چپتر 1742: دلیلِ موجه
0سانی پشتِ نقاب پوزخند زد.
«چی بگم؟یکنواخت همیشه همشاید گوشهگیر نبودم.»
نفیس چند لحظهغذای فکر کرد و درنکنین نهایت سر تکان داد.
«باشه. پس، سؤالِ بعدیِ من. فرض میکنیممحاصرهٔ حق با شماست و من واقعاً همچینغذای قصدی دارم. اما شما چی؟ دلیلِ شما چیه؟»
سانی خندید.
«اگه بگم دلیلمافزود دقیقاً با دلیلِ شماسادهست یکیه، حرفمو باور میکنین؟»
نفیس لحظهای فکر کردخوشمزهست و بعد سرش رامکثی به نشانهٔ منفی تکان داد.
«نه چندان.»
سانی کمییکنواخت سرش راشاید کج کرد.
«خب، منطقیه. اینطور نیست. راستش، من به اندازهٔ شما کینهٔ بزرگیدنیایی از فرمانروایان به دل ندارم. درسته که خیلی ازشون متنفرم، اماکنه برای جواب دادن به سؤالتون... فکر کنم به خواستهم ربط داره.»
نفیس بامیخواین نگاهی سنگین بهبیاحساس او خیره شد.
«و خواستهتون چیه، سرورِ سایهها؟»
سانی سرد خندید.
«اوه، چیزِ زیادی نیست. یه خونهٔ قشنگ با منظرهای زیبا،همینه یه جای گرم و دلپذیر. غذاهای خوشمزه و همنشینهای خوب. پولِنگرانی کافی برای یه زندگیِ راحت. امنیت و آرامش... از اینجور چیزها.»
نفیس چند بار پلکخوشمزهست زد. انگار از اینمکثی جواب حسابی جا خورده بود.
«شما توی یه معبدِ تاریک وسطِ یه منطقهٔ مرگبارکابوسِ زندگی میکنین، در محاصرهٔ موجوداتِ کابوسِ وحشتناک. اما تمامِنکنین چیزی که میخواین... یه خونهٔ قشنگ و غذای خوشمزهست؟»
سانی بیاحساسیکنواخت به اوشاید خیره شد.
«همنشینهای خوب رو فراموش نکنین.»
مکثی کردمیخواین و بعد بابیاحساس لحنی یکنواخت افزود:
«شاید فکر کنین این یه آرزوی سادهست، بانو نفیس. اما مسئله همینه... توی این دنیاییخوشمزهست که ما زندگی میکنیم، حتی یه آرزوی ساده مثل این هم دستنیافتنیه. آدم باید ایزددنیایی باشه تا بتونه بدونِ نگرانی زندگی کنه. نه. راستش، حتی ایزد شدن هم ممکنه کافی نباشه.»
نفیس اخم کرد.
«این چه ربطی بهشاید دشمنیِ شما با خاندانهایبانو بزرگ و فرمانروایان داره؟»
سانی چند لحظه ساکت ماند.
وقتی بالاخره بهوسطِ حرف آمد، صدایشزندگی تاریک و شوم بود:
«ریشهٔ دشمنیِ من در اینه که اونها اصرار دارن شکلِ دنیایی که من توش زندگی میکنمآدم رو دیکته کنن، در حالی که شایستگیِ کافی برای امن نگهداشتنش رو ندارن. روشهاشون، بیرحمیشون وماند غرورشون هم گمراهکنندهست و هم نفرتانگیز. چه مدرکی بهتر از این جنگی که دارن راه میندازن؟»
سانی سر تکان داد.
«به عبارتِ دیگه، من از این ایده که به فرمانروایان اجازه بدم سرنوشتمکنین رو تعیین کنن بیزارم. ترجیح میدم قدرتِ این رو داشته باشم که خودمایزد برای خودم تصمیم بگیرم. برای به دست آوردنش هم طولانی و سخت جنگیدهم.»
کای در سکوت سر تکانمرگبار داد و به نفیس اشاره کردتمامِ که او دارد حقیقت را میگوید.
