چپتر 811: سفر با قطار
0سانی هرگز فکر نمیکرد که یک روز شهر را ترک کند. راستش، بهندرت اصلاً به این فکردیگر کرده بود که چیزی آنسوی شهر وجود داشته باشد. فراتر از آن، برای او، خودِ شهرِ اصلیمترادف همیشه شبیه به سرزمینی بیگانه بود. تمامِ دنیایش در حاشیه شروع میشد و همانجا به پایان میرسید.
دهها میلیون نفری که در حاشیه زندگی میکردند، رابطهٔ بسیار خاصی با طبیعتِ وحشیِ آنسو داشتند. آنها زندگیشان رابرخوردِ بسیار نزدیکتر از شهروندانِ واقعی به آن میگذراندند و دیوارهای حائلِ بلندی که فیلترهای هوای قدرتمندی در خود داشتند،تکنسینهای آنها را از آن جدا نمیکرد. از یک سو، این امر باعث میشد بیشتر با وجودِ دنیای بیرون خو بگیرند.
از سوی دیگر، آنها دنیای بیرون را در سطحی بسیار غریزیتر با مرگ،مختلف بیماری و گرسنگی مرتبط میدانستند. برای آنها، طبیعتِ وحشی به معنای کاملاً عملیِآسیبدیدهٔ کلمه، و نه به شکلی دور و صرفاً نظری، مترادف با مرگ بود.
به همین دلیل بود که وقتی سانی به قطاریآشنا خیره شد که قرار بود او را به محلِ قراربدنِ ببرد تا استاد جت را ببیند، حسِ بسیار عجیبی داشت.
قطارِ دوربردِ بینقارهای هیچ شباهتی به قطارهای سبکِ درونشهری که سانی با آنهادنیای آشنا بود، نداشت. شبیه به جانورِ فلزیِ عظیم و بهشدت زرهپوشی بود کهمعنای صدها متر امتداد داشت و بدنِ درازش از بخشهای حجیمِ مختلفی تشکیل شده بود.
واگنهای مسافربری، واگنهای عظیمِ باری، واگنهای خدماتیِ مختلف و حتی یک واحدِ سیارِ تعمیر و ساختوساز در آن وجودبرخوردِ داشت که میتوانست در صورتِ برخوردِ قطار با هرگونه مانعی در مسیر، بخشهای آسیبدیدهٔ راهآهن را ترمیم کند. ردیفهایی ازمأمورانِ برجکهای کالیبربزرگ، توپهای خودکار و مواضعِ تیربار از سقف بالا آمده بودند که تکنسینهای راهآهن و مأمورانِ امنیتی هدایتشان میکردند.
دژی ترسناک و متحرک بود. با توجه به اینکه حکومت بهندرتباری به دروازههای کابوسی که دور از مراکزِ جمعیتی باز میشدند توجهقطار میکرد، هر چیزی کمتر از این نمیتوانست امنیتِ قابلاطمینانی داشته باشد.
سانی مدتی با کنجکاوی قطار را براندازسبکِ کرد، سپس جلو رفت و واگنی را کهزرهپوشی به او اختصاص داده شده بود پیدا کرد.
بهعنوان یک استاد، حق داشت در واگنی با مبلمانِ مجلل سوار شود که برای شهروندانِ عالیرتبه، مقاماتِدیگر حکومتی و اعضای خاندانهای میراثدار در نظر گرفته شده بود. همچنین یک کوپهٔ کامل در اختیارش قرارمترادف گرفت. کوپه از نظر اندازه با اتاقش در آکادمی قابلمقایسه بود، اما بسیار مجهزتر و پرامکاناتتر بود.
سانی کولهپشتیاش را روی قفسهای انداخت و نزدیکِ پنجرهباری نشست و از نرمیِ صندلیِ دستهداری که گرانقیمت بهصورتِ نظر میرسید، لذت برد. حالتِ عجیبی در چهرهاش پدیدار شد.
خب... تا جایی که بهمختلفی جنگها مربوط میشه، این یکیعظیمِ تا الان بهشکلِ عجیبی مجلله.
البته، مطمئن بودبینقارهای که این شرایطِ لوکسسبکِ دوامِ چندانی نخواهد داشت.
کسی مزاحمش نشد تا اینکه قطار به حرکت درآمد، ابتدا آرام، ووجودِ سپس تند و تندتر. بهزودی، مناظرِ آشنای شهر و حاشیه از مقابلِمیدانستند چشمانش گذشتند و جانورِ فلزیِ عظیم سرانجام به دلِ طبیعتِ وحشی گریخت.
سانی حس کرد حالوهوایی سنگین بر حواسش چیره شده است. با وجودِ گذراندنِ سالهایی از عمرش در مناطقِصورتِ بسیار وحشیتر و دستنخوردهترِ عالمِ رؤیا، بهنوعی احساس میکرد برای اولین بار است که قدم به بیرون ازآمده تمدنِ بشری میگذارد. با ناپدید شدنِ سازههای مختلفِ دستسازِ بشر در پشتِ سرشان، نفسش را در سینه حبس کرد.
