِ ورزشی یا دست‌کم کوله‌پشتی‌ای حاویِ وسایلِ شخصی‌شان به همراه داشتند. مشخص بود‌مراسمِ​ که با آمادگی آمده‌اند، احتمالاً از خانه و با بدرقهٔ خانواده‌هایشان. بنابراین سانی و دخترِ مو‌نقره‌ای، که دست‌خالی و با‌هیچ​ لباس‌های سادهٔ پلیس آمده بودند، برخلافِ تصورِ او یک هنجارِ عادی نبودند، بلکه در واقع ناهنجاریِ چشمگیری به حساب می‌آمدند.

درسته. منطقیه.

دوم اینکه، وقتی استاد جت خودش را بر اساسِ استانداردهای بیدارشدگان پایین‌تر از حدِ متوسط خوانده‌سالِ​ بود، چندان هم شکسته‌نفسی نمی‌کرد. با اینکه این جوانان تازه مسیرشان را به‌عنوانِ بیدارشده آغاز کرده‌زمستانی​ بودند، ظاهرشان خیره‌کننده بود. همه خوش‌قیافه و زیبا بودند و از چهره‌شان طراوت و سلامتی می‌بارید.

آب دهانش را قورت داد.

با این حال، حس می‌کنم هیچ‌کدومشون به پای اون نمی‌رسن. شاید‌جوان​ اندامش به این بی‌نقصی نباشه، ولی... نمی‌دونم... یه ابهتی داره. انگار وقتی‌عصبی​ توی یه اتاقه، سایه‌ها عمیق‌تر می‌شن و دما چند درجه میاد پایین.

یعنی تفاوتِ بینِ‌بتوان​ یه خفته و یه‌منظمی​ استاد تو همین بود؟

اما تمامِ این افکار صرفاً تلاشی بود‌مشترکی​ تا امرِ اجتناب‌ناپذیر را به تعویق بیندازد. سانی‌رؤیا​ خوب می‌دانست که ماجرای پردردسری در پیش دارد.

چون نمی‌توانست دروغ بگوید و تمامِ‌بزرگی​ این جوانانِ هیجان‌زده، فارغ از لباس،‌جوان​ جنسیت و ظاهرشان، فقط یک چیز می‌خواستند.

حرف زدن.

تک‌تکشان می‌خواستند با خفتگانِ دیگر حرف بزنند. می‌خواستند دربارهٔ کابوس‌هایشان، سفرِ آینده‌شان به عالمِ رؤیا و‌شدن​ هر چیزِ دیگری که به این‌ها ربط داشت، بحث کنند. می‌خواستند سؤال بپرسند. می‌خواستند از آن‌ها‌سال​ سؤال پرسیده شود. می‌خواستند دربارهٔ موضوعی مهم بحث کنند یا فقط دربارهٔ چیزهای احمقانه گپ بزنند.

همه می‌خواستند‌منظمی​ حرف‌هایشان را‌آموزش‌های​ به اشتراک بگذارند.

سانی آشفته و هراسان‌مو‌نقره‌ای​ در دل نالید: این‌جایی​ یه کابوسه! بیچاره شدم!

سپس با کمی عزمِ عبوس،‌بزرگی​ دندان‌هایش را به هم سابید‌زنِ​ و نفسش را آرام بیرون داد.

فقط به چشمِ ادامهٔ آزمونت بهش نگاه‌منظمی​ کن. از کوهستانِ سیاه جونِ سالم به در‌آماده​ بردی، پس از این هم زنده بیرون میای.

با قهرمانان، شروران، هیولاها و حتی‌زمان‌بندیِ​ ایزدان روبه‌رو شده بود. حالا قرار‌جهتِ​ بود از یک مشت نوجوان بترسد؟

...شاید دست‌کم گرفته بود‌مو‌نقره‌ای​ که نوجوان‌ها تا چه‌جایی​ حد می‌توانند ترسناک باشند.

در عرضِ نیم ساعت،‌سالنِ​ تقریباً همهٔ افرادِ حاضر در‌مرد​ اتاق از او متنفر شدند.

پس از چند گفتگوی کوتاه، سانی به یک منحرفِ غیرقابل‌تحمل و بددهن معروف شد. این شهرت خیلی زود‌ورود​ تثبیت شد. چند بار سیلی خورد و حتی یک بار هم مشت حواله‌اش شد. همچنین چند چیزِ جدید‌انقلابِ​ دربارهٔ خودِ واقعی‌اش کشف کرد؛ یعنی اینکه ظاهراً در اعماقِ وجودش بی‌ادب، مغرور و تا حدِ زیادی شهوت‌ران بود.