نفیس نفسِ عمیقیافزود کشید و در سکوتسادهست به سانی نگاه کرد.
آرامآرام، جرقههای سفیدی درشاید چشمانش روشن شد وبانو لبخندِ محوی روی صورتش نشست.
«پس سؤالِ بعدی. شما میتونستین مستقل عمل کنینمکثی یا با هر آدمِ دیگهای متحد بشین. با اینمسئله حال، تصمیم گرفتین با من رابطه برقرار کنین. چرا؟»
سانی چند لحظه بهمنطقهٔ او خیره شد وموجوداتِ بعد شانهای بالا انداخت.
باید چه جوابی میداد؟
«...چون شما ستارهٔ دگرگون هستین.»
با دیدنِ سؤالِ خاموشیخوشمزهست در چشمانِ نفیس، بامکثی لحنی گرفته اضافه کرد:
«میدونین... مردمِ این دوره و زمونه ارزشِ یه آموزشِ درستوحسابی رو نادیده میگیرن. مثلاً همین مهارتهای پایهٔ زبان. عدهٔ خیلیلحنی کمی تلاش میکنن زبانهای رونیِ عالمِ رؤیا رو جدی یاد بگیرن، و به جاش به طلسم تکیه میکنن تا زحمتِنگرانی ترجمه رو براشون بکشه. اما اگه این کار رو میکردن، میفهمیدن که نامِ راستینِ شما واقعاً چه معنایی داره، بانو نفیس.»
سانی لبخندیکنواخت زد، پنهان درکنین پشتِ نقابِ بیحرکتش.
«شما ستارهای نیستین که دگرگون میشه، بلکه ستارهای هستین که دگرگونی ایجاد میکنه. ستارهای که ویرانی وباید بدبختی میآره، اما فرصت هم با خودش میآره. ما تو دورانِ تلاطمِ بزرگی زندگی میکنیم، و مگهبالاخره کسی بهتر از شما برای اتحاد پیدا میشه؛ کسی که مقدّر شده تو مرکزِ تمامِ این فجایع باشه؟»
خندید.
«آدمی مثل من، که برای هیچچیز مقدّر نشده، میتونه انتخابهای بدتری داشته باشه تا اینکه خودش روفراموش به کسی مثل شما وصل کنه. تازه بهتر هم میشه اگه شما رو مدیونِ خودم کنم. یهدستنیافتنیه دشمنِ مشترک، یه سرنوشتِ مشترک و کمی اهرمِ فشار... بینقصترین پایه برای یه اتحادِ ماندگاره، اینطور فکر نمیکنین؟»
حرفِ سانی که تمام شد، به کایسادهست نگاه کرد. کماندارِ جذاب زیرِ نگاهِ اومثل تردید کرد و بعد آرام سر تکان داد.
همین. باید کافی باشه.
...با این حال، اینخوشمزهست بار نفیس برای تأییدمکثی به کای نگاه نکرد.
در عوض، مستقیموسطِ به سانی خیرهزندگی شد و گفت:
«دارین دروغ میگین.»
سانی جایکنواخت خورد وشاید اخم کرد.
پس ازمیخواین مکثی طولانی، بابیاحساس لحنی یکنواخت گفت:
«مگه قدیس بلبلوسطِ همین الان تأییدزندگی نکرد که دروغ نمیگم؟»
نفیس آرام سرشافزود را به نشانهٔآرزوی نفی تکان داد.
«کای تواناییِ تشخیصِ دروغ رو داره، اما بیش از حد صادق و بیش از حد نجیبه. راههای زیادی برای فریب دادنِ آدمها باشدن گفتنِ حقیقت وجود داره، و این همون کاریه که شما دارین میکنین، سرورِ سایهها. شما همهچیز رو به من نمیگین... که اشکالی هم نداره.دیکته نیازی ندارم تمامِ رازهاتون رو بدونم. اما باید بدونم که آیا واقعاً دشمنِ مشترکی داریم یا نه، و چرا تصمیم گرفتین متحدِ من بشین.»