با این حال، چشماندازِحجیمِ واقعیِ جهانش هیچ تأثیری رویشمسافربری نگذاشت. فقط بهنوعی... خستهکننده بود.
گسترهٔ وحشیِ ربعِ شمالی بیشتر شبیه به جایی متروک و خالی بود. تقریباً یکپارچه اززرهپوشی گِل و برف تشکیل میشد. هر گیاهی که هنوز در آن خاکِ بایر به زندگیخدماتیِ چنگ میزد، بیمارگونه و بیرنگورو بود. آسمان سنگین و خاکستری، و هوا کمی مهآلود بود.
جز تکوتوک لاشههای استخوانیِ موجوداتِ کابوس وخود بقایای زنگزدهٔ بهجامانده از دورانِ جنگهای بشری،بیرون چیزِ زیادی برای تماشا به چشم نمیخورد.
سانی آهی کشید.
چه حیف...
جهانِ بیداری بهکلی غیرقابلسکونت نبود، اماقطارهای برای گونهای که روزگاری در وجببهوجبشفلزیِ زندگی میکرد، قطعاً نامهربان شده بود.
شاید آن زمان که درهوای کلیسای جامعِ مخروبهٔ شهرِ تاریکباعث حرف میزدند، حق با افی بود.
مدتی از پنجره به بیرون خیره ماند، سپس برخاست و به سمتِ تختیواحدِ باریک رفت تا زودتر بخوابد. این احتمالاً تا مدتی بسیار طولانی، آخرین فرصتشترمیم برای یک استراحتِ حسابی بود. حیف میشد اگر این فرصت را از دست میداد.
سانی صورتش را در بالشیمختلفی نرم فرو برد، چشمانش را بستباری و خیلی زود به خواب رفت.
...جایی در نیمههای شب، با لرزشهای عجیبی که در اسکلتِ قطارجانورِ میپیچید از خواب پرید. سرش را که بلند کرد، بیرونِ پنجره جرقههایمختلفی رنگپریدهٔ نور را دید و صدای کوبشهای خفه و دوری را شنید.
برجکهای روی لوکوموتیوبلندی و واگنهای جلوییِقدرتمندی قطار داشتند شلیک میکردند.
از آنجا که هیچیک از سایههایش که کشیک میدادندباری نشانی از هراس نداشتند، سانی آهی کشید، غلت زدصورتِ و دوباره چشمانش را بست. خیلی زود دوباره خوابش برد.
...خوابِ یخ و تاریکی دید.
صبح، قطار چنان به راهش ادامه میداد که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. سانی هم انتظارِ دیگری نداشت، برایبدنِ همین جا نخورد. پس از آنکه در دستشوییِ کوچکِ چسبیده به کابین آبی به دستورویش زد، به واگنِ غذاخوریصورتِ رفت و صبحانهای لذیذ خورد. البته کیفیتِ غذا به پای کافهتریای مربیان در آکادمی نمیرسید، اما بد هم نبود.
سانی حینِ غذا خوردن، بقیهٔ افرادِ حاضر در واگن را زیر نظر گرفت. بیشترشان افسرانِ حکومتی بودنددیگر و هیبتی نظامی داشتند. چند نفری هم بیدارشده بودند که با احترام برایش سر تکان دادند. بامترادف اینکه هیچچیز در ظاهرِ سانی نشان نمیداد که او یک استاد است، اما میتوانستند این را حس کنند.
بیشترِ این افراد احتمالاً به همان دلیلی راهیِ جنوب بودند که او بود.واحدِ آنها هم به قطبِ جنوب میرفتند، برای همین فضای واگنِ غذاخوری سنگین بود. کسیردیفهایی چندان حرف نمیزد و آنهایی هم که حرف میزدند، صدایشان را پایین نگه میداشتند.
سانی شک داشت که همهٔ شرکتکنندگانِ این عملیاتِ عظیم، از ابعادِ کاملِ فاجعهای که بهواحدِ ربعِ جنوبی نزدیک میشد خبر داشته باشند. در واقع، حاضر بود شرط ببندد که کمتر کسیکالیبربزرگ به اندازهٔ او مطلع است. فراتر از آن، احتمالاً هیچکدامشان به اندازهٔ او تجربهٔ نبرد نداشتند.
اگر وحشتِ واقعیِ آنچههیچ را در راه بوددرونشهری درک میکردند، اینقدر آرام نمینشستند.
خودش هم دقیقاً نمیدانستفیلترهای باید چه حسی بهجدا این موضوع داشته باشد.
صبحِ روزِ بعد،مختلفی قطارِ زرهی سرانجامواگنهای به مقصد رسید.
سانی از واگنِ مجلل پیاده شدتشکیل و با خیره شدن به گسترهٔ خاکستریمختلف و بیپایانِ امواجِ بیقرار، لحظهای خشکش زد.
پیشِ رویش...
دریا بود.