گفتگوها چیزی‌منظمی​ شبیه به‌آموزش‌های​ این بود:

«به این‌همه جوون نگاه کن. فکر می‌کنی‌بردند​ چند نفرشون از عالمِ رؤیا برمی‌گردن؟ چند نفرشون‌آن‌ها​ می‌میرن؟ به نظرت شانسِ زنده موندنِ خودمون چقدره؟»

«نمی‌دونم، ولی کاملاً مطمئنم‌سالنِ​ یه احمقِ پرمدعا مثلِ‌حدودِ​ تو اول از همه می‌میره!»

یا:

«من حتی توی کابوسم یه‌استانداردی​ خاطره از نوعِ زره گرفتم.‌آماده​ یه ردای افسون‌شده‌ست. می‌خوای ببینیش؟»

«راستش، ترجیح‌سانی​ می‌دم تو رو‌سالنِ​ بدونِ ردا ببینم...»

یا:

«بعد اون عوضی‌ها شروع کردن به لخت کردنِ‌چید​ جسدها. چندش‌آور بود! حتی کفش‌هاشون رو هم بردن!‌شدن​ آخه چه آدمِ پستی کفشِ یه مرده رو می‌بره؟»

«من یه بار یه‌آموزش‌های​ نفرو کشتم و چکمه‌هاشو‌بگذرانند​ برداشتم. چکمه‌های خوبی بودن.»

«...چی؟ فقط به‌دخترِ​ خاطرِ یه جفت‌بزرگی​ چکمه یکی رو کشتی؟»

«معلومه که نه!‌مو‌نقره‌ای​ دلیل‌های دیگه‌ای هم داشت.‌جایی​ شنلش رو هم برداشتم.»

سانی که یک بارِ دیگر طرد شده بود، در نهایت تنها ماند. به نظر می‌رسید مردم از او دوری می‌کنند.‌رؤیا​ بی‌خیالِ این موضوع، گوشهٔ دنجی پیدا کرد و همان‌جا ایستاد، خوشحال از اینکه دیگر کسی نمی‌خواست با او حرف بزند.‌می‌رسید​ صورتش درد می‌کرد و از بینی‌اش خون می‌چکید. طرد شدن از یک گروه چیزِ جدیدی نبود، اما باز هم آزارش می‌داد.

با این‌منظمی​ حال، داشت‌آموزش‌های​ لبخند می‌زد.

چون در مسیرِ شوراندنِ کلِ آن‌بزرگی​ دسته از خفته‌ها علیه خودش، سانی‌جوان​ چیزِ بسیار مهمی را کشف کرده بود.

یاد گرفته‌دخترِ​ بود چطور نقصش‌بزرگی​ را مهار کند.

وقتی سؤالی از او پرسیده می‌شد، نمی‌توانست ساکت بماند. دروغ هم‌زمان‌بندیِ​ نمی‌توانست بگوید. با این حال، پس از آزمایش‌های فراوان، سانی فهمیده بود‌وقت​ که با کمی تمرین می‌تواند روی نحوهٔ دقیقِ بیانِ حقیقت تأثیر بگذارد.

قضیه از این قرار بود: پس از شنیدنِ سؤال، ذهنش ناخودآگاه پاسخی صادقانه می‌ساخت. بعد از آن، نقص‌وقت​ مجبورش می‌کرد آن پاسخ را بلند بگوید. خودداری از حرف زدن باعثِ تجمعِ فشار و سپس دردی جانکاه‌خفتگانِ​ می‌شد. هرچه بیشتر ساکت می‌ماند، درد بدتر می‌شد. در نهایت، مجبور می‌شد تسلیم شود و حقیقت را فاش کند.

با این حال، در آن لحظاتِ بینِ شنیدنِ سؤال و تسلیم شدن به درد، می‌شد کلماتِ دقیقِ پاسخ را‌منتظرِ​ تغییر داد. هرچه پاسخ از فکرِ اولیه دورتر می‌شد، با مقاومتِ بیشتری روبه‌رو می‌شد — باز هم به شکلِ‌همواره​ فشار و سپس درد. پاسخ همچنان باید صادقانه می‌بود، اما لزومی نداشت تا آن حد عریان و زننده باشد.

برای مثال، اگر استاد جت دوباره مچش را در حالِ خیره شدن می‌گرفت‌مثلِ​ و می‌پرسید دارد به چه نگاه می‌کند، سانی به جای اینکه خودش را‌تدارکاتِ​ خجالت‌زده کند، می‌توانست کمی درد را تحمل کند و خیلی ساده بگوید «شما».

این حرف همچنان‌بتوان​ حقیقت داشت، اما‌برنامه‌ریزیِ​ نتیجه‌اش کاملاً متفاوت می‌شد.

سانی که در گوشه‌ای‌آموزش‌های​ پنهان شده بود، با‌بگذرانند​ تماشای خفته‌ها پوزخند زد.

این خوبه. این‌دخترِ​ عالیه. با این‌بزرگی​ می‌تونم یه کارایی بکنم!