سانی مدتی ساکت ماند.
لعنت بهش.
فراموشش کرده بود، پس چراکنین تمامِ درسهایی رو که دربارهٔ فریبکاریدنیایی بهش داده بود فراموش نکرده بود؟
سرانجام آهییکنواخت کشید وشاید نگاهش را دزدید.
سانی چند لحظه درنگ کرد، سپس گذاشتنکنین نقابِ بیتفاوتیِ سرورِ سایهها کمی ترک برداردآرزوی و جلوهای از صداقت را نمایان کند.
«کسی... یه بار بهم گفت آدمهایی مثل من به دنیا اومدن تاچیزی چیزها رو نابود کنن، نه اینکه بسازنشون. اینکه این دنیا بیشتر از منجیآرزوی و سازنده، به قاتل و ویرانگر نیاز داره. خب، حق با اون بود.»
به او نگاهافزود کرد؛ پنهان درآرزوی پشتِ نقابی بیحالت.
«من واقعاً تو کشتن از همه بهترم. با این حال... میدونین، امروز تو سراسرِ عالمِ رؤیا آدمهایی هستن که دارن چیزهایی میسازن. همین الان دخترِ جوانیاخم هست که یه جایی تو قلمروِ سرود داره جاده میسازه. جای دیگهای تو قلمروِ شمشیر، یه پدرِ جوان داره مزرعهای راه میندازه تا شکمِ زن ونگهداشتنش بچهاش رو سیر کنه. این آدمها شاید به اندازهٔ من قدرتمند یا جاهطلب نباشن. نمیتونن مثل من موجوداتِ کابوس رو بکشن. اما اونا هم اهمیت دارن.»
سانی چهره درغذای هم کشید و بانکنین لحنی یکنواخت اضافه کرد:
«اون دخترِ جوان، فرزندِ اون کشاورز، و بیشمار آدمِ دیگه مثل اونا. آه، اعتراف بهش کمی خجالتآوره... اما امیدوارم تمامِلحنی کشتارهایی که میکنم، دنیا رو به شکلی دربیاره که به اونا اجازه بده زندگیشون رو با ساختنِ چیزهای جدید بگذرونن.نگرانی حتی اگه مجبور بشن اونا رو روی ویرانههایی بسازن که آدمهایی مثل ما، ستارهٔ دگرگون، از خودشون به جا میذارن.»
کمی به جلو خم شد:
«این دلیل چطوره؟»
نفیس مدتِ زیادیغذای ساکت ماند و آرامنکنین به او نگاه کرد.
سرانجام، انگار پاسخش را پذیرفت.
آهی کشیدیکنواخت و بعدشاید بیتفاوت پرسید:
«به هیچکدومیکنواخت از اون سهکنین مطلق خدمت میکنین؟»
سانی سرشمیخواین را به نشانهٔبیاحساس نفی تکان داد.
«نه.»
نفیس سر تکان داد.
«قصد دارین بهم خیانت کنین؟»
سانی خندید.
«نه چندان.»
نفیس ابرویییکنواخت بالا انداخت. سپس،کنین لبخندِ محوی زد.
«چیزی رویکنواخت از من پنهانکنین میکنین، سرورِ سایهها؟»
سانی شانهای بالا انداخت.
«چیزهای خیلی زیادی رو.»
نفیس به کای نگاهشاید کرد، تأییدش را گرفت ومسئله بعد به صندلیاش تکیه داد.
«بسیار خب.یکنواخت قابلقبوله. پس... منکنین هم روراست میشم.»
در همان لحظه در باز شدفراموش و کسی که سانی اصلاً انتظارِشاید دیدنش را نداشت، واردِ اتاق شد.
جت با اخم نگاهی بهمرگبار او انداخت، سپس رو به نفیستمامِ کرد و با صدایی خشن گفت:
«این یارو بوی مرگ میده.»
لبخندِ کجی روی لبهایش نشست.
«...ازش خوشم میآد.»