هرچه باشد، برای فریب دادنِ یک نفر‌جایی​ نیازی به دروغ گفتن نبود. گاهی اوقات،‌آن‌ها​ حقیقت بهترین مصالح برای ساختنِ فریب بود.

اگر حقیقت با نوعِ خاصی از هوشِ فریبکارانه به کار می‌رفت، می‌توانست به اندازهٔ دروغ گمراه‌کننده باشد. برای مثال، در یکی از گفتگوهای قبلی‌اش، سانی اعتراف‌فقط​ کرده بود که یک بار چکمه‌های یک مردِ مرده را دزدیده است. طرفِ مقابل وحشت‌زده شده و پرسیده بود که آیا واقعاً کسی را فقط به‌رویدادِ​ خاطرِ یک جفت چکمه کشته است؟ پاسخی که نقص مجبورش کرد بدهد این بود که دلایلِ دیگری هم وجود داشته و شنلِ مرد را هم برداشته است.

دلیلِ واقعیِ کشتنِ آن برده‌دارِ کهنه‌کار این بود که چند ساعت قبل سانی را شلاق‌رؤیا​ زده بود. گذشته از این، او خودش داشت می‌مرد. شنل هیچ ربطی به خودِ قتل‌نزدیک​ نداشت. با این حال، کلماتِ پاسخ این تصور را ایجاد می‌کرد که ربط داشته است.

به این ترتیب، دو جملهٔ‌سالنِ​ صادقانه وقتی کنارِ هم قرار‌مرد​ می‌گرفتند، اثری شبیه‌به دروغ خلق می‌کردند.

این فقط یک مثالِ ساده بود. با تلاشِ زیاد و‌زنِ​ تفکرِ عمیق، سانی می‌توانست انواعِ دیگری از حقایقِ فریبکارانه بسازد.‌مراسمِ​ قرار بود کارِ به‌شدت سخت و پرخطری باشد، اما انجام‌شدنی بود.

فقط به‌نبود​ کمی شانس‌برای​ نیاز داشت.

وقتش بود‌منظمی​ که نظریه‌اش‌آموزش‌های​ را عملی کند.

سانی هدفِ اصلی‌اش را فراموش نکرده بود — اینکه مطمئن شود هیچ‌کس هرگز نامِ راستینش را نمی‌فهمد.‌آورده​ برای رسیدن به این هدف، باید این تصور را ایجاد می‌کرد که رقت‌انگیزترین و ضعیف‌ترین آدمِ کلِ این‌شدنِ​ ساختمان است. کسی که هرگز ارزیابیِ مثبتی نمی‌گرفت، چه رسد به یک سرشتِ ایزدی و یک نامِ راستین.

اما از آنجا که این‌بزرگی​ حرف دروغ بود، نمی‌توانست همین‌طور‌زنِ​ برود و آن را بگوید.

پس چطور باید همه را‌گروه‌های​ متقاعد می‌کرد که قطعاً سرشتِ قدرتمند‌زمان‌بندیِ​ و کارنامهٔ چشمگیری در طلسم ندارد؟

چشمانش به گروهِ خاصی از خفته‌ها افتاد.‌مشترکی​ پنج شش نفر بودند که دورِ مردِ‌عالمِ​ جوانِ قدبلند و بااعتمادبه‌نفسی جمع شده بودند.

مردِ جوان موهای قهوه‌ای و چهره‌ای ملایم و جذاب داشت. چشمانش سبز بود،‌خفتگانی​ با ته‌مایه‌ای از شوخ‌طبعیِ دوستانه. حالتِ ایستادن، اندام و نگاهِ دقیقش نشان می‌داد که‌تدارکاتِ​ آموزش‌های گسترده‌ای دیده است. همه‌چیزِ این مردِ جوان از نجابت و قدرت فریاد می‌زد.

درست در همان لحظه،‌سالنِ​ یکی از همراهانش با‌حدودِ​ لحنی شگفت‌زده داشت می‌گفت:

«عروج‌یافته؟ یه سرشتِ‌بتوان​ عروج‌یافته گرفتی؟ ارزیابیت...‌برنامه‌ریزیِ​ ارزیابیت چی بود؟!»

مردِ جوان متواضعانه لبخند زد.

«اوه. "عالی" بود.»

سانی انگار که تصادفی باشد، جلوی گروه‌جایی​ ایستاد. پس از شنیدنِ پاسخِ مردِ جوان، اخم‌بدشانسی​ کرد و با تحقیر به او نگاه کرد.

سپس با‌نبود​ صدایی پر از‌گروه‌های​ سردرگمیِ مطلق گفت:

«عروج‌یافته، عالی؟‌منظمی​ فقط همین؟ مگه‌استانداردی​ حالا چی هست؟»

ناولها | novelha